1 👁 بازدید

stranger ep24

قسمت 24 فیک غریبه با ترجمه ی دوست عزیزمون setistarlight

حرفای مترجم:
سلام :|طبق قولم اینم پارت جدید ~~ یوهوووو فردام میخواین؟ نظرا رو باز برسونین به صد و پنجاه ^^ تکراری قبول نیس:| امیدوارم خوشتون بیاااد^^
اینجا جا داره بگم هونهان عیز ریل (=^‥^=)

Perfect Equation
چهره ی مقابلم ترسِ سردی که توی قلبم خونه کرده بود ذوب کرد. در واقع اون همه چیز رو ذوب کرد جز عشق..
شب تبدیل شده بود به سایه ای خاکستری رنگ. قطره های بارون تا حالا هرگز به این زیبایی نبودند- باعث میشدن همه چیز مثل یک رویا به نظر بیاد ..میتونستم با نگاه بهش جنگ بین عقل و احساسات وحشیش رو بفهمم. توی کت و شلوار سفیدش حسابی خیس شده بود .کراواتش درست مثل بار اول شل بود. هیچ وقت متوجه نشده بودم که چه قد شکننده ست..انقدر که یک لمس کوچیکم ممکن بود خردش کنده.
سهون با زمزمه ای ملایم و دردناک گفت: میلیون ها بار..
نا امیدی قلبمو پاره میکرد: چی؟
نفسش سنگین بود: میلیون ها بار..شب اولی که برگردونمت خونه میخواستم دوباره در بزنم..
– سهون من..
– لطفا..
دستشو بالا آورد و جلوم تکون داد:بذار اینو بگم.
توی صداش، دردِ سردش رو هم شنیدم. من نتونسته بودم تصمیم بگیرم و براش بجنگم و نگه ش دارم اما اون تونسته بود.تاحالا هیچ وقت این همه عاشق چهارچوپ در نشده بودم.
– من نرفتم..نتونستم زیر بار اون نامزدی برم .اونجا یه عالمه آدم بودن که بهم اعتماد داشتن و من نمیتونستم نا امیدشون کنم..تا جایی جلو رفتم که جلشون بایستم و اونا با لبخند بهم افتخار کنن اما همون موقع بود که فهمیدم هیچ کدوم برام مهم نیستن.. حتی اگه همه چیزشون به من بستگی داشته باشه..کل زندگیشون..ترجیح میدم اونا سرنوشتشون رو ببازن اما من تو رو از دست ندم..
سرشو به چپ و راست تکون داد: من نمیدونم..اصلا نمیدونم چطوری باید بیانش کنم..تمام چیزی که میدونم اینه که همون شب اولی که باهم بودیم باید بهت میگفتم که..
صدای آرومش تبدیل به زمزمه ای آروم تر شد: که بیشتر میخوام..
یه عالمه اخطار و نگرانی ذهنمو پر کرد: هیجین؟ پدرت؟ نامزدی؟؟؟
– همه رو رها کردم..لوهان من به هیچ کس دیگه ای اهمیت نمیدم. من فقط تو رو میخوام.
نمیتونستم صدای لرزونم رو کنترل کنم یا جلوی اشکهامو که روی گونه هام میلغزید بگیرم: تو همش همینو میگی سهون..من..
حرفمو قطع کرد: نه. تو متوجه نیستی..به حرفی که دارم میگم خوب گوش کن . من تو رو میخوام.دارم میگم من “فقط” تو رو میخوام..فقط تو.
نفسِ مضطربشو بیرون داد: منو می پذیری؟؟من همه چیز دارم. اما نمیخوام همه چیز داشته باشم..خدا.نمیدونم چطوری توضیح بدم. اگه تو نباشی نمیخوام هیچ چیزی داشته باشم.من فقط تو رو میخوام نه هیچ چیز و هیچ کسِ دیگه ای. تو گفتی تردیدو بذارم کنار. تصمیم قطعیمو بگیرم و روش وایسم. و حالا من اینجام. من تو رو انتخاب کردم..میتونی بفهـ..
حتی متوجه نشده بودم که همون طور زیر بارون ایستاده و قطره های سنگین بارون مدام به شونه هاش برخورد میکنه. به آرومی سعی کردم قطره ها رو پاک کنم:سهونا…
