4 👁 بازدید

stranger ep20

قسمت 20 فیک خارجی غریبه با ترجمه ی دوست عزیزمون setistarlight

حرفای مترجم:

سلام (⌒▽⌒)

پس از سالها اومدم سخنرانی کنم .لطفا بخونید -___-

دوست ندارم هی بگم چرا کامنتا کمه و.. -_-

تعداد دانلودای پارت قبل با تعداد کامنتاش غیــر قابل مقایسه س -_-

از همه ی عشقایی که همیشه کامنت دادن بسی بسیار ممنونم ❤️

ولی باید بگم به زودی ذخیره های من تموم میشه و با این وضع بی توجهی دوستان اصلا قصد و انگیزه ی تند تند گذاشتن ندارم .جواب بی توجهی ،بی توجهیه مگه نه؟ -_____-
دیگه خود دانید 😐

از آجی فرناز عزیزمم بابت زحمتاش بسیار ممنونم ❤️

شمارم با خماری وحشتناک این پارت به خدا می سپارم .امیدوارم خوشتون بیاد^^


Stranger Three

میدونستم که قرار نیست بهم خوش بگذره.ولی فکرشم نمیکردم که قراره سخت تر از مسافرت به عراق با دست خالی و فقط با یه اسپری فلفلی باشه. کسی که استفاده ی مشترک از یک ماشین رو اختراع کرده بود قطعا باید به خاطر قرار دادن من توی همچین استرسی زنده زنده دفن میشد. به جز صدای موتور جگوار.هیچ صدایی ایجاد نمیشد. هیچ مکالمه ای.هیچ چیز. تلاش برای بریده بریده نفس کشیدن داخل ماشین مدام درحال زیاد شدن بود. پنج ساعت گذشته رو من توی اون موقعیت و فضای بسته، بی حرکت نشسته بودم. سر دردم در حال شروع شدن بود.حس میکردم یه عالمه مورچه داره روی زانوهام راه میره . . سهون صبح بهم پیام زده بود که قرار بیان دنبالم. کمی بعد از ساعت هشت رسیدن . من و جسون عقب نشستیم.
جز ” صبح بخیر” هیچ کلمه ی دیگه ای رد و بدل نشد. من هنوز نفهمیده بودم چطوری و چرا الان چهار تایی داشتیم به یه مسافرت جاده ای میرفتیم.
نزدیک ظهر به اولسان رسیدیم و به جای مستقیما به کارخونه رفتن همه در مورد خوردن ناهار در یه رستوران استیک اتفاق نظر داشتیم.سهون ماشین رو به پارکینگ ساختمون کبود رنگی هدایت کرد. پیشخدمت جلوی در ما رو به سمت نزدیک ترین میز خالی هدایت کرد و منویی از چرم رو به دستمون داد. چه قد همه چیز آشنا بود -_- گرچه نمیدونم چرا آخرش مجبور شدم روبه روی سهون بشینم ولی خوشبختانه این سری سفارش من تبدیل به مسئله ی مهمی نشد.
– وقتی رسیدیم جسون و لوهان میرن به بخش مالی.
سهون با لحن جدیی درحال دستورالعمل دادن بود. سمت هیجین چرخید و ادامه داد: منم اطرافو بهت نشون میدم .این طوری یه دید کلی برای نوشتن طرح پیشنهادیت داری.
درست مثل کارمندهای معمولی که از رئیسشون می ترسن.هر سه تا همزمان حرفاشو تایید کردیم. چند دقیقه ی بعد گوشت کباب شده و به همراه ذرت سرخ شده و سیب زمینی له شده ( 😐 اینو میخورن اینا -_- ) از راه رسید. غذامون رو توی سکوت آزاردهنده ای خوردیم و درست وقتی دستم سمت سس استیک رفت تا برش دارم وهمزمان سهون هم همین قصد رو کرد. نا راحتی ( متضاد راحتی منظوره) به حد ماکسیممش رسید. انگشتامون توی هوا یخ زده بود. من خیلی سریع مال خودمو عقب کشیدم درست مثل این بود که همون لحظه کتری در حال جوش رو لمس کرده باشم و واکنشم کاملا ناخود آگاه باشه. چشمامو متمرکز روی بشقاب غذام نگه داشتم. به زور صورتمو اون طوری نگه داشته بودم. فقط این طوری میتونستم مانع از نگاه کردنم به سهون بشم. سعی کردم توی ذهنم شکل کلی از پیچیدگی های رابطه ی هر چهار تاییمون باهمدیگه رو تصور کنم اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که اگه به این کار ادامه بدم حتما دچار درد یبوست میشم !!
هیجین حین خوردن غذاش گفت: خیلی خوش حالم که حالت کاملا بهتر شده لوهان.
لبخند مصنوعی روی صورتم ظاهر شد: ممنون
دقیقا نمیدونستم چی جسون رو وادار کرد تا مقداری از سبزیجات بخار پز شده ی داخل بشقابش رو ، به بشقاب من انتقال بده: باید بیشتر غذا بخوری تا مریض نشی.
– ممنون.
نفس عمیقی کشیدم و به سقف نگاه کردم و بعد به هیجین که هنوز داشت لبخند میزد وبعد به سهون که چهره ش خالی از هر حسی بود و در نهایت دوباره به جسون که هنوز مقید بود.
هیجین اضافه کرد: باید میوه هم بخوری!!
تنها کاری که کردم پلک زدن و تکون دادن سرم بود.
” اگه این سری موضوع بحثشون سفارش غذای من نبود در عوض عادت های غذاییم که بود -__- “
طبق معمول، مهم نیست چه قدر به درگاه خدا التماس کنم، اوضاع هیچ وقت طبق خواسته ی من پیش نمیره. تنش بینمون کاملا واضح بود. اون مکالمات رد و بدل شده. درست مثل یه نسیم معمولی بود و الان کاملا از بین رفته بود و تنها چیزی که وجود داشت سکون و سکوت مطلق بود. با توجه به تلاش نا امیدانه م برای تموم کردن سریع غذا. تصمیم گرفتم استیکو به شش قطعه تقسیم کنم. موقع جدا کردن قطعه ی ششم. کارد از دستم در رفت و تیکه ی گوشت از داخل بشقاب به بیرون پرت شد. و درست چند اینچ مونده به بشقاب سهون فرود اومد . صدای برخورد کارد و چنگال ها با ظرف های چینی با بلند شدن سر هر سه نفرشون و نشون دادن واکنش مبهمی به کارای من و همین طور نگاه کردن به اون تیکه گوشت سرگردان، متوقف شد.

