2 👁 بازدید

stranger ep25

قسمت 25 فیک خارجی غریبه با ترجمه ی دوست عزیزمون setistarlight

war

جنگ شروع شد.
با وجود این که میدونستم هیجین پشت در انتظارمو میکشه اما بازم با مواجه شدن با چشمای ترسناکش عضلاتم منقبض شد.
– لطفا به سهون بگو باید باهاش صحبت کنم.
نسبتا انتظار داشتم خیلی ناراحت و آشفته بیاد اینجا اما برعکس، موهاش خیلی خوب درست شده بود و لباس آراسته ش کاملا به فیگور با اعتماد به نفسش می اومد و به دلایلی باعث میشد حس نادیده گرفته شدن داشته باشم.
متوجه شدم کسی داره از پشت سر میاد، و لحظه ای بعد سهون کنارم ایستاد. برای چند ثانیه سکوت کرد و بین اون و هیجین نگاه های خسته کننده ای رد و بدل شد.
هیجین به سهون نزدیک شد: میشه حرف بزنیم؟
رو به سهون گفتم: توی آشپزخونه منتظرت میمونم.
بدون هیچ فکری سهون منو سمت خودش کشید و دستمو گرفت: بمون.
هیجین نگاه معنی داری به حرکت ناگهانیش کرد. باعث شده بود نفسش توی سینه حبس شه.
من هیچ وقت از انجام دادن کارایی که جلوی بقیه توجه جلب میکرد خوشم نمیومد اما توی اون لحظه با همه ی وجود لذت بردم.
با لحن معمولی و راحتی سهون گفت: هرحرفی که داری به هردومون بگو.
میدیدم که آثار عصبانیت به سرعت توی صورت هیجین درحال ظاهر شدن بود. چشم هاشو روی هم فشار داد و تلاش کرد تا خودشو کنترل کنه: باید تنهایی حرف بزنیم.
به سردی جواب داد: اگه حرفی هست که میخوای بهم بگی، باید جلوی لوهان و همین جا بگی.
میدونستم کارم ظالمانه ست اما با نگاه به گذشته و فکر کردن به شبی که توی اتاق نشیمن نشسته بود و رو زخمام نمک می پاشید نمیتونستم جلوی حس پیروزی و برتریمو بگیرم و لعنتی خیلی حس خوبی بود!
هیجین دیگه نمیتونست نا امیدی و ناراحتیشو پنهان کنه، کمی قبل از گفتن حرفش تعلل کرد: وقتی عقلت برگشت سرجاش باهات حرف میزنم.
سهون بیشتر منو به خودش چسبوند و در عوض منم دستش رو محکم تر توی دستم فشوردم : هرگز به اندازه ی امروز توی عمرم عاقل نبودم!!
بدون هیچ حرف دیگه ای هیجین پشتش رو به ما کرد و خواست بره که سهون صداش زد: هیجی..واقعا ترجیح میدم دیگه اینجا نیای.
وقتی سهون در رو بست، آه لرزونی کشیدم و به سمت اتاقم رفتم و روی تخت نشستم.
به پتو ی مرتب شده و بالش هایی که با نظم کنار هم قرار گرفته بودند نگاه کردم.ساکت شده بودم.گیج و سردرگم بودم. میدونستم که برای سهون، اونطوری رفتار کردن با هیجین اصلا آسون نبوده و من نمیخواستم که اون همه چیزش – هر چیزی که بهشون اهمیت میداد- رو فقط به خاطر من از دست بده.
