5 👁 بازدید

stranger ep22

قسمت 22 فیک خارجی غریبه با ترجمه ی setistarlight


Stranger 22
“آخ”
چشمام یک ثانیه به خاطر تابیدن مستقیم نور از پنجره درست رو صورتم ، باز شدند و دوباره خود به خود بسته شدن. خودمو رو تخت پر مانند جابه جا کردم. درد سرم بی وقفه و رنج آور بود.انگار با چکش مدام میزدنش. هنوز میتونستم مزه ی تلخه سوجو رو داخل دهن خشکم حس کنم.
برای آروم کردن درد انگشتامو روی چشم هام کشیدم اما هیچ کمکی نکرد. از طرف دیگه ای به عنوان یک شکنجه ی عذاب آور شکمم از درد مدام به خودش می پیچید -_- باعث میشد فکر کنم چیز سنگینی روش افتاده. به آرومی ملافه ای که روی بدنم کشیده شده بود رو کنار زدم و با بازویی که روی بدنم افتاده بود مواجه شدم.
“اوه خدا” به زحمت کل ملافه و پتوی همراهش رو کنار زدم تا بدنی رو که این دست بهش وصل بود پیدا کنم. “لعنتی”
در حالتی که حس میکردم کاملا به مرز جنون دارم میرسم، با دهانی باز به چهره ی غرق در خواب سهون خیره شدم.
” آروم باش” نفس عمیقی کشیدم ” نفس عمیق.آره نفس عمیق بکش لوهان”
” لعنتیییی من الان نمیتونم آروم باشم “
تاحالا هرگز برام اتفاق نیفتاده بود.حافظه م از هر چیزی خالی بود.اما دکوراسیون سیاه و سفید اتاق نا امیدم نکرد.من توی خونه ی سهون بودم. توی تختش. درست کنارش. یک تجدید خاطره در مورد اتفاقت دیشب کاملا ضروری بود.
یادم بود که با لیلی مشروب خوردم.بعدش یه خورده خل بازی.بعدش آجوما..بعدش لیلی رفت..بعدش مست شدن زیاد..بعدش..هیچی.
چشمامو بیشتر باز کردم.تقریبا داشتن از حدقه میزدن بیرون. سعی کردم فضای اون چادر نارنجی رنگ رو با انجام دم و بازدمای پشت سر هم و مدیتیشن تجسم کنم اما بی فایده بود.نمیتونستم هیچ کاری در مورد تفکرم انجام بدم وقتی بدن جالب توجه سهون درست به اندازه ی یک تار مو باهام فاصله داشت.
نفس عمیقی کشیدم و شکممو جمع کردم.و بعد به آرومی دست سهون رو برای رها شدن از آغوشش کنار زدم .اما بلافاصله اون آغوشش رو دورم تنگ تر کرد.بازوهاش منو چرخوند سمت خودش.در یک چشم به هم زدن مقابل قفسه ی سینه ش درحال لرزیدن بودم. درست چند میلیمیتر تا خود دوست داشتنیش فاصله داشتم ” این واقعا عالیه خدا “
حداقلش ثابت قدم بود .حتی ضمیر نیمه آگاهش هم منو میخواست!!
به خودم نهیب زدم” لوهان حواستو جمع کن -__-“
خماری چند لحظه ایم هیچ کمکی به موقعیتم نمیکرد. من تمام سناریوهای قابل تصور رو اجرا کردم اما می ترسیدم تلاش برای خلاص شدن از آغوشش باعث شه بیشتر بهش نزدیک شم اما نزدیکی دیگه بدون بوسیدن لب هاش قابل تحمل نبود.حتی متوجه نشده بودم که هنوز نفسمو نگه داشتم، شک نداشتم که مثل بادمجون بنفش شدم 😐
وقتی چشم های سهون باز شد رنگ بنفش تبدیل به قرمز پر رنگ شد. چند هزار بار فکر کنم پشت سر هم پلک زدم. نمیخواستم کیوت به نظر برسم در واقع اون تنها قسمت از بدنم بود که اون لحظه می تونستم تکون بدم.
منتظر بودم که حرفی بزنه اما خدا رو شکر که چیزی نگفت.صدای خشک و خواب آلودش توانایی منجمد کردن تک تک اعضای بدنمو داشت.
ولی بعدش اتفاقای دردناکی توی معده م افتاد. محتویاتش به هم پیچید و تا مرض بستن راه گلوم اومد.
– اوه خدا.
عصبی از جام بلند شدم : الان روت بالا میارم 😐
عین دیوونه ها سمت دستشویی دویدم.پاهام از سرما میلرزیدند. خودمو به سینک رسوندم و سمتش خم شدم و بعد از اون مایه تلخ و سوزنده ای از گلوم خارج شد. گوشه های سینک رو از درد محکم چنگ زده بودم.