” اوه خدا”

لبمو گاز گرفتم .این یه موقعیت جنگی و یا وضعیت پروازی اضطراری نبود.بیشتر شبیه گذاشتن تیغ زیر گلو و شکست خوردن بود. ” لبخند بزنم و ضایع شدنمو قبول کنم. یا سرمو بندازم پایین به خوردنم ادامه بدم؟”
قبل از این که من بتونم توی ذهن آشفته م تصمیم بگیرم. سهون برام تصمیم گرفت. چهره ی بی حسش رنگ کمرنگی از صورتی به خودش گرفت و لب هاش به لبخند بزرگی باز شد: این استیکه لوهان. دشمنت که نیست.
نیشش تا بناگوش باز شده بود -_-
” دشمن تویی سهون..خودم خیلی زیبا تیکه تیکه ت میکنم و..”
جسون پیشنهاد داد: میخوای کمکت کنم؟؟
متوجه شدم اون و هیجین هم داشتن لبخند میزدن. گرچه نه به اندازه ی سهون.
” من زندگی میکنم تا اینا بخندن!”
درخواستشو رد کردم: خودم میتونم.
اما چون جسون به هیچ کدوم از کلماتی که به زبون آورده بودم گوش نداده بود، بشقابمو برداشت و استیک رو به قطعات خیلی خوبی تقسیم کرد.
درحالیکه بشقابمو جلوم میذاشت، بهش لبخند زدم. اولین لبخند روزم که واقعی بود.کمی بعد از اون غذا تموم شد و رستورانو ترک کردیم. بالاخره تونستم کمی نفس بکشم و از شر استرسی که راه گلومو بسته بود خلاص شم. فکر میکردم دیگه اضطرابم تموم شده..اما از کی تا حالا..افکار من به حقیقت پیوسته بودن که انتظار بار دومی رو هم داشتم؟ -_-