به این فکر افتاده بودم که ایا خوادخواه بودن در مورد تصاحبش..خواستن سهون فقط و فقط برای خودم کار درستی بوده یا نه..
سهون به آرومی در اتاقمو بست. مقابلم دو زانو نشست و دست هاش رو روی زانو هام گذاشت: خوبی؟
سرمو برای تایید تکون دادم اما از اونجایی که خیلی راحت متوجه احساسم از روی قیافه م میشد،اضافه کرد: هیجین فقط شوکه شده…ولی بعدا حالش خوب میشه.پس نگرانش نباش. به خاطر هیچی خودتو سرزنش نکن.
جفت دستامو توی دستش گرفت و صورتشو روشون فشار داد: لطفا بگو که بینمون هیچ مشکلی وجود نداره.
درست مثل خودش،دستاشو گرفتم:هیچ مشکلی بینمون نیست..تو تختو مرتب کردی؟
– آره.
با لبخند ادامه داد: داشتم به خریدنِ..
– یه تخت جدید؟
– یه خونه ی جدید فکر میکردم..
از تعجب چشمام گرد شد ولی اون ظاهرا جدی بود.
– شوخیت گرفته نه؟؟
سرشو تکون داد که یعنی نه و گیج نگاهم کرد.
از شدت ناباوری به خنده افتادم: تو واقعا نمیدونی باید چطوری برخورد کنی نه؟؟
با شیطنت به گونه ش ضربه زدم: ما همین دیشب تصمیم گرفتیم باهم باشیم اونوقت تو صبح از خواب پاشدی تصمیم گرفتی برام خونه بخری؟؟؟
– مشکلش چیه؟
با شیطنت به زدنش ادامه دادم تا این که نگاهم به ساعت افتاد: اه لعنت.
ده دقیقه به 9 بود. مثلا قرار بود یک ساعت پیش سر کار باشم: کار دیر شد.
از تختم با عجله پریدم پایین، یکم دور خودم چرخیدم و بعد به سرعت وارد حموم شدم. سهون بلند گفت: خودم میرسونمت شــــــــــــرکت.
– باشه.یکم صبر کنه.
و به سرعت باد لباس هامو در آوردم.
– عزیزم؟ ( 😐 )
یک ثانیه فکر کردم میخواد بهم پیشنهاد بده باهم دوش بگیریم و ذوق مرگ شدم. اما وقتی کمی در رو باز کردم، دستش رو از لای در رد کرد و حوله رو جلوم گرفت: اینو فراموش کردی.
قطره های آب از همه جای پوستم در حال چکیدن بود. لبخند زدم و حوله رو گرفتم. دیگه میدونستم که چطور هر حرکت ساده و معمولی سهون چه قد قلبو گرم و خوش حال میکنه.
بیدار شدن کنارش، خوردن صبحونه درحالیکه دست هامون توی دست همدیگه ست. شوخی کردن با همدیگه. صدا کردن همدیگه از اتاق های مختلفِ خونه ی مشترکمون ..همه ی اینا خیلی طبیعی به نظر میومد.انگار تموم عمرمون رو به خاطر همین چیزا زندگی کردیم. زندگی کردیم تا درنهایت کنار هم باشیم. اون لحظه..اصلا مهم نبود که کل دنیا چطوری در موردمون قضاوت میکنند. چه اهمیتی داشت اگه همه جلومون می ایستادند؟ میتونستن یک جنگ بزرگ علیه من راه بندازن اما بازم بی فایده بود. چون من خیلی وقت بود
برنده شده بودم..چون قلب سهون مال من بود.

