7 👁 بازدید

stranger ep11

قسمت 11 فیک غریبه به نویسندگی دوست عزیزمون setistarlight

دوستای عزیزم من معذرت میخام یه اشتباهی شد من فک کردم این قسمت رمزیه

فیک های ترجمه ای رو به هیچ عنوان در شبکه های اجتماعی قرار ندهید

حرفای مترجم

سلااااام ?

طبق معمول من بسی بسیار خر ذوق و ممنونم بابت کامنتاتون ^^

عشقولیاااا این پارت رمزی نیست:|

اما پارت بعدی چرا!!!

اما برعکس سری قبل لازم نیست کسایی که تلگرام نیستن ایمیل کامنت بذارن.

از این به بعد روال کار رو عوض می کنیم تا هم همگی رمز بگیرین و هم سرعت پاسخگویی 😐 زیاد بشه.
پس هرکسی که رمز پارت بعدی رو میخواد به آدرس ایمیلم پیام بده و اسمی که باهاش کامنت گذاشته رم بگه تا من خیلی سریع رمز رو بهش بدم^^

یس سایلنت ریدر های عزیزم ^^ بالاخره یه فرقی باید بین شما و بقیه باشه!!!
درسته بعضی ها از دوستاشونم رمز میگیرن حالا عیب نداره اون فدای سرتون ولی خب دیگهههه…این استایل این سریمونه ^^

کسایی هم که توی تلگرام هستند از چنل و جی پی فیک میتونن رمز رو دریافت کنن.

باز تاکید میکنم اینجا در خواست رمز و همین طور آدرس ایمیل نذارید دوست جونیاااام ❤️

آدرس جیمیل بنده:
Setareh.lamia@gmail.com

تنکس^^

Risk

_ دلم برات تنگ شده بود..
جملاتش رو با لطیف ترین و آروم ترین زمزمه ی ممکن به زبون آورد اما من هرگز،هیچ چیزی به بلندی این نشنیده بودم

نمیتونستم حرفاشو باور کنم. بعد از گرفتن همه چیزم در طی دو روز و رها کردنم، حالا دوباره درحال اغوا کردنم بود. گفتن این که دلتنگم شده بعد از همه ی این ها خیلی کار شجاعانه ای به نظر میومد!
من نمیدونستم باید به حرفش بخندم،گریه کنم یا به حد مرگ بزنمش. بدترین چیز این بود که من هنوز ناباورانه تحت تاثیرش قرار میگرفتم.
تصمیم گرفتم یه ذره، فقط یکم به خاطر تنشی که این مدت منو توش قرار داده بود ازش انتقام بگیرم.
با لحن معصومانه ای پرسیدم:واقعا؟ چه قدر..؟
رنگ مختصری از تکبر رو چهره ش نشست: یکم..
صداش عمیق بود: یکم برای همیشه..یکم خیلی زیاد!
البته. اون همیشه حرف های تکون دهنده میزد. بیشتر به سمتش خم شدم و حلقه ی دست هاش دور کمرم سفت تر شد. توی گوشش زمزمه کردم: اما برای رو تخت خوابیدن کافی نیست!!
سکوت چند لحظه ای اطرافمون با خنده ی کوتاه سهون شکسته شد.
خیلی معمولی و بی تفاوت از روش بلند شدم و رفتم روی تخت . این بازی، دو نفره ش بیشتر کیف میداد!