وقتی رسیدیم، متوجه شدم که کارخونه هیچ تغییری از زمانی که با سهون اینجا بودیم نکرده. و چون امروز یه روز کاری بود، آدمای بیشتری اونجا بودن. خبردار شدیم که امروز مواد اولیه ی کارخونه قرار بود برسه به همین دلیل هم جلوی ساختمون پر از کامیون های مختلف و ون های حمل کننده بود.
سهون مجبور شد ماشین رو سمت مخالف کارخونه و دور تر از شلوغی پارک کنه و درنتیجه مجبور بودیم راه خودمون رو از بین ازدحام جمعیت و کارگرا باز کنیم تا به ورودی برسیم.
من و جسون خیلی سریع به بخش مالی رفتیم درحالیکه سهون و هیجین به سمت منطقه ی شلوغ تری از کارخونه رفتن. چندین ساعت رو صرف بررسی کوچک ترین جزئیات کردیم.هر بار که موضوعی ذهنمو مشغول میکرد و سوالی برام پیش میومد یا به چیزی شک میکردم جسون با اشتیاق بهم کمک میکرد و این همه چیز رو ساده تر میکرد و باعث میشد دیر تر خستگی بهم غلبه کنه. دور و بر ساعت پنج بعد از ظهر باز بینی تمام مدارک به اتمام رسید. خبر بد این بود که من فایل مهمی رو توی ماشین سهون جا گذاشته بودم که لازم بود با بقیه ی اسناد مقایسه بشه و خبر بدتر این بود که سوییچ ماشینو باید از سهون میگرفتم.

