3 👁 بازدید

stranger ep21

قسمت 21 فیک خارجی غریبه به ترجمه ی دوست عزیزمون setistarlight


Two Stranger 21
آخرین صدایی که شنیدم ،صدای برخورد انگشتای سهون با مچ دست هیجین بود. مغزم با دیدنِ نگاه های خیره ی اون دونفر به همدیگه قفل کرده بود.چشم های هیجین مثل دوتا گودال آتیش گرفته ای پر از اشک های ناخواسته بود. و سهون بی واهمه در مقابل ما قرار گرفته بودو اگرچه هیچ چیز جز پشت سرش رو نمیتونستم ببینم اما متوجه موج احساسات آشفته ش بودم. ترس و وحشت باید جلوی فرایند ساخته شدن افکارمو میگرفت اما این طور نبود. از هیجین متنفر بودم اما قلبم که از سنگ ساخته نشده بود. توی اون لحظه نمیخواستم فرار کنم .میخواستم همه چیز رو توضیح بدم.
هیجین دستش رو عقب برد و اشکاش با شدت فرو ریختن: چطور تونستی..؟چطور تونستی؟ با من؟
سهون ساکت بود، پس من شانسمو امتحان کردم: هیجین ما..
_ هیچ چیز نمیخوام بگی لوهان!!
از عصبانیت داد زد و از بلندی صداش عقب کشیدم: تو باهام بازی کردی و الانم ذهن سهون رو به هم ریختی و فریبش دادی!!!تو یه دروغگویی.تو یه..
– حرف نزن..
سهون با لحن محکم و سردی که تهدید آمیز توی فضا پخش میشد بهش هشدار داد: با لوهان اینطوری حرف نزن.
با شنیدن اسمم که به زبونش اومد، مسخ شدم. چهره ی هیجین حالت شوکه ای به خودش گرفته بود: سهونا..این تو نیستی!
در مقابلش سهون جواب داد: هر حرفی که داری به خودم بگو. لوهان هیچ کاری نکرده، همش تقصیر منه.
با لحن خشن و غافلگیری تکرار کرد: اون هیچ کاری نکرده؟؟ نگا کن ببین چی سرت اومده!!این خیلی مسخره س!!
هیجین مشخصا قصد داشت به خاطر همه چیز منو مقصر اعلام کنه. و قصد نداشتم باور کنم که اینا همش نتایج عصبانیت یکدفعه ایشه.
سهون به آرومی گفت: لوهانا..برو.
میخواستم بمونم اما واقعا موقعیت خوبی نبود. باید میرفتم.به هیجین نگاه کردم،واضح بود که حتی دلش نمیخواست رد چشم هاش به سایه ی من هم برخورد کنه. با بی میلی از اتاق اومدم بیرون. از چیزی که قرار بود اتفاق بیفته ترسیده بودم.
نفهمیدم آخرش چی شد.روز بعد که به شرکت رفتم از دیدن هر جفتشون وحشت داشتم.سهون بارها باهام تماس گرفته بود اما هر بار با به یاد آوردن عکس خودش و نامزدش رو صفحه ی اول روزنامه از جواب دادن بهش منصرف میشدم. سهون و هیجین کل اون صفحه رو با سر تیتر: بزرگترین نامزدیِ سال که خیلی ها منظرشن، پر کرده بودن. درسته خیلی ها منتظرش بودن! چاقوی دیگه ای قلبم رو زخمی کرد. هیچ وقت ازش خسته نمیشدم اما چیزی که باعث میشد این سری دردا فرق داشته باشند ، کارای اخیر سهون بود.
محافظت از من، صداقتش در مورد فکر کردن به من، اونجا بودن برای نجات من..دقیقا چطوری قراره اونو از خودم دور کنم؟
شب که برگشتم خونه، لیلی در حال پختن بیسکویت بود. از مقابل ورودی آشپز خونه تماشا میکردمش. در واقع از اتفاقی که دفعه ی قبل موقع شیرینی پزی افتاده بود می ترسیدم. اون موقع لیلی قصد داشت یه کیک بپزه اما در نهایت به پختن نیمی از آشپز خونه ختم شده بود.
– بیسکویت قلبی شکل؟
آه کشیدم: جدی جدی؟
شیرینی ها رو با نظم و دوباره به شکل قلب توی بشقاب میچید. با طعنه گفتم: شوخیت گرفته؟
– چیه؟؟
چند بار پلک زد، چشماش واقعا داشت برق میزد: عشق چیز خیلی قشنگیه!
با حرص گفتم: من واقعا کسی نیستم که بتونی همچین چیزی بهش بگی!!
حق داشتم. زندگی من درحال پیشروی به سمت دیوانگی محض بود و اصلا نمیتونستم جلوی این اتفاق رو بگیرم. دست کردم توی جیبم و روزنامه ی مچاله شده، کمی پاره شده و در یک کلام “آشغال”ی که همراهم بود در آوردم.
– اوه.
قیافه ی لیلی با دیدن عکس تمام قد سهون و هیجین تو هم رفت: متاسفم..نامزدی دو روز دیگه س؟؟
– آره. باید خودمو سر گرم کنم!
– باشه
دستکش هاشو در آورد:فقط میدونی چیه؟ فکر میکنم هیجین کلی خودشو کشته تا با آرایش توی اون عکس خوب به نظر میاد. انگار قوطی قوطی رنگ روی صورتش خالی کردن.
خندیدم و لیلی با عجله سمت اتاقش رفت تا لباس هاشو عوض کنه. کاملا شیرینی پزی و بیسکویت هاشو فراموش کرده بود. ازشون یکم چشیدم و به سرعت تفش کردم بیرون 😐 انگار به جای شکر فلفل یا همچین چیزی توش ریخته بود. وقتی برگشتم به اتاق نشیمن،اون کاملا حاضر و آماده برای رفتن بود.خیلی هیجان داشت. انگار در مرز یهویی بی هوش شدن بود. همیشه عاشق مست کردن بود.و البته خیلی هم دیر این اتفاق براش می افتاد. موقعی که دبیرستان بودیم اون ملکه و صاحب نامی برای خودش توی این کار بود درحالیکه من کاملا برعکس بودم.سه شات سوجو و من تبدیل به یه گیلاس قرمز میشدم. پنج شات و بعدش شروع میکردم به حرف زدن در مورد تمام زندگیم و حتی بیشتر و در نهایت خاموشی!

