4 👁 بازدید

stranger ep18

قسمت 18 فیک خارجی غریبه با ترجمه ی دوست عزیزمون setistarlight

 


STRANGER 18 FIVE
به سختی و با تلاش زیاد بالاخره تونستم چشمامو باز کنم، اولین چیزی که دیدم کابل و لوله های سرمی بودند که به دستم و از اونجا به دستگاه بزرگی که به طور دائم صدای بوق کوتاهی ایجاد میکرد وصل بود. به دور و برم نگاه کردم و دیوار هایی که تماما سفید رنگ شده بودند از نظرم گذشت. بوی قوی مواد ضد عفونی کننده و بی هوش کننده توی بینی و ریه هام می پیچید و برام آزار دهنده بود.
به ملافه ی سفید رنگی که روی تنم کشیده شده بود خیره شدم ، درد زیادی همه جای بدنم می پیچید و انگار قصد تمومی نداشت. احساس اتفاقاتی که افتاده بود دوباره در حال برگشت بودند.
من وسط adze از حال رفته بودم. نتیجه و عارضه ای از همه ی خستگی و فشاری که متحمل شده م این بود. آخرین چیزی که میتونستم به یاد بیارم..آخرین کسی که دیدم سهون بود.
با عادت کردن چشمام به نور اطرافم، اتاق رو بررسی کردمو هیجین رو دیدم که گوشه ای نشسته، با وجود این که میخواستم از بودنش ابراز ناراحتی کنم ، انقدر خسته بودم و درد داشتم که نتونم هیچ بحث و دعوایی راه بندازم.
در یک لحظه صدایی از پشت سر هیجین توجه م رو جلب کرد
_ سه ساعت!
سهون درحال غر زدن سر دکتر بود: اون سه ساعته روی اون تخت بی هوش افتاده.
دکتر تخته ای که دستش بود رو بیشتر به خودش فشار داد: قربان ما داریم بهترین تلاشمون رو انجام میدیم.
سهون با حرص جواب داد: پس بهتره بهترین تلاش یه شخص لعنتیه بهتر از خودتون رو انجام بدین.
_ قربان لطفا درک کنید. آقای لو الان وضعیتشون متعادل شده. به زودی بیدار میشن. فقط به خاطر تب خیلی بالاشون از حال رفتن، ما کاملا بیماریشونو تحت کنترل داریم.
دکتر واقعا داشت از ترس میلرزید:نیازی نیست نگران باشید.
_ پس چرا هیچ پرستاری اینجا نیست؟ اگه لوهان بیدار شه چی؟؟
نگرانی سهون انقدر زیاد بود که منم نگران میکرد.
_ قربان پرستارا همشون همین اطرافن . فقط کافیه صداشون بزنید. از اونجایی که شما کل این طبقه رو از بیمار خالی کردین ما هیچ چاره ای جز توجه کامل داشتن به شما نداریم.
سهون با عصبانیت گفت: هیچ چاره ای نداری؟ داری میگی..
قبل از این که بتونم جلوی اوقات تلخی دیگه ای از سهون رو بگیرم، هیجین از جاش بلند شد ، با گیجی بهم نزدیک شد تا وقتی که متوجه شد چشمام بازه و بعد با عجله خودشو به کنار تختم رسوند: لوهان. بیدار شدی. حالت..
_ لوهانا حالت خوبه؟
با سرعت نور سهون کنارم ظاهر شد، هیجین رو کنار زد، دستش رو روی بالشتم فشار داد و جلوتر اومد تا وضعیتمو بررسی کنه: کجات درد میکنه؟؟
دهنمو باز کردم تا حرفی بزنم اما قبل از من سهون برگشت سمت دکتر : یاا..چرا هنوز اونجا وایسادی؟
دکتر رنگش پرید. به نظر میومد اون کسیه که دچار افت قند خون شده. بی هدف به سمتم اومد و با چراغ قوه ش شروع به چک کردن چشم هام کرد. سهون با دقت تک تک حرکاتشو بررسی میکرد، و انگار شمشیر به دست در حال تهدیدِ دکتر بیچاره بود.
گوشی طبیش رو روی قفسه ی سینه م گذاشت : درد داری؟
به سختی زمزمه کردم: همه جام.
_ تب خیلی زیادی داشتی اما ما کنترلش کردیم برای الان باید آرامبخش مصرف کنی تا درد از بین بره.