طولی نکشید که سهون خودش رو بهم رسوند.دستش به آرومی پشتمو لمس و نوازش کرد. واقعا دوست نداشتم شاهد همچین صحنه ای باشه. شونه مو بالا انداختم و به سمت دیگه ای هلش دادم اما اون همونجا منتظر موند تا دیگه هیچ چیز برای خارج شدن از معده م باقی نموند 😐 شکمم خالیه خالی بود. شیر آب رو باز کردم و یکم آب خوردم و به آینه ی مقابلم نگاه کردم و متوجه چشم های نگران سهون شدم.
– چرا این همه مست کردی؟؟
” فکر میکنی چرا؟”
دستش رو روی شونه م گذاشت و منو چرخوند سمت خودش. و بعد قطره ی آب باقی مونده رو لبم رو با انگشت شصتش پاک کرد: هیچ وقت تنهایی مست نکن!
جواب دادم: تنها نبودم..لیلی باهام بود.
” لیلی!”
با یادآوریش ترسیدم.مطمئنا اگه میدیدم کشته میشدم.
با توجه به واکنش های تند و تیزم سهون گفت: نگران نباش.باهاش تماس گرفتم.
” در تعجبم چطور این وضع پیش اومده”
– بهش گفتم قرار شب پیشم بمونی.
با تعجب جواب دادم: و اون با ایده ت موافقت کرد؟
– موافق..؟نه زیاد.
ابروهاش در هم گره خورد: یه جورایی تهدیدم کرد..فک کنم.
بدون هیچ هشداری سهون دستاش رو روی شونه هام گذاشت و به خارج از دستشویی هدایتم کرد..به سمت بالکن.چیزی تغییر نکرده بود جز لباس های دست دوزی که بالای میز مرمر آویزون شده بودن.نفس عمیقی کشیدم و هوای تازه رو وارد ریه هام کردم.حس زنده بودن بهم می داد.
درحالیکه صندلی رو برام عقب میکشید پرسید: احیانا خواهرت که آدرس خونه ی منو نداره..؟
نیشخندی گوشه ی لبم نشست: تو از لیلی می ترسی!! کاملا هم ترس خرمندانه ایه!
سرشو تکون داد: نمی ترسم..میرم برات غذا بیارم.
سریع گفتم: نه..من باید برم
با لحن قاطعی گفت: نه اینجوری نمیری.
و قبل از این که بتونم چیزی بگم سمت آشپزخونه فرار کرد.
آه کشیدم و برای لحظه ای چشمامو بستم. احساسِ وزش و برخورد نسیم تند با پوست صورتم حالمو بهتر میکرد. فردا نامزدیش بود و من الان توی بالکن خونه ش منتظر بودم تا برام غذا آماده کنه. به چشم انداز پشت سرم نگاه کردم. درخت های انبوهی که کلبه های چوبی رو گوش تا گوش احاطه کرده بودند. احساس پوچی قلبمو آزار میداد. باخودم فکر میکردم چطور ممکنه که این بار آخری باشه که میتونم اینا رو ببینم..میتونم سهون رو ببینم.
در حالیکه سینی به دست به سمتم می اومد نمی تونستم مانع خودم بشم و به این فکر نکنم که چه قد عاجزانه حاضرم همه چیزمو بدم اما به جاش این مرد هر روز همه ی این کارا رو برام انجام بده !
“بوم” یک اثر دیگه از درد..!
قبل از این که کاسه ی سوپ گوشت رو جلوم بذاره گفت: اول این آب عسل رو بخور. و من هم مطابق حرفش کل لیوانو یک جا سر کشیدم.
و وقتی قاشق پری از سوپ رو سمت دهنم می بردم گفت: مراقب باش.خیلی داغه.
اون در سکوت بهم خیره شده بودم و..دقیقا من هم نمیتونستم نگاهمو ازش بگیرم .از اون وقتایی بود که دردش خیلی غیر قابل تحمله.
پرسیدم: از کجا میدونستی من اونجام؟
– آجومایی که اونجا کار میکرد به آخرین نفری که باهات تماس گرفته بود زنگ زد و برحسب اتفاق تماس من بود که تو جوابش رو نداده بود!
لحن کاملا آزرده ش رو نادیده گرفتم: چرا برنگردوندیم خونه؟؟
بازوهاشو از هم باز کرد: خیله خب.قبول دارم. من از خواهرت می ترسم!!
” بیچاره”
– اون منم گاهی می ترسونه..گاهی وقتا دیوونه میشه.
لبخند زد: گاهی وقتا؟ من فکر کنم کلا شخصیتش اونطوری باشه!!