لیلی و من باهم دیگه به دکه ای که درست چند بلوک با خونمون فاصله داشت رفتیم. پشت یکی از میز های داخل چادر نارنجی رنگ نشستیم و بلافاصله لیلی با صدای بلند گفت: آجومااااا دوتا سوجو و دوکبوکی و اودئون واسمون بیارید لطفاا!
با لب و لوچه ی آویزونی زمزمه کردم: دوکبوکی غذای مورد علاقه س سهونه..
با حرص جواب داد: حالا دیگه نمیتونم
دوکبوکیمم بخورم؟ این پسره زندگی مارو نابود کرده.
– در بارش بهم بگو!
وقتی آجوما سفارشمون رو آورد ، خیلی سریع دستم سمت سوجو رفت و اولین شات رو سر کشیدم. حس تلخی مایع ،گلومو سوزوند. طعم تیزش باعث میشد حالت تهوع بهم دست بده. لیلی تیکه ای از کیک برنجی رو داخل دهن نیمه بازم گذاشت.
گفت: سخت نگیر..نگفتی چی سرت اومده؟؟
پلک زدم: نباید الان همچین چیزی بپرسی!
دستشو توی هوا تکون داد: اره میدونم . سهون، نامزدش ، Adze واین جور چیزاااا..ولی تا قبل از این انقدرا افسرده نبودی که به خاطرش بخوای بیای اینجا. پس بگو چی عوض شده؟>>>
همه چیز ، هر روز با سهون عوض میشه. مشکل همین بود!
یک روز اون عاشقمه، روز دیگه دشمنمه! بعدش میشه شوالیه ی من توی تاریکی. اون از یه بیمار دو قطبی ( چند شخصیتی) هم وضعش وخیم تر بود.
ولی توی این لحظه این وضعیتش دیگه غافلگیر یا وحشت زده م نمیکرد.چیزی که باعث میشد عرق سرد رو روی پوستم حس کنم این بود که تغییرات سهون هر چه قدرم بد و آزاردهنده بودن چندان اهمیتی نداشت. احساسات من همیشه به عقلم غلبه میکرد.
– من عاشقشم..
اعتراف کردم و درست همون لحظه حس کردم تیغ بزرگی از داخل قفسه ی سینه م بیرون کشیده شد. متوجه شدم که چه قد دلم میخواد اینو به تمام دنیا بگم. من عاشق سهونم…

