3 👁 بازدید

stranger ep23

قسمت 23 فیک خارجی غریبه با ترجمه ی setistarlight

حرفای مترجم:

سلام 😐 میدونم الان تعجب کردین.شوکه شدین 😐 اهم.. ولی خواستم یکم سوپرایزتون کنم حال کنیم 😐 اممم..اگه پارت بعدی رو بیست و چهار ساعت دیگه میخواین کامنتا رو برسونین به صد و پنجاه! من فردا آپ میکنم ^^ یه توضیحم در مورد این پارت بدم که سعی کنین فلش بک ها رو بخونین..قشنگ حس لوهان منتقل میشه..من که نزدیک بود بزنم زیر گریه.. 🙁 مای هونهان 🙂 امیدوارم کلی خوشتون بیاد. بوس بوس ستاره بچینین ^^

Stranger 23 Ground Zero
روز ها همیشه سخت هستند. شب های تاریک ممکنِ بی خوابی داشته باشند، ممکنه پر از خواب های بد باشند اما این که بیدار بشی و بفهمی کابوس حقیقی توی زندگی واقعیته خیلی بدتره.
بازوم رو که روی چشم هام گذاشته بودم برداشتم و متوجه شدم روی کاناپه خوابم برده. با وجود این که سرِ سنگینم میل شدیدی به بی هوشی مجدد داشت اما از جام بلند شدم.به ساعتی که نزدیکِ در، روی دیوار آویزون شده بود نگاه کردم.دقیقا هفت صبح بود. “سیزده ساعت”
فقط سیزده ساعت مونده بود تا بالاخره همه چیز تموم شه.تا در نهایت سهون بره و بعد از اون بود که انتظار کشیدن برای اون لحظه و قبول حقیقت شروع شد.
خودمو سمت آشپزخونه کشیدم.متوجه شدم لیلی هنوز توی اتاقش خوابه .باخودم فکرمیکردم که سیزده ساعت آینده رو چطوری بگذرونم تا به گریه ختم نشه و در آخر به لیستی از کار های بی مزه برای مشغول کردن خودم رسیدم.
یکم قهوه داخل قهوه ساز ریختم و مشغول تماشای قطرات سیاه وداغی که داخل لیوان می افتادند شدم. عطر تیز و فوق العاده ش توی هوا پیچید و منو به لحظه ای در گذشته برگردوند.


اولش همون طور که ازم خواست روی یکی از مبل ها نشستم ولی بعد دوباره از جام بلند شدم و با تعجب به منظره ی تپه های پر از درخت و خیره کننده ی روبه روم خیره شدم.
من حتی نمیدونستم کجام! مطمئنا هنوز داخل سئول بودم،موقع اومدن هم چندتا اقامتگاه مثل همینجا، اطراف خونه ش دیدم.
معنیش این بود که من در جایی شبیه به روستای بچه پولدارا یا یه همچین چیزی،اطراف سئول بودم! البته واقعا نمیدونستم اصلا همچین جاهایی وجود دارن یا نه?
-قشنگه نه؟
سهون سینی به دست که به نظر میومد داخلش دوتا بشقاب و دوتا فنجون بزرگ قهوه گذاشته پشت سرم ظاهر شد.
-آره ،از این بالا خیلی عالیه.
روبه روش روی مبل نشستم،یکی از بشقاب ها که چندتا شیرینی داخلش بود رو به همراه قهوه جلوم گذاشت.
یکم از قهوه مزه کردم،خوش طعم تر از حد انتظارم بود،یک نفس بقیه ش رو هم سر کشیدم،طعم تند و تیزی داشت،تلخیش ذهنمو باز میکرد.- این بهترین قهوه ای بود که تا حالا خورده بودم!!

توی ساعت دوم ، سراغ حموم رفتم. دمای آب رو تا مرض جوش بالا بردم تا حداقل کمی از سرمای تنمو کم کنه. وقتی در کمد رو باز کردم یه عالمه لباس ازش بیرون ریخت.
پیراهن سفیدی برداشتم و پلیور آبی رنگی که توش گیر کرده بود بیرون کشیدم.

