8 👁 بازدید

stranger ep16

قسمت 16 فیک ترجمه ای غریبه از دوست عزیزمون setistarlight

Break down
احساس میکردم هر چهار نفرمون به سمت همدیگه اسلحه نشونه رفتیم.
و یک‌صدای کوتاه، حتی صدای وزش نسیم یه قتل عام خونین بینمون به راه می انداخت.
فضای داخل اسانسور دقیقا به همین اندازه برام خفقان آور و غیر قابل تحمل بود.
برای من این 28 ثانیه ی کوتاه درست به اندازه ی 28 سال می گذشت.

جسون رو بهم کرد و پرسید: مطمئنی نمیخوای دارو بخوری؟

-من‌..
با شنیدن اکوی خیلی بلند صدام داخل اسانسور یه لحظه ساکت شدم : من خوبم.
حس کردم سهون کمی جابه جا شد و پرسید: مریض شدی؟ کی؟ کجا؟
به سردی جواب دادم: نه. همین الان گفتم حالم خوبه.
بعد از اون دیگه حرفی نزد .تنش داخل آسانسور هر لحظه بیشتر از قبل منو توی خودش عرق کرد.
مشخص بود که سهون اصلا متوجه نیست چه قدر همه چیز رو برام سخت کرده و چه قدر اذیت شدم.
جسون بهم نزدیک شد و کف دستش رو روی پیشونیم فشار داد، انقد تعجب کرده بودم که خودمو عقب کشیدم .
– انگار یکم تب داری.
با استرس شروع کردم به حرف زدن: اوه نه..تب ندارم. اینجا فقط یکم گرمه میدونی.فکر کنم دیگه نباید از آسانسور استفاده کنم.. اگه متوجه منظورم بشی.
قطره های عرقی که از شقیقه م میچکید رو پاک کردم: هووف خدا، چرا اینجا انقد گرمه؟تو حس نمیکنیش؟ اخه من حسش میکنم و فک کنم..
جسون به خنده افتاد و به طور عجیبی خنده ش آرومم کرد. نه از روی مقایسه یا هرچیز دیگه ای . ولی خنده ی جسون با خنده ی سهون فرق داشت. مال سهون ادمو جذب میکرد و به طمع می انداخت درحالیکه مال جسون بیشتر تسکین دهنده بود.
– فک کنم دیگه باید خفه شم.
به طور معمول باید احساس خجالت میکردم اما اصلا این طور نبود.
دیدنِ این که جسون چطور از استرس و وحشت زدگیم لذت میبرد ، احساس آرامش بهم میداد.
عجیب بود اما بودنش کنارم اوضاع رو بهتر کرده بود.
درست مثل روز اول، حس دوستی و رفاقت مطمئنی بهم میداد.
وقتی بالاخره به پارکینگ رسیدیم، آسودگی و البته دستپاچگی سراغم اومد.
نگاهمو به جسون چسبونده بودم‌ . میترسیدم اگه به هیجین و سهون نگاه کنم، صحنه ای ببینم که بیشتر زجرم بده.
خوشبختانه با ماشین های جدا گونه رفتیم و قرار گذاشتیم توی رستوران همدیگه رو ببینیم.
توی راه، جسون سعی میکرد بهم اطمینان بده که همه چیز خوب پیش میره. و من باور کردم. بهم گفت فقط باید معمولی رفتار کنم و به خاطر سهون خودمو اذیت نکنم. و من همه ی نصیحتاشو با جون و دل پذیرفتم..
وقتی وارد شدیم رستوران تقریبا خالی بود. انگار خدا هم توطئه کرده بود تا چهار نفرمون با هم یه جا گیر بیفتیم.
هیجین و سهون پشت میزی دور تر از در ورودی و البته کنار همدیگه نشستند.
جسون با دقت صندلی رو برام عقب کشید و من درست رو به روی هیجینِ لبخند به لب نشستم‌ .
به طور اتفاقی رد نگاهم به سهون رسید .و بلافاصله می تونستم بگم که انگار از چیزی ناراحته.
-آقای لی..!
فرانسیس بهمون نزدیک شد.
– اوه خانوم جونگ و آقای اوه رو هم که آوردی.
رو به من کرد: لوهان از دیدن دوباره و خیلی سریعت خوش حالم ^^
هیجین مودبانه پرسید: اونا قبلا اینجا بودن؟
– دیشب اومده بودند اینجا.
چشم های سهون روم ثابت شد و ابرو هاشو بالا داد.
با اضطراب آب دهنمو قورت دادم، ابرو های بالا رفته هیچ وقت نشونه ی خوبی نبودند.
دستمال سفره رو برداشتم و انداختم روی زانوم، تلاش های بی نتیجه ای برای فرار از تیر نگاهش.
فرانسیس منو رو بهمون داد و من بلافاصله گرفتمش جلوی صورتم تا مانع دیده شدنِ منظره ی عذاب آور مقابلم بشم.
هر چه قدر هم که سعی میکردم بازم نمی تونستم حتی یک کلمه از چیزایی که توی منو نوشته شده بود رو درک کنم.
رستوران غذاهای ترکیبی ؟! به نظرم باید رستوران غذاهای گیج کننده صداش میزدند. فقط میتونستم عکس هایی که کنار هر اسم نوشته شده بود رو بررسی کنم و از روشون انتخاب کنم.
وقتی همه سفارش دادن ،جسون متوجه آشفتگی درونیم شد و برای نجاتم وارد عمل شد: اگه دنبال یه چیز جدیدی به نظرم penne tricolor مناسب باشه.فکر کنم ازش خوشت میاد.
از روی تشکر لبخندی تحویلش دادم و سمت پیش خدمت چرخیدم: باشه فکر کنم من..
سهون حرفمو قطع کرد: نه لوهانا..اون توش هویج داره.
از بی اعتنایی سهون نسبت به این که چه حرفی رو کجا بزنه و چه حرفی رو کجا نزنه حرصی شدم. هیجین با تعجب و گیجی به سهون و جسون با نگاهی که منتظر توضیح بود به من نگاه میکرد.
عصبی خندیدم: عیبی نداره ، بهش آلرژی ندارم فقط..
– بهش آلرژی نداره فقط ازش خوشش نمیاد.
میتونستم اضطرابی که توی چشمای هیجین و جسون هر ثانیه بیشتر رشد میکرد رو ببینم.
انگار شام خوردن چهار نفریمون به اندازه ی کافی پراسترس و نا راحت (متضاد راحتی) نبوده که حالا سهون جرات پیدا کرده بود همه چیز رو بدتر کنه.

جسون با لبخند آرامش بخشی رو بهم کرد: خب بگو چی دوست داری لوهان؟
سهون بار دیگه جواب داد: عاشق غذاهای دریاییه.
° دیگه می تونی خفه شی سهون -_- °
کامل سمت جسون چرخیدم: من تقریبا همه چی میخورم، جز هویج…
هیجین گلوش رو صاف کرد: به نظرم باید پاستای پِسکاترو رو امتحان کنی.
° انگار واقعا سفارش من تبدیل به دستور جلسه ی امشب شده°
– باشه.
رو به پیشخدمت کردم: من همونو میخوام.ممنون‌.
چند دقیقه بعد از آروم شدن جو بینمون ، هیجین لبخندِ نمایشی خودشو دوباره به لب اورد : درسته… میخواستم اینو بدم بهتون بچه ها.
و بعد کارت دعوتی که دورش روبان طلایی رنگی بسته شده بود،جلوی من و سهون گذاشت. روش به طور برجسته حک شده بود:J&O
ضمیر ناخودآگاهم مدام داد میزد تا بازش نکنم ،اما انگشتای دستم با اکراه روبان رو از دور کارت باز کرد:
شما با افتخار دعوت به شرکت در شب نامزدی اوه سهون و..
حین خوندنش فکم منقبض شد،و بی اختیار گوشه ی کارت توی دستم مچاله شد.
جسون : نامزدیتون هفته ی اینده س؟
هیجین از هر دمون پرسید: میاید دیگه.مگه نه؟
جسون سری تکون داد در حالیکه من- من نمیتونستم کلمات رو پیدا کنم. لال شده بودم و بغض داشت خفه م میکرد.
لحظه ای بعد دستِ گرم جسون که زیر میز،رو دست لرزون و یخ زده م کشیده میشد حس کردم.
سرمو بلند کردم و نگاهش کردم و دوباره لبخند تشکر امیزی تحویلش دادم.
هیجین دوباره صدام زد: لوهان..تو هم باید بیای.

با لرزش کوچیکی توی صدام جواب دادم: سعی میکنم.
هیجین قصد داشت تلاش بیشتری برای راضی کردنم انجام بده، اما خوشبختانه فرانسیس به همراه چندتا پیشخدمت و سفارش هامون از راه رسید و هیجین مجبور شد ساکت شه.°نه° تصمیمو گرفته بودم. قرار نبود توی این مثلث نسبت به رقیبم مهربون و دلسوز باشم.
از هیجین متنفر بودم، شکی در این مورد نداشتم.و هیچ فکر بیشتری در موردش نیاز نبود و همین طور من هرگز قرار نبود به اون جهنم و مهمونی عذاب آور برم.

با وجود همه ی آزردگی خاطری که برام به وجود اومده بود،سعی داشتم مودب باشم.هیجین مدام چیزای مختلفی توی بشقاب سهون میذاشت .، مرغ ، سبزیجات و از همین مسخره بازیا.
° به بشقاب لعنتیه خودت نگاه کن!°
میخواستم داد بزنم اما به یه لبخند مسخره قناعت کردم.
وقتم رو به خوردن بی صدای پاستا اختصاص دادم. و به طور مخفیانه ای از خودم متنفر شدم که چرا از انتخاب هیجین خوشم اومده.
نگاهم ناخودآگاه به صورت سهون رسید و وقتی متوجه شدم که اونم بهم زل زده ،از دلهره و اثری که روم میذاشت ،ته دلم خالی شد.
ساق پاش رو زیر میز بین پاهام فشار داد ، انقد جا خوردم که غذا پرید توی گلوم و به سرفه افتادم.
و لحظه ای بعد ،هم جسون و هم سهون ، لیوانی رو جلوم گرفتند.
قیافه ی هیجین متعجب بود، اما من خیلی بیشتر تعجب کرده بودم.
نمیدونستم باید لیوان کی رو بگیرم.و در نهایت تصمیم گرفتم لیوانِ شرابی که سمت چپم بود رو قبول کنم و همش رو یکجا برای اروم کردن اعصابم سر بکشم.
جسون پرسید: حالت خوبه؟
جواب دادم: خوب میشم.

پونزده دقیقه بعد دسر هم از راه رسید.و سکوت بینمون ده برابر بیشتر از قبل شد. فضا خیلی سرد و سنگین بود.. انقدر زیاد که میتونست غذاهای روی میزم مثل یه طوفان یخی درنورده.

با صدای آروم به جسون گفتم: من میرم یکم هوا بخورم.
لبخند زد و دم گوشم جواب داد: باشه یکم دیگه میام دنبالت.

در رو باز کردم و از کنار فرانسیس که لبخند بزرگی به لب داشت رد شدم. احتمالا اون چیزی نمیدونست.در واقع..کی میدونست؟؟ سه تا پسر و یک دختر جوان در حال شام خوردن بودند. چه اشکالی ممکن بود در این مورد وجود داشته باشه؟
هیچکس خبر نداشت که چه قد همه چیز ناکارآمد بود.
سمت نیمکتی که شب گذشته با جسون روش نشسته بودیم رفتم.
درخشش چشم انداز شهر و ساحلی که چندین مایل دور تر قرار داشت.
احساس بهتری داشتم.خودمو راضی کرده بودم گرچه مطمئن بودم قراره وارد یک دوره ی اندوه، انکار، بررسی، افسردگی، بررسی، پذیرفتن و دوباره..بررسی(؟) بشم.

از پشت سرم، صدای ضعیف باز و بسته شدن در رو شنیدم. از سرما کتمو به تنم فشردم و منتظر شدم تا جسون بهم برسه.

درحالیکه سعی میکردم لبخند بزنم پرسیدم: عادی رفتار کردم..مگه نه؟

-آره. معمولی..
از مایل ها دور تر هم میتونستم حدس بزنم که این صدا ماله کیه. با احتیاط به پشت سر چرخید م و سعی کردم تیکه های جدا شده ی تمرکزمو دوباره کنار هم جمع کنم. نگاهمو به زور به رو به روم دوختم و درست همونجا، سهون درحالیکه هر دو دستاش توی جیب هاش قرار داشت مقابلم ایستاده بود.
با همون لبخند همیشگیش که برعکس همیشه دیگه لرزه به تنم نمی انداخت، این بار تنها حسی که بهم میداد خشم و عصبانیت بود.
بدون این که متوجه باشم لبمو به طرز دردناکی گاز گرفتم: من برمیگردم داخل.
منو به سمت خودش کشید: چرا؟

“چرا که نه؟” از تعجبه این هم احساسه هنوز پابرجا مونده ی نزدیکیش باهام چشمام گرد شد.
امیدوار بودم چشم های پر از عصبانیتم به جای کلمات ، باهاش حرف بزنه اما وقتی جوابشو ندادم ، شروع کرد به چرب زبونی کردن و با تنبلی گفت:
، امشب توی دفتر منتظرم بمون.
به زور دستمو از لای دستش کشیدم بیرون: چی؟
_ دلم برات تنگ شده بود. به تماسامم که جواب
نمیدادی.
دستش به آرومی روی بازوم کشیده میشد: پس شبو پیشم بمون.
” شبو پیشت بمونم؟” یک لحظه از عصبانیت منفجر شدم:توئه خود خواهه متکبره حروم زاده!!!
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم روی پام محکم وسرپا بمونم:من هیچ جا قرار نیست بیام. قرار نیست پیشت بمونم، هرگز!
_ ببخشید؟؟
یکم خودشو عقب کشید: این حرفا برای چیه؟
_ برای چیه؟؟ عصبی خندیدم: خب منم نمیدونم. چطوره از این شروع کنیم که تو یه نامزد داری؟ یا نه ، از این شروع کنیم که هفته ی بعد نامزدیته؟ یادته که؟
با غیظ و عصبانیت بهش خیره شدم.
دوباره یکم خودشو عقب کشید و لبخند متکبرانه ای رو لبش ظاهر شد: لوهانا..بیا اوضاع رو از چیزی که هست پیچیده ترش نکنیم.
پوزخند زدم و با تمسخر گفتم: حداقل یه چیزی رو بهم بگو. اون شبی که منو جلوی در خونه ترک کردی، قصدش رو داشتی که دوباره ببینیم یا نه؟
به سردی اعتراف کرد: نه!
احساس میکردم درد داره تک تک رگای بدنمو مثل آتشِ وحشی میسوزنه. اما چیزی که بیشتر برام درد داشت این خجالت زدگی و تحقیری بود که متحمل شده بودم.اون انقدر راحت منو پایین کشیده بود و جلوی خودش رام کرده بود..
– این دیگه مهم نیست. مهم اینه که من تو رو میخوام و میدونم که تو هم منو میخوای.
اعتماد به نفس مسخره ش حتی بیشتر رو اعصابم بود: تو رو میخوام؟نه اصلا..اگه من میدونستم، اگه میدونستم که تو اینجوری هستی..هرگز حتی یک ثانیه از روزمو بهت نمیدادم.تو یه بیلیونر آزاردهنده ی خودخواهی که فکر میکنه هرچی رو که بخواد میتونه داشته باشه. کسی که جلوی بقیه خیلی خوب برخورد میکنه اما در واقعه یه احمقه بی عاطفه است که فکر میکنه هر موقع که بخواد میتونه هر چیزی رو بندازه دور!
دندونامو رو هم ساییدم: دیگه حاضر نیستم نمایشه اغواگرانه ت رو حتی برای یک ثانیه تحمل کنم. پس میتونی ” من تو رو میخوام” مسخره ت رو برای خودت نگه داری و گورتو گم کنی.
چونه ش منقبض شد و همین حس پیروزی ضعیفی بهم داد.
با لحن خیلی قانع کننده ای گفت: تو نمیتونی جلوی من مقاومت کنی پس کاری که گفتمو بکن و توی دفتر منتظرم بمون.
با جرات زیادی جواب دادم: اوه ولی من میتونم جلوت مقاومت کنم. و چی؟ منتظرت بمونم؟ چرا؟ برای انجام چه کاری دقیقا؟؟
سریع گفت: به اندازه ی کافی باهوش هستی که بدونی چیکار میخوایم بکنیم.
عین دیونه ها دوباره خندیدم:که چی؟ که یه کار غیر اخلاقی دیگه انجام بدیم؟
داد زدم: کِی میخوای بفهمی عوضیه احمق؟ من نمیتونم انجامش بدم…من نمیتونم همچین چیزه..چیزه گاه به گاهی رو قبول کنم.
عصبانیتم به ماورای محدوده ش رسیده بود: من نمیتونم احساساتمو خاموش کنم و درست مثل خودت باشم. برو و یه آدمه به اندازه ی کافی پست برای بازی کردن باهاش پیدا کن چون من قرار نیست همچین کسی باشم!!!
دوباره سعی کردم به سمت رستوران برم اما سهون بی خیال نشده بود.بدنش راهمو بسته بود. با همه ی توانم به عقب هلش دادم، ولی تنها کاری که کردم تکون دادن جزئی شونه هاش بود.
ولی دست نکشیدم، پشت سرهم به قفسه ی سینه ش ضربه میزدم تا از سر راه بره کنار، مشت هام با عصبانیت بهش برخورد میکرد و تنش رو مرتعش میکرد.
داد زد: تمومش کن.
اما من از گوش کردن بهش سرباز زدم.
– پس برو کنار
در یک لحظه مچ دست هامو گرفت ، عاجزانه تلاش میکردم خودمو آزاد کنم: لوهانا..قسم میخورم اگه تو..
– فکر کنم وقت رفتن باشه.
جسون بهم نزدیک شد و بدون هیچ درنگ و با احتیاط منو از سهون جدا کرد.
– جسون..
تمام چیزی که تونستم بگم همین بود. از ورود قهرمانانه ش هنگ کرده بودم.
دستمو به عنوان معمولی ترین کاری که میشد انجام داد تو دستش گرفت و همین لمس کردنش مثل یک نیروی آرامش بخش منی که مثل مرده ها شده بودم به زندگی برگردوند.
سهون نفس تندی کشید، تمام صورتش از ابروهای گره خورده تا فک منقبض شده ش قرمز شده بود. با دیدنش تنم لرزید. تاحالا هرگز انقد عصبانی ندیده بودمش.
– هیونگ..من و لوهان وسط یه مکالمه بودیم.
دسته سهون انگشتای دست آزادم رو گرفت و به سمت خودش کشید و درحالیکه دست دیگه م تو دست جسون بود. مدام به جهت های مختلف کشیده میشدم.
اگرچه کلمات سهون شبیه به یک هشدار بود اما جسون در کمال آرامش با لبخند رو به من کرد و پرسید: بودین؟؟
دستمو توی دستش فشار داد: وسط یه مکالمه بودین؟؟
محکم جواب دادم: نه. کارمون تموم شد.
به سرعت دستمو از چنگ سهون ازاد کردمو پشتمو بهش کردم. میدونستم چه حرفایی بهش زده بود و اصلا هم از گفتنشون پشیمن نبودم. دیگه آخر خط بود. پایانه داستان!
سهون صدام زد: لوهانا..من حرفام تموم نشده.
تنها چیزی که تونستم در جوابش بگم این بود:سعی کن شکستم بدی!!

 

حرف مترجم

روز های بد تموم نمیشن 🙁

مای هونهااان ???

 

دوستای عزیزم توجه کنید ستی عزیزمون یه فیک داره مینویسه زوجاشم کریسهان و هونهان هستش اسمشم rebith …خیلی قشنگه بهتون پیشنهاد میکنم حتما بخونینش

داخل چنل فیک غریبه اپ میشه…هرکی دوست داره بخونتش تو چنل عضو شه…

لینک چنل

CHANEL

اینم لینک گروه فیک غریبه واسه کسیایی که دوست دارن چت کنن

خبرای فیک غریبه هم تو چنلش که ادرسشو بالا گذاشتم گذاشته میشه هم تو گروه

گروه



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





108
نظر بگذارید

avatar
104 نظرات
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
101 نظرات نویسندگان
TssAriفاطمه btexo........pari نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Tss
مهمان
Tss

جسون داره رو مخم میره 🙁
اون باید طرف سهون باشه :/
سهون واقن تو این قسمت یه عوضیه به تمام معنا بود ولی من هنوز طرفشم 🙂

Ari
مهمان
Ari

Chera sehun bikhiale
BICHARE lulu

فاطمه bt
مهمان
فاطمه bt

واااایییی سهوون یخ /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
خوشم اومد لوهان جلوش وایستاد دمت گرممم لولووو /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

exo........
مهمان
exo........

اووووووووفففف خوشم اومد ترکوندش
ولی شاید تقصیر سهونم نباشه
ولی خدایییییی خیلی خله -_-
افرین لو قشنگ پکوندش
ممنون

pari
مهمان
pari

من عااااااااشقه این فیک شدم
خیلی خوبهههههههه/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gif