– متاسفم..من بدون فکر فقط میخواستم هرچه زودتر بیام اینجا و حتی نمیدونستم چی باید بهت بگم و یه جورایی..
شونه هام همراه با هق هق آرومم میلرزیدند و اصلا هم قصد آروم گرفتن نداشتن: فکر نمیکردم توئم مثل من یه بُعد وحشت زده داشته باشی …
(* توضیح مترجم: Panic side بیشتر منظورش حالتی که آدم یهو توی شرایط استرس زا و هیستریک قرار میگیره و در نتیجه مضطرب میشه و تند تند شروع میکنه به حرف زدن بدون این که متوجه بشه دقیقا چی داره میگه 😐 من معادل براش پیدا نکردم امیدوارم منظورو رسونده باشم ^^ )
لبخند محوی رو لبش نشست: دارم کم کم شبیه تو میشم..لوهانا..من میخوام کنار تو باشم.
این بهترین پیشنهادی بود که در تمام عمرم بهم شده بود.با وجود این که یه دعوت فوق العاده بود اما باعث میشد به قلبم به سختی بر بخوره.
گفتم: تو بهم صدمه زدی..گفتی حتی بعد از اون شب اول اصلا قصد نداشتی منو ببینی..
دلیل آورد: همه ی تلاشمو کردم که نبینم…چون اون موقع نمی تونستم.
– تو تنهام گذاشتی.
– دیگه هرگز همچین اتفاقی نمی افته
– حتی سعی کردی منو بازی بدی.
– چون یه احمقم
– برای داشتنم نجنگیدی.
– یه احمق ترسوئم
– منو کنار گذاشتی.
– چون یه ترسویِ احمقِ عوضیم.
– شب اولی که منو دیدی باهام خوابیدی.
– پشیمون نیستم..
سرشو انداخت پایین: برای همه ی چیزایی که گفتی..هیچ وقت نمیتونی به اندازه ای که من خودمو تنبیه و سرزنش کردم ، سرزنش و تنبیه کنی…من هیچ وقتِ هیچ وقت خودمو به خاطر آزار دادنت نمی بخشم..اما اگه تو بهم اجازه بدی ..تک تک روزهامو با خوش حالی فقط با تو و کنار تو میگذرونم.
از بین لایه ی نازک و بلوری اشک ِ داخل چشم هام دیدم که چطور صورت سهون خالی از هر حسی شد اما توی تک تک حرکات کوچیچکش هم دلسردی پیدا بود. ترسی که از رد شدن توسطِ من داشت خیلی خیلی واضح بود.
– من میخوام کنار تو باشم لوهان..لطفا بهم بگو که تو هم میخوای کنار من باشی..
حالت دفاعی که جلوش گرفته بودم کاملا نابود شد تمام اون روز های تاریک و شب های تموم نشدنیِ انتظار برای شنیدن این کلمات دیگه به سر اومده بود.
وسط گریه لبخند زدم: میشه لطفا جزئیات بیشتری بهم بدی..
من معمولا نمیتونم کلمات پنهان شده بین دوتا جمله رو بفهمم.
لرزید و یک دفعه صورتمو بین دست هاش گرفت و رد اشک هامو پاک کرد: میخوام باهات یک رابطه ی نزدیک ، متعهدانه و منحصر به فرد داشته باشم.
به هیجان اومد: میخوام که مال من باشی و من هم مال تو باشم.
– من می ترسم.
– میدونم.
– احتمال به سرانجام نرسیدن رابطه ی آدمایی که فقط برای یه شب همخوابی باهم بودند یک در هزاره..مخصوصا یه رابطه از نوع ما..اگه یه روز..اگه یه روز تصمیم بگیری که..
– لوهان..
دست های گرمش روی شونه هام قرار گرفت: ما میتونیم..
پیشونیش به پیشونیم رسید: من مطمئنم که میتونیم..
– از کجا میدونی؟؟ نمیتونی مطمئن باشی..اگه نتونیم از پس عکس العمل عجیب بقیه بر بیایم چی؟
