26 👁 بازدید

stranger ep17

قسمت 17 فیک خارجی غریبه به ترجمه ی دوست عزیزمون setistarlight

Countdown

من هیچ وقت مثل سهون ادمه اهله ریسکی نبودم.
تا قبل از این که ببینمش، یک‌زندگیه محتاطانه و بدون ریسک داشتم.

نه انبار شراب، نه شب گذرونی با غریبه ها، نه عشق ورزیدن به بیلیونر های عوضی. از هیچکدوم خبری نبود

همیشه برای همه چیز از قبل نقشه میکشیدم، حتی برای تصمیم‌های کوچیک، جوانب کار و فایده ها و ضرر هاشو می سنجیدم.
فردِ با برنامه و دقیقی بودم اما پر واضح بود که حالا همه چیز رو‌از دست داده بودم، درست لحظه ای که توی مهمونی چشم هامو بهش دوختم همه چیز رو‌از دست دادم.

صبح که بیدار شدم فقط دلم میخواست یه استعفا نامه بنویسم و روی میز کارم جا بذارم، وسایلمو جمع کنم و همه چیز رو فراموش کنم، سهون ،Adze ، نامزد، تمام دراما رو.
اما به همون اندازه که میخواستم همچین کاری کنم، به همون اندازه م میدونستم که فرار کردن چیزی رو حل نمیکنه. به جاش تمام انرژیمو جمع کردم تا از جام بلند شم، حس میکردم وزنه ی خیلی سنگینی رو پشتم قرار‌ گرفته و دست و پاهام هر لحظه ممکنه از مفصلشون در برن.

– مطمئن میشم که به دست آوردیمش..بله، جای نگرانی نیست.
وقتی وارد آشپزخونه شدم لیلی درحال حرف زدن با تلفن بود.
بلافاصله بعد از قطع شدن تماس پرسیدم: کی بود؟
– دوستم..گفتی سندا دست کاری شده بودند. درسته؟
درحالیکه برا خودم قهوه آماده میکردم جواب دادم: آره. حالا اسم شرکته چیه؟
سمتم اومد و با دقت به صورتم خیره شد:داغون به نظر میرسی کاملا..انگار که مثلا آواری،چیزی روت خراب شده.
چشمامو توی کاسه چرخوندم: واقعا ممنونم!!این چند وقت اوضاع مطابق میلم نبود.
به یاد آورد: راست میگی.حتی نتونستم نامزدشو ببینم.
سکوت کردم، راستش اصلا دلم نمیخواست خواهرم هیجین رو ببینه،چون نمیدونستم ممکنه چه بلایی سرش بیاره.

با تمسخر گفت: اگه نمی شناختمت فکر می کردم از این که من با اون دختر روبه رو بشم نگرانی !!!

پشت میز نشستم و لیلی هم دنبالم اومد: نگران؟! سعی کن کمتر بترسی.
با انگشتاش اسلحه ای درست کرد و‌ گفت: زنده یا مرده ش ..نامزد خانومو با خودم میارم!!!
– من توی سخت ترین شرایط زندگیمم. اونوقت تو داری ادای پلیس های آهنی رو در میاری؟!
– خب فکر کردم باحال میشه…
با ناراحتی و احساس گناه سرشو انداخت پایین. خنده م گرفت.
درحالیکه ساندویچش رو اماده میکرد با هیجان گفت: اگه سئونگ هون رو از نزدیک بببنم ، دستشو از جاش درمیارم و می کوبم توی صورتش!!!
با صدای غیرطبیعی و‌آرومی حرف میزدم: آره . بعدشم همه جا پر از خون میشه.
– توئم که شدی ارّه برقی..