برای مدتی سکوت برقرار شد.خوش حال بودم که نوری وجود نداشت چون در این حالت احتمالا از خجالت میمردم.
تنها صدایی که به گوش می رسید صدای نفس های منظمش بود.
میخواستم گره دستامو از دور کمرش باز کنم اما نمی تونستم.
اکثر مواقع جلوی وسوسه های درونیم می ایستادم اما ظاهرا به دلایلی جلوی این غریبه به شدت آسیب پذیر بودم. دستمو به پشتش که میکشیدم حس چروکیدگی وسط لباسش نظرمو جلب کرد.دستمو به بازوش و بعد آستین های تا شده ش رسوندم.توی اون مهمونی رسمی ،هیچ کس با همچین تیپی وجود نداشت..البته جز یک نفر..
غریبه ازم پرسید:چی شده؟
-من فکر کنم تو رو دیدم..کنار میز با چندتا دختر..پیراهن سفید..کراوات شل و چشم های قهوه ای..
خشکش زد:همون پسره با پلیور آبی هستی که کنار یه دختر با لباس شب صورتی که احتمالا خواهرت بوده نشسته بود؟
پوزخندی زد و در یک آن من رو محکم به دیوار راهرو چسبوند،دستاش رو دو طرف سرم به دیوار زد:تو زل زده بودی به من!

سر و صدای محوی از آشپز خونه شنیدم که خبر از بیدار شدن لیلی میداد.درحال بستن دکمه های پلیور آبی رنگی که انتخاب کرده بودم برای پوشیدن سمت آشپزخونه رفتم.
لیلی: خوبی؟ .میخوام برات صبحونه درست کنم.بشین.
طبق حرفش نشستم پشت میز و متوجه شدم که چه قد این روزِ سخت هر دوی ما رو تحت تاثیر قرار داد. هیچ داستان بامزه ای برای گفتن وجود نداشت. نه خنده های مصنوعی و نه حتی مزه پرونی های یک طرفه ی لیلی.
یکی از صندلی ها رو عقب کشید و کنارم نشست و به آرومی بشقاب پنکیک رو جلوم گذاشت: امروز نمیری سر کار درسته؟
لبخند زدم: نه..ولی میرم بیرون.
– میخوای منم همراهت بیام؟؟
تیکه ای از کیکو توی دهنم گذاشتم اما نمیدونم چرا هیچ مزه ای نمیداد: اگه اشکالی نداشته باشه میخوام تنها باشم..
– البته که نداره..فقط..من شاید امشب دیر برگردم خونه..هر اتفاقی که پیش اومد بهم زنگ بزن.باشه؟
سرمو تکون دادم و بعد از چند لحظه دیگه پنکیکی توی بشقابم باقی نمونده بود. لیوان آب رو سر کشیدم اما بازم به نظر میومد هیچی نخوردم.
توی ساعت چهارم وزش باد به نظر آروم میومد. به سمت خیابون شلوغی درست نزدیک جاده ی اصلیِ منتهی به خونمون رفتم.
ابر بزرگی مثل یه چتر بالای سرم سایه انداخته بود. وزش باد کم کم شدید تر شد و وقتی سرمو بالا کردم قطره ای از اولین قطرات بارون روی گونه م نشست. بوی رطوبت خاک همه جا رو پر کرده بود. تا این که بالاخره همه چیز دور برم خیسه خیس شد.
از کنار فروشگاه ها و رستوران های مختلف رد میشدم و گاهی با زن و مرد هایی که با عجله در حال رفتن به جهت های مختلف بودن برخورد میکردم.
وقتی کنار خطکشی رسیدم چراغ هنوز قرمز بود. ماشین ها با سرعت رد میشدن و دود اگزوزشون رو برای مردمِ منتظر باقی میذاشتن. سمت دیگه ی خیابون مردی توجه م رو جلب کرد. فکر کردم سهونه و به خاطر همینم بی توجه به چراغ به سمتش رفتم اما بعد از چند قدم متوجه شدم که فکرم اشتباه بوده . شالی که مرد انداخته بود به رنگ پژ تیره بود .باعث میشد چشم های اونو به خاطر بیارم
” چندتا دختر اطرافش ایستاده بودند و کاملا از رفتارش مشخص بود که از توجه بقیه خوشش میاد،خودِ لعنتیشم میدونست لیاقتش رو داره !
اصلا توی استایلِ من نبود.من از آدمای متین تر و خویشتن دار تر بیشتر خوشم میومد.
اما با وجود همه ی اینا اون خیره کننده بود-از اون دست آدما که هرچه قدرم تلاش کنی نمی تونی نادیده شون بگیری-
موهای خوش حالت و قهوه ای رنگش جذاب ترش کرده بود.حتی چشم های قهوه ای رنگش رویایی و عجیب به نظر میومد.
وقتی سرش رو برگردوند و نگاهمون تلاقی کرد از هولم لیوان از دستم افتاد.سریع نگاهمو ازش گرفتم ،این که موقع دید زدنش گیر افتاده بودم واقعا شرم آور بود.
گرمای محیط اطرافم هر ثانیه بیشتر میشد و منم داغ و داغ تر میشدم.هنوز نگاه خیره ش رو حس میکردم،و این باعث میشد احساس برق گرفته ها رو داشته باشم.
تند تند شامپاین رو سرکشیدم و اجازه دادم کف زیادش اعصابمو آروم کنه.نمیدونم چرا اما بعد از چند لحظه دوباره ریسک کردم و نگاهش کردم.