اگرچه که حس آرامش کم کم جاش رو به احساس گناه داد.، مجبورم کرد شات دیگه ای رو سر بکشم.
– اون دو روز دیگه با یک نفر دیگه نامزد میکنه و من..هنوز عاشقشم…!!

لیلی بازوهاشو رو میز گذاشت: مگه تو رباتی؟
– چی؟
– فکر کردم شاید یه ربات دمدمی مزاجی.
اضافه کرد: اگه سهون رو فراموش میکردی باید غافلگیر میشدی چون این معنی رو میداد که تو هیچ قلبی نداری. یعنی اصلا انسان نیستی..تو عاشقی.ولی چون فقط سخته یا خیلی پیچیده ست دلیل نمیشه عشقت رو تموم کنی.
آب دهنمو قورت دادم: خدایااا..اون کیه و با خواهرم چیکار کرده!
– من فقط دارم میگم..
شات دیگه ای دستم داد: لازم نیست خودتو عذاب بدی. بریزشون بیرون.من گوش میدم.
سه شات پیاپی رو سر کشیدم. لیلی حق داشت باید با یک نفر حرف میزدم .میدونستم دیگه تنهایی نمیتونم همه چیزو تحمل کنم. راستش من هیچ وقت از سهون متنفر نبودم چون اصلا نمی تونستم.شاید عصبانی بودم.شاید حس میکردم بهم خیانت شده. شاید اونو از خودم دور کرده بودم ..اما همه این کارام فقط یک دلیل داشت..من هنوز بهش اهمیت میدادم.
اقرار کردم: دلم میخواد برم مراسم نامزدیشو به هم بزنمو جلوشو بگیرم. ..من همیشه با تصمیمام قلبمو شکستم .گفتم همه چیز بینمون تموم شده.فکر کردم روی تصمیمم مصرم..اما بعدش اون اومد و این کارا رو انجام داد..این چیزای گیج کننده..و همه چیز برگشت سر خونه ی اول. من دوباره عاشق شدم و بعدش در مورد دزدیدنش هم فکر کردم..اوه خدا.
شات دیگه ای هم قورت دادم .لیلی با نگاه متاسفی تماشام میکرد.
تکرار کرد: چیزای گیج کننده؟
– مثلا دیروز اون یهو عصبانی و دیوونه و نگران شد چون فکر کرد من تصادف کردم.نذاشت هیجین بهم سیلی بزنه.مطمئنم سعی داشت ازم محافظت کنه. اخه چرا باید اینطوری باشه؟؟
چشماش گرد شد: اون جادوگر سعی داشت تورو بزنه؟؟
مشتاشو با عصبانیت رو میز کوبید.آدمایی که دور و برمون بودن سرشون سمت ما چرخید. مبهوت نگاهمون میکردند.
– قسم میخورم وقتی شانسشو داشتم باید میکشتمش.
با صدای خیلی بلندی جملاتشو گفت و دوباره توجه جمعیت به ما جلب شد.
با استرس موضوع رو براشون روشن کردم: داره فی المثل حرف میزنه..!
و رو به لیلی آروم گفتم: دلت میخواد یکم صداتو پایین بیاری اگه ممکنه؟
– برای چی میخواست تو رو بزنه؟
صداش هنوز بلند و خشن بود.
– اتفاقی حرفای من و سهون رو شنیده بود..یه جورایی حرفای آزاردهنده ای زدیم..
دوباره کمی از سوجو نوشیدم.دیگه حسابش از دستم در رفته بود. لیلی دو تا بطری دیگه هم سفارش داد و رو به من کرد: خب جادوگرم یه جورایی گناه داره..اگه بهش دقیق تر فکر کنی.
– میدونم برا همین لازم بود مست بشم..نمیدونم باید برای سهون دل شکسته باشم یا برای هیجین عذاب وجدان داشته باشم.
کم کم حس میکردم گرما داره تنمو در برمیگیره اما هنوز به خوردن الکل ادامه میدادم: ولی دیروز.سهون خیلی بهم اهمیت میدادو مراقبم بود..حس کردم..قلبم لرزید.
– تو براش مهمی.
نمیخواستم قبول کنم.
– سعی نکن با این حرفا دلداریم بدی.
صندلیش رو سمت من کشید: میدونی قبل از این فکر میکردم اون حتی یه ذره هم بهت اهمیت نمیده و تو رو نمی بینه..ولی وقتی اون موقعی که توی بیمارستان بودی دیدمش- قیافه ش شبیه آدمایی نبود که براش مهم نباشه چیزی.
– راجع به چی داری حرف میزی.
کلمات تند تند از دهنم میومد بیرون.
– وقتی بیمارستانو ترک کردیم اون خیلی نگرانت بود.هی بهم میگفت باید زود تر برگردیم .لوهان نباید تنها بمونه. باید پیش لوهان باشیم و این حرفا.
خندید: قسم میخورم رفتارش عین مامانا بود.حتی از منم بیشتر استرس داشت .تعجب کردم چطوری رگشو به خاطرت نزده بود :
حس خوبی بهم دست داد.نمیتونستم انکارش کنم اما بازم کافی نبود: این کافی نیست..اون شاید بهم اهمیت بده اما نه اونقدر که بخواد با من باشه.
چیزی که گفتم آزارم داد.لب هامو رو هم فشار دادم و سعی کردم با نفس کشیدن جلوی ریختن اشکامو بگیرم.شاید برای سهون مهم بودم اما نه اونقدر که به خاطرم بجنگه.چند لحظه بعد متوجه شدم منم مثل خودش بودم..هر جفتمون از جنگیدن برای داشتن همدیگه فرار میکردیم..شاید چون هرگز قرار نبود باهم باشیم.