روز بعد وقتی بیدار شدم، سهون توی اتاقم نبود. پتو و تشکشم جمع شده بود. با خستگی و به زحمت سمت حموم رفتم. پنجره ها هنوز بسته بود و هیچ صدایی از طبقه ی پایین نمیومد.
قبل از این که دستگیره ی در و بچرخونم، سهون در رو باز کرد و بدون هیچ لباسی جز یه حوله روی سرش جلوم ظاهر شد. قفسه ی سینه ی عضلانیش لخت جلوی چشمم بود. نمیدونم چرا با یادآوری وضعیت دیشب احساس وحشتناکی بهم دست داد.
پوزخند منحرفانه ای روی لبش ظاهر شد:چیه؟..این جوریام نیست که قبلا منو این طوری ندیده باشی!
به وحشت افتادم. باورم نمیشد انقد میتونه بی ملاحظه باشه وقتی ما توی خونه ی پدرو مادرم و با فاصله ی چند متری از اتاقشون قرار داشتیم.
_ چرا داری توی خونه این طوری..
به سرتا پاش اشاره کردم و با حرص ادامه دادم: زودباش لباس بپوش -_-
نزدیک تر اومد: نگران نباش. اونا رفتن بیرون.سراغ بچه ها.
بدون لمس کردن پوستش به عقب هلش دادم. میترسیدم احساس گرمای پوستش مقابلم نابودم کنه: میرم دوش بگیرم.
وارد حموم شدم و صداشو شنیدم که با تمسخر گفت: یعنی داری دعوتم میکنی؟؟؟
چشمامو توی کاسه چرخوندمو در رو پشت سرم بستم. دوش خیلی طولانیی گرفتم و تمام این مدت ،همه ی کارایی که توی حمومِ خونه ی سهون تحت عنوان تور خونه گردی مسخره ش انجام دادیم جلوی چشمام رژه میرفت.
صورتمو با آب سرد شستم تا یکمم شده به خودم بیام .اما انگار هیچ راه فراری نبود. همه چیز منو یاد سهون می انداخت. از این به بعد حتی دیگه نمیتونستم توی خونه ی پدر و مادرم آرامش داشته باشم.
وقتی از حموم اومدم بیرون، پدر و مادرم برگشته بودند. سرو صدای حرف زدنشون با سهون پشت میز تا اتاقم میومد. لباس فوتبالمو پوشیدم و رفتم تا باهاشون صبحونه بخورم. سهون نگاه بامزه ای بهم انداخت و تازه متوجه شدم که لباسای منو پوشیده. احتمالا مادرم به سهون اجازه داده قرضشون بگیره و لباسای دیشبشو فرستاده خشکشویی.
به زور سعی کردم به پیرهن ساده و شلوارک خاکستری رنگی که پوشیده بود نخندم. مطمئنا استایلش نبود ولی به طرز وحشتناکی خیلی خیلی بهش میومد و من از این موضوع متنفر بودم -_-
سهون به مادرم گفت که قرار دو نفری برگردیم سئول و چون هم به نظر پدرم و هم مادرم فکر خیلی خوبی بود هیچ راهی باقی نموند تا بتونم منصرفشون کنم.
وقتی به زمین فوتبال رسیدیم. سهون رو از ذهنم هل دادم بیرون و سعی کردم از وقت گذرونیم با بچه ها لذت ببرم. سهون رفت قسمت بلند تر چمنا روی زمین نشست. دوتا دست هاشو تکیه گاه بدنش کرده بود و نگاهش روی ما ثابت شده بود.
پرتوهای خورشید پوستمو گرم میکرد.خیلی طول نکشید که هم من هم بچه ها شروع به عرق ریختن کردیم. تیم ها رو تقسیم کرده بودیم.البته غیر منصفانه. هر پنج نفرشون توی یه گروه و من تنها.
اما از اونجایی که از وقتی بچه بودم فوتبال خوراکم بود، همیشه من برنده ی مسابقه هامون بودم. بعد از نیم ساعت نتیجه ی بازی دو بر صفر بود. با سرعت توی زمین میدویدم و سعی میکردم همه تلاشمو بکنم تا به بچه ها خوش بگذره. توپ رو از زیر پاشون می قاپیدم و با دقت به سمت دروازه شون نشونه میرفتم.. در طول یکی از پنج دقیقه وقت استراحتمون احساس کردم خستگی و احساس شادی بهم غلبه کرده. به نفس نفس افتاده بودم ، بدنم خم شده بود و تنها چیزی که نمی زاشت بیفتم دست های قفل شده روی زانو هام بود.
سهون از پشت سرم گفت: منم میخوام بازی کنم.
قبل از این که بتونم درخواستشو رد کنم بچه ها دورش جمع شدن و با سرو صدا و کلی ذوق بهش خوش آمد گفتن. انگار یه هم تیمی جدید پیدا کرده بودند و توی این مکان دیگه نظر من اهمیتی نداشت 
کیم پرسید: میشه اون توی تیم ما باشه؟
تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که حضور سهون توی تیم دشمن یعنی یه فرصت. میتونستم تکل بهش بزنم. هلش بدم تا بخوره زمین و به طور کلی بهش صدمه ی بزنم. ته دلم خنده ی شیطانی کردم :البته کیم^^

با شروع بازی جدید امتیازای دو طرف دوباره صفر شد. بقیه ی بچه ها تصمیم گرفتن درحال تماشای بازی ما یکم استراحت کنن.
سهون و کیم هم تیمی بودند. کیم دروازه بان بود و سهون فوروارد. منه بدبختم یکه و تنها،به عنوان یه بازیکن دو منظوره مقابلشون بودم. “داستان زندگی من -___-“

بر طبق روال گذشته رسیدن به دروازه کمتر از ده دقیقه طول می کشید اما این دفعه فرق داشت چون سهون مزاحم بود. باید یه فکری به حالش میکردم. با اشاره کیم که بازی شروع شده توپ رو از جلوی پای سهون قاپیدم و با سرعت به سمت دروازه رفتم اما قبل از انجام هرکاری سهون مقابلم ظاهر شد. از سرعت و حس رقابتش تعجب کردم  واقعا کاری توی دنیا بود که این نتونه انجام بده؟
منو گیر انداخته بود. تمام تکنیکایی که تمام این سال ها یاد گرفته بودم امتحان کردم اما نتونستم دریبلش کنم. وقتش شده بود از تنها سلاحی که برام مونده بود استفاده کنم.
دست از دنبال کردن توپ برداشتم، ناگهان یک قدم به سمت خود سهون رفتم و با لحن آرومی صداش زدم:سهون!
لب پاینمو در تحریک کننده ترین حالت ممکن گاز گرفتم : میدونستی وقتی فوتبال بازی میکنی..واقعا تحریک میشم!؟
سرجا خشکش زد. باورش نمیشد من همچین حرفی بهش زده باشم. با چشمای گرد شده نگاهم میکرد .و بعد همه چیز رو از یاد برد. پوزخندی تحویلش دادم و توپ رو از زیر پاش دزدیدم و بعد از چند ثانیه با همه ی قدرت به توپ ضربه زدم و وارد دروازه ش کردم ” یه چشمه از حرکات خودتت اوه سهون ^^”

بعد از اون بازی رو تموم شده اعلام کردیم. و بچه ها خودشون مشغول بازی شدند. من و سهون کمی دور تر از زمین بازی روی چمنا نشستیم.
ساندویچ هایی که مادرم برامون درست کرده بود رو بیرون آوردم و یکیش رو دادم به سهون.
درحالیکه به جعبه ی غذا خیره شده بود گفت: مادرت واقعا مهربونه.
این بار دومی بود که داشت همچین جمله ای بهم میگفت.از این که میشنیدم مدام داره همچین چیزی رو تکرار میکنه دلم میگرفت. اون خیلی چیزا در مورد من میدونست ، حتی یک شب رو با خانواده م گذرونده بود و هنوز من هیچ چیز در موردش نمیدونستم. خیلی ناعادلانه بود.
درحالیکه سعی میردم نگاهمو از بچه ها برندارم پرسیدم: میشه در مورد مادرت بهم بگی؟
چون نمیخواست به سوالم جواب درستی بده گاز بزرگی از ساندویچش زد: چیز زیادی برای گفتن وجود نداره..وقتی کوچیک بودم اون مرد. بعدشم بابا چند بار ازدواج کرد..
همون بی تفاوتی و سردی که توی خونه ش دیده بودم الانم توی چهره ش بود.
خیلی سخت بود ، فهمیدن این که داره وانمود میکنه که از این اتفاقات صدمه ندیده یا واقعا هیچ کدوم از اینا براش مهم نیست.