زمزمه کرد: بر میایم..چون تنها کسی که برام مهمه تویی..به بقیه ربطی نداره..جای هیچ سوال و شکی در موردش نیست ما از پسش بر میایم لوهانا..دیگه هیچ نیازی به شمردن، حساب کردن درصد ها و احتمالات نداریم.
هر دو دستمو توی دستاش گرفت:این..درست همین جا ، این معادله کامل شده.
نمیدونستم همچین چیزی ممکنه یا نه اما احساس میکردم قلبم معلق رو هوا ست، لبخندی گوشه ی لبم بود و آهنگ عاشقانه ای که هیچ وقت تاحالا نشنیده بودمش توی گوشم نواخته میشد.
به چهره ش خیره شدم . کم کم گونه هاش رنگ گرفت و خوش حالی توی چهره ش ظاهر شد تا این که بالاخره به شیرینی خندید. انگار خورشید از پشت گونه هاش طلوع کرد . دست هامو که توی دستاش گرفته بود به آرومی بالا آورد و با چشمایی بسته بوسه ای بهشون زد. مژه های بلندش به آرومی و درست مثل آبشار در مقابل پوست سفیدش جاری شد.
و بعد سرش رو توی گردنم فرو کرد و بازوهای امنیت بخشش دور کمرم حلقه شد. دیگه نمیتونستم نفس بکشم .اما حقیقتا اگه لحظه ای توی زندیگم ارزش حبس کردن نفسمو داشت، اون لحظه دقیقا همین حالا بود.
این طولانی ترین، سخت ترین و نامطمئن ترین معادله ای بود که تاحالا حل کرده بودم. اما نتایجش عمیق تر از هر ریشه ای ( توضیحِ مترجم باهوش ^^ : منظورش ریشه ی اعداد توی ریاضیه..) و بی نظیر تر از هر فرمول طلائیه دیگه ای و و ابدی تر از ارزش عدد پی بود .
چند بار و هر دفعه محکم تر از بار قبل به صورتم سیلی زدم اما واقعا بیدار بودم..و بیشتر از هر وقت دیگه ای حس زنده بودن داشتم.
” واقعا رویا نبود”
به شدت دلم میخواست همین الان چند دور توی اتاقم حرکات آکروباتیک برم اما نه جای کافی داشتم و هم این که سهون ، قدِ یه در باهام فاصله داشت .
درحالیکه پیراهن تنگ من،باعث شده بود هیکل خوش تراشش مشخص تر از همیشه باشه از حمام خارج شد . درخشان تر از هر نوری توی اتاقم.
موهاش که به طرز فوق العاده ای روی صورتش ریخته شده بود و کمی از چشم های معصومش رو می پوشوند، لب های غنچه شده ش. گونه های براقش. حتی چونه ی تیز و خوش فرمش..همه شون..همه ی این مرد مال من بود..
قاطعانه گفت: من شبو اینجا میمونم..
ولی من چندان مطمئن نبودم: امم..من یکم..
لبخند روی لب های شهوانیش حاضر شد: من هیچ قصدی برای انجام دادن هیچ کاری ندارم..
و آروم تر ادامه داد: هنوز نه.
وقتی بین بازوهای قویش از رو زمین جدا شدم ، کاملا مطمئن بودم که دیگه زیادی سبکم.. منو به آرومی روی تخت گذاشت و خودش هم پایین تر اومد و روم خم شد و من چشمامو بستم ، اما به جای حس کردن لب هاش رو لب های خودم، اون پلک هامو بوسید: اگه در آینده قرار باشه دوباره گریه کنی مطمئنا دلیلش فقط شادیِ زیاد خواهد بود و بس.انقد که نتونی کنترلش کنی و از خنده اشکت در بیاد..
نوک بینیش رو به مال من مالید .به طور دردناکی نفس نفس میزد.انگار که با تک تک سلول های بدنش برای نبوسیدنم درحال جنگ بود و همین طور برای تملک من..گرچه خودش نمیدونست اما مدت ها بود که من متعلق به اون بودم.