– متاسفم برادر عزیزم.فک کنم امشب باید همین جا تمومش کنیم..من باید برم جایی.
– من یکم دیگه میمونم.
با اخم از جاش بلند شد: امکان نداره همچین اتفاقی بیفته.
بلافاصله از جام بلند شدم تا نشون بدم حالم خوبه. گرچه در حقیقت داشتم همه چیزو دوتا میدیدم.
– خونه مون دوتا بلوک بالاتره.چیزیم نمیشه لیلی.
یکم با تردید نگاهم کرد و بعد با حرص گفت: پووف باشه .
تسلیم شد: ولی مستقیم میری خونه.خب؟
سر به زیر حرفشو تایید کردم و خیلی زود لیلی اون چادر نارنجی رنگ رو که حالا به نظرم زرد میومد ترک کرد.بعد از رفتنش سریع سفارش دادم: آجوماااا..یه بطری سوجوی دیگه برای اینجا لطفا!
پنجمین بطری بود؟ هفتمی؟دهمی؟ دیگه نمیتونستم به یاد بیارم. ساعت چند بود؟ از رو صفحه ی گوشیمم نمیتونستم بخونمش. نوشیدن رو متوقف کرده بودم .به جاش بطری رو به دهنم نزدیک کرده بودم باهاش صدا در می آوردم. بین سروصدای شلوغی دور و برم محو شده بودم. اولش فقط یه وزوز آروم و سنگین بود .حسی مثل شناور بودن توی هوا..خیلی زود تبدیل به درد شدیدی که توی سرم می پیچید شد.گوش هام روی صداهای خشن و داد و بیداد های اطرفم تمرکز کرده بود.
پشت یکی از میز ها چند نفر درمورد مشکلات اقتصادیشون حرف میزدن. سر یه میز دیگه چندتا دختر در مورد تشکیل یه باشگاه بحث میکردن و سمت دیگه درمورد کیمچی حرف میزدن.
– ســـــــــــــ..ممممم….هون..اوه ســ…ممممم…هون..ســـ…
خندیدم.
” ماموریت با موفقیت انجام شد. من کاملا خل شده م “
برای بار اِنم گفتم: آجومااا..سوجو لطفاااااااااااااا..