گوشیش رو دور گردنش انداخت اما سهون هنوز عصبی به نظر میومد: نباید یه چکاب کامل بشه یا همچین چیزی؟ ام آر آی. اشعه ی ایکس؟ هیچ کدوم؟
دکتر چرخید سمت در خروجی. مشخص بود میخواد از دست سهون خلاص شه: مشکل جسمی و تصادفی در کار نبوده قربان!!!
با طعنه حرف میزد: حالش خوب میشه!
قبل از شروع شدن غر زدنای سهون دکتر سریع از اتاق خارج شد.
درحال تماشا کردن وضعیت نا متعادل سهون مدام پلک میزدم. که چطوری با حال نه چندان خوبی هی عقب و جلو میرفت و صورتش رو بین دست هاش پنهان کرده بود. مطمئنا خیلی با خونسردی همیشگیش فاصله داشت. عضلاتش منقبض شده بود و تنفسش نا منظم بود. و بعد از اون بود که احساس ترس کردم. میتونستم بگم حتی هیجین هم به وسیله ی عصبانیتی که توی چهره ی سهون موج میزد، ترجیح میداد عقب بایسته و حرفی نزنه .
من تا حالا هرگز احساسات زیاد سهون رو ندیده بودم – و مشخصا این احساسی بود که هیچ کنترلی روش نداشت.درست مثل درنده ای که میخواد شکارشو حریصانه ببلعه ( 😐 کلا توصیفاتش منو کشته ( ) بهم نزدیک شد.
سهون غرید: معلوم هست پیش خودت چه فکر احمقانه ای کردی؟؟ تب داشتی و مدام میگفتی که خوبی!!
آروم گفتم: خوب بودم.
_ آهان پس بی هوش شدنتم فقط محض خنده بود؟!
و با صدای خش دار و لحن آروم تری ادامه داد: خوش شانس بودی که اتفاق بدتری برات نیفتاد.
_ سهون من..
_ نه.
وادارم کرد سکوت کنم : اگه پدر و مادرت در مورد این موضوع بفهمن لوهان..خدای من.مادرت! حتما میگن من حتی تلاش نکردم ازت مراقبت کنم.
_ یه جوری وانمود نکن که تا الانشم..
بالاخره به همون حال چند ساعت پیش و ناراحتیی که داشتم برگشتم. به هیجین که مشخص بود هیچی سر در نیاورده و خیلی مشتاقه که بفهمه چرا منو سهون به جون هم افتادیم نگاه کردم. گلوم رو صاف کردم و حرفمو اصلاح: حالا دیگه خوبم.
هیجین به سهون نزدیک شد و به آرومی دستشو روی شونه ش گذاشت: سهون این..
و بلافاصله سهون دستشو کنار زد، دروغ بود اگه میگفتم از این حرکتش خوشم نیومد.
_ هنوز همه جات درد میکنه؟
با وجود این که خیلی عصبی و آزرده بود، این دفعه رو داد نزد.
_ وقتی دارو ها رو بخورم خوب میشم.
جوابشو دادم و به سرعت نگاهمو ازش گرفتم که یادم افتاد جسونگ هم وقتی بی هوش شدم کنارم بود.
_ جسونگ کجاست؟
صورت سهون دوباره از عصبانیت قرمز شد ” سوال اشتباه”
_ نکن
تمام چیزی که گفتم همین کلمه بود اما از تنشی که توی صداش بود میشد این منظور رو ازش فهمید: یک بار دیگه در موردش سوال کن. تا بفرستمش توی اتاق بغلی!
دعوای بینمون با ضربات محکمی که به در اتاق میخورد قطع شد. تا جایی که یادم میاد. یعنی از بچگیم بیمارستانو با محیط آروم و سکوتی که توش برقرار بود می شناختم. اما از پانزده دقیقه ی پیش که بیدار شده بودم همه در حال داد زدن بودن.انگار توی میدان نبرد گیر افتاده بودم.
صدای خفه ای از پشت در بلند شده بود: بهتره خوش حال باشی که توی بیمارستان به پستم خوردی! چون وقتی کارم باهات تموم شه دکتر لازمی!!! بذار برم داخل. برادرم روی اون تخت افتاده احمق!
” اوه خدا “
در به شدت باز شد و لیلی با عصبانیتی که به حد انفجار رسیده بود اومد داخل. بدون هیچ فکری سهون رو از مقابلش به سمت دیگه ای هل داد و مستقیم اومد سمتم. عصبی پرسید: کار کی بود؟
_ چی؟