از روم کنار رفت و این بار منو کشید سمت خودش تا رو سینه ش بیفتم .. انگشت هاش موهای ژولیده و نامرتبو شونه میکرد. یک دفعه خنده ی کوتاهی کردم و البته همه ی تلاشمو کردم تا جلوی قهقهه زدنمو بگیرم.
– چیه؟
– فقط..
مثل یه نوجوون دوباره خندیدم: معادله ی کامل شده..شادی هایی که اشکتو در بیاره…چه قد تو میتونی پررو باشی؟؟
لبشو گاز گرفت و باعصبانیت گفت: من در اصل هرگز پررو نبودم.فقط داشتم برات توضیح میدادم که احساسم چیه..
وانمود کرد که اوقاتش تلخ شده.بعد از یک سکوته طولانی رو بهم گفت: داریم در مورد احساسات حرف میزنیم اونوقت تو حتی جوابتم بهم نگفتی…
به آرومی ضربه ای رو سینه ش زدم: تو الان توی تختمی.دیگه از این واضح تر؟
– من نمیخوام فقط رو تختت باشم..
انگشتش روی لب هام کشیده شد و بعد از رو گردنم پایین رفت : من میخوام..اینجا باشم.
به سمت چپ قفسه ی سینه م ، جایی که قرار بود قلبم اونجا باشه ضربه زد.
البته که از جاش در اومده .چند دقیقه ی پیش به خاطر یک عالمه احساس از جا کنده شد.
خودمو بیشتر به سینه ش چسبوندم، میترسیدم با صورته سرخ از خجالتم روبه رو بشه : دیدی..پررو
با شیطنت گفت: لوهانه خجالتی رو دوست دارم.
درحالیکه صورتم هنوز روی سینه ش فشرده میشد و سعی داشت عطرش رو به یاد بیاره، به آرومی زمزمه کردم: دوستت دارم.
انگشت شصتش رو به آرومی رو گونه م کشید: از وقتی که دیدمت دوستت داشتم و دارم.
به سمت دیگه ای از تختم که کنار پنجره بود اشاره کردم: میشه این طرف بخوابی؟قبل از این که دوباره دراز بکشه پرده های اتاقو هم کشید. اگه نیمه های شب تصمیم به رفتن میگرفت حالا دیگه حتما متوجه میشدم.
– لازم نیست دوباره نگران باشی.
متوجه نگرانی و دلشوره ای که مدام توی قلبم بزرگ میشد، بود: حتی اگه تو منو بندازی بیرون من هرگز تو رو ترک نمیکنم.
به پهلو و کاملا به سمت من دراز کشید و محکم بغلم کرد و من هم متقابلا و محکم تر توی آغوشش فرو رفتم و بغلش کردم.
پرسید: میتونی نفس بکشی؟
” خیلی نه” – خوبم.
– پس میخوای همین طوری بخوابیم؟
” خواهش میکنم خفه م کن !!!” 😀 – دوست دارم.
با سنگین شدن نفس هاش ، ریزش باران هم بالاخره قطع شد و همراه با اون تمام تردید هام…تمام ترس های من هم ناپدید شدن..
– آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
صدای جیغ و داد عصبی و ترسناکی توی اتاقم پیچید. به زور چشم های خواب آلودمو از هم باز کردم و اولین چیزی که باهاش مواجه شدم ، همون پپوزیشنی بود که قبل از خوابیدن توش قرار داشتم، درست توی آغوش سهون..پس “صبح بخیر” های عاشقونه این طوری بود. تقریبا نیشم درحال باز شدن بود که با گوشه ی چشمم متوجه حضور یه آدم کنار تختم شدم 😐
هشداار!! سریع ولی به آرومی خودمو از سهون جدا کردمو لیلی رو دیدم.رنگ پریده درست مثل یه روح . هر دو دستش دهان بزرگه باز مونده ش رو پوشنده بود .
با صدای خش داری گفتم: ای خدااا..میتونی بیشتر از اینم وحشت زده بشی؟؟
– آ..
نزدیک بود دوباره جیغ بزنه که دستشو کشیدم ودنبال خودم از اتاقم انداختمش بیرون.. در رو پشت سرم بستم.نمیخواستم سهون بیدار شه.