هفت ساعت گذاشته بود و من خیلی خوب از پسش بر اومده بودم. قدم زدنم رو با رفتن به یه کتاب فروشی ادامه دادم.کفِ فروشگاه ، فرش آبیِ تیره رنگی پهن شده بود و اطرافش پر بود از تابلوهای سیاه و سفیدِ گل. قفسه ها رو گشتم و در آخر به کتاب ترسناکی به اسم it نوشته ی Stephen king رسیدم.
باز کردم شروع کردم به ورق زدن..

اون درحالیکه موهامو نوازش میکرد گفت:گفتی از این فیلما خوشت میاد..
لبخند زدم:خوشم میاد ..فقط توی دیدنشون خوب نیستم!

توی سکانس دیگه ای ، وکیلی که یکی از نقشه های منفی داستان بود ،توی راهروی خونه در حال راه رفتن بود که زن مرده ای با قیافه ی ترسناک و چاقو به دست جلوش ظاهر شد.
وکیل با سرعت ازش دور شد و به سمت در اتوماتیکی که کمی دور تر درحال بسته شدن بود دوید.خودش رو بهش رسوند اما نتونست ازش رد بشه و بین در و کف زمین گیر افتاد و بلافاصله در اتوماتیک بسته شد و..
°اوه خدایا..دیگه نمیتونم ببینم..°

سهون یک دفعه دستشو روی چشمام گذاشت،احساس کردم لرزید،پرسیدم :چی شد؟
-از وسط..نصف شد..
-الان می تونم ببینم؟سعی کردم دستش رو از روی چشم هام کنار بزنم.
-سهون؟الان میتونم ببینم؟
جوابمو نداد:سِ..
فشار لب های خیسش روی لبامو حس کردم.

کارش از روی نیاز یا همراه با خشونت نبود..شیرین بود…انقد که تپش های قلبمو سریع تر می کرد.آه کشیدم و لرزیدم،به طور غریزی دهانمو باز کردم،نوبت اون بود،به طرز آرومی تمامشو مکید و این منو می ترسوند،بیشتر از هر فیلم ترسناکی که تا اون موقع دیده بودم..چه طور آدمی بود که میدونست چه کاری رو دقیقا چه موقعی انجام بده..