شونه ای بالا انداخت و ادامه داد:مَردِ ارّه کن!
فنجونم رو‌ به دست گرفتم: باحال تر از پلیسه آهنیه..این طور فکر نمی کنی؟ دیشب بدتر از شکنجه با بریده شدن توسطِ ارّه بود..من و سهون یه جورایی باهم حرف زدیم.
با چشم های منتظرش بهم خیره شده بود: و ؟
– و ..هیچی، چندتا کلمه رد و بدل شد..
به سقف نگاه کردم، مغزم با به یاد اوردنه دیشب کاملا هنگ کرده بود: از جمله حروم زاده..عوضی..
چشماش برق زد و با هیجان دستش رو محکم رو‌میز کوبید که از چا پروندتم.
– میدونستم این طوری میشه. لوهان وحشی میشود!!
ساندویچی دستم داد: برای روبه رو شدن باهاش نقشه ای داری. درسته؟
با اعتماد به نفس گفتم: این منم!!! معلومه که نقشه دارم..

هیچ‌نقشه ای نداشتم.حتی فکری نزدیک به به یک نقشه هم نداشتم.
تنها چیزی که داشتم حسی از ترس و‌نا راحتی از دیدن سهون و طرز رفتاری که قرار بود باهام داشته باشه بود.
شاید آدمای زیادی به رئیسشون گفته بودن حروم زاده، عوضی و همچین کلمات توهین آمیزی. اما شرط می بندم من اولین کسی بودم که این حرفا رو تو روی رئیسش گفته بود.
و علاوه بر این جرئت کرده بودم دیر هم برم سرکار!
در حالیکه دو بسته دونات توی یک دست و سینی که چهارتا لیوان روش ، توی دست دیگه م‌گرفته بودم ،وارد جهنم (برج adze) شدم.
با دقت با ارنجم دکمه ی آسانسور رو زدم، مراقب بودم‌تا یه قطره از قهون ها هم روم نریزه. بالاخره با بدبختی به طبقه ی پنجاهم رسیدم و بالافاصله با شیطان رو در رو شدم.
سهون دقیقا مقابلم ایستاده بود. و کنارش هم هیجین!
°روش فوق العاده ای برای شروع روز -_-°
هیجین با دیدنم لبخندی تحویلم داد. اما به طرز غافلگیر کننده ای، سهون همچنان به رو به روش نگاه میکرد.حتی نیم نگاهی هم به سمت من ننداخت‌. مستقیم به دفتر جسون رفتم، و دزدانه نگاه دیگه ای بهشون کردم که همون لحظه پشیمون شدم‌
هیجین انگشتاش رو بین انگشتای سهون گذاشت و بدون درنگ سهون بین انگشتاش قفلشون‌کرد.چشمامو رو هم فشار دادم و‌بغضمو به سختی مهار کردم و بعدش یک صدمه ی خیلی بزرگ رو تحمل کردم..
° یه اتاق اجاره کنید لعنتیا°

پشت در دفتر جسون ایستاده م و با شیطنت در زدم، درست مثل همیشه، اصلا متوجه حضورم نشد.
با وجود درگیری با دونات ها و‌قهوه ها ، تونستم برای مدتی پشت در منتظر بمونم. نمیتونستم مانع خودم بشم و به عینکی که برای اولین بار میدیدم به
چشم هاش زده بود،توجه نکنم.

قیافه ش رو‌نه تنها بچگانه نکرده بود اما به جورای تحسین امیزی بهش میومد.موهاش که مثل همیشه به خوبی درست شده بود و زیبایی چشم های قهوه ای روشنش رو چند برابر میکرد . ( برو خواستگاریش 😐 )

