1 👁 بازدید

stranger ep10

قسمت 10 فیک غریبه با ترجمه دوست عزیزمون setistarlight

به هیچ عنوان فیک های ترجمه ای در شبکه های اجتماعی قرار ندهید

حرفای مترجم

سلام عشقولا^^

خیلی ممنونم از این که فیکو میخونید و کامنتم میذارین . خیلی دوست دارم کامنتاتونو‌.خصوصا اون بلندا رو ??

اهممممم..راستش به زودی قسمت رمزی داریم. منم تا اینجا رمز رو به همه دادم.
ولی اگه کسی هست که رمز رو نگرفته حتما به ایمیلم پیام بده تا رمزه پارت سوم رو براش ارسال کنم.

چون توی قسمتای مختلف کامنت گذاشتید، نمیدونم به کی رمز دادم به کی نه.

پس هرکی رمز پارت سه رو نداره به این ادرس ایمیل بده ?
Setareh.lamia@gmail.com
امیدوارم این پارتم دوس داشته باشین❤️

ساعت پنج بعد از ظهر به بوسان رسیدیم. بارها و بارها سهون رو سوال پیچ کردم تا بفهمم چه فکری توی سرش میگذره اما اون هر دفعه جوابمو با این ” دوست دارم این کارو انجام بدم ” یا ” دلیل خاصی نداره” می داد.
البته بعد از کمی فکر به این نتیجه رسیدم که فکر خیلی بدی هم نیست. من در حد مرگ دلم برای پدر و مادرم تنگ شده بود و این خیلی خوب بود که الان داشتم میرفتم پیششون. تنها کاری که باید میکردم این بود که بلافاصله بعد از رسیدنمون سهون رو بفرستم بره.

همین که جلوی در رسیدم مادرم محکم و طولانی منو توی آغوش گرفت. بعد از گذشت چند دقیقه تازه موجه سهون شد. ازم جدا شد و با لحن گرم و صمیمی بهش خوش آمد گفت:کی اومده دیدنمون؟؟

قبل از این که بتونم معرفیش کنم خود سهون به حرف اومد: عصر بخیر خانومه لو. من همکار لوهان، سهون هستم .
از طرز رفتار پر از وقار و احترامش ماتم برده بود! با احترام به مادرم تعظیم کرد و لبخند مهربونی تحویلش داد.
مطمئن بودم صحنه ی مقابلم یه مشکلی داره.
خونه ی ما حتی کوچیک تر از اسختر خونه ش بود.
طبقه ی همکف اتاق نشیمن و در کنارش آشپزخونه قرار داشت و طبقه ی دوم هم اتاق های پدر و مادرم، لیلی و من و در انتهای راهرو هم سرویس بهداشتی که کنار هم توی یک صف چیده شده بودند.
با وجود قدیمی و ساده بودنش خونه ی ما پر از خاطراتمون بود.
تمام دیوارا پر بود از قاب عکس. عکسایی از بچگی من و خواهرم تا اجداد و خانواده ی پدر و مادر. هیچ فضای خالی وجود نداشت.
وقتی وارد خونه شدیم سهون در سکوت و با دقت به اطرافش نگاه میکرد. گوشه و کنار رو بررسی میکرد.انگار واقعا مجذوب اطرافش شده بود.
پدرم با صدای بلند و با مزه ای گفت : بچه ها!! ببینید کی اومده!!!
بچه ها مستقیم اومدن سمتم. بغل کردن همزمان هر پنج تاشون نزدیک بود تعادلمو به هم بزنه .
با شیطنت پرسیدم: دلتون برام تنگ شده بود!!!!!!!؟؟؟؟؟؟
همشون با خوش حالی گفتن:آره!! خیلی!
همزمان شنیدم که مادرم از سهون خواست روی کاناپه بشینه.

_ من دلم برات تنگ نشده بود ><
کیم با اخم و دست به سینه جلوم ایستاده بود.
روی زانوم نشستم تا هم قدش بشم: چرا؟؟
_ چون تو هم دلت تنگ نشده بود! ><

روشو ازم برگردوند و زیر لب غر زد. خنده م گرفته بود. جلو تر رفتم و از زمین بلندش کردم: معلومه که دلم برات تنگ شده بود.
با انگشتم رو نوک بینیش زدم و ادامه دادم: لوهان خیلی سرش شلوغه! چون میخواد بیشتر کار کنه و پول بیشتری گیرش بیاد تا بتونه برات یه زمین فوتبال جدید بسازه.
یکم قلقلکش دادم و محکم تر بغلش کردم.
_ باشه..قبوله من میبخشمت..ولی فردا باید باهامون بازی کنی. خب؟؟
قبول کردم و پیشونیش رو بوسیدم: قول میدم!!
_ خب بچه ها. دیگه وقتشه برگردیم خونه^^
پدرم از جاش بلند شد سمتم اومد و در حالیکه با کف دست پشتمو نوازش میکرد گفت: شنیدم تونستی اولین شغلت رو به دست بیاری! این خیلی عالیه. بهت افتخار میکنم.
لبخند تشکر آمیزی تحویلش دادم و تا پشت در باهاشون رفتم.
خونه ای که بچه های بی سرپرست توش زندگی میکردند فقط یه ربع با خونه ی ما فاصله داشت. از وقتی هم که یادم میاد اون محل وجود داشته و داره. از وقتی که من و لیلی اومدیم سئول پدر و مادرم به اونجا و بچه هاش کمک میکنند.
وقتی به پشت سرم نگاه کردم. سهون در حال حرف زدن با مادرم بود.
در حال نزدیک بودن بهشون نگاهش روم ثابت شد. نگاهی که معناشو متوجه نمی شدم.
_…بچه ها باهاش فوتبال بازی میکنند و ..
مادرم با دیدنم حرفشو قطع کرد:اا..لوهان..همین الان داشتم در مورد بچه ها به سهون میگفتم..میرم یه چیزی برای خوردن بیارم
برگشت سمت سهون:حتما مسافرت خسته ت کرده. برات یکم چایی آماده میکنم.
وقتی مادرم از جمعمون بیرون رفت. روی کاناپه در دورترین فاصله ی ممکن از سهون نشستم : بعد از چایی میتونی برگردی..من خودم با قطار برمیگردم.
چشماشو کوچیک کرد و در جوابم گفت: از اونجایی که..خودت میدونی..به خاطر سفر و این چیزا خسته ایم ،مادرت گفت باید شبو همین جا سر کنیم.
+ این طبق نقشه نیست -_-+ در واقع از وقتی که اوه سهون رو ملاقات کردم هیچ چیزِ زندگیم طبق نقشه پیش نرفته -_-
سعی کردم مقابلش بایستم : متاسفم قربان..اما من با بودنتون اینجا اصلا رحت نیستم.
با لحن آزار دهنده ای جواب داد: آخی چه بد! آخه من خیلی راحتم.
مامانم در حالیکه ظرف پر از میوه به همراه دو فنجون چایی دستش بود برگشت کنارمون.هر کس که باهاش ملاقات میکرد به راحتی متوجه میشد که خیلی مهربونه.میتونستم بگم سهون هم احساس مشابهی در مورد مادرم داره.
یک دفعه یاد این موضوع افتادم که سهون مادری نداره و گرچه جزئیات دقیقی نمیدونستم اما مطمئنا براش آسون نبوده.
_ بفرمایید^^
ظرف میوه رو روبه رومون گذاشت و از سهون پرسید: همین یکم پیش اتاق لوهان رو مرتب کردم. عیبی نداره اگه بخوای اونجا بخوابی.درسته؟؟
حرفشو قطع کردم:مامان..اون قرار نیست بمونه.
قبل از اعتراضِ سهون ،مادرم ضربه ی آرومی به پام زد و گفت: دیوونه شدی؟ اون باید استراحت کنه.تازه فردا یک شنبه هم هست.
+ اوف خدایا..اون قراره توی اتاق من بخوابه >< اتاقی که یک چهارم حموم خونه شم نمیشه T_T +
وقت شام بابامم برگشت و مثل مادرم اصرار داشت سهون پیشمون بمونه.و به این ترتیب من تمام امیدم رو از دست دادم و در محاصره ی بدترین اتفاقات زندگیم قرار گرفتم -_-
مادرم چند تن غذا درست کرد انگار که مراسم یا جشنی با هزارتا مهمون در کار باشه. طی این مدت سهون داخل خونه پرسه میزد و من بر خلاف میلم مجبور بودم دنبالش برم. هر بار که روی دیوار عکسی از بچگی من میدید. می ایستاد و زل میزد بهش.و تمام سعیش رو میکرد بهم نخنده . در واقع این دلیل اصلیش برای اومدن به اینجا بود. مسخره کردن من! اما فقط خودش از این شوخی بی مزه لذت می برد -___-
نزدیک ساعت هفت بعد از ظهر برای شام صدا زده شدیم.
بالجبار کنار سهون نشستم. مادرم غذاهایی رو که آماده کرده بود روی میز گذاشت ، پیش پدرم نشست.
و بعد از اون بدترین جای ماجرا شروع شد – گفت و گو. با محوریت “من” به عنوان موضوع بحث -_-
مادرم گفت: خیلی خوب شد که تونستین بیاین .
_ ما به خاطر کارای شرکت توی اولسان بودیم که متوجه شدم لوهان میخواد به دیدن پدر و مادرش بره.
سهون حرف میزد و در حال لذت بردن از غذاش بود: این خیلی خوشمزه س خانومه لو.
مادرم به خاطر تعریف سهون لبخندی زد:ممنونم.
یکم گوشت اضافه داخل بشقاب سهون گذاشت. و مشخص بود سهون این کارش رو دوست داره.
_ بیا..یکم بیشتر بخور.سهون تو هم یه حسابداری؟
جواب داد: اوه نه.من توی بخش مدیریتی کار میکنم.