آجوما از نزدیک بهم خیره شده بود. احتمالا منتظر بود بالا بیارم یا همچین چیزی. وقتی با بطری دیگه ای از سوجو برگشت و با نگاهی شبیه به ” تو باید برگردی خونه” تماشام کرد.همون موقع هم اتفاق افتاد. با سه بار بالا و پایین بردن سوجو کل بطری رو خالی کردم و بعد نفس عمیقی کشیدم.قبل از این که خودم متوجه بشم سرمو رو میز پلاستیکی رها کردم.بازوهام مثل بازوهای مرده دو طرفم افتاده بودند. متوجه شده بودم کیف پولم همراهم نیست. پوزخند نفرت انگیزی رو لبم نشست و بعد از اون خاموشی!
حس کردم کسی منو از صندلی جدا کرد ، بلافاصله صدای بی ربطی از گلوم خارج شد ( که یعنی نمیخواد بلند شه) اما حرکت کردنم متوقف نشد. سرمو با بدبختی بلند کردم و به چپ و راست تکونش دادم. چشمام نیمه باز بود.
– منننن..مست نیستممم آجومااااااا..فقطططط خوابیده بودمممم..خواب بودممم..
فکر کنم اینا رو گفتم!
دستای محکمی صورتمو گرفت و کشید سمت خودش. نیشم باز شد: اوه ســـــــــــــ..هون..ســـ
سهون خم شد سمتم، مستقیم به چشمای خمارم نگاه میکرد. سه تا سهون جلوی چشمم بودن.و من دیوونه شدم. یدونه سهون به اندازه ی کافی هات بود. سه تا سهون قطعا موجب مرگ میشد: سهوووون..چرااااااااااااا انقدددددددد زیادیییییییییی؟
کمک کرد بلند شم، آروم گفت: زود باش..بیا برگردیم خونه.
بازوهامو با گیجی روی شونه ش انداختم: سهوناااااااااااااااااا
آب بینیمو بالا کشیدم: من پوووووووول نداررررررررررررررم..
– من پولشو دادم..
و اون صدای بمش..!!
هوای سرد بیرون از چادر راه رفتنو سخت تر میکرد. گرچه دست های قوی سهون دورم حلقه شده بود اما مثل دیوونه ها تلو تلو میخوردم و هر قدم به اندازه ی یک دقیقه طول میکشید.
سریع سهون منو از رو پیاده رو کَند و بغلم کرد. قفسه ی سینه ی آشناش درست به گونه م برخورد میکرد. عطر تازه ی مسحور کنندش بوی شراب میداد
” خدایا..دلم برای عطرش تنگ شده بود “
– حالت به هم میخوره؟؟
درست نزدیک گوشم حرف میزد. لبش تقریبا گوشه ی پوستِ گوشم رو لمس کرد. گرماش در عرض یک ثانیه کل سرمای تنمو نابود کرد.
با حرص جواب دادم: من مست نیستممممممممممممممممممممممممممم..انقد با این حرفا بهم بی احترامی نکن!!
خندید، لرزش سینه ش رو حس کردم .نمیدونستم چه قدر طول کشید اما آروم آروم متوجه ورودم به جگوارش شدم. سرمای داخلش باعث میشد تنم بلرزه.
– سلاااااااااااااااام جگواررر!!
یک بار دیگه صدای خنده ش رو درحالیکه کمربندمو می بست شنیدم. وقتی صورتش تنها یک اینچ باهام فاصله داشت ، خیلی باخودم جنگیدم تا لب هامو روی گونه ش نچسبونم. اگرچه به نظر میرسید تمام هوش و هواسم رو از دست دادم اما ظاهرا هنوز انقدرا هم “احمق” نشده بودم.