بعد از چند ثانیه خنده های شیرین که توی گوش هامون پیچید، دوباره سکوت مرگ باری برقرار شد. سعی کردم یاد بیارم چطوری از تختش سر در آوردم.کنار اون..مطمئن بودم که هیچ کار احمقانه و خجالت آوری انجام نداده بودم. از اون آدمایی که موقع مستی خنده دار و بامزه میشن نبودم.همیشه آروم بودم. حتی موقع مستی !
سهون: چیزی از دیشب یادته؟
سریع گفتم: معلومه. من همه چیزو یادمه.
با شیطنت لبخند زد: مطمئنی؟؟ پس یادت نیست نذاشتی برم سراغ کاناپه و مجبورم کردی کنارت بخوابم؟
” غیر ممکنه همچین چیزی اتفاق افتاده باشه -_-“
چپ چپ نگاهش کردم: دروغ میگی.
باخنده ادامه داد: حتی گفتی ممکنه منو بی آبرو کنی!
مطمئن بودم که هرگز امکان نداشت همچین چیزایی تحویلش داده باشم:دروغ میگی.من همچین چیزی نگفتم.
با اعتماد به نفس ادامه دادم: بی آبرو؟ منظورم اینه که هنوز کسی پیدا میشه از این کلمه ها استفاده کنه؟
کف دستاشو روی چشم های خندونش فشار داد: درسته.داشتم شوخی میکردم.
وقتی خنده ی شکلاتیش تموم شد، اخرین قاشق سوپ رو هم خوردم و کاسه رو سمتش هل دادم: ممنون.
با لبخند سرشو به نشانه ی خواهش میکنم تکون داد. و از این که چه قدر عالی داشت نقش بازی میکرد متنفر بودم .درست مثل حس خارشی که اصلا نمیتونستم از دستش فرار کنم.به یادآوردم که چرا اونقدر دیشب مست بودم.هیجین رو به یاد آوردم و برای لحظه ای تردید کردم که آیا باید در موردش از سهون بپرسم یا نه.تا جایی که میدونستم امکان داشت نامزدی به هم خورده باشه.ته دلم این امید رو داشتم و در عین حال از این بابت متنفر بودم. ( از امیدوار بودنش :|)
آروم گفتم:هیجین..الان بهتره؟
چهره ی خندونش تبدیل به چهره ی متفکری شد: اره.دیگه لازم نیس در موردش نگران باشی.
” در موردش؟ در مورد چی؟ نامزدی؟ به هم خورده؟”
– منظورت چیه؟
تلالویی از امید توی چشمم ظاهر شد.
– منظورم اینه که اون فقط شوکه بود..
با لحن عذرخواهانه ای حرف میزد: اما الان حالش خوبه..دیگه اذیتت نمیکنه..
اضافه کرد: منم همین طور.
به همین سرعت سهون آخرین پرتوی امیدمو نابود کرد.”پس این مراسم خداحافظیه”
دردمندانه با خودم فکر کردم:” چطور یکی از کسی که نمیخواد رها بشه خداحافظی میکنه؟”
صدایی درونم گفت: اول تو بودی که رها کردی.
– فکر کنم الان خوبم و میتونم برم.
از جام بلند شدم: برای صبحونه ممنون.
به سرعت از جاش بلند شد: میرسونمت خونه.
دستمو کمی بالا آوردم تا ردش کنم: واقعا ترجیح میدم این کارو نکنی.
– حداقل بهم اجازه بده تا دم در همراهت بیام.
درحالیکه اون منو تا جلوی در همراهی میکرد حس غیر قابل تصوری از حسرت و پشیمونی قلبمو پر کرده بود. این که از ملاقات باهاش پشیمون نبودم اذیتم میکرد.بیشتر از هر چیز به خاطر این که هیچ وقت نتونستم بهش بگم چه حسی دارم پشیمون بودم .وقتی پامو از در بیرون گذاشتم و وجود فوق العاده ش مقابلم ایستاد ،لبخند تلخی زدم و با خودم تصور کردم که اوضاع باید چطور پیش میرفت.
+ بهش میگم: نمیتونم بذارم بری.
و بعد اون دستمو توی دستش میگیره و گرمایی رو حس میکنم که تا به اون لحظه تجربه نکردم .
اون بهم لبخند میزنه و میگه: منم نمیخوام تو بری!
و بعدش بهم لبخند میزنه. از همون همیشگی هاش..ولی گرم تر چون این دفعه اون خودِ خودشه..
لب هامو روی تک تک احساسات قشنگش فشار میدم.
“سه کلمه”
چشمامو میبندم
” برای من بجنگ” +
اما هیچ کلمه ای رد و بدل نشد.شاید چون حرفی برای گقتن باقی نمونده بود. وقتی پشتمو بهش کردم، دیدم که ابرهای آسمونم جلوی خورشید رو گرفتن.اگرچه هنوز صبح بود اما یه سایه ی تهی فقط توی آسمون باقی مونده بود..تهی و خالی درست مثل قلبِ من..