با بلند کردن سرش منم صاف‌ ایستادم، عینکش رو‌کمی از چشم‌هاش فاصله داد و با لبخند گفت: فقط باید خودتو ‌بیاری داخل.
با ارنجم در رو به ارومی هل دادم: متاسفم فقط میخواستم اینا رو برات بیارم.
– چهار تا فنجون قهوه و دو بسته دونات؟
به خنده افتاد: من انقدرام گشنه نیستم لوهان.
با شیطنت پشت چشم براش نازک کردم: این برای کارمندای بخشه ..دونات ها روی میز گذاشتم و یکی از لیوان های قهوه رو مقابلش قرار دادم: فقط یدونه دونات و یکی از کافی ها ماله توئه.
لبخند زد و‌ دوباره چال روی گونه ش پیدا شد.
با دقت بسته ی دونات رو باز کردم : کدوم یکی؟
درست کنارم ایستاد: تو انتخاب کن.
-امممم…
به دونات های یه شکلی که به طور خسته کننده ای کپی هم بودند خیره شدم: شکلاتی..؟
وقتی نظرمو تایید کرد، و دوناتو ازم گرفت، بالافاصله گاز بزرگی ازش زد.
– اممم تو..
به گوشه ی لبش اشاره کردم: یه چیزی اینجا داری.
و همچنان با چشمای گیجی بهم نگاه میکرد، به خودم اجازه دادم پودر شکر گوشه ی لبش رو پاک کنم.
من پودر شکر رو از روی لبش پاک کردم.
پاک کردنه شکر از روی لبش !
از روی لبش..
° خدایااااا خاک تو سرم من چه غلطی کردم؟؟؟TT°
ابرو‌هاش از‌ روی تعجب بالا رفته بود.
با ترس گفتم: متاسفم.من نمیدونم چرا..چرا..
با نیشخند گفت: عیبی نداره لوهان.
خودمو به گوشه ی میزش کشیدم. دلم میخواست همون لحظه بین یه عالمه دود محو شم و سر از آفریقای جنوبی در بیارم.
من همین حالا با انگشت شصتم، شکر رو از رو لبای مدیرم پاک کردم!!!
چه بلایی سرم اومده‌. از خجالت عرق کرده بودم.مستقیم رفتم سمت در خروج که صدام زد: لوهان.
لازم نبود برگردم نگاهش کنم تا بفهمم که جدیه.
– منتظر بودم بهم بگی هیجین رو چطوری میشناسی..
خجالت بلافاصله جاش رو به ناراحتی داد.هنوز پشتم بهش بود: از طرف گروه جونگ تحت عنوان دستیار اومده بود.
به طرز غریبی تبدیل به جمله ی سختی برای گفتن شده بود.
با لحن ارومی گفت: متاسفم..من نمیدونستم.
سریع برگشتم سمتش و لبخند زدم: عیبی نداره. نگران این موضوع نباش.
لبهاشو جمع کرد: ظاهرا مجبوری دوباره برگردی بخش بایگانی…
سعی کردم متقاعدش کنم (خودمم همین طور) : از پسش بر میام.
– به محض این که بتونم میام کنارت.
نمیدونستم چطوری ازش تشکر کنم.
وجود جسون درست مثل داشتن دستمال کاغذی موقع دیدن فیلمای ملودرام بود. نه این که اون فقط برام اینطوری باشه. البته که‌جسون‌ دوستی بود که می تونستم همیشه بهش اعتماد داشته باشم.
و همین طور خودش رو به عنوان کسی که قضاوت بی جا نمیکنه یعنی دقیقا همون چیزی که من نیاز داشتم، بهم ثابت کرده بود.
گرچه تاحالا یک بارم از رابطه ی من و سهون نپرسیده بود اما من میدونستم که به حد کافی میدونه. حتی اگه چیزی می پرسید هم من اصلا نمیدونستم چطوری باید در مورد رابطه
مون براش توضیح میدادم..حتی نمیدونستم واقعا چیزی تحت عنوان رابطه بین ما
بوده یا نه.
بعد از تقسیم کردن همه ی دونات و قهوه ها ، به دفترم برگشتم و کمی حس
آسودگی بهم دست داد.
°این همون چیزیه که یک کارمند باید انجام بده°
به خودم گفتم، باید همیشه جرئت دیر رفتن به سرکارمو داشته باشم،همکارامو
قهوه و دونات مهمون کنم. با سرپرستم مسائل جدید رو چک کنم و این جور
چیزا.
چیزی که نباید باهاش خودمو مشغول میکردم، تحمل کردنه رئیسه پرخاشگرم بود.
پنهان کردنه دردی که از نامزد دار بودنش داشتم و تظاهر به سرحال بودن..
°از کی زندگی من اینقدر پیچیده شد! °
یه بچه ی هشت ساله هم می تونست به سوالم جواب بده. وقتی که سهون رو
ملاقات کردم این طور شد. فکر کردن در موردش باعث میشد سردرد آزاردهنده و
غیر قابل تحملی سراغم بیاد. که مطمئن بودم هیچ دارویی نمیتونه ساکتش کنه.
بعد از چندین تلاش ناکام برای بیرون کردن سهون از ذهنم تصمیم گرفتم زودتر
به اتاق بایگانی برم.
وقتی به اونجا رسیدم در از قبل باز شده بود. انتظار داشتم هیجین رو تنها
اونجا پیدا کنم اما به جاش سهون درحال حرف زدن باهاش بود.