تمام مدت رانندگی دستمو گرفته بود. هر وقت ترمز میکرد ، انگشتام بیشتر توی دستش فشرده میشد .اگه کسی میتونست از غش کردن بمیره مطمئنا من جزو پیشروان این دسته مرگ از روی ذوق زدگی و غش و ضعف رفتن می بودم.
آروم گفت: موقع ناهار می بینمت.
وقتی به برج بلند Adze نگاه میکردم یاد عواقبی میفتادم که بدون شک به زودی پدیدار میشدن.میدونستم که هر دومون برای مقابله باهاشون آماده ایم اما از این که داشتیم از هم جدا میشدیم یکم آشفته بودم.
– مشکلی برات پیش نمیاد؟؟
– نه.برمیگردم خونه، لباسمو عوض میکنم و قبل از اینکه حتی خبردار بشی برمیگردم.
پیشونیم رو بوسید و من ناخودآگاه اخم کردم . ” لبامو ببوس لعنتی -___- “
به حدی قرمز شد که تا الان ندیده بودم، برگشت سر جاش برگشت .لب هاشو تر کرد و از خجالت گازشون گرفت.
” پسره ی هات -_- تمومش کن -_- “
در حالیکه نگاهش اینور اونور جگوار رو دید میزد و از خیره شدن بهم اجتناب میکرد گفت: در آینده باهات عشق بازی میکنم..
توی قلبم داد میزدم همچین اتفاقی سریع تر بیفته: باهام عشق بازی میکنی؟
بلند تر گفت: باهات عشق بازی میکنم…منتظر میمونم..تا وقتی که تو تصمیم بگیری که آماده ای تا..میدونی که..آماده ای برای..امم..چیزای نزدیک و صمیمی تر..دوباره.
قبل از اینکه اجازه بده به سمت محل کارم برم دوباره دستمو بوسید.
خدا رو شکر که توی آسانسور تنها بودم .به آرومی بالا و پایین پریدم. کف دستامو روی گونه های داغ شدم فشار دادم..قبولش کرده بودم که به معنای واقعی کلمه دیوونه ی سهون شدم. پرواز کردن قلب های رنگی رو دور و برم میدیدم. ابرهایی که دورمو گرفتن ، یه توهم رویایی..خدایا..واقعا عاشق شدم یا چی؟!!!
وقتی به دفترم رسیدم، هنوز عقلم سر جاش برنگشته بود. با زنگ خوردن گوشیم از جا پریدم و از داخل حباب عاشقانه م پرت شدم بیرون.
پیام سهون میگفت: از همین الان دلم برات تنگ شده.
تصمیم گرفتم یکم باحال برخورد کنم و کول باشم ولی نیشخنده بزرگی روی لبم نشسته بود و شبیه احمق ها شده بودم.
“پیام نده. حواست به رانندگیت باشه”
وقتی دوباره گوشیم زنگ خورد جیغ زدم ( 😐 )
“= شکلک ناراحت= نمیتونم برای دیدنت صبر کنم “
از هیجان غیر قابل کنترلی پشت سر هم مشتامو رو میز میزدم. از بیانش متنفر بودم اما آهنگای تیلور توی ذهنم پلی شده بود. خیلی زود مجبور شدم گوشی رو کنار بذارم چون کسی در زد. سعی کردم یکم ماهیچه های صورتمو خم کنم تا حداقل یکم و فقط یکم عادی به نظربیام.
– جسون!!
ازجام پریدم و دوباره لبخند زدم.
نگاهش خیلی سرد بود: برو اتاق کنفرانس. لولا و مینی اونجا منتظرتن.
خیلی جدی پشتشو بهم کرد: حالا.
از تندی و عصبانیت خاص لحنش تعجب کردم: مشکلی پیش اومده؟
کوتاه جواب داد: نه.
مستقیم از اتاق بیرون رفت و در رو بست.
احساس خوبی که داشتم به سرعت جاش رو به نگرانی داد. من خودمو آماده ی هر عواقبی کرده بودم ولی تنها چیزی که نمی تونستم ازش سر دربیارم دلیل رفتار جسون بود که چرا از دستم آزرده ست. نمیفهمیدم پس سعی کردم افکارمو فعلا کنار بذارم برم سراغ اتاق کنفرانس. این بهانه رو که احتمالا جسون کلا امروز رو مود نیست و قضیه ش ارتباطی به من نداره برای نادیده گرفتنش برای خودم تراشیدم.
وقتی رسیدم به اتاق. لولا و مینی بینِ یک عالمه کاغذی که بینشون تلمبار شده بود غرق کار بودند.
روبه روشون نشستم: ببخشید دیر کردم..امروز باید چیکار کنیم؟
مینی لبخند زد: نگران نباش..اینا اسناد شعبه ی اولسانه..باید دلیل اختلاف حسابی که توجه مدیر عاملو جلب کرده پیدا کنیم.