بدون این که بدونم کجا دارم میرم.بی هدف مایل ها پیاده روی کردم.بدون گوش کردن به صدای بوق و موتور ماشین های توی خیابون.مردمی که سرگرم خودشون بودند .با عجله به سمت محل کارشون میرفتن .با خوش حالی باهم حرف میزدن بدون اهمیت دادن به دنیای اطرافشون.حس میکردم کسی منو نمیخواد.مثل این بود که به این مردم تعلق نداشتم. قلب شکسته فقط یک کلمه ی دو بخشی نبود.نه. چیزی که من حس میکردم دردناک تر از درد بود مثل این بود که تیکه تیکه م کردند و توی آتیش سوزندنم.جوری که اصلا نمی تونم شفا پیدا کنم.

در خونه رو باز کردم و با لیلی مواجه شدم.وقتی چشمش بهم افتاد سریع به سمتم اومد.حتی اونم ناراحت بود و با ترحم براندازم میکرد جوری که نمی تونستم غم و اندوهمو پنهان کنم.
– لوهان..
اون آغوشش رو برام باز کرد و اشک های خیس و داغم سرازیر شد.
خودمو توی آغوشش انداختم: من..من نمیتونم بزارم اون بره.
راه گلوم بسته شده بود .هر بار تلاش برای گفتن کلماتی که ناگفته مونده بود بیشتر و بیشتر میشد. اشکام بدون وقفه پایین میریختن درست مثل رودخونه ای که سد مقابلش درهم شکسته.لیلی بازوهاشو دورم حلقه کرد:متاسفم..
و موهامو نوازش کرد.
با لحن شکسته ای گفتم :چرا من نمیتونم باشم..؟؟ برا ی اون..
لباسش از اشکام خیس شده بود.
اشکامو از روی صورتم پاک کرد و با اطمینان نگاهم کرد: این تقصیر تو نیست لوهان.
– اگه..
نفس عمیق و لرزونی کشیدم .فقط تلاشی برا کنترل کردن خودم.
– اگه اون آخرین نفر باشه چی؟؟
برای شنیدن جواب التماس میکردم: اگه دوباره این حس رو به کس دیگه ای نداشته باشم چی؟؟
حتی لیلی هم شروع به گریه کردن کرد. اولین بار بود که اون انقدر منو در هم شکسته میدید . این دفعه ی اولی بود که من انقدر شکسته بودم.
از چشم هاش میتونستم بفهمم که دلش میخواد جلوی درد کشیدنمو بگیره و بهم جواب روشنی بده. اما نمیتونست چون اصلا جوابی وجود نداشت…!