°پس اتاق اجاره کردن°
سهون درحالیکه پشتش به من بود سرپا ایستاده بود و هیجین هم دقیقا مقابلش
قرار داشت و چون سهون جلوی دیدش رو گرفته بود ، نمیتونست منو ببینه. و
ظاهرا مکالمه ی سنگینی هم باهم داشتند.
سهون با لحن آمیخته با عجزی گفت: لازم نبود تا اینجا بیای.
میتونستم بفهمم توی فکر عمیقی هم فرو رفته بود.
هیجین با مهربونی جوابشو داد: من خوبم سهونا..تازه ددی هم میخواست بیام اینجا.
برای مدتی سکوت برقرار شد. سهون با بی صبری دستهاشو داخل جیبش فرو کرده
بود. و من به طور پنهانی با خودم سر جنگ داشتم که برم داخل یا نه.
درحالیکه تمام اعضای بدنم از حرکت سرباز می زدند. به طور غریزی در حال
محافظت از خودش در برابر دردی بود که امکان داشت با بودن کنار اون دو نفر
تجربه کنه.
_ سهونا..
هیجین اسمش رو صدا زد و من واقعا از طرز صدا زدنش متنفر بودم.
_ قرار باهم از پس مراسم عروسی بربیایم. درسته؟؟
_ منظورت چیه؟
_ منظورم اینه که…
از روی خجالت سرشو انداخت پایین: منظورم ..اینه که اگه اون شخص تو باشی
سهونا فکر کنم بتونم..فکر کنم بتونم بقیه ی عمرم رو با تو بگذرونم.
بغض و ناراحتی راه گلوم رو بسته بود. میخواستم فرار کنم. میخواستم از
اونجا ناپدید بشم اما نمیتونستم، فقط منتظر بودم جواب سهون رو بشنوم..
حالا دیگه مرده ی مردگان بودم.
سهون بی درنگ جواب داد: این خوبه..چون هیچ ایده ای در مورد ایستادن در
مقابل کسی رو ندارم..من باهات ازدواج میکنم هی جین.
عادت کرده بودم که مشتمو از روی دردی که حس میکنم روی قلبم فشار بدم.. 🙂
اما مهم نبود چند دفعه درد رو تجربه میکردم، تحملش هیچ وقت آسون تر نمی
شد.
وقتی هیجین بهش لبخند میزد، میتونستم پر شدن چشماش از اشک رو ببینم. تنها
کاری که میتونستم انجام بدم غبطه خوردن بود..که چرا من جای اون
نیستم..چرا هیچ وقت نمیتونستم جای اون دختر باشم..
سهون: ما باهم خوب خواهیم بود..
دستگیره ی در رو محکم تر فشار دادم. داخل قفسه ی سینه م احساس سنگینی
میکردم. و همه جام درد میکرد. به در تکیه زدم تا تعادلم به هم نخوره. تک
تک سلول هام میخواستن توی این درد حل بشن و منو ناپدید کنن.
وقتی سهون برگشت سمته من قلبم لرزید، اما قبل از این که نگاهش بهم برسه،
هیجین مچ دستش رو گرفت: سهونا..میتونی منو نگه داری؟
درد داشت..آسون و کلیشه ای. درد داشت. ” سهون مال منه” مدام توی ذهنم
تکرار میشد. اگرچه اون هرگز متعلق به من نبود. میخواستم که باشه. توی اون
لحظه، لازم بود که مال من باشه.
وقتی مردی که عاشقش بودم، به سمت هیجین رفت، منم متوجه شدم که غیر ممکنه
ادامه اون صحنه رو بتونم تماشا کنم.
به آهستگی عقب عقب رفتم. سعی میکردم آروم باشم و امیدوار بودم برای
برگشتنه راه خیلی ضعیف نشده باشم.
خودمو به راهرو رسوندم، هر قدم مثل برداشتن یه وزنه بود. و هوای سرد تن
هرکسی رو به لرز می انداخت. اما بدن من کاملا حس برعکسی رو در حال تجربه