پیشخدمت بعد از گرفتن سفارشی که جسون برای هر دومون انجام داد میز رو ترک کرد. اونجا نزدیک ترین مکان به کتاب فروشی بود و اگه جسون برای بودن باهام ، بهم زنگ نمیزد حتی به مغزمم خطور نمیکرد که ناهار بخورم.درست مقابل هم نشسته بودیم و بینمون یک میز قهوه خوری وجود داشت.
دیوار ها از چوب های عسلی رنگی با شاخه های شکوفه ای که روش طراحی کرده بودند ساخته شده بود. برای حال و اوضاع من یه خورده زیادی شاد بود.
جسون: برای کتاب ممنون..گرچه نمیدونم بعد خوندنش شب خوابم میبره یا نه..
کتاب رو برگردوند و خلاصه ای که پشت جلد کتاب نوشته بود خوند.کتابای این نویسنده مشخصا برای جسون اصلا مناسب نبود اما من تصمیم گرفته بودم حتما یه هدیه براش بخرم و این کارو انجام داده بودم .
– این یه هدیه ی تشکره..میدونم که قبلا هیچ وقت نگفتم ولی واقعا ازت ممنونم.
با لبخند گفت: امروز حالت بهتره؟
هشت ساعت گذشته بود و من هنوز گریه نکرده بودم: اره.بهترم.
وقتی سوشی از راه رسید متوجه شدم اصلا میلی برای خوردن ندارم.تزئین بشقاب عالی بود. لایه های مارپیچ و رنگ های مختلفش که حسابی به بشقابی که توش ریخته شده بود می اومد هر کسی رو وسوسه میکرد اما هیچ میل و شوقی برای خوردن برای من به وجود نیاورد.

موهاشو نوازش کردم و از روی پیشونیش کنار زدم:سهون مجبور نیستی این کارو انجام بدی.
لبخند زدم:تازه ممکنه تا دیر وقت طول بکشه.
دستمو گرفت و بین دستاش گیر انداخت، با هر حرکتش ته دلم خالی و خالی تر میشد.
_ سهونا..بهم بگو سهونا!
دوباره لبخند زدم،لب هاش کوتاه بوسیدم و اروم گفتم:سهونا..!
اون شب، یه شب جادویی بود! پر از صدا زدن اسم های همدیگه. پر از بوسه های شیرین، پر از لحظاتی که توی خوابمم نمیدیدم!میتونستم قسم بخورم تصمیم درست بوده. هرگز تاحالا کسی
مثل اون رو ملاقات نکرده بودم. هیچ کس مثل اون نبود. انقد قوی، هیجان انگیز و به طور دردناکی فوق العاده. چطور ممکن بود اون دور و برم باشه و من بتونم روی کار کردن تمرکز کنم!
_ میخوام برم یه چیزی برا خوردن بگیرم.
از جاش بلند شد: چی دوست داری ؟؟
جواب دادم: فرقی نمیکنه.هرچی بخری خوبه!
++ نیم ساعت بعد سهون با دستی پر از یه رستوران ژاپنی برگشت . جعبه های غذای دریایی.سوشی و ساشیمی جلوی چشمم خود نمایی میکردن. عین قحطی زده ها بهشون حمله ور شدم و شروع کردم به خوردن.
سهون با تعجب و با لبخندی رو لب تماشام میکرد: از غذاهای دریایی خوشت میاد؟؟
_ عاشقشونم!!!


ده ساعت سریع تر از تصور من گذشته بود. برگشتم خونه و به جسون قول دادم که فردا برمیگردم سر کار. درست مثل چیزی که انتظار داشتم هیچ حرفی از سهون نزد، مثل لیلی. انگار داشتن روی یخ دور و برم راه میرفتن و همین باعث میشد بیشتر احساس محدودیت کنم..احساس محکوم به فنا بودن..
سمت اتاقم رفتم و به درش خیره شدم.توی ذهنم دنبال یه کار دیگه برای انجام میگشتم.
تخت قدیمیم گوشه ای از اتاق بود و کنارش پنجره های مستطیلی شکلی که پرده های برنزه ای جلوش نصب شده بود . . گوشه ی مخالف، کمد قدیمی قرار داشت که لباس هامو شلخته توش جپونده بودم و سمت دیگه ای میزی که روش کلی کاغذ تلمبار شده بود به همراه قاب عکسی از بچگی من و لیلی که البته توی اون شلوغی به سختی دیده میشد قرار داشت. پشت میز نشستم و از بین اون همه فایل یکی رو انتخاب کردم.