هیچ میلی به انجام دادن هیچ کاری نداشتم.سر کار نرفتم و تصمیم گرفتم فردا هم نرم. لب به هیچ غذایی نزده بودم اما در مقایسه با دردی که حس میکردم گرسنگیم هیچ اهمیتی نداشت . شب شده بود. شبی که تاریک تر از همیشه به نظر میومد. روی تختم افتاده بودم چشمام ملتسمانه ازم میخواستن اجازه بدم تا استراحت کنن.
با شنیدن صدای زنگ در نزدیک نه شب متوجه شدم لیلی خونه نیست . تنم کم کم داشت به خواب میرفت و آروم میگرفت ولی با بلند شدن از روی تخت تمام استرس و ناراحتی برگشت.آرزو میکردم سهون پشت در باشه اما نبود.
هیجین جلوی در با حالت خاص و آزاردهنده ای ایستاده بود.
نمیدونستم با ید چه حسی یا چه انتظاری داشته باشم. فقط میخواستم در رو ببندم و برای همیشه همونجا ساکتش کنم. شک نداشتم که وسط یه کابوس گیر افتادم – رنج و عذابم حالا دوبرابر شده بود.
کوتاه گفت: میتونم بیام داخل؟
از جلوی در کنار رفتم و گذاشتم بیاد داخل. داخل اتاق نشیمن روی یکی از مبل ها نشست و بهم خیره شد.فهمیدن این که چه قد چشم هام باد کرده و چه قد ضعیف خودمو این ور اون ور میکشم سخت نبود. میدونستم که فهمیده چند ساعت گذشته رو مدام گریه کردم.
درست روبه روش نشستم.امیدوار بودم مکالمه مون سریع تر از چند ثانیه تموم بشه.
– بابت دفعه ی قبل متاسفم..فقط غافلگیر شده بودم.
جوابی بهش ندادم.بیشتر به خاطر این که هیچ کدوم از حرفاشو باور نکرده بودم..
با لحن محکمی ادامه داد: اومدم تا ازت بخوام به مراسم نامزدیمون نیای.
– قرار نبود بیام.
لبمو گاز گرفتم: چیز دیگه ای هم مونده؟ الان واقعا نیاز به خواب دارم.
دیگه کاراشون بیش از حد تحملم بود. مطمئن بودم اصلا حق اینو ندارن که با این نامزدی نفرت انگیزشون هر ثانیه منو آزار بدن.. حتی نمیتونستن بهم زمان برای ناراحتی بدن!
هیجین ناگهان شروع به حرف زدن کرد: مادر سهون وقتی فقط ده سالش بود مرد.قرار بود بیاد مدرسه دنبالش اما دچار یه سانحه ی دلخراش شد.
مجموعه ای از احساسات عذاب آورد بهم هجوم آورد. ناراحتی برای سهون و ناراحتی برای خودم که چرا هیجین انقدر زیاد در موردش میدونه درحالیکه من هیچ چیز نمیدونم.
ادامه داد:سهون مدت ها خودش رو از این بابت مقصر میدونست .پدرش تنها کسی بود که بهش کمک کرد به خودش بیاد. پدرش.هیچ وقت حتی یک بار هم کاری نکرد تا سهون فکر کنه مرگ مادرش تقصیر اون بوده. پس سهونم هرگز این کارو انجام نمیده.
یکم مکث کرد: اون شاید حرفایی بهت زده باشه و تو هم باورشون کرده باشی..اما من کسی بودم که همیشه کنارش بوده..نه تو!
لحن سردش
وحشتناک بود.دیگه نمیخواستم به شنیدنش ادامه بدم.
– تو هیچ وقت نمیفهمی که من چه قدر برای اون مهم هستم. پس بذار بهت بگم.حتی اگه این ازدواج از قبل تعیین نشده بود.سهون بازم منو انتخاب میکرد.
در بهت و غافلگیری مونده بودم.حتی متوجه نبودم که هیجین رفته.
” حتی اگه این ازدواج از قبل تعیین نشده بود.سهون بازم منو انتخاب میکرد.”
امیدوار بودم تمام اشکام خشک بشن..همشون محو بشن..اما دردناک ترین و تلخ ترینشون در یک چشم به هم زدن جاری شدن..

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





125
نظر بگذارید

avatar
121 نظرات
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
113 نظرات نویسندگان
baran.nsyAriJeengulمهفامshamin نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
baran.nsy
مهمان
baran.nsy

هیییییی دختره بد جنس

Ari
مهمان
Ari

Luluye mazlum

Jeengul
مهمان
Jeengul

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (24).gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

مهفام
مهمان
مهفام

هییییییییییییییییییییییییییییی
من نمیدونم این همه این دختره اومد اونجا که همپین چیزی بگه؟
واه واه
کااامللا مطمئنه که سهون هرگز انتخاب نمیکنه وگر نه نمیومد سراغ لوهان والا
مرسی از دوتا عشقتی گلللللللللللللللللللللم

فرنازی و ستی جونم

shamin
مهمان
shamin

عوضیاااااااا چقد بیشعورن