شنیدم که استارت زد و قبل از حرکت چیزی شبیه به : یوهوووووووووووووووووو گفتم و باز بی هوش شدم.
وقتی دوباره بیدار شدم ،درحال بیرون برده شدن از داخل جگوار به داخل یه ورودی الکترونیکی بودم . به کسی که منو بغل کرده بود نگاه کردم و نفس راحتی به خاطر این که هنوز با کسی هستم که می شناسمش کشیدم. سرم از قبل سنگین تر شده بود و دو دو زدن چشمام قصد تمومی نداشت.
از یه اتاق نشیمن خیلی بزرگ و بعد یک راه پله ی بزرگ و بعد یک در و بعد..عع من توی خونه ی خودمون نبودم .من ربوده شده بودم!!
– آدم رباااااااااااایییی..دزززززززززززززززززززززززززد..!!
جیغ میزدم و توی بغلش وول میخوردم تا ولم کنه.
سهون: آروم باش عزیزم..تو توی خونه ی منی.
منو داخل تخت گرمی گذاشت و موهایی که جلوی چشمامو گرفته بودند کنار زد.
جواب دادم: این منو آررررررررررررررروم نمیکنه.
کنارم نشست و ملافه رو روم کشید.
– من روی کاناپه میخوابم.
یک لبخند لعنتی روی لب های قرمزش نشست.
-قرار نیست بهت بی احترامی کنم!!!
فکر کنم گفتم: ولی من میخوام تو رو بی آبرو کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!
خنده ی زیبایی کرد. درست مثل یه آهنگ ِ دوست داشتنی.
اضافه کردم: ازت متنفرم
– میدونم عزیزم..
خم شد و پیشونیم رو قبل از رفتن سراغ کاناپه بوسید. بوسه ش منو به دنیای دیگه ای فرستاد..جایی که اصلا نمی شناختمش. .و همه چیز رو به ذهن و قلبِ مستم برگردوند. .سر درد .نا امیدی.
وقتی پشتش رو بهم کرد.همه ی تلاشم رو کردم تا مچ دستشو بگیرم.: سهونا..نمیشد اون شخص برای تو..فقط من باشم؟
تشکیل قطره های اشک رو توی چشمام حس کردم.
دستمو گرفتو به آرومی فشار داد: اگه من حق انتخابی داشتم..قطعا انتخابم تو بودی..!

 

حرفای مترجم:

سلام 🙂

این یکی از فوق العاده ترین قسمتای این فیک بود T____T

من چند بار خونده بودم این پارتو ولی بازم موقع ترجمه ی تیکه آخر بغض کردم :((((

ای خدا -__- مای هونهان :(((( هعیییی

یه چند قسمتم تحمل کنید اوضاع بهتر میشه !
مرسی از کامنتاتون لاوا ❤️



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





121
نظر بگذارید

avatar
118 نظرات
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
114 نظرات نویسندگان
baran.nsy#SjArizahra fJeengul نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
baran.nsy
مهمان
baran.nsy

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (33).gif

#Sj
مهمان
#Sj

ناموسا من دلم واسه لوهان تو این فیکا میسوزه /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (24).gif

Ari
مهمان
Ari

Bichare hunhan

zahra f
مهمان
zahra f

هی وایییییییییییییییییییییییییی سهوناااااااااااااااااا!!!!!!!
من که گفتم چرا هر کاری میکنم تو بازم عشقمی!!!!!!!
وایییییییی عاشقتم!!!!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

Jeengul
مهمان
Jeengul

واااییی من عاشق این پارت شدم
عرررر
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif