3 👁 بازدید

stranger EP13

قسمت 13 فیک غریبه با ترجمه دوست عزیزمون setistarlight

به هیچ عنوان فیک های ترجمه ای در شبکه های اجتماعی قرار ندهید

Stranger 13 shortfall
روز بعد حتی مصمم تر از دیشب بودم. به طور طبیعی باید احساس دلهره و ترس میکردم اما کاملا برعکس بود! احساس میکردم بالاخره همه چیز داره درست میشه. ما میتونستیم باهم به خوبی قبل و یا حتی بهتر باشیم!
با کشیدن پرده ی جلوی پنجره ی اتاقم نور خورشید همه جا رو روشن کرد .اون لحظه پر از بی صبری برای دیدن دوباره سهون بودم.
_ سئونگ هون! تو واقعاااااااااا خودتی؟؟؟؟!!!
فریاد گوش خراش لیلی از اتاق نشیمن بلند شد.
در حال شستن صورتم خنده م گرفت. به نظر میومد در حال یادگیری یه تاکتیک جدید برای بیدار کردن من باشه.
اما وقتی از اتاقم اومدم بیرون با سهون که پشت میز کنار لیلی ایستاده و در حالِ در آوردن غذهای همراهش از جعبه و چیدن بشقاب روی میز بود مواجه شدم!
ظاهرا ساعت شش صبح ظاهر شدن جلوی در خونه ی ما داشت براش عادت میشد!
لیلی مقابلم ایستاد: سئونگ هون برامون صبحونه آورده!!
چهره ش مثل دلقکا مچاله شده بود!
درحالیکه ازش می پرسیدم: سلام..چی شده این وقت صبح اومدی دیدنم؟؟ ، به سمتم قدم برداشت.
لب هاشو به آرومی روی پیشونیم فشار داد . دست هام به طور غریزی روی شونه هاش قرار گرفت. زیر چشمی نگاهی به لیلی که گوشه ی اتاق خشکش زده بود انداختم. جوری بی حرکت شده بود که به نظر میومد ایستاده غش کرده!
سهون آروم گفت: میخواستم باهم دیگه بریم سر کار.
یکم به عقب هلش دادم: نه.ما نمیتونیم.
_ مشکلی پیش نمیاد. اول تو رو پیاده میکنم. بعد یکم صبر میکنم تو بری ،خودم میام بالا.
از دزدکی رفت و آمد کردن متنفر بودم اما انگار چاره ای دیگه ای نداشتم، آهی کشیدم و پشت میز نشستم. لیلی هم درست بغل دستم نشست. سهون پاستایی که برای صبحونه گرفته بود بینمون تقسیم کرد. چشمای لیلی با دیدن marinara مجللی که روی پاستا ریخته میشد جوری گرد شده بود که انگار آدم فضایی دیده. هر سه در سکوت مشغول لذت بردن از غذا بودیم تا این که سرکار علیه دهنشو باز کرد -_-
_ پس..
چنگال رو روی تیکه ای از پاستا فشار داد: شما پسرا باهم قرار میذارین یا..؟
غذا پرید توی گلوم و به سرفه افتادم. سهون خیلی سریع لیوان آبی دستم داد. زیر میز با پام ضربه ای به پای لیلی زدم و اون با داد بلندی گفت: آخ!!!
مردمکه چشممو فقط در تلاش برای برقرار کردن تله پاتی و فهموندن کلمه ی ” ساکت باش” به لیلی بزرگ کردم . به سمت سهون برگشتم و نگاهش کردم. منتظر بودم جوابی بهش بده اما تنها کاری که کرد لبخند زدن به توانایی باور نکردنی فضولی خواهرم بود. که البته عکس العملش همون بود که میخواستم. اگه قرار بود اعترافی در مورد رابطه مون وجود داشته باشه. دوست داشتم فقط خودمون دوتا تنهایی در موردش حرف بزنیم.
دوباره بینمون سکوت برقرار شد اما البته که لیلی کاملا قصد داشت مهارت بازجوییش رو به طور کامل به رخمون بکشه!
_ اممم..
دوباره شروع کرد به حرف زدن: خب حالا قراره این منجر به عادت خاصی بشه؟منظورم..صبحونه آوردن برای ماست!!
احساس دستپاچگی وحشتناکی بهم دست داد. هیچکس هیچ وقت نباید خواهر منو وارد اجتماع بکنه. هرگز -_-
_ ببخشید سهونا..خواهر من نمیدونه کی باید خفه بشه!!!
کلمه ی اخر رو با تاکید و حرص زیادی به زبون آوردم. که در نتیجه ش لیلی با ناراحتی سرشو انداخت پایین.
سهون دستی رو شونه م کشید و جواب داد: اشکالی نداره..خب..تو چیکارا میکنی لیلی؟؟؟
لبخند گنده ای زد: اممم راستش..من خیلی کارا میکنم! “در واقع منظورش این بود که بیکاره” و ادامه داد: ولی در کل. اگه قراره همیشه این کارو بکنی خواستم بدونی من غذاهای چینی دوس دارم ^^
“خدایاا >< نمیشه همین الان بکشیم” T_T
در کمال تعجب سهون بلند خندید: این حتما یادم میمونه!
اون صبحونه تبدیل به سخت ترین و طولانی ترین صبحونه ی عمرم شد. لیلی درباره ی سالن و کارخونه ی آب معدنی که قصد داشت بسازه حرف زد و این که سهون حتما باید توش سرمایه گذاری کنه..! من حتی نمیتونستم خواهر خودمو کنترل کنم. تنها کاری که بلد بودم پنهان کردن صورتم بین دستام بود. اما سهون به نظر نمیومد که از حرفای لیلی ناراحت شده باشه بیشتر انگار در حال لذت بردن بود. برای تنها گذاشتنشون و رفتن برای لباس پوشیدن تردید شدم اما متوجه شدم لیلی هرچه قدرم که تلاش کنه بیشتر از این نمیتونه خجالت زده م کنه. وقتی سهون و من از خونه اومدیم بیرون شنیدم که لیلی با داد گفت: فردا صبح میبینمت!!!
و تا وقتی که سوار می شدیم سهون میخندید!
با رسیدن به پارکینگ کمپانی ازم پرسید: لوهانا..جلسه ت کی تموم میشه؟
_ ده صبح..ماله تو چی؟
_چهار بعد از ظهر .
به تقویم گوشیش نگاهی کرد و ادامه داد: برای ناهار بهت زنگ میزنم باشه؟
لبخندمو سرمو تکون دادم. و همین طور غافلگیر شدم وقتی منو سمت خودش کشید و لب هامو به بوسه ای طولانی و مست کننده گرفت. دهانش لبهامو زندانی کرده بود ، حرکاتش با شور و شوق ملایمی همراه بود. و وقتی جواب بوسه ش رو دادم مصرانه تر از قبل شد. لب هامو با زبونش از همه فاصله داد، هر کدوم رو تک تک به دهان گرفت، مکید و ول کرد. با هر کدوم از کاراش چیزی ته قلبم تکون میخورد.. ( اه چندشا آدم نشسته اینجا -_- )
وقتی بالاخره سرش رو بلند کرد و ازم جدا شد هر دو از کمبود هوا به سرفه افتادیم. با چشم های درخشان نگاهش کردم. لبخند زد: میخواستم این کارو صبح انجام بدم ولی میترسیدم خواهرت کاملا بره توی کما!
خندیدم و با دست زدم روی شونه ش :دیگه باید برم.
در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم و به سمت ساختمون راه افتادم. زانوهام درست عین ژله میلرزید و دلم میپیچید. اگه این قرار بود کار هر روزش باشه مطمئنا برای زنده رسیدن به سرکارم با مشکل مواجه میشدم.
اولین کاری که بلافاصله بعد از ورود به شرکت انجام دادم، مستقیم به سراغ جسون رفتن بود. با وجود مخالفت سهون، من واقعا به کمکش نیاز داشتم و علاوه بر اون قرار نبود متوجه بشه که مخالف حرفش عمل کردم. سه بار در زدم و دیدم جسون دوباره غرق کارش شده اما این دفعه خیلی طول نکشید تا متوجه حضورم بشه.
اشاره کرد تا بیام داخل: اومدی؟
فایل های شعبه ی اولسان رو که همراهم آورده بودم بالای میزش قرار دادم: وقت بدی مزاحمتون شدم قربان؟
_ اتفاقا خیلی هم خوب موقعی اومدی.
فایل ها رو برداشت و با دقت بررسیشون کرد. از اونجایی که از زمان تاسیس شعبه ی اولسان سه ماه بیشتر نمیگذشت. اسناد چندان زیادی برای بررسی وجود نداشت: خب..مشکل چیه؟
_ قربان من متوجه شدم که قیمت تولیدات شعبه هفتاد درصد زیاد شده. درحالیکه افزایش سود خیلی خیلی ناچیزه.
دوباره فاکتور ها رو بررسی کرد، به فکر فرو رفته بود : منظورت این که یه نفر داره سرمون کلاه میذاره؟
_ من نمیدونم چه فکری باید بکنم قربان..شاید یه اشتباه محاسباتی باشه. یا شاید یکی داره اعداد رو دستکاری میکنه..به خاطر همین اومدم پیش شما. چون اصلا نمیدونم باید چیکار کنم.
وقتی دست هاشو داخل جیبش فرو کرد و به صندلیش تکیه زد، معنی نگاهش رو نمیفهمیدم: برای الان، فقط گزارش ها رو خلاصه کن. اگه چیزی در مورد کاهش فروش پرسیدن، در مورد قیمت ها حرف بزن اما چیزی از تفاوت سود نگو.
کتش رو برداشت و از جاش بلند شد: اول من با پدرم حرف میزنم..اون مسئولیت اون شعبه رو در اختیار داره.
همون طور که جسون خواست من هیچ حرفی در مورد اختلاف سود نزدم و درست مثل کنفرانس قبل همه چی به خوبی پیش رفت، نه آقای اوه و نه بقیه ی مدیران هیچ سوالی در مورد قیمت ها نکردن. تنها چیزی که یکم اذیتم میکرد قیافه ی آقای لی، پدر جسون، بود که انگار از دست من آزرده خاطره و یا این که چیزی به شدت فکرشو مشغول کرده و عصبیه. که تصمیم گرفتم تا آخر نادیده ش بگیرم. وقتی جلسه تموم شد آقای اوه ازم خواست تا گزارش کامل تری در مورد سه ماهه اول براش آماده کنم.
سر ناهار جسون گفت:من رفتم دیدن پدرم. اون گفت بعضی از مواد اولیه ی مورد استفاده توی شعبه ی اولسان رو تغییر داده.
که البته این شاید میتونست افزایش قیمت ها رو توجیه کنه اما به هیچ وجه دلیل خوبی برای راکد شدن سود نبود. تصمیم گرفتم قبل از این که نظرمو راجع به توجیه هاش بگم یکم بیشتر بررسی کنم. پدر اون ناظر اصلی اون شعبه بود. پس برای آشکار کردن هر حقیقتی باید محتاطانه تر عمل میکردم.
_ باشه قربان.ممنونم.
نگاه جسون به سمت لولا و مینی چرخید که یواشکی باهم حرف میزدن و میخندیدن. احتمالا لولا در حال اطلاع رسانی درباره ی آخرین آپدیتِ اطلاعاتیش در مورد جدید ترین شایعات کمپانی به مینی بود.
وقتی وقت ناهار تموم شد ، به دفترم برگشتم و همون موقع صدای زنگ گوشیم بلند شد.
_ سلام؟
پنج ثانیه طول کشید تا جوابمو بده.
_ لوهانا..؟
صدای بمش دقیقا همون جوری هیجان زده م میکرد که وقتی مقابلم ایستاده بود تحت تاثیرش قرار میگرفتم.
_ چی پوشیدی؟
خندیدم، درست مثل اول فیلمای خاک بر سری!
_ بار اولته که به گوشیم زنگ زدی و این جوری شروعش میکنی؟!
_ شوخی میکنم.
میتونستم صدای خنده ی آرومشو بشنوم.
_ میتونی بیای دفترم؟ یا میخوای من بیام اونجا؟
با یاد آوری شب گذشته و اومدن جسون به اتاقم. و این که توضیح اومدن مدیر اجرایی به دفتر یه حسابدار ساده چه قدر میتونه سخت باشه تصمیم گرفتم خودم برم پیشش :من میام اونجا..
یکم مکث کردم: ولی ببینم تو شماره ی منو از کجا گرفتی؟
_ از بخش منابع انسانی…
و با خونسردی ادامه داد:حتی الان میتونم رزومه تم داشته باشم!!!
اووف لعنتی.. تمام ذهنمو بررسی کردم تا یادم بندازم که آیا چیز نگران کننده ای توی رزومه م هست یا نه که متوجه شدم تنها چیز خجالت آور عکسمه..منظورم اینه که چرا همیشه عکس رزومه ها انقد باید زشت باشه؟ درست شبیه پسر دبیرستانی افتاده بودم که به خاطر موتور سواری در حالت مستی بازداشت شده -_- جای تعجبی نداره که جسون اولش نمیخواست منو قبول کنه -_-
سهون: این عکس رزومه تم خیلی دوست دارم…به نظر..
سریع تلفنو قطع کردم و دویدم سمت آسانسور. دفتر سهون طبقه ی بالاتر دفتر پدرش بود به همین دلیل یکم طول کشید تا برسم.
وقتی از اسانسور پیاده شدم، سهون جلوی در منتظرم بود. منو توی آغوش محکمی گرفت و پاهامو از زمین جدا کرد، دیگه نمیتونستم از دستش ناراحت باشم.
در حال بردنم به اتاق استراحتش گفت: من خیلی خیلی عکستو دوس دارم!
اخم کردمو با حرص گفتم :خفه شو -_-
خندید، سمت پیشخون باری که توی اتاق بود رفت تا دوتا چای برا خودمون بیاره. از فرصت استفاده کردم تا نگاهی به دفترش بندازم. درست به بزرگی دفتر پدرش بود با این فرق که مدرن تر و درست مثل اتاقِ داخل خونه ش همه چیز سیاه و سفید بود و البته قاب عکس بزرگی از عکس خودش و پدرش که لباس رسمی به تن داشتن روی میزش قرار داشت.
درحالیکه کنارم می نشست پرسید: جلسه چطور پیش رفت؟
در حالیکه چای کیسه ای رو با دقت داخل فنجون بالا و پایین میکردم جواب دادم: خوب بود.
_ اتفاق خاصی نیفتاد؟
_ نه درست مثل دفعه ی پیش. فقط یه عالمه توضیح. همش همین!
منو کنار خودش کشید و دستامو توی دستاش گرفت: داییم که دوباره مثل اون روز اذیتت نکرد؟
سرمو تکون دادم. ادامه داد: اون همیشه همین طوریه بهش توجه نکن. فکر میکنه کل کمپانی رو خودش با دستای خودش ساخته.
میتونستم تنفری که پشت لحن دلیگرش بود احساس کنم.
من نمیخواستم به خاطر کمپانی خودمونو ناراحت کنیم.در واقع اصلا نمیخواستم راجع به کار حرف بزنیم.
متوجه شدم اونم مثل من فکر میکنه. : بی خیال..
لبخند زد:داشتم فکر میکردم امشب باید باهم جایی بریم.
چشمام از شنیدن فکرش برق زد: کجا؟
_ اینش دیگه یه رازه!
چشمامو توی کاسه چرخوندم: باشه!!!! ولی دیگه چرا گفتی بیام اینجا؟ اینو پشت تلفنم میتونستی بگی!!
قبل از این که دستاشو دورم حلقه کنه زمزمه کرد: برای این..
لب هاش نیازمندانه روی لب هام فشرده شد، هر بوسه ش برام حسی درست مثل بار اول بهم میداد. دست هاش داخل موهام چنگ مینداخت و با فشار بدنش آروم منو روی مبل میخوابوند. و بعد از مدت زمان تموم نشدنی ، هوش و حواسم با شنیدن صدای زنگ خوردن تلفن سر جاش برگشت .
در حالیکه با موهاش بازی میکردم گفتم: تو باید بهش جواب بدی..
_ هووم..باید!
اینو گفت و دوباره لبهامو به دهن گرفت و من همه کاری کردم جز مقاومت.
صدای زنگ برای چند ثانیه قطع شد ولی بعد دوباره شنیده شد.
_ سهونا..!
آروم خندیدم و یکم هلش دادم عقب: تلفنو جواب بده!
نوک بینیم رو گاز آرومی گرفت و سمت میزش رفت. جز چندتا کلمه ی ” باشه” و “بله قربان” به زحمت میتونستم بشنوم داره چی میگه .
از روی مبل بلند شدم: همه چیز مرتبه؟
_ اره..فقط بابام میخواد همین الان برم دفترش.
روی میزش درست مقابلم نشست: منتظرم بمون باشه؟ زود برمیگردم.
سرمو تکون دادم و کراواتشو صاف کردم. که البته خیلی هم چروک نشده بود، من فقط دنبال بهونه بودم تا دوباره لمسش کنم. قبل از رفتن دوباره پیشونیمو آروم بوسید و دفترشو ترک کرد.
روی مبل در انتظارش نشستم، سعی کردم تا فکرمو از کنجکاوی کردن توی دفترش منحرف کنم. تصمیم گرفتم به امشب فکر کنم. به این فکر کنم که قرار منو کجا ببره. و چه جوری باید موضوع رو درباره ی رابطمون باهاش درمیون بذارم. از جام بلند شدم و سمت پنجره ی بزرگی که درست پشت میز کارش قرار داشت رفتم. و به بیرون خیره شدم.
مطمئنا شب خیال انگیزی میشد. تصمیم داشتم بهش بگم که بیشتر میخوام..و احساس میکردم اونم مثل من فکر میکنه. در واقع حس میکردم خودش هم میخواد همین حرف ها رو بهم بزنه.
با باز شدن در رشته ی افکارم پاره شد.برگشتم تا ببینم کیه. که با دختری که مطمئنا جوون تر از من بود مواجه شدم. پوست سفیده مروارید گونه ش، به چشمای آبی تیره و موهای طلاییش خیلی میومد. خیلی ظریف بود. لباس صورتی رنگش با هر حرکت، نوسان پیدا میکرد و خودنمایی میکرد.
_ سلام!
لبخندش خوش آیند بود. از اون نوعی که نمیتونی در جوابش مقابله به مثل نکنی.
_ سهون اینجاست؟
محترمانه جواب دادم: متاسفم. همین الان رفت بیرون، زود برمیگرده. اگه بخواین میتونید منتظرش بمونید.
_ ممنون!
درست روبه روم نشست . نگاهش دور اتاق میچرخید و هر بار که به من میرسید لبخندی تحویلم میداد.
_ خیلی معذرت میخوام که خودمو معرفی نکردم.
دستش رو سمتم گرفت: من جونگ هی جین هستم.
با یادآوری اسمش خشکم زد..” میدونی که از دیدن اشکات متنفرم هی جین..پس خواهش میکنم..”
جملاتی که اون روز سهون گفته بود پشت سر هم به مغزم هجوم می آورد. نمیتونستم حرکت کنم. نمیتونستم دستشو توی دستم بگیرم. فکر میکردم دیگه حسی بدتر از این نمیتونم داشته باشم تا این که سهون وارد اتاق شد.
_ سهونا!!!
هیجین خودشو توی آغوش مردی جا کرد که همچین چند لحظه ی پیش منو بوسیده بود! احساس میکردم سقف آروم آروم داره روی سرم خراب میشه.
” نگاهشون نکن!!!!!”
سر خودم داد زدم تا چشم ار اون صحنه بر دارم اما نتونستم. درسته سهون متقابلا بغلش نکرده بود.اما مقاومتی هم در برابرش نداشت.
با چشم های عمیقی بهم ،خیره نگاه میکرد و به راحتی متونستم بگم که ..متاسف بود!



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





112
نظر بگذارید

avatar
108 نظرات
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
107 نظرات نویسندگان
baran.nsyفاطمهTssshaminAfsanYifan نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
baran.nsy
مهمان
baran.nsy

هیییییی

فاطمه
مهمان
فاطمه

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

Tss
مهمان
Tss

من فک میکنم اگه ذره ای لوهان عاشق سهون بود جملات خیلی خیلی بهتری میشد جایگزین حرفای تو ذهنش کرد …
درواقه اصن من از ورود هی جین نارت نشدم -___-
به طرز عجیبی حسم بم میگه رابطه ی اینا که عمیق تر شه یه روز لولو یکاری میکنه و سهون باهاش قهر میکنه … :/

shamin
مهمان
shamin

نامزدشع لابد_-

AfsanYifan
مهمان
AfsanYifan

بوسه هاشون خیلیی قشنگه/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gifای باباااا این ژنده خانوم چ میگه دیگه/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (31).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (3).gif