– اختلاف حساب؟ من فکر میکردم ادغام شرکتا باعثش شده…!
لولا آه کشید: آره..اما داستان ادامه داره. چندتا حساب هست که با اون چیزی که اینجا ثبت شده و اون چیزی که توی اولسان هست فرق داره.
” میدونستم”
یکی از سند ها رو برداشتم: اینطوری که عین برده ها مجبوریم اینجا بدبختی بکشیم..!
– اهوم. کل هفته کار و زندگیمون میشه همین.
آه بلندی کشیدم. با این کار زیاد دیگه نمیتونستم برای ناهار برم سراغ سهون و این بیشتر رو مخ بود. و همین طور هم شد. تقریبا ظهر شده بود و ما فقط بیست درصد از فایل ها رو بررسی کرده بودیم .مینی برای خریدن ناهار از اتاق زد بیرون و من فرصت کردم تا درمورد اتفاقات ناخوشایندی که پیش اومده به سهون خبر بدم.
” فکر نکنم بتونیم باهم ناهار بخوریم. یه عالمه کار ریخته سرم”
در کم تر از یک ثانیه جوابمو داد.
” میخوای برات غذا بیارم؟”
لبخند زدم و بعد به لولا نگاه کردم تا مطمئن شم به من نگاه نمیکنه.
” نیاز نیس.پیش لولا و مینی هستم”
دوباره گوشیم زنگ خورد “پس بعد ناهار میبینمت؟”
” آره”
با خودم کلنجار رفتم تا تایپ کنم: دلم برات تنگ شده” بعد پاکش کردم و بعد دوباره نوشتمش.
وقتی دکمه ی ارسالو میزدم دوباره قرمز شده بودم.
در جواب نوشت: من بیشتر دلم تنگ شده.
نمیتونستم لبخندهای نخودیمو کنترل کنم.لولا نگاهم کرد ، یکم اولش گیج به نظر میومد اما بعد گفت: خب خب..اینجا یکی عاشق شده.
از اونجایی که خوب لولا رو شناخته بودم.شایعه ی عاشق شدن من در کمتر از یک دقیقه کل بخش رو پر میکرد.
به سرعت گوشیمو توی جیبم گذاشتم : مامانم بود.
با تمسخر طعنه زد: درستـــــــــه!
بعدش مینی وارد اتاق شد. و نگاه های چپ چپ لولا به من هم متوقف.
کاغذ هایی که دور و برمون ریخته بود رو زمین گذاشتیم تا جا برای غذا خوردن داشته باشیم. طبق معمول، هرچه قدرم که کار زیاد رومون اثر میذاشت و خسته مون میکرد هیچ وقت حرف زدن در مورد شایعات ظهرگاهی کنار گذاشته نمیشد.
لولا به مینی گفت: لوهان عاشق شده.
دستمو جلوشون تکون دادم: من..آمم..من همینجام که 😐
مینی گفت: راجع به این دختر خوشبخت بهمون بگو.چطوریه؟
” پسر..”
– من عاشق نشدم.
کتمانم باعث شد جوری بهم نگاه کنن که انگار آبنباتاشون رو دزدیدم 😐
– تو تنها کسی نیستی که عاشق شده!!!
لولا با ذوق چند بار پلک زد و صدای بلند و جو زده ش تبدیل به زمزمه ی آرومی شد: تو هم شنیدی؟ مدیر اجرایی مراسم نامزدیشو به هم زده.
به سختی آب دهنمو قورت دادم.
چشم های مینی گرد شده بود: غیر ممکنه. چرا؟؟
– میگن اون یکی دیگه رو میخواد..برای همینه که زودتر میخوان قضیه ی ادغامو جمع کنن..میترسن یهو گروه جانگ بزنه زیر همه چی و قرار داد رو لغو کنه.
تنها چیزی که مینی فهمیده بود رو تکرار کرد: یکی دیگه رو میخواد؟؟
لولا: اهوم…اون دختر هرکسی که هست همه چیز رو نابود کرده.کمپانی.مدیر اجرایی و پروژه ی ادغامو..باید احساس گناه کنه.
من احساس گناه نمیکردم اما اون لحظه این حس بهم دست داد..حتی متوجه نشده بودم که به غذام دست هم نزدم.
مینی رو بهم کرد: لوهان..غذاتو نمیخوری؟؟
سراغ ناهارم رفتم و به زور سعی کردم بخورمش و فقط رو دیدن سهون تمرکز کنم. .هیچ جایی برای احساس گناه نبود.خودمو این طوری راضی کردم اما هنوزم احساس پوچیِ عمیقی توی قلبم وجود داشت. درسته که مکالمه همون جا تموم شد اما افکارم درگیر عکس العمل های بقیه از بودنم با سهون بود و اگرچه که میدونستم همچین چیزهایی در راه هستند اما هیچ وقت فکرشم نمیکردم که جلوگیری از احساس عذاب وجدان و پریشونی چه قدر میتونه سخت باشه.