_ کی این بلا رو سرت آورده؟
نگاه کاملی به کل اتاق کرد و بعد چشم هاش بین هیجین و سهون متوقف شد، با اخم و چشم های مچاله شده هر دوشون رو برانداز کرد و البته هیجین رو کمی طولانی تر. از سر تا پا! یه جوری که انگار داره به چیز زشت و خیلی بدی نگاه میکنه. خنده م گرفته بود.
با لبخند گفتم: هیچکس خواهری. من به خاطر تب بی هوش شدم.
_ تب؟؟
دوباره دور و برش رو منظور دار نگاه کرد و آستین هاشو بالا زد: این تب کیه؟
با درموندگی نیشخند زدمو سر تکون دادم. اما نه هیجین و سهون هیچ کدوم همراهم نخندیدن.
_ تب لیلی!!
با خنده کف دستمو به پیشونیم چسبوندم: تــــــــب!
_ اوه..
بالاخره دو زاریش افتاد: الان بهتری؟ دکتر چی گفت؟
سهون جواب داد: دکتر گفت تبش از بین رفته.جای نگرانی نیست لیلی!
لیلی تمام وزنشو روی یک پاش انداخت ، کمی کج شد و دست به کمر ایستاد: ببخشید؟
با حالت کنایه آمیزی ادامه داد: الان به نظر میومد من دارم با تو حرف میزنم؟؟
” ایول^^ دختر خودمه! “
سهون بدون هیچ حرفی سر جاش موند و لیلی دوباره برگشت سمتم. دستشو روی شقیقه م گذاشت: خیلی نگرانت بودم . حتی دمپایی هامم نزدیک بود لنگه به لنگه بپوشم تا زودتر برسم اینجا.
با شوخی جواب دادم: همچین کاری هم میکردی زیاد ازت بعید نبود..به مامان و بابا نگو .باشه؟
سرشو به نشونه ی تایید تکون داد: میرم وسایلتو از خونه بیارم. چیز خاصی هست که لازمش داشته باشی؟
_ نه. من خوبم.
با اخم شیطانی رو به سهون گفت: جگوارتو لازم دارم. و راننده ش که تو باشی!
میدونستم تنها گذاشتن لیلی و سهون باهمدیگه ، فکر خوبی نیست. سون به سختی می تونست از این موضوع جون سالم به در ببره و از طرفی هم..دلم میخواست از استرسی که من تجربه کردم اونم یکم بچشه و استرسی که از نوع لیلی باشه اصلا شوخی بردار نبود.
بعد از این که هیجین و سهون کمی باهم حرف زدن، لیلی سهون رو به سمت در هل داد و قبل از خروج دوباره نیم نگاهی به هیجین انداخت و با بدجنسی گفت: لوهان. توی اتاق باکتری خیلی زیاده!! فکر کنم یکم ضد عفونی کننده لازم داشته باشی!!!
خواهرم هیچ وقت لطافت و مدارا توی لیست مهارت هاش نداشت.
یکم.فقط یکم دلم برای هیجین سوخت.
راستش نه. این حسو دور انداختم.من اصلا هم دلم براش نمی سوخت!!!
به محض بیرون رفتن سهون و لیلی، هیجین به سمتم اومد. در سکوت نگاهش میکردم. که از روی میز کنار تخت لیوان آبی برداشت و به سمتم گرفتش: بیا..چیز دیگه ای احتیاج نداری؟
جواب داد: نه. من خوبم. و به سرعت لیوانو سر کشیدم.
هیجین اصلا حس خوبی به عنوان یک همراه آرامش بخش بهم نمیداد.دلم میخواست ازش بخوام از اینجا بره اما ته مونده ی وجدانم باعث شد اینکارو نکنم.
کنارم نشست و صندلی شو به تختم نزدیک تر کرد.من سعی کردم بلند شم لیوانی که دستم بود رو سر جاش بذارم اما هیجین داوطلبانه از جاش بلند شد و به دلایل نامعلومی بهم کمک کرد. همین باعث شد بیشتر ازش متنفر بشم. احتمالا اون تمام عمرشو توی موسسه های خیریه گذرونده و به آدمای بدبخت بیچاره کمک کرده. – حتما هم قلب بزرگی داشت و این همه چیز رو برام سخت تر میکرد. ترجیح میدادم با یه جادوگر طرف باشم تا یک روحانی. چون این طوری تحقیر کردنش آسون تر بود.
با لبخند سردی گفت: تا حالا انقدر سهون رو عصبی ندیده بودم.
سر جام نشستم نا نشون بدم دارم به حرفاش گوش میدم. اما در واقع اصلا نمیدونستم به چیزایی که میگه چطوری واکنش نشون بدم و باهاش چطوری رفتار کنم.
_ میشه درباره ی وقتی که ملاقات کردین بیشتر بهم بگی؟؟
با این جمله، خودشو روی صندلی راحت تر کرد، پاشو رو پا ی دیگه انداخت و دستاشو گره خورده در هم پشت زانوهاش گذاشت. آماده برای شنیدن داستان!
جواب دادم: چیز زیادی برای گفتن نیست..همون طور که قبلا هم راجع بهش حرف زدم توی مهمونی همدیگه رو دیدیم.
_ منظورم اینه که چطوری باهم دوست شدین.
کمی جلوتر اومد. یک دفعه مشتاق تر هم به نظر میومد!
_ ما..خب..
گلومو صاف کردم: ما..یه جورایی عقاید مشترک داشتیم..
“عقاید مشترک یعنی..من در مورد اون..و اون در مورد من..و هر دومون در مورد تخت هم عقیده بودیم! “
با کمی تعجب گفت: این..خیلی تازگی داره برام..سهون معمولا به راحتی با کسی دوست نمیشه.
با احتیاط پرسیدم: خب..تو؟ تو وسهون چطوری باهم آشنا شدین؟
مطمئن بودم اصلا از جوابی که میشنیدم خوشم نمیومد اما میخواستم بدونم..باید میفهمیدم چرا اون انتخاب شده..
چشم های هیجین کم کم و با فکر کردن به گذشته خوش حال تر میشدند: ما از دوران بچگی همدیگه رو میشناختیم. چون باهم همسایه بودیم.
لبخند زد و ادامه داد: باید سهونو اون موقع ها میدیدی. شبیه خل و چلا بود.
سعی کردم اما نتونستم با تصور سهون توی گذشته و دوران بچگیش با لباس بچه خرخونا و عینکی با شیشه های گرد روی بینی کوچیکش نخندم!
هیجین ادامه داد: اون موقع ها انقدر متفاوت نبود. دوره ی دبیرستان هم سهون یه پسر معمولی بود.بعدش باهم به پاریس برای ادامه ی تحصیل رفتیم.سهون بعد گرفتن مدرکش برگشت اما اون موقع من تصمیم گرفتم بمونم..به هر حال.
_ چرا برگشتی سئول؟
_ ظاهرا که اوضاع تغییر کرد…روز بعد از ازدواج پدرش من با سهون تماس گرفتم و بهش خبر دادم مجبوریم باهم ازدواج کنیم..و از اونجایی که همدیگه رو خوب میشناختیم. تصمیم چندان سختی نبود
خیلی سعی کردم سوالی که تمام این چند روز ذهنمو درگیر کرده بود نپرسم اما نشد: عاشقشی؟؟
خیلی سریع جواب داد: آره..مثل یک برادر اما..
مکث کرد: اما از اونجایی که اون سهونه..این که بخوام بیشتر از یه برادر بهش نگاه کنم خیلی سخت نیست..
ته قلبم با شنیدن اعترافش خالی شد. تمام امیدم از بین رفته بود و حس میکردم..حس میکردم واقعا تهی شدم.
بدون حرف اضافه ای از هیجین درخواست کردم تا دوباره استراحت کنم و اون بدون دونستن هیچ چیز از احساساتم درخواستمو قبول کرد. تمام این مدت تظاهر به خوب بودن انرژی زیادی ازم گرفته بود. پشتمو بهش کردمو خودمو زیر پتو پنهان کردم. چشمامو محکم بستم سعی کردم بخوابم..در حالیکه قلبم هنوز درد میکرد..!
وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بودخوشبختانه خبری از هیجین نبود و به جاش سهون درست کنارم در حالیکه سرش روی بازویِ تکیه داده شده ش به تشکم قرار داشت خوابیده بود. گوشه ی دیگه ی اتاق هم لیلی روی صندلی خوابش برده بود. چند ثانیه بعد سهون کمی تکون خورد. قبل از نگاه کردن بهم متوجه بیدار شدنم شده بود.
_ تو خوبی؟
صداش هنوز گرفته بود.
سرمو تکون دادم و چشمامو خیره بهش نگه داشتم. تقریبا یادم رفته بود که واقعا چه قدر زیباست..و همون لحظه دردی که با فکر کردن به لحظاتی که کنارش از خواب بیدار میشدم دوباره پیداش شد..
بدون کلمه ای اونم بهم خیره شده بود. حتی نمیفهمیدم زمان چطوری درحال گذشتنه..با دقیق فکر کردن بهش..به این نتیجه رسیده بودم که این ترسی که توی دلم درحال نابود کردنم بود..به خاطر این حقیقت که اون داره با یکی دیگه ازدواج میکنه نبود..چون همه چیز نشون دهنده ی این موضوع بود که اون مجبور به این کاره..ترسی که واقعا و واقعا آزارم میداد..فهمیدن این موضوع بود که نکنه دیگه هیچکس برام مثل اون نباشه.. نکنه که سهون اولین و آخرین کسی باشه که قلبمو گرم میکنه..و حس زنده بودن بهم میده..
چشماهمون به هم گره خورده بود و من مطمئن بودم که زمان واقعا ایستاده..انگار که توی دنیا فقط ماییم و هیچکس دیگه ای اهمیت نداره..با پلک زدن میجنگیدم..میترسیدم با این کار اشکم جاری بشه.
_ سهونا..
از جام بلند شدم و نشستم..: بیا..
حس میکردم لامپ توی گلوم گیر کرده: بیا اینجا تمومش کنیم..
این دفعه داد و فریاد و دعوا به حد خودش رسیده بود. این بار تنها کاری که باقی مونده بود برای انجام دادن..رها کردن بود.
_ من واقعا خسته شدم..نه فقط احساسی..حتی جسمم دیگه نمیتونه..حالم از بازی کردن با بازی هایی که تو برام میسازی به هم میخوره..از تلاش کردن برای فهمیدن نشونه های درهمی که تو برام میفرستی..از جنگیدن حالم به هم میخوره..
دستشو مشت کرد: من تو رو میخوام لوهان..ولی باید باهاش ازدواج کنم.
_ این دقیقا همون چیزیه که دارم در موردش حرف میزنم سهون..تو نمیتونی من و اونو باهم توی یه جمله بیاری..و ظاهرا که تو انتخابتو کردی..و منم مجبور به انتخاب کردی
_ چی داری میگی؟
_ دارم میگم اگه بهم هیچ اهمیتی نمیدی..تمومش کن..گفتن این که منو میخوای رو تموم کن..نگران بودن برای منو تموم کن..امیدوار کردن منو تموم کن..بیا فقط همه چیز رو فراموش کنیم..لطفا!
سهون فقط سرشو تکون داد. هیچ حرفی بهم نزد.
خیلی ساده با چشم هایی پشیمون بهم نگاه کرد .رومو ازش برگردوندم و بعد از چند لحظه با شنیدن صدای بسته شدن در مطمئن شدم که دیگه همه چیز تموم شده..لبمو گاز گرفتم.لبخند زدم و به خودم تبریک گفتم..من درست ترین کار رو انجام داده بودم..
خودمو راضی به این تصمیم کرده بودم با این فکر که درد و حسرتم ..همشون رو به زودی فراموش میکردم و پشت سر میذاشتم..
دستامو زیر سرم گذاشتم به سقف خیره شدم..قطره ای از گوشه ی چشمم سقوط کرده و بالاخره..بغضم شکست..!



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





94
نظر بگذارید

avatar
90 نظرات
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
88 نظرات نویسندگان
baran.nsyzahra fshaminexo........raha-shiny نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
baran.nsy
مهمان
baran.nsy

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (9).gif

zahra f
مهمان
zahra f

عرررررررررررررررررررررر هونهانم به فنا رففت!!!!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

shamin
مهمان
shamin

وای اعتراف کرد

exo........
مهمان
exo........

چرا جکسون نمیره با هی جیننتنن!!!!@-@
ای خداااااا
ممنون نونا

raha-shiny
مهمان
raha-shiny

ﻣﻐﺴﻴﻴﻴﻴﻴﻴﻴﻴﻴﻲ