لیلی: بزن تو گوشم لوهان. بزن تو گوشم
یواش گفتم: تمومش کن.خودم قبلا خودمو زدم باشه؟ دیشب حداقل صد بار زدم توی گوش خودم. این واقعیه.
بدون هیچ اخطاری کف دستش رو محکم رو گونه م زد.
نزدیک بود داد منم بلند شه : آییی تو دیگه چته؟؟
– فقط میخواستم مطمئن شم تو توهمم نیستی.
هنوز از تعجب چشماش گرد بود: همه چیزو باید از اول تعریف کنی.
هلش دادم داخل اتاق نشیمن تا مبادا سهون چیزی بشنوه.هنوز زل زده .انگار هنوز شک داشت من روحم یا نه.
– انقد این طوری نگام نکن .من واقعیم -__- . قصه ی طولانیه اما خلاصه ش میشه کلا دو جمله: اومد اینجا و به نامزدی نرفت.
لیلی هنگ کرد. صورتش خشک شده بود و دهنش باز مونده بود.رنگش درحالیکه بی اختیار به دیوار مقابلش زل زده بود سفید و سفید تر میشد.
” نفس میشکه؟” مطمئن نبودم.
دستمو جلوی چشماش تکون دادم : چرا همچین شدی؟
آه بلندی کشید، خواست حرفی بزنه اما بعد به سرعت منصرف شد. و بعد عقب رفت و خودشو رو مبل انداخت.
هم نگران شده بودم هم برام سرگرم کننده بود. یه جوری برخورد میکرد که اگنار سهون به اون اعتراف عاشقانه کرده.
دستمو دوباره جلوی صورتش تکون دادم .
با صدای بلند داد زد: محض رضای خدا نمیتونی یکم بهم وقت بدی اوضاع رو تحلیل کنم؟؟ نمیبینی عین لاکپشت کُندم!!
خندیدم و کنارش نشستم .و اون همچنان مثل یه تیکه سنگ ثابت باقی موند .قابل توجیه بود.هیچکس انتظار ِ همچین رویدادی رو نداشت .متاسفانه لیلی زمان زیادی برای هضم وضعیت به وجود اومده نداشت . در اتاقم باز شد و سهون اومد بیرون .نور خورشید از پشت سرش میدرخشید و کاملا محاصره ش کرده بود. وقتی این جسمِ – نمیتونی بهش نگاه نکنیِ – هات کاملا توی میدان دیدم قرار گرفت، شنیدم که لیلی آب دهنشو قورت داد.
خیلی آروم گفت: عجب تیکه ای!!
منم آروم گفتم: خیلی هاته.
– اژدها..
لب هاش به آرومی حرکت میکرد: نفسش آتیش داره!!
– میسوزنه..!
لبخندی تحویل سهون دادم .و تلاش کردم جلوی حرف زدنمو با نزدیک شدنش بگیرم.
لیلی پشت سر هم پلک زد: میخوام بزنمش..فکر کنم اون واقعی نیست.
قبل از این که من بتونم چیزی بگم.سهون مقابلمون رسید: دارین درباره ی چی حرف میزنـــ..
لیلی بهش نزدیک شد و محکم زد تو گوشش و بعد اخم هاشو تو هم کرد و سرشو به اطرف تکون داد..
” شگفتیِ قرن -___- “
خودمو به سهون رسوندم و نگاهی با مضمونه – داری چه غلطی میکنی؟- تحویل لیلی دادم.
– صبحونه؟؟
اینو گفت و سمت آشپزخونه رفت.
خیلی سعی کردم اما نمیتونستم جلوی خنده مو بگیرم: اون فقط میخواست مطمئن شه که تو واقعی هستی.
گونه شو نوازش کردم: ببخشید.
لبشو گاز گرفت: فکر کنم حقم بود.
سرمو تکون دادم: قرار بود اتفاق بیفته..!
منو بین بازوهاش کشید، با لحن خیلی تاثیر گذاری گفت: صبح بخیر.
” دوتا کلمه و بوووم من توی افق محوم 😐 “
– دلم برات تنگ شده بود.
و پیشونیمو خالصانه بوسید.
” سه تا کلمه و بووم من رفتم بهشت -_- “
– ای خداااااااااا