کردن بود. چشمام از داغی میسوخت و مدام تلو تلو میخوردم. سعی میکردم
مستقیم راه برم اما همه چیز مقابل چشمام درحال ناپدید شدن بود، چند بار
دور و برمو نگاه کردم اما کسی نبود.. ذره ذره، کف زمین، دیوار ها و پنجر
ه ها درحال ناپدید شدن بودند.
یه چیزی به طرز وحشتناکی اشتباه بود. قلبم به قدری تند میزد که دردشو حس
میکردم ، و صدای بلندی توش گوشم میپیچید که انگار قصد نداشت قطع بشه. به
سختی چشمامو باز نگه میداشتم . دیگه تحمل وزنمو نداشتم. اما با دیدن
فیگور محوی از کسی که انتهای راهرو خیلی دور تر از من ایستاده بود احساس
راحتی کمی سراغم اومد: جسونا…
صدام دو رگه شده بود و به سختی شنیده میشد: حس میکنم همین الان از حال میرم..
کم کم چشمام داشتن دو نفر میدیدنش. کف زمین جلوی چشمام میلرزید و اون به
سمتم می اومد. درد بدتر میشد.صدای بلند توی گوشم کر کننده شده بود. راهرو
درست مثل یک گلوله شروع به چرخیدن کرد.احساس میکردم درحال سقوط کردنم،
خودمو آماده ی برخورد با زمین کرده بودم. اماده ی دردی که قرار بود
بلافاصله با برخورد با کف سرد زمین توی تنم بپیچه.
اما در لحظه ای، یک جفت دست قوی از پشت سر دورم حلقه شد و مانع افتادنم شد.
به جسون که مقابلم خم شده بود و با نگرانی دست هاشو روی شونه م گذاشته
بود نگاه کردم.
شخصی که از پشت سر منو گرفته بود گفت: بهش دست نزن
با وجود این که سرم هنوز گیج میرفت و تصاویر مبهم بود، سرمو چرخوندم تا
صاحب صدارو ببینم.. تمام توانمو برای یک ثانیه هوشیاری بیشتر به کار بردم
و تونستم اولین و آخرین شخصی که آرزو میکردمو ببینم..
_ سهونا..!
اسمش رو به سختی صدا زدم و بعد از اون سیاهی و تاریکی همه جا رو فرا گرفت..

حرفای نویسنده:
من فدای اون سهونا گفتنش بشم 🙁

راستی سلام ^^ ببخشید خودم بیشتر جوگیر شدم 😐

مرسی از کامنتاتون عشقا ?



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





123
نظر بگذارید

avatar
121 نظرات
2 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
114 نظرات نویسندگان
TssNiushashaminAfsanYifanexo........ نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Tss
مهمان
Tss

سهون 🙁
حس میکنم اون سه چپتر اول و خیلی دوس دارم :/

Niusha
مهمان
Niusha

Vayyy tarjomaton fogholadas bebkhsh k vase ghesmataie ghabli nazar nzashtam ta,sob ke,alan bashe moshtagh dashtam,tarjomato mikhondm
Khili mamnonam
Loftan part 18 ro ham gharar bedin:)/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf9.gif

shamin
مهمان
shamin

سهون عوضییی

AfsanYifan
مهمان
AfsanYifan

وایییییی جووون وقتی میگه سهونا/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (37).gif

exo........
مهمان
exo........

هوفففففففف هی جینو باید کشت!
ممنون نونا