دور و بر اون کارخونه ی بزرگ کلی چرخیدم تا سهون و هیجین رو پیدا کنم. کمی دور تر ازشون و در سمت مخالف چشمم بهشون افتاد که درحال تماشای کارگری بودند که درحال بریدن فلزی به وسیله ی دستگاهی بود که صدای خیلی وحشتناک و بلندی ایجاد میکرد.
بهشون رسیدم و سمت سهون چرخیدم: یه چیزی رو توی ماشین جا گذاشتم.
صورتشو برای بهتر شنیدن جمع کرد: چی؟؟؟
با صدای بلندی سوال کرد اما هیچی ازش به گوشم نرسید.
با بیشترین توانم داد زدم: سوییچ ماشینو لازم دارم!
دستاشو تکون داد و شونه هاشو بالا انداخت که یعنی هیچ کدوم از حرفامو نمیفهمه ، رفتارام دیگه تقریبا جنبه ی کمدی به خودش میگرفت وقتی با دستم شکل فرمون ماشین رو نشون دادم و بعد توی هوا شکل سوئییچ ماشینو کشیدم.کی فکرشو میکرد متوجه منظورم بشه. لبخندی زد و سوییچ رو از جیب شلوار جینش بیرون آورد و دستم داد. لبخنداش از اون نوعی بود که ازش متنفر بودم.
با صدای بلند گفتم: عوضی اشراف زاده!!
_ چی؟؟
هنوزم ماشین نمیذاشت صداش بهم برسه.
” لوهان.یک هیچ به نفع تو”
با عجله خیابون رو پشت سر گذاشتم و با رسیدن به پارکینگ سوییچ رو در آوردم.سمت جگوار رفتم و تمام کیف بزرگمو زیر و رو کردم و در آخر کل محتویاتشو خالی کردم اما نتونستم پیداش کنم. بعد از چند دقیقه ی بی وقفه جست و جو به این نتیجه رسیدم که کلا فایلا رو نیاوردم. باتوجه به استرس کشنده ی سر صبح، میشد گفت که حق داشتم و کارم عمدی نبوده اما هنوزم کارم یه گند بزرگ محسوب میشد.
مشخصا گفتنش به جسون خیلی آسون تر بود. عصبانی نمیشد. اما گفتنش به سهون مثل این بود که به یک بمب بگی اجازه داره خود به خود منفجر شه!!
هنوز درحال آماده کردن جملاتی که برای بهانه تراشی باید به سهون تحویل میدادم بودم که صدای هولناک و بلندی از داد چند نفر، به همراه صدای جیغ ترمز ماشین و کشیده شدن تایرها روی زمین و در نهایت صدای خفه ی ناله ی یک آدم گوشمو پر کرد. چشمام به طور غریزی به دنبال محل تصادف میگشت، یعنی دقیقا خیابون مقابلم.
کل بدنم با دیدن یکی از کارگرها که روی زمین غرق خون افتاده بود و میلرزید، یخ زد. چراغ های جلوی ماشینی که بهش زده بود کاملا داغون شده بودن. شیشه های خورد شده کف آسفالتم خراش داده بودن. راننده با سرعت از ماشین خارج شد و دیوانه وار خودشو کنار قربانی رسوند. در کمتر از یک ثانیه مردم دور اون صحنه ی وحشتناک جمع شدن و شلوغ کردن. بعضی ها با تلفنشون درحال تماس گرفتن بودن و کاگرانِ نگران هم کاملا دور همکارشون درحال جمع شدن بود تا این که بالاخره اون کارگر و صحنه از جلوی چشمم محو شد.
میخواستم از جام تکون بخورم و خودمو برسونم به کارخونه و به سهون بگم چه اتفاقی افتاده ، اما پاهام درست مثل سیمان خشک شده بودند.تا به حال هیچ صحنه ای ترسناک تر از این ندیده بودم. تمام موهای پشت گردنم از شدت ترس سیخ شده بودن .
– لوهانا..
صدای سهون رو که از سمت دیگه ی خیابون داد میزد شنیدم. اما نتونستم با چشمام پیداش کنم. شلوغی جمعیت دیدمو ناقص کرده بود. نا مطمئن قدمی به عقب برداشتم اما نتونستم از اون دور تر برم. فقط سه ثانیه سپری شد تا چهره ی سهون کاملا قابل دیدن بشه. جمعیت رو با سختی کنار زد و با دیدنم انگار که روحی دیده باشه به سرعت به سمتم دوید.
پلک زدم و درست مثل صاعقه در چند لحظه اون از فاصله ی دوری خودشو درست مقابلم رسوند.هیجین و جسون هم پشت سرش بودند و درست به اندازه ی اون پریشان به نظر میومدن.
سهون در سکوت بهم خیره شد. نگاهش پر بود از حس آرامش و تسکین . حس تسکینی که خیلی سریع جاشو به عصبانیت داد.
غرید: واسه ی چی هنوز اینجایی؟
بریده بریده جواب دادم: سهونا..یکی از..اون مردا…من نمیدونستم چی شده تا این که خون..و من..
-چرا نیومدی پیش من؟؟
فکش جوری منقبض شد که انگار درحال کنترل کردن خشم خیلی زیاده.چیزی که تاحالا تجربه ش نکرده بود.
عرق سردی کرده بودم، صدامم به زحمت شنیده میشد: متاسفم..من..
بقیه ی کلمات از ذهنمم پاک شدن. عصبانیت سهون از کنترل خارج شد: متاسفی؟؟
بین دندون های قفل شده ش داد زد: فکر کردم اتفاقی برات افتاد!!فکر کردم تو..
نگاهشو ازم گرفت، ابروهاش رو قبل از این که با نا امیدی سرش رو به چپ و راست تکون بده توی هم گره زد.نگاهای کنجکاو و گیج هیجین و جسون رو واضحا میدیدم.
پشت سرشون ماشین آمبولانس و تیم امداد وارد صحنه شده بودند. فشار اون صحنه سرمو درست مثل گلوله ی تفنگی که به مغز برخورد کرده باشه، آزار میداد.
– سهون الان وقت نگران بودن در مورد من نیست..بیا بریم..
حرفمو قطع کرد: حرف نزن.
با حرص داد زدم: سهون. نگرانی برای منو تموم کن و بیا بریم به اونا کمک کنیم!!!
با خشم تکرار کرد: نگرانیمو تموم کنم؟؟چطور باید نگرانیمو تموم کنم وقتی تو بیست و چهار ساعته توی ذهن منی. نمیتونم از مغزم بیرونت کنم. حتی نمیتونم یک لحظه بدون فکر کردن به تو استراحت کنم. و این داره دیوونه م میکنه. پس لطفا لوهان. بهم بگو دقیقا چطوری باید اینکارو انجام بدم؟
دهنم باز مونده بود. لحظه ای به خاطر حرف های سهون فلج شدم و ناتوان از هر عکس العملی. یکم طول کشید تا متوجه بشم هیجین و جسون هم همه ی حرفاشو شنیدن. باید فرار میکردم. نفس لرزونی کشیدم و به سمت کارخونه دویدم. پاهام از اضطراب می لرزید خودمو بین شلوغی جمعیت گم کردم. هم همه ی بلند شده توی صحنه ی تصادف.بوی خون ، حس تنفری که توی وجودم رخنه میکرد. با همه ی این بلاهایی که اتفاق می افتادند.نمیدونستم چی اولویت اولمه..چی دوم..مغزم به وسیله ی استرس و ترسی که تجربه کرده بودم کاملا قفل کرده بود. خودمو به پشت ساختمون رسوندم و گوشه ی دیواری پنهان شدم .مخفی از همه چیز و همه کس.
به آرومی زانوهام سست شد و روی زمین افتادم..
یک ساعت یا شاید بیشتر گذشته بود. خورشید غروب کرده بود و شب همه جا رو فرا گرفته بود اما هنوز از بلند شدن و حرکت کردن دوری میکردم.زانوهامو بغل کرده بودمو توی خودم جمع شده بودم و صورتمو روشون فشار میدادم . صدای قدم های کسی از پشت سرم به گوش میرسید و مدام در حال بلندتر شدن بود. دست گرمی موهامو نوازش کرد و من فورا سرمو بلند کردم.