_ سهون!
با دیدنش که درست مقابلم ایستاده بود اسمشو با تعجب صدا زدم.
نفس نفس میزد،مثل این که مسیر خیلی طولانیی رو دویده بود.
_ باز داری چیکار..
صندلی رو از زیر پام کشید عقب و خودش رو بین زانو هام جا داد. انقدر سریع حرکت میکرد که حتی نمیتونستم به نوع عکس العملی که باید نشون میدادم فکر کنم. در یک لحظه سرمو بین دستاش گرفت و پیشونیش رو روی پیشونیم فشار داد. احساسات شدیدی درونم فوران کرد. ترکیبی از ترس، عصبانیت و به نحو دور از انتظاری نیاز..
سکوت بینمون رو فقط و فقط صدای نفس های سنگین سهون و و چکیدن قطرات عرق از صورت بی نقصش میشکست.
پیشونیش رو محکم تر روی پیشونیم فشار داد و با چشمهاش که از تب و تاب در حال سوختن بود نگاهم کرد: بگو نه..
به سختی نفس کشید: و من تمومش میکنم.
“نه” توی سرم بارها و بار ها این کلمه رو فریاد زدم. اما نتونستم دهنمو باز کنم و یک کلمه حرف بزنم. چون با وجود این که تک تک اعضای بدنم میخواستن از دستش فرار کنن اما ته قلبم..جایی که نمیدونستم کجاست میخواست سهون از پا درش بیاره .ثانیه ها،دقایق. مدت زمانی که همون طوری باقی موندیم از دستم در رفت. وقتی سردرگمی رو توی رفتارم دید ،تسلیم شد. دستاشو دو طرف بدنش انداخت،پیشونیش از روی پیشونیم جدا شد . احساس خالی بودن و نا امیدی بهم دست داد.
_ مطمئنم این بدترین تصمیمیه که در تمام عمرم گرفتم!
با صدای بلند اینو گفتم و به آینده و عاقبت و همه ی این مزخرفات لعنت فرستادم .سهونو کشیدم داخل یه آغوش خیلی محکم و پاهامو دور کمرش حلقه کردم.
لب های لرزونم بالاخره به لب هاش رسید و تونست لمسش کنه . دهن هامون با احساس نیاز و گرسنگی شدیدی توی هم گره خوردن. جواب بوسه هاش محکم و خیلی عمیق بود.
دست هاش هرجایی که میتونست پوستمو لمس کنه لمس میکرد.
عطرش، لمس هاش و احساسش تمام عقلانیتمو ازم میگرفت..
مهم نبود چند بار احتمال ریسکش رو حساب میکردم، یا چه قد سعی میکردم منطقی باشم. نتیجه ی همیشه همون بود. من قرار بود دوباره صدمه ببینم و بشکنم..اما فهمیده بودم با این طور فرار کردن و امتحان نکردنش بیشتر صدمه میبینم…

قوطی آبجو رو از یخچال برداشتم، حتی قبلا نمیدونستم از این چیزا توی خونه داریم. سراغ مبل رفتم و جلوی تی وی نشستم. و وقتی روشنش کردم – دالتون ها – در حال پخش بود. با یاد آوری اون همه دستمال کاغذیه هدر رفته توسط لیلی آه کشیدم .
وقتی سعی کردم در آبجو رو باز کنم ، بی توجه نگاهم به تی وی بود که به خاطر همینم پوست انگشتم خراش برداشت و یکم خون ازش جاری شد.

با حرص داد زدم: سهون. نگرانی برای منو تموم کن و بیا بریم به اونا کمک کنیم!!!
با خشم تکرار کرد: نگرانیمو تموم کنم؟؟چطور باید نگرانیمو تموم کنم وقتی تو بیست و چهار ساعته توی ذهن منی. نمیتونم از مغزم بیرونت کنم. حتی نمیتونم یک لحظه بدون فکر کردن به تو استراحت کنم. و این داره دیوونه م میکنه. پس لطفا لوهان. بهم بگو دقیقا چطوری باید اینکارو انجام بدم؟

دوازده ساعت شده بود. نم نم بارون تبدیل به بارش سریعی شده بود که قطراتش محکم به شیشه برخورد میکرد .. نمیدونستم مراسم کجا داره برگزار میشه اما حتما تا حالا مقدمات آماده شده.مهمون ها هم احتمالا توی راه بودند. غذاها به دقت سرو میشدند بودند.میز ها و صندلی ها با ظرافت چیده شده بودند..شاید اون یه کت شلوار سفید پوشیده بود.حتما بهش میومد..
سمت تختم رفتم و متوجه شدم
پنجره ی اتاقم هنوز بازه .ساعت روی میزم نشون میداد که ساعت هفت و نیم بعد از ظهره. حالا حتما باهمدیگه بودند.جلوی یه عالمه آدم مهم.حتما دورشونو یه عالمه دوربین عکاسی به همراه صدای کف زدن آدما شلوغ کرده بود..
به خودم گفتم: فقط نیم ساعت مونده..حتی فکر گریه کردنم نکن.
روی تشک نرم نشستم. به مقابلم نگاه میکردم اما چیزی نمیدیدم. تصویرش تمام ذهنمو پر کرده بود جوری که جایی برای هیچ عقل و دلیلی نبود. حس میکردم باد و بارون حس رقت انگیزِ پشیمونی و حسرتو از اون پنجره ی باز برام میاره..من نباید باهاش خداحافظی میکردم.

بهش میگم: نمیتونم بذارم بری.
و بعد اون دستمو توی دستش میگیره و گرمایی رو حس میکنم که تا به اون لحظه تجربه نکردم .
اون بهم لبخند میزنه و میگه: منم نمیخوام تو بری!
و بعدش بهم لبخند میزنه. از همون همیشگی هاش..ولی گرم تر چون این دفعه اون خودِ خودشه..
لب هامو روی تک تک احساسات قشنگش فشار میدم.
“سه کلمه”
چشمامو میبندم
” برای من بجنگ”

پانزده دقیقه باقی مونده بود. بخشی از وجودم بهم میگفت شاید من باید—شاید من باید جلوش رو میگرفتم.

– تو هیچ وقت نمیفهمی که من چه قدر برای اون مهم هستم. پس بذار بهت بگم.حتی اگه این ازدواج از قبل تعیین نشده بود.سهون بازم منو انتخاب میکرد.


دراز کشیدم و ملافه رو روی تن شکننده و نحیفم کشیدم . تمام امیدهای کوچیک و پنهانی که در مورد جنگیدن برای سهون داشتم از بین رفته بود..دلیلشم واضح بود. جنگیدنی وجود نداشت وقتی از همون اول بازنده بودم.
غمگین به بالشت کنارم خیره شدم.
قلبم – تمام وجودم نمیخواست باور کنه که سهون حسی که من بهش داشتمو به من نداشت. چشمامو بستم و اشکی گونه مو خیس کرد.
پنج دقیقه ی باقی مونده با صدای بلند مدام از خودم سوال میکردم: نمیشد اون شخص برای تو..فقط من باشم؟

خنده ی زیبایی کرد. درست مثل یه آهنگ ِ دوست داشتنی.
اضافه کردم: ازت متنفرم
– میدونم عزیزم..
خم شد و پیشونیم رو قبل از رفتن سراغ کاناپه بوسید. بوسه ش منو به دنیای دیگه ای فرستاد..جایی که اصلا نمی شناختمش. .و همه چیز رو به ذهن و قلبِ مستم برگردوند. .سر درد .نا امیدی.
وقتی پشتش رو بهم کرد.همه ی تلاشم رو کردم تا مچ دستشو بگیرم.: سهونا..نمیشد اون شخص برای تو..فقط من باشم؟
تشکیل قطره های اشک رو توی چشمام حس کردم.
دستمو گرفتو به آرومی فشار داد: اگه من حق انتخابی داشتم..قطعا انتخابم تو بودی..!

چشمام بلافاصله باز شدن. خاطره هات تیکه تیکه به ذهنم برمیگشتند و درست مثل یک پازل درحال کامل شدن بودن.
گذشته جلوی چشمام کامل میشد درست مثل کامل شدن یک نقاشی.
به سرعت اشک ها رو از جلوی چشمام پاک کردم.

اگه من حق انتخابی داشتم..قطعا انتخابم تو بودی..!

قلبم با شدت می تپید.حتی نمیدونستم چطوری سر از اتاق نشیمن در آوردم.سرم گیج میرفت و اشکام نمیذاشتن به راحتی قدم های سنگینمو بردارم ” من نمیتونم بذارم بره. من هیچ وقت نمی تونم بذارم بره”
مقابل در خروج ایستادم. نفسمو حبس کرده بودم ” اگه من حق انتخابی داشتم..قطعا انتخابم تو بودی..!”
یک دقیقه مونده بود ، دست لرزونم به زحمت به دستگیره ی در رسید. صدای بارون شدیدی که از بیرون می اومد به وضوح شنیده میشد. چند لحظه بی حس شدم. تصمیم گرفتم در رو باز کنم و برم پیش سهون. هیچ راه بازگشتی وجود نداشت. نفس لرزونی کشیدم و به دستِ یخ زده م خیره شدم. با خودم میجنگیدم برای چرخوندن دستگیره. پس گرفتنِ سهون و بردنش از اینجا…
اما بعد ترس سستم کرد.. بزرگترین مانع برای عشق همین ترس لعنتی بود. چند لحظه ذهنمو خالی کردم و بعد تمام حس افسوسمو فرو بردم درون قلبم.رهاش کردم و همراهش خودمم سقوط کردم. تصمیم غیر قابل تحملی گرفته بودم و اشک ها بدون هیچ کنترلی جاری میشدند. دیگه هیچ وقتی باقی نمونده بود.
درست به اندازه ی یک تپش قلبِ سریع زمان گذشته بود که صدای ضربه های متوالی و محکم به در درست مثل یه گریه ی غم انگیز توی اتاق پیچید.هنوز تعادل نداشتم ، به سختی جلوتر رفتم و در رو باز کردم.
چهره ی مقابلم ترسِ سردی که توی قلبم خونه کرده بود ذوب کرد. در واقع اون همه چیز رو ذوب کرد جز عشق..
شب تبدیل شده بود به سایه ای خاکستری رنگ. قطره های بارون تا حالا هرگز به این زیبایی نبودند- باعث میشدن همه چیز مثل یک رویا به نظر بیاد ..میتونستم با نگاه بهش جنگ بین عقل و احساسات وحشیش رو بفهمم. توی کت و شلوار سفیدش حسابی خیس شده بود .کراواتش درست مثل بار اول شل بود. هیچ وقت متوجه نشده بودم که چه قد شکننده ست..انقدر که یک لمس کوچیکم ممکن بود خردش کنده.
سهون با زمزمه ای ملایم و دردناک گفت: میلیون ها بار..
نا امیدی قلبمو پاره میکرد: چی؟
نفسش سنگین بود: میلیون ها بار..شب اولی که برگردونمت خونه میخواستم دوباره در بزنم..



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





283
نظر بگذارید

avatar
268 نظرات
15 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
141 نظرات نویسندگان
baran.nsyArizahra fmaryamJeengul نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
baran.nsy
مهمان
baran.nsy

یعنی آجی مردم چقد قشنگ بود

Ari
مهمان
Ari

Eival sehun

zahra f
مهمان
zahra f

عرررررررررررررررررررررررررررررررررررر!!!!!!
من میرم بمیرمممممممممممممممممممممممم!!!!!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

maryam
مهمان
maryam

خیلی عالی بود…
مرسی از ترجمه…

mamnon aji

Jeengul
مهمان
Jeengul

وااای فلش بکااا
اوف عالی بودن
کم مونده بود گریه م بگیره هققق
خوشحالم که سهونی برگشت /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif