3 👁 بازدید

stranger ep15

قسمت 15 فیک غریبه با ترجمه setistarlight


Stranger ?? Elevator
نیمه شب بود که جسونگ برم گردوند خونه.
بلافاصله بعد از باز کردن در ورودی ، صدای داد لیلی هم بلند شد: چه عجب سرو کله ت پیدا شد!!
با دیدن قیافه ی درهم پیچیده ی پر از دردم، چشماش گرد شد : خدای من..تو حالت خوبه؟ صدمه دیدی؟ چی شده؟؟
رو کاناپه نشستم و لیلی با چشمای نگران دنبالم میکرد.
_ من خوبم.
چشماشو توی کاسه چرخوند: واقعا میخوای این طوری ادامه بدی؟ تلاش برای قانع کردنم؟
از ته دل آه کشیدم:سهون..
کنارم نشست و جفت دستامو توی دستش گرفت، احساس کردم دوباره داره گریه م میگیره: اون نامزد داره..
دستامو آروم فشار دادو با ناراحتی گفت: واقعا متاسفم..
یه لحظه با دیدن قیافه ش خنده م گرفت: خودتو دیدی! ؟ اولین باره این همه جدی شدیا!
نگاه ترسناکی بهم انداخت : منم فردا باهات میام سر کارت.
_ نه لیلی..قسم میخورم اگه بخوای کاری بکنی که باعث خجال..
_ آروم باش.. فقط میخوام مطمئن شم حالت خوبه..و همین طور میخوام بدونم اون دختره چه شکلیه.
در کل ایده ی خیلی بدی بود اما اینم متوجه بودم که شاید اگه فردا تنها نمی موندم ، احساس بهتری پیدا میکردم.
لیلی کف دستش رو ، روی پیشونیم فشار داد: انگار تب داری. میرم برات یکم قرص بیارم.
از جاش بلند شد که دستشو کشیدم و دوباره نشوندمش : نمیخواد..از پسش بر میام. ” از پس سهون..”
_ اصلا میدونی..پاستایی که برای صبحونه خریده بود انقدرام خوشمزه نبود..مزه ی پلاستیک میداد.
از تلاشش برای آروم کردنم خنده م گرفت : درسته..برا همینم نصفشو درجا تموم کردی. هوم؟
حق به جانب جواب داد: من فقط داشتم سعی میکردم مودب باشم..در کل..راجع به این قضیه ی نامزدیش چی بهت گفت؟
از خستگی چشمامو بستمو: ما در موردش حرف نزدیم..
مکث کردم: اون سعی کرده بود باهام تماس بگیره ولی من جوابشو ندادم.
_ چرا جواب ندادی؟
صداش تیز و حرصی بود: از کجا معلوم شاید از این نامزدیای از پیش تعیین شده باشه. نمیدونی؟ مثل فیلما!
_ چه اهمیتی داره. حتی اگه حرفت واقعیت داشته باشه . من چه طور میتونم با یه نامزد رقابت کنم..تازه اونا دوستای دوره ی بچگی هم هستن!
لیلی دستشو بالا آورد و چندبار جلوم تکون داد: اوه خواهش میکنم..دوسته دوره بچگی؟ خیلی کلیشه ای و خسته کننده ست!
با طعنه گفتم: فقط صبر کن تا ببینیش..انگار نواده ی آفرودیته!!! ( الهه ی عشق و زیبایی یونان )
با تمسخر گفت: پس بهتره حواسش باشه، چون منم ورژن دوباره متولد شده ی پرنسس ژینا هستم ( باز یه الهه ای چیزیه ?)
با دیدن خنده م لیلی هم لبخند زد و محکم و‌ارامشبخش بغلم کرد: اگه همه چیزم خراب شه فوقش کل اون کمپانی رو آتیش میزنیم.

نخندیدم،چون لحن خواهرم اصلا شوخ طبعانه نبود و با توجه به حال روحیم به نظرم آتیش زدن اونجا اصلا ایده ی بدی به حساب نمی اومد!!!

روز بعد وقتی بیدار شدم، لیلی حاضر بود، چندتا شیشه ی آب و حوله و یکم اسنک هم اماده کرده بود.انگار که قراره بریم اردو!!!
با وجود این که هنوز ناراحت بودم اما حضور لیلی دور و برم تحمل همه چیز رو آسون تر میکرد.
وقتی وارد دفترم شدیم،لیلی با رضایت کامل محیط اطرافشو تحسین کرد و به این نتیجه رسید که قرار نیس این کمپانی رو اتیش بزنه ،فقط چون بهم یه دفتر کار بزرگ ‌داده بودند!
درحالیکه (لیلی) داشت دور و برشو بررسی میکرد، من سراغ کامپیوتر رفتم و خلاصه ی گزارش های مالی این ماهو رمز گذاری کردم.
وقت استراحت،لیلی غذاهایی که همراه خودش آورده بود باز کرد و در تمام مدت خوردن ناهار و حتی تا وقتی که روی صندلی درست رو به روم نشسته بود و چیپس گاز میزد مدام ازم میخواست به همکارام معرفیش کنم ، که البته من مدام درخواستش رو رد میکردم .
تا وقتی جسون به دفترم اومد،حسابی حوصله ش سر رفته بود.

(جسون) به خواهرم نگاهی کرد و گفت: عصر بخیر!

– قربان،ایشون خواهرمه لیلی.
و سمت لیلی چرخیدم: ایشون رئیس بخشمون جسونه!
باهم دست دادن و من خیلی سعی کردم به قیافه ی لیلی که هر ثانیه میلیون ها بار پلک میزد نخندم!

– اشکالی نداره دوباره بری بخش بایگانی؟ بهم گفتن یه نفر قرار بیاد برای کمک ،واسه قضیه ی ادغام دوتا شرکت.

سرمو به علامت مثبت تکون دادم و اون رفت،ولی قبل از خروج کاملش از اتاق دوباره چرخید سمتم: میخوای دوباره بریم پیش فرانسیس امشب؟
لبخند زدم: حتما. این دفعه به حساب من! برای جبران دیشب.
از این که همچین شخصی کنارم بود حس خیلی خوبی داشتم.
تازه چرا باید میخواستم زودتر برگردم خونه و احساس تنهایی بهم دست بده.
همین که جسون رفت، لیلی سمتم چرخید: اون تیکه دیگه کی بود!!!!!
نزدیک بود غش کنه: اوه خدای من!!!!
نفس نفس زنان گفت: این همونی بود که دیشب تو رو رسوند خونه؟؟
آه کشیدم: آره..حالا میشه این خل و چل بازیا رو تموم کنی؟
بازوهاشو با تعجب از هم باز کرد: اخه چطوری؟!!!! هرکس توی این کمپانی کار میکنه مثل سلبریتی هاست!!!
و وقتی با قیافه ی ذوق زده و نیشخندم مواجه شد ، اضافه کرد: البته به جز تو!
پشت چشم نازک کردم و مشغول جمع کردن فایل های مورد نیاز برای اضافه کردن به سوابق شدم: یکی دو ساعته برمیگردم.
اخم کرد و خودشو روی صندلیم انداخت: حداقل میشه از کامپیوترت استفاده کنم؟
با لب و لوچه ی آویزون نگام میکرد.
پسوردشو وارد کردم: به تلفن جواب نده. بیرون هم نرو، باشه؟
با طعنه پرسید: اگه آتیش سوزی یا همچین چیزی اتفاق افتاد چی؟
– بهتره تو کسی نباشی که آتیشو راه انداخته!!
بهش خندیدم و در رو پشت سرم بستم.و به سمت اتاق بایگانی رفتم.
درحالیکه منتظر آسانسور بودم دوباره به سهون فکر کردم. دعا دعا میکردم دیگه نبینمش. با این قلب شکسته!

خوشبختانه بدون هیچ برخوردی تا جلوی اتاق رسیدم که متوجه شدم چراغ ها روشنه و سایه ی مبهمی از شخصی که پشت میز نشسته هم دیده میشه. وقتی جلوتر رفتم و چهره ش واضح تر شد ،قلبم از جا کنده شد!!

-اوه سلام!
هیجین با لبخند نگاهم میکرد: متوجه شدم که تو حسابداری..به خاطره دفعه ی قبل متاسفم..حتی اسمتم نپرسیدم.
احساس میکردم چاقوی دردناکی داره قلبمو سوراخ میکنه، این که صبح از خواب بیدار شده بودم و جلوی گریه کردنمو گرفته بودم خودش یه جنگ بزرگ بود اما حالا با دیدنش..
نه اعتماد به نفس و نه حتی انرژی اینو داشتم که مودب رفتار کنم یا وانمود کنم حالم خوبه.‌
به زحمت صدامو شنیدم که جوابشو داد: لوهان..
بهم اشاره کرد تا کنارش بشینم.
– من از طرف گروه جونگ اومدم.ازم خواستن این سوابق سه ماهه ی اولو برای ادغام شرکتا بررسی کنم.
سرمو تکون دادم.امیدوار بودم تنفرم ازش معلوم نباشه . ولی ناگهان به ذهنم رسید که شاید اون کسی هست که باید عصبانی باشه.شاید من کسی هستم که باید طلب بخشش کنم.شاید منم که نفر سومم..نه اون!

– خوبی؟
دستش رو روی شونه م گذاشت ،خودمو‌ عقب کشیدم.
– رنگت پریده.
– من خوبم
خیلی کوتاه جوابشو دادم ، فایل هایی که همراهم بود جلوش گذاشتم: اینا همه ی اون چیزیه که بهش نیاز دارین.
سریع ایستادم: اگه دیگه کاری ندارین ، من برمیگردم به دفت..
– لطفا
یک بار دیگه به صندلی اشاره کرد: خیلی ازت ممنون میشم اگه کمکم کنی..من با امور مالی اشنایی چندانی ندارم..

•پس برو گمشو -_-•
واقعا عصبانی بودم.‌آب دهنمو با شدت قورت دادم و دوباره کنارش نشستم.
فکر میکردم رفتارم ظالمانه س اما نبود.فقط داشتم خودمو توجیه میکردم.
یکی از فایل ها رو با بی میلی باز کردم و سریع شروع کردم به توضیح دادن: اینا میزان موجودی هاست..میزان سود…میزان فروش و کسب سرمایه ها..بقیه رو هم میتونی توی توضیحات پیدا کنی..
مودبانه پرسید: میخواین براتون یه لیوان آب بیارم؟
واقعا به نظر میاد داری از حال میری.
– گفتم حالم خوبه.
تن صدام یکم بالا رفت که باعث شد هیجین عقب بره. لبمو از احساس گناه گاز گرفتم: متاسفم..
– عیبی نداره.
اون دوباره لبخند زد و این برام آزار دهنده بود.
به یکی از فایل ها اشاره کرد.
– اینا همه سوابق این ماهه؟
سرمو تکون دادم و اون سکوت کرد. درحال بررسی نکاتی بود که ازشون سر در نمی اورد.
با نهایت سرعتی که میتونستم براش توضیح دادم. چون کنار هم نشسته بودیم نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم و با دقت نگاهش نکنم.
طرز حرکاتش خیلی سطح بالا بود، لباس کرم رنگش هیچ چروکی نداشت.حتی طرز گرفتن خودکار توی دستش به قدری زیرکانه بود که کاملا نشون میداد خیلی تحصیل کرده و بافرهنگه.
برام دردناک بود ، باعث میشد یاد سهون بیفتم..همه چیزشون خیلی به هم شبیه بود . فقط هیجین دلسوز تر بود و رفتار نرم تری داشت.
– متاسفم…تو حتما کارای خیلی مهم تری از کمک کردن به من داری.
– عیبی نداره.
بغضمو قورت دادم: تو هم حسابدار ِشرکت جونگی؟
• چون اگه باشی به این معنیه که سهون برا خودش تیپ خاصی داره!•
اروم خندید: نه من توی بخش مدیریتم..ولی برای ادغام‌کمپانیا ما باید وضعیت مالی Adze رو بررسی میکردیم ..و پدرم…مدیر عامل..در این مورد به کسی نمی تونست اعتماد کنه..
انگشت شصتش رو سمت خودش گرفت: به جز من!!!
سعی کردم لبخند کمرنگی به خاطر شوخیی که کرده بود تحویلش بدم اما نتونستم..سرمو انداختم پایین و به فایل ها خیره شدم.
احساس میکردم چشماش روم ثابت مونده، حتما متوجه خصومتی که از سمت من نسبت بهش شکل گرفته بود،شده بود.‌دست خودم نبود ،ازش خوشم نمیومد .اون خیلی عالی بود و از همین متنفر بودم!

تصادفا پرسید: تو به سهون نزدیکی؟

حتی اسم سهونی که از دهنش خارج میشد عصبانیم میکرد: نه!
انکارش کردم: نه خیلی..
به شیرینی لبخند زد: من فکر میکنم هستین.اون هیچ‌وقت به کسی اجازه نمیده به تنهایی توی دفترش بمونه.
برای لحظاتی دست از جنب و جوش برداشت،انگار توی فکر عمیقی فرو رفته بود.
بخش بدجنس قلبم تصمیم گرفت یکم بیشتر مجازاتش کنه، مغرورانه گفتم: ما همدیگه رو توی مهمونی ملاقات کردیم. قبل از این که این جا استخدام بشم.
به نظرم خیلی غافلگیر شد و همین باعث شد دوباره دچار عذاب وجدان بشم. انتقام گرفتن کاری نبود که واقعا توانایی انجامشو داشته باشم.
من حتی نمیتونستم دردی که تجربه کرده بودم بهش تحمیل کنم. برای این کار خیلی ضعیف بودم. و این بیشتر رنجورم میکرد.
– این خیلی خوبه…شاید همین روزا بتونیم باهم بریم بیرون..یا غذا بخوریم؟
• امکان نداره همچین اتفاقی بیفته•
قبل از این که بتونم جوابی بهش بدم ، متوجه ویبره ی گوشیم توی جیبم شدم ، نمیتونستم باور کنم سهون داره بهم زنگ میزنه! اگه فقط میفهمید همین الان کنار نامزدشم..
عصبی خندیدم و دکمه ی رد تماسو فشار دادم.
هیجین پرسید: همه چیز مرتبه؟
سعی کردم از دستش فرار کنم: اره فقط خواهرم توی دفترمه و من واقعا مجبورم برم.
– باشه عیبی نداره.
لبخند زد و دوباره همون لبخند آزار دهنده.
– از دیدنت خوش حال شدم لوهان^^

• اما من نه•

وقتی برگشتم به دفترم،لیلی رفته بود،حتی به خودش زحمت نداده بود کامپیوترمو خاموش کنه. گوشیمو در آوردم،تماس دیگه ای از سهون رو رد کردم و بلافاصله با لیلی تماس گرفتم.
-متاسفم..مجبور شدم زود برم. شب می بینمت باشه؟
انقد از پشت خط سروصدا میومد که واضح نمیتونستم حرفاشو بشنوم.
با لحن هشدار دهنده ای گفتم: مراقب باش و هیچ کار احمقانه ای انجام نده .فهمیدی؟
– اوه ..در ضمن میشه فایلایی که گذاشتم چک کنی؟ دوباره ماله کمپانی دوستمه…این دفعه میشه چک کنی ببینی که ایا چیزی به رقما اضافه شده یا نه؟
حتی منتظر جوابمم نموند: دستت درد نکنه.عاشقتم!!!
قبل‌از این که بتونم درخواستشو رد کنم تماس رو قطع کرد.

خودمو رو صندلیم انداختم،حداقلش چیز جدیدی برای پرت کردن حواسم پیدا کرده بودم.چیز جدیدی برا خسته کردن خودم. بعد از ساعت ها بررسیشون به این نتیجه رسیدم که رقما دستکاری شدن. هیچ کدوم از رقمای نهایی باهم همخوانی نداشتن. مقدار کل به دست نمی اومد .
بلافاصله به لیلی پیام دادم و درمورد‌ این تناقض ها توضیح دادم. و اونم جواب داد که بقیه ی حرفا و جزئیاتو توی خونه میشنوه.

وقتی خورشید بالاخره غروب کرد کم کم احساس خستگی هم بهم غلبه کرد. مدت زمان خیلی زیادی گریه کرده بودم و بدنم به این موضوع اصلا عادت نداشت . حتی نمیتونستم تا قبل از دیروز،آخرین بار کی گریه کرده بودم .
سر دردمم درحال شروع شدن بود،انگار کسی با دریل درحال سوراخ کردنش باشه!
درد فیزیکی،درد احساسی. از این بدتر دیگه نمیشد.
با انگشتام شقیقه هامو برا کم کردن دردم ماساژ دادم و درست همون موقع جسون وارد اتاق شد.
– حالت خوبه؟
لبخند زدمو سرمو تکون دادم: اره خوبم..فقط یه سردرده..
– میخوای برات قرص بیارم؟
– اوه نه لازم نیست..فکر کنم به خاطر من در حال تموم کردن ذخیره های دارویی اینجاییم!
جسون خندید،تازه الان متوجه چال روی گونه ش شدم.
گفت: هیچ مشکلی نیست اگه بخوای قرارمون رو به یه شب دیگه موکول کنیم.
•قرارمون؟!•
من یا احتمالا عوضی شنیده بودم یا این که این فقط یه اصطلاح بود!
از جام بلند شدم و شروع به جمعِ وسایلم کردم: عیبی نداره.در هر صورت من میخواستم مهمونت کنم…برای تشکر.
درحال انتظار جلوی آسانسور توی ذهنم شروع به حساب کردن مقدار پولی که داشتم‌،کردم.
با وجود این که دفعه ی قبل منو رو ندیده بودم اما مطمئن بودم قیمت هر وعده غذا به اندازه ی پول اجاره خونه ماست که خوشبختانه حقوق Adze خیلی زیاد بود و چون من آدم ولخرجی نبودم، مهمون کردنه هر چند وقت یک باره یه دوست آسیب زیادی به کیف پولم نمیزد.
میخواستم گفت و گوی جدیدی با جسون آغاز کنم که تمام تنم یک دفعه منقبض شد.
در آسانسورِ وی آی پی باز شد .
داخلش سهون و هیجین ایستاده بودند.
به تمام جزئیات اشنا و دردناکش (سهون) نگاه کردم. و وقتی نگاهم به بازوی هیجین که محکم دور بازوش حلقه شده بود رسید ، دوباره همون درد وجودمو عذاب داد.
فقط بیست و چهارساعت گذشته بود و دوباره این دو نفر کنار هم جلوم ظاهر شده بودند.
-لوهااان!
هیجین با خوشحالیی که از دیدنم‌ روی صورتش ظاهر شده بود ،سهون رو به بیرون از آسانسور و به دنبال خودش کشید.
معلوم بود که هم سهون و هم جسون کنجکاو بودند که هیجین از کجا منو میشناسه.
با وجود این که قلبم به میلیون ها قطعه شکسته بود،بالاخره تونستم لبخند بزنم. جسون متوجه حالم شد.
– کجا میرفتین بچه ها؟
هیجین جواب داد:برای شام میرفتیم بیرون.
سرمو انداختم پایین و تلاش کردم توجه سهونو جلب نکنم.
خودمو راضی کرده بودم که همیشه همه چی بد و بدتر میشه!

– شما چرا باهامون نمیاین!؟ ما توی Qunitavi یه میز رزرو کردیم.

•میلیون ها سالم بگذره من باشماها هیچ‌ جا نمیام. بگو نه جسون..بگو نه..•
جسون چرخید سمت من،مطمئنم از نگاهم فهمید که چه قد از این پیشنهاد وحشت زده م.
– اگه اونا قصد دارن برن رستوران فرانسیس…شاید بهتر باشه همراهشون بریم…؟

البته که اون رستوران دقیقا باید همون رستوران فرانسیس باشه.دیشب انقدر محو غذا شده بودم که حتی متوجه اسم رستوران هم نشدم.
– لوهانا..
در عین ناباوری ِ من ،سهون صدام زد. صدای بمش تنمو میلرزوند.
– بیا باهامون..
نگاهمو به ارومی
به چشماش دوختم، و هیچ کاری برای پنهان کردن حس خصومت و آزردگیم انجام ندادم.اما بیشتر از همه ی اینا، احساس ترس میکردم.
ترسیده بودم که جلوی نامردش منو -لوهانا- صدا زده بود.
•خدا خودت منو از این که صداش بزنم سهونا منع میکنه.حالا ببین چطوری داره عکس العمل نشون میده.•
جسون دکمه ی آسانسور رو دوباره فشار داد، کف دستش رو که رو پشتم ،برای آروم کردنم کشیده میشد،حس کردم.
– پس بیاین باهم بریم.
اینو گفت و من قلبم مُرد!
.درست مثل یه شوخی بزرگ بود.
چهارتایی مون داخل یه مکعب فلزی که از نظر من شبیه تابوت بود. جسون و من و روبه رومون،سهون و هیجین.
قبلا حساب کرده بودم. 28 ثانیه تا وقتی به طبقه ی همکف میرسیدم طول میکشید.
28 ثانیه ناراحتیِ خالص.
°من واقعا از آسانسور متنفرم°



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





116
نظر بگذارید

avatar
111 نظرات
5 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
109 نظرات نویسندگان
TssArizahra fshaminexo........ نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Tss
مهمان
Tss

نمیدونم چرا لوهان اصلن شبیه عاشقای شکست خورده رفتار نمیکنه :/
به نظره من اون بیش تر شبیه کسایی که باهاشون بازی شده رفتار میکنه …
( علم غیب گفتم :/ )
به نظرم اگه احساسات لوهان قوی تر بود داستان قشنگ تر از اینی که هست میشد 🙂
به هرحال نمیشه چیزی و تغییر داد :/

Ari
مهمان
Ari

Jason fazesh chie
AJIBEEEE

zahra f
مهمان
zahra f

وای لولو؟
سهون؟
من مرگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ
پیش به سوی قسمت بعد!!!!

shamin
مهمان
shamin

بمیرم

exo........
مهمان
exo........

اقا این جیسون لو رو دوست دارههههههههه-_-
لعنتی
ممنون