سهون: متاسفم.
نمیدونم چرا اما قلبم با شنیدن کلماتش فرو ریخت.
با عجز گفتم: فکر کردم قرار گذاشتیم این چیزا رو تموم کنیم..این بازی رو. این نگرانی ها رو..و همین طور فرستادن سیگنال های قاطی پاتی.
روی زانوهاش خم شد و کنارم قرار گرفت: تحت تاثیر موقعیت قرار گرفته بودم..نفهمیدم یهو چم شد..
– این دلیل نمیشه..هیجین و جسون اونجا بودن.
– تو دقیقا از من چی میخوای لوهان؟
– میخوام تردید رو رها کنی.
بلافاصله از جام بلند شدمو پشتمو بهش کردم: اگه میخوای با هیجین بری.برو .ولی بدونه تفننی پیش لوهان برگشتن.
مچ دستمو بی هوا کشید، تقریبا تعادلمو از دست دادم.
سهون: من تو رو می..
– منو میخوای؟؟
یک دفعه عکس العمل نشون دادم: یه چیزی بگو که درموردش ندونم سهون.
به عقب هلش دادم :ما باهم خوابیدیم. همدیگه رو میخواستیم.اما الان دیگه تموم شده .پس نمیشه فقط وانمود کنیم که هیچ اتفاقی بینمون نیفتاده؟ لطفا!
دودلی و تردید در چند لحظه کل چهره شو پوشوند.اما وقتی دوباره تنهام گذاشت .مجموعه ای از درد و آرامش قلبمو پر کرد. سه روز تا روز نامزدیش باقی مونده بود. مونده بودم که چند بار دیگه باید براش توضیح بدم که همه چیز بینمون تموم شده.از تکرار کردنش نگران نبودم.فقط میترسیدم دفعه ی بعد دیگه اعتماد به نفسی برای تکرار این جمله ها نداشته باشم.

موقع برگشت فضای ماشین مثل سابق ناراحت کننده نبود اونا در مورد تصادف حرف زدنو این که چطوری اون کارگر جون سالم به در برد.به نظر میومد به موقع بهش کمک رسیده بوده و حسابی معجزه شده.
به آینه ی جلو نگاه کردم و متوجه نگاه خیره و متقابل سهون به خودم شدم.به اندازه ی کافی عجیب بود. هیجین ارتباط چشمیمون رو قطع کرد و ازم خواست لطفی بهش بکنم و باهاش به دفتر شرکت بیام و برای بررسی نتایج به دست آورده ش از اولسان بهش کمک کنم. گرچه این آخرین کاری بود که دلم میخواست اون لحظه انجام بدم اما میدونستم که هیچ چاره ای جز قبول کردن ندارم
سهون جلوی ساختمون ماشین رو
نگه داشت و ما بعد از خدا حافظی با جسون به سمت ورودی حرکت کردیم. وقتی به اتاق بایگانی رسیدیم .سکوت کر کننده ای رو حس کردم که بلافاصله با بلند شدن صدای نفس های سنگین هیجین به هم ریخت.
وقتی سمتش چرخیدم حسابی رنگ و رو رفته و رنجور از خستگی به نظر میومد. حالت های عصبی و احساسیش توی تک تک حرکاتش مشخص بود . حالا متوجه شده بودم که اصلا کمکی ازم نمیخواست.
– تو و سهون..
صداش میلرزید: من شما دونفر رو دیدم..همه چیز رو شنیدم..
حس کردم آجر های سقف خراب شدن رو سرم و محکم به کف زمین کوبیدنم.
– درمورد چی داری حرف میزنی؟
گرچه به نظر میومد دیگه هیچ رازی پنهان باقی نمونده.
– تو بهم نگفتی!!
سرم داد میزد و در همون حال سعی میکرد جلوی ریختن اشکاشو بگیره.
– تو با سهون خوابیدی..تو..همه ی شما باهام بازی کردین.
کف دستش رو بالا برد تا رو صورتم فرود بیاره.چشمامو بستم و منتظر سیلی شدم که میدونستم حقمه.
اما اون نیومد.چند لحظه گذشت و من تونستم صدای هق هق آرومی رو بشنوم. وقتی دوباره چشمامو باز کردم، پشتِ سهون جلوی چشمام بود. دستش، مچ دست هیجین و درنتیجه جلوی ضربه ای که اجتناب ناپذیر به نظر میومد رو گرفته بود…



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





123
نظر بگذارید

avatar
119 نظرات
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
114 نظرات نویسندگان
baran.nsy2000nanazahra fJeengulshamin نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
baran.nsy
مهمان
baran.nsy

من مردم سهون گند درست کن حالا ای خدا

2000nana
مهمان
2000nana

assssssssssssssssssiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiisssssaaaaaaaaa ahshar boood …/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf9.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf9.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

zahra f
مهمان
zahra f

وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی من مررررررررررررررررررررررررررررررگ!!!!!!!
من الان نرم قسمت بعدی چیزی ازم باقی نمیمونه!!!!!
چس با اجازه!!!!!!!!

Jeengul
مهمان
Jeengul

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (9).gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

shamin
مهمان
shamin

یهتدختره ی عوضی