نزدیک ساعت 4 بعد از ظهر هر سه تصمیم گرفتیم همون جا کار رو متوقف کنیم چون علاوه بر پروژه ی اولسان وظایف دیگه ای هم برای انجام دادن داشتیم. و برای من این وظیفه ملاقات با سهون بود درحالیکه چندین بار باهام تماس گرفته بود و من هیچ کدوم رو جواب نداده بودم.
در رو باز کردم و وارد اتاقش شدم.
– همین که گفتم!
سهون با لحن آمرانه ای پشت تلفن حرف میزد: یا جلسه فردا برگزار میشه یا هیچ وقت.باهاشون تماس بگیر و بگو اگه فردا نیان قرار داد کنسل میشه.
تلفن بین گوش و شونه ش گیر کرده بود و خودش درحال برداشتن فایلی از رو میزش بود.
“دو قطبی “
خیلی هیجان انگیز بود برام وقتی میدیدم چطور با من نرم و شیرینه ولی در مورد کارش چه قد جدی و قاطعانه رفتار میکنه.
وقتی نگاهش بهم افتاد گفت: من باید برم..
مکث کرد: نه با شخص مهمی قرار دارم!
درحال نزدیک شدن بهش خندیدم و اون ازجاش بلند شد و همه ی کاغذ هایی که دستش بود گذاشت روی میز: به تلفنام جواب ندادی!
– ببخشید. سرم شلوغ بود.
خیلی سریع منو از رو زمین بلند کرد و روی میزش نشوند و خودش رو بین پاهام قرار داد..قبلا هم این صحنه اتفاق افتاده بود..این یکی ورژن لباس دارش بود.
دست هاش رو دو طرفم روی میز فشار داد: ناهار خوردی؟؟
حرفایی که موقع ناهار شنیده بودم همشون به ذهنم برگشت.سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم غافل از این که همزمان رنگ صورتمم پرید.
– مشکلی پیش اومده؟
– نه هیچی..
– چی شده؟
– مشکلی وجود نداره..
لبخند زدم:هیچی نیس.
عصبی شد: این کارو نکن..متنفرم. هیچ چیز رو ازم پنهان نکن.هر وقت مشکلی پیش اومد بهم بگو من درستش میکنم.
من به صلاح خودش دروغ گفته بودم اما واقعا نمیخواستم رابطه مون رو این طوری شروع کنم: فقط..اونا داشتن در مورد نامزدی حرف میزدن..فقط شوکه شدم همین.
دستاش مشت شد: کیا بودن؟؟
– دیدی..برای همین نمیخواستم بهت بگم.
دستامو رو شونه هاش گذاشتم: عیبی نداره..بیا فقط فراموشش کنیم.
ولی هنوز تصمیمِ کشنده ش رو تغییر نداده بود: اسمشون رو بگو لوهان.
– سهونااا..
دستامو به آرومی رو بازوهاش کشیدم: عیبی نداره…
– اون دو تا دختر بودن نه؟؟
خیلی زود متوجه شد و به سرعت تلفن رو برداشت.
با استرس تلفن رو قطع کردم: لطفا اینکا رو نکن..فقط بیا فراموشش کنیم تا روزمون خراب نشه..باشه؟؟
بعد از چند دقیقه نگاه های با مزه از طرف من، بالاخره تسلیم شد. سرش رو پایین تر آورد و اروم گفت: متاسفم.
– عیبی نداره.
چشمم به جعبه ها ی نسبتا بزرگی که کنار میزش روی زمین قرار داشت افتاد: اونا چین؟؟
– یه چندتا چیز که میخواستم بذارم توی دفترم..
صورتمو بین دستاش گرفت و گونه مو بوسید: نذار چرت و پرتای بقیه اذیتت کنه.خب؟ اول به من بگو.باهم در موردش حرف میزنیم و بعدش من درستش میکنم.
بی خبر از همه چیز قبول کردم اما مثل همیشه سهون فکری پشت هر حرفش داشت ..
بعد از یک ساعت لاو ترکوندن خالصانه به دفترم برگشتم .ساعت از پنج هم گذشته بود.چراغ اتاق جسون خاموش بود که یعنی برگشته بود خونه..تصمیم گرفتم فردا ببینمش و در مورد کتاب باهاش حرف بزنم..یا دعوتش کنم باهم بریم بیرون.
سهون بهم گفته بود ساعت شش همدیگه رو توی پارکینگ می بینیم اما همچین اتفاقی نیفتاد.
من کنار مینی و لولا جلوی آسانسور منتظر بودم که یهو از آسمون سروکله ش پیدا شد. دخترها نگاه های معنی داری با دیدن سهون به هم انداختن اما من کاملا تلاش میکردم تا وانمود کنم متوجه حضورش نشدم. اما ظاهرا سهون اصلا نمیخواست توی بازی باهام همکاری کنه.
سوار آسانسورِ وی آی پی شد، هر دوی اونا رو کاملا نادیده گرفت و رو به من گفت: لوهانا..
تبدیل به تیکه یخ جامدی شدم 😐
– برای چی هنوز اونجا وایسادی؟ بیا دیگه..

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





155
نظر بگذارید

avatar
139 نظرات
16 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
114 نظرات نویسندگان
zahra fJeengulalaمهشیدP&s نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
zahra f
مهمان
zahra f

خخخخخخخخخخخ وای خدا عاشق سهونم!!!!!!!!!
بنده خدا لوهان سکته کرد!!!!!!
ممنون اونی.عالی بود.

Jeengul
مهمان
Jeengul

آسانسور: 😀
مینی: O_O
لولا: -_-
سهون: ^_^
لوهان: 😐
من: هونهان عیز ریل عرررر
مرسی آجی

ala
مهمان
ala

سهون رسما قصد نابودیه خودشو شرکتو داره

مهشید
مهمان
مهشید

عزیزم لطفا قسمت بعدی رو سریعتر بذارگلم مسیییییییییییییی

P&s
مهمان
P&s

Agha nazari dige dàrs nemikhonama