به تغییرات چهره م که ناشی از افکار به هم ریخته بود نگاهی انداخت، مطمئنا متوجه سوالی که ذهنمو درگیر کرده بود شد.
لبخندی بهم زد: از این که در این مورد با مردم حرف بزنم متنفرم. چون اونا فکر میکنن به خاطر این چیزا من ضربه ی روحی خوردم.
حرفشو قطع کرد .
_ ولی اونا اصلا نمیدونن پدرم چه قدر فوق العاده ست. درسته اون رئیسمه. اما اون برای من خیلی بیشتر از یه رئیسه. اون بهترین دوستمه.هم پدرمه هم مادرم..اون تمام خانواده ی منه.
با شنیدن حرفاش، تنها حسی که بهش داشتم احساس صمیمیت بود.
_ پدرت به خاطرت خیلی خوشبخته..اینو میدونی؟
ساندویچمو رو زمین گذاشتم : منظورم اینه که..چون تو رو داره خوشبخته.
نگاهمو ازش گرفتم و دوباره به بچه ها خیره شدم .خیلی خیلی احساس خوبی داشتم. خوش حال بودم. این به ذهنم اومد که اگه رابطه ی من و سهون ممکن نباشه. حداقلش میتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم.
اما در یک لحظه احساس کردم دستش روی زمین، رو دستم فشرده شد . و فهمیدم که افکارم فقط یه رویای مزخرفن .
صورتمو سمتش چرخوندم. دستش با تردید از روی بازوم تا شونه م و بعد از اون، گونه م کشیده شد. میدونستم که میخواد ببوستم.
همون طوری مونده بودم و لب های سرخ رنگ و شهوانیش رو تماشا میکردم که به سمت صورتم پایین تر میو..
_ آجووووووشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کیم و بقیه ی بچه ها روبه رو مون ایستاده بودند : داری با لوهان هیونگ چیکار میکنی؟؟
سهون رو کنار زدم و از شدت خنده به خاطر آجوشی نامیده شدنش پخش زمین شدم.
سهون با عصبانیت ظاهری ازجاش بلند شد و تا وسط زمین دنبال بچه ها دوید. وقتی تماشا میکردم که چطوری کیم رو، روی شونه هاش میگردوند. توی هوا میچرخوندش و باهاش میخندید متوجه شدم این طور آروم بودنشو دوست دارم.
تا به حال هیچکس رو به این اندازه قابل تحسین ندیده بودم.و این قلبمو گرم میکرد.
و قتی همچین احساساتی داشتم چطوری باهاش میجنگیدم؟ خودمم در تعجب بودم!

ساعت دو بعد از ظهر تصمیم گرفتیم برگردیم سئول. مادرم برای من و لیلی و حتی سهون یکم غذا درست کرد.
سهون هم غذاها رو ازش گرفت و کلی تشکر کرد. با پدرم دست داد و باهاش خداحافظی
کرد،درحالیکه من مشغول قول دادن به بچه ها بودم که ماه آینده دوباره میبینمشون. وقتی ازم خواستن سهونو دفعه ی بعدم با خودم بیارم احساس خالی بودن و پوچی کردم. هیچ جوابی نداشتم بهشون بدم جز یه لبخند..
به محض سوار شدن ،توی ماشین از سهون خواستم منو ببره به Adze ، چون برای جلسه ی روز بعد باید اماده میشدم و کلی کار داشتم. تمام مدت مسیر خوابم برده بود و وقتی چشمامو باز کردم پنج دقیقه بیشتر تا شرکت فاصله نداشتیم ، یکم جابه جا شدم و متوجه کت سهون که روم بود شدم. از بافکریش لبخندی رو لبم نشست ( -_- فاز این لوهانو فهمیدین به منم بگین  ) .وقتی ماشین داخل پارکینگ شرکت ایستاد،کتش رو برگردوندم و با لبخند گفتم: ممنون که منو بردی بوسان..و تا این جا رسوندیم!
جوابی بهم نداد،متوجه شدم که داره فرمون ماشین رو با دستاش فشار میده. در ماشین رو باز کردم، اما قبل پیاده شدن دستش، مچمو گرفت.
با تعجب پرسیدم: چیه؟
واضح بود که میخواد حرفی بزنه اما به جاش فقط لب هاشو رو هم فشار داد: هیچی..
وقتی وارد لابی شدم،صدای موتور جگوار هم درحال دور شدن بود. به حراست سلام کردم و مستقیم رفتم به دفترم. بلافاصله با دیدن محل کارم.تازه متوجه خستگی و بار سنگینی که تمام این مدت رو دوشم بود شدم. با صدای بلند توی اتاق با خودم حرف میزدم:فقط یک ساعت..فقط یک ساعت استراحت میکنم بعدش کار میکنم..
نور مهتابی که از پنجره های بزرگ برج،داخل دفترم میتابید تنها نوری بود که وجود داشت.
رو به پنجره، روی میزم نشستم و پاهامو روی صندلی چرم گذاشتم. به چراغای شهر خیره شدم. و به این فکر کردم که چه قد آخر هفته ی دیوونه کننده ای سپری کرده بودم .ذهنم هنوز نمیتونست تمام اتفاقایی که افتاده بود رو تحلیل کنه. اگه فقط میدونستم چه قد قرار همه چیز سخت تر بشه،هرگز اجازه نمیدادم اون کار رو..
_ سهون!
با دیدنش که درست مقابلم ایستاده بود اسمشو با تعجب صدا زدم.
نفس نفس میزد،مثل این که مسیر خیلی طولانیی رو دویده بود.
_ باز داری چیکار..
صندلی رو از زیر پام کشید عقب و خودش رو بین زانو هام جا داد. انقدر سریع حرکت میکرد که حتی نمیتونستم به نوع عکس العملی که باید نشون میدادم فکر کنم. در یک لحظه سرمو بین دستاش گرفت و پیشونیش رو روی پیشونیم فشار داد. احساسات شدیدی درونم فوران کرد. ترکیبی از ترس، عصبانیت و به نحو دور از انتظاری نیاز..
سکوت بینمون رو فقط و فقط صدای نفس های سنگین سهون و و چکیدن قطرات عرق از صورت بی نقصش میشکست.
پیشونیش رو محکم تر روی پیشونیم فشار داد و با چشمهاش که از تب و تاب در حال سوختن بود نگاهم کرد: بگو نه..
به سختی نفس کشید: و من تمومش میکنم.
“نه” توی سرم بارها و بار ها این کلمه رو فریاد زدم. اما نتونستم دهنمو باز کنم و یک کلمه حرف بزنم. چون با وجود این که تک تک اعضای بدنم میخواستن از دستش فرار کنن اما ته قلبم..جایی که نمیدونستم کجاست میخواست سهون از پا درش بیاره .ثانیه ها،دقایق. مدت زمانی که همون طوری باقی موندیم از دستم در رفت. وقتی سردرگمی رو توی رفتارم دید ،تسلیم شد. دستاشو دو طرف بدنش انداخت،پیشونیش از روی پیشونیم جدا شد . احساس خالی بودن و نا امیدی بهم دست داد.
_ مطمئنم این بدترین تصمیمیه که در تمام عمرم گرفتم!
با صدای بلند اینو گفتم و به آینده و عاقبت و همه ی این مزخرفات لعنت فرستادم .سهونو کشیدم داخل یه آغوش خیلی محکم و پاهامو دور کمرش حلقه کردم.
لب های لرزونم بالاخره به لب هاش رسید و تونست لمسش کنه . دهن هامون با احساس نیاز و گرسنگی شدیدی توی هم گره خوردن. جواب بوسه هاش محکم و خیلی عمیق بود.
دست هاش هرجایی که میتونست پوستمو لمس کنه لمس میکرد.
عطرش، لمس هاش و احساسش تمام عقلانیتمو ازم میگرفت..
مهم نبود چند بار احتمال ریسکش رو حساب میکردم، یا چه قد سعی میکردم منطقی باشم. نتیجه ی همیشه همون بود. من قرار بود دوباره صدمه ببینم و بشکنم..اما فهمیده بودم با این طور فرار کردن و امتحان نکردنش دردی که تجربه خواهم کرد خیلی بیشتر بود!



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





165
نظر بگذارید

avatar
159 نظرات
6 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
146 نظرات نویسندگان
#SjTssArizahra fparnian نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
#Sj
مهمان
#Sj

فاز سهون چیست؟-_-

#Sj
مهمان
#Sj

فازه سهون چیست؟-_-

Tss
مهمان
Tss

لعنتی -__-
سهون داره عاشق میشه -_-

Ari
مهمان
Ari

Jedi faze luhan chie

zahra f
مهمان
zahra f

عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر عاشق سهونم
عالی بود اونی