لیلی مزاحم شد: فقط قراره صبحونه بخورم. کسی قرار نیست
اون یکی رو ترک کنه که این طوری رفتین تو حلقِ هم .
سهون خندید و با اکراه منم خندیدم. دستشو پشتم گذاشت و سمت آشپزخونه هدایتم کرد .
پنکیک، تنها چیز قابل خوردنی که لیلی میتونست بپزه روی میز حاضر و آماده قرار داشت. سهون صندلیشو بهم نزدیک کرد و نگران به لیلی لبخند زد.ترسیده بود .کاملا واضح بود .با نیشخند نگاهش میکردم .برای مدتی لیلی ساکت بود .آبروهاشو بالا برده بود و دست هاش در هم چفت شده رو میز قرار داشت .
دست سهون که توی دستم بود مدام سرد و سرد تر میشد و همزمان من تمام تلاشمو میکردم تا نخندم.
لیلی چشم هاشو باریک کرد و تهدید آمیز گفت: اگه فکر کردی چون لوهانو قبولت کرده در امانی، کاملا در اشتباهی..من اگه جای تو بودم انقد راحت نمی نشستم یه جا..تو هنوز باید رضایت منو جلب کنی -___-
سهون با نگاه نگرانی که یعنی نجاتش بدم بهم خیره شد اما من شونه ها مو بالا انداختم . در هر صورت اون نیاز به تنبیه داشت و خواهرِ من استاد آزاردادنه ملت بود.
– من همه ی تلاشمو میکنم تا ثابت کنم لیاقت برادرتونو دارم.
لیلی با چنگال ضربه ای به پنکیک زد: تو اینکارو میکنی..
دیگه نتونستم جلوی خندمو بگیرم. سرمو به سمت دیگه ای چرخوندم و بدون هیچ کنترلی روی خودم فقط خندیدم.
نا راحتی ( مخالف راحتی) بین لیلی و سهون و خنده های زیرزیرکیه من با بلند شدن صدای در نیمه تموم موند.
پرسیدم: منتظر کسی بودین؟
لیلی سری تکون داد: نه.
– تو؟؟
متوجه شدم که در واقع من منتظر کسی بودم.منتظر چیزی بودم..میدونستم که قرار نیست راحت باشه اما با نگاه کردن به مردی که کنارم نشسته بود متوجه شدم که اصلا نترسیدم..از آشپزخونه و بعد از اون اتاق نشیمن خارج شدم..آماده برای جنگیدن برای داشتن سهون.درست کاری که اون برای من کرد…



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





232
نظر بگذارید

avatar
150 نظرات
82 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
131 نظرات نویسندگان
#Sjzahra fmaryamJeengulmona نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
#Sj
مهمان
#Sj

دستت درد نکنه بابته ترجمه/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

zahra f
مهمان
zahra f

عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر!!!!!!
من مرگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ!!!!!!!
من برم قسمت بعدی فکر کنم زندگی بهم باز گرداننده بشه!!!!!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif

maryam
مهمان
maryam

مکالمه‌ی سهون با لوهان محشر بود
mamnon aji

Jeengul
مهمان
Jeengul

– من همه ی تلاشمو میکنم تا ثابت کنم لیاقت برادرتونو دارم.
ینی این جمله عالی بودااا
لیلی عیز مای لاو! حقشه به جسون برسه ^^
ممنوووون

mona
مهمان
mona

من دیگه حرفی ندارم
عالیییییییی بود
عاشق لیلی هستم
لیلی مای استایل/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (26).gif