+ به این معنی که اون صاحب کمپانیه -_- +
پدرم پرسید: خب لوهان کارشو چطوری انجام میده؟ مدرسه که بود همیشه از سر کلاس در میرفت تا با دوستاش هاکی بازی کنه.
+ واااو دمت گرم بابا. بیشتر از اینا ضایعم کن -__-+
سهون نگاهی بهم انداخت: اون کارش خیلی خوبه. در واقع رئیسمون توی یکی از کنفرانس هاش حسابی ازش تعریف کرد.
_ خب..لوهان همیشه کارش با عدد ها خوب بود.
چنگالش رو بلند کرد: اما هیچ وقت با دخترا کنار نیومد.

+بدترین حرفی که میشد زد -___- +
سهون لقمه ش رو قورت داد و خندید: راستش این روزا یک نفر توی شرکت افتاده دنبالش.
بانگاه سردش که روم ثابت مونده بود و لحن کنجکاوش ادامه داد: اما نمیدونم چرا همش داره از اون فرد فرار میکنه. اون فرد خیلی خوش قیافه ، خیلی باهوش و خیلی موفقه..

+ اون که واقعا در مورد خودش حرف نمیزنه!میزنه؟  +
پدر و مادرم هر دو با نیشخند بهم خیره شدن .مادرم گفت: لوهان همیشه نسبت به همه بی اعتماد و محتاط بوده. ولی فکر میکنم دیگه وقتش رسیده اجازه بده یه نفر بیاد توی زندگیش..
+ داری نصیحت اشتباهی میکنی مادر من -__- +
_ خب تو چی سهون؟ شخص خاصی رو داری؟
من هنوز سکوت کرده بودم و اون هنوز بهم خیره شده بود : راستش الان شغلم اولویت اولمه.
پدرم خندید: تو میتونی تاثیر خوبی روی لوهان بذاری.
+ داری کاملا اشتباه میکنی بابا -_- +
_ مین ( اسم مامان لوهان) یادت میاد اون دفعه رو که لوهان خواب آلو رفته بود مدرسه و یادش رفته بود شلوار بپوشه..
گلومو صاف کردم : واااو..باشه.
نمیتونستم اجازه بدم بیشتر از این مسخره م کنن: فکر کنم به اندازه کافی راجع به من حرف زدید.
لبخند مصنوعی زدم: اوضاع خودتون چطوره؟ بابا کمرت که دوباره درد نگرفته؟
با لحن اطمینان بخشی جواب داد: من از هر وقت دیگه ای سالم ترم. نیاز نیست بی خودی نگرانم باشی.
با ناراحتی گفتم: چطور میتونم نگران نباشم وقتی مایل ها ازتون فاصله دارم؟
مادرم دستمو توی دستش گرفت: هر وقت هر اتفاقی که بیفته ما باهات تماس میگیریم. پس..فقط از زندگیت توی سئول لذت ببر.
با یادآوری این که سهون داره تماشامون میکنه دست از بحث کشیدم و خیلی سریع پدرم شروع به پرده برداری از ” خجالت آور ترین اتفاقات زندگی لوهان” برای سهون کرد. اونم هر دفعه با صدای بلند می خندید و از شنیدن داستان های پدرم قهقهه میزد.
به نظر میومد اون از وقت گذرونی با خانواده م لذت می بره.من قلبم رو زندانی کرده بودم اما اون با نگاهاش و خنده هاش بازم ضربانشو تند میکرد.
بعد از شام و خنده های بی شمار سهون فکر کردم بخش بد ماجرا دیگه تموم شده. پدرم در همه ی حالات ممکن اسم و آبرومو خدشه دار کرده بود. چیزایی که امکان نداشت در مورد خودم به کسی بگم اون به یه عوضیه رو مخ گفته بود -_-
خوشبختانه پدر و مادرم زود می خوابیدن و در نتیجه گفتگوشون وقتی پدرم خمیازه کشید و از جاش بلند شد به پایان رسید.
مادرم، من و سهون رو به طبقه ی دوم برد، در اتاقم رو باز کرد ودرست وقتی که فکر میکردم اوضاع دیگه آروم شده ازم پرسید: اشکالی نداره اگه امشب رو زمین بخوابی درسته؟از قبل برات تشک انداختم.
چشمامو رو هم فشار دادم و با وحشت گفتم: من توی اتاق لیلی میخوابم.
_ نمیشه. قفله و کلیدشم دست خواهرته.
حوله و پتویی که اماده کرد بود رو دستم داد و من به اولین چیزی که فکر کردم این بود که به محض برگشتن به خونه لیلی رو خفه کنم -_- دومیش این بود که غیر ممکنه دوباره با سهون توی یه اتاق بخوابم.
نا امیدانه پرسیدم :نمیتونیم بشکنیمش؟ یا قفلشو در بیاریم؟؟
سهون به آرومی خندید.
مامانم خمیازه ای ناشی از خستگی زیادش کشید:اگه همچین کاری بکنی خواهرت عصبانی میشه. و میدونی که وقتی عصبانیه چی میشه!
یکم مکث کرد: علاوه بر این. مطمئنم از نظر سهون اشکال نداره.درسته؟
سهون به زور حوله و پتو رو از دستم کشید بیرون : معلومه اشکالی نداره خانومه لو.
به راهرو اشاره کرد: شما باید برید به تخت خوابتون.از این جا به بعدش رو خودمون میتونیم انجام بدیم. و به خاطر شام فوق العاده تون خیلی خیلی ممنونم.
+ این کوچولوی عوضیه متظاهر.. -___- +

با رفتن مادرم سهون وارد اتاقم شد و منم دنبال خودش کشید. پتو رو روی تشک ِ کف زمین انداخت و روش دراز کشید. در جواب نگاه پرسشگرم گفت: فکرشم نکن که اجازه بدم رو زمین بخوابی!
میخواستم نادیده ش بگیرم و خودمو راضی کنم که اینا همش الکیه. داره نقش بازی میکنه. اما نمیتونستم به خودم دروغ بگم. نمیتونستم قبول نکنم که دوباره مجذوبش شدم.
اون تمام روز درست مثل یه عوضیه بی تفاوت با من رفتار کرده بود و بعدش به خاطر رفع دلتنگیم، منو آورده بود اینجا تا خانواده مو ببینم. و یهو درست مثل بهترین دوست پسری که هر آدمی دلش میخواد داشته باشه باهام برخورد میکرد. + دوست پسر؟+
به خودم نهیب زدم + این کار همیشگیشه. فریبت میده و بعدش ترکت میکنه. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده +
از کنار تشکش رد شدم . به سرعت روی تخت دراز کشیدمو خودمو زیر ملافه قایم کردم و چشمامو بستم. رقت انگیز بود اما برای این که خوابم بگیره شروع کردم به شمردن گوسفندا اما کار ساز نبود. و مطمئن بودم سهون هم هنوز بیداره.
به تمام اتفاقاتی که این مدت افتاده بود فکر کردم. که چه قد همه چیز از بعد دیدنش عجیب و پیچیده شده.
انگار تمام کائنات با سهون دست به یکی کرده بودن تا زندیگمو غیر قابل تحمل کنند. به سقف خیره شدمو نفسمو بیرون دادم.
اما سخت ترین بخش ماجرا این بود که همه ی این اتفاقات فقط و فقط منو بهش نزدیک و نزدیک تر میکردن.
ناگهان صداش توی اتاقم پیچید و منو از فکر بیرون آورد: مادرت..مثل خواهرت نیست.

بازومو زیر سرم گذاشت: منظورت اینه که مادرم مثل خواهرم دیونه نیست؟
صدای خنده ش رو شنیدم : به نظر میاد پدر و مادرت خیلی بهت افتخار میکنن.
به شوخی گفتم:چون کسی که باهاش مقایسه میشیم لیلیه، پس چندانم افتخار کردن بهم سخت نیست!
تا قبل از این که دوباره به حرف بیاد مدتی سکوت بر قرار شد: فکر میکنم مادرت خیلی شیرینه.
و مکث کرد. انقد طولانی که فکر کردم خوابش برده : شیرین مثل تو ( عرررررررررررررررر  )
احساس کردم گونه هام سرخ شد. تصمیم گرفتم موضوع رو کاملا عوض کنم : اول صبح میتونی بری..
_ متاسفم..
با شنیدن حرفش ذهنم خالی شد. تنها چیزی که به نظرم اومد این بود که به خاطر تماس نگرفتن باهام داره معذرت خواهی میکنه.
زمان، تپش قلبم و همه چیز از حرکت ایستاد.و تمام چیزی که میتونستم بشنوم نفس های عمیق و منظم اون بود
_ متاسفم که توی اتاقت خوابیدم..
ته دلم به احساس نداشته ی اون و احمق بودن خودم خندیدم.
اون مدام در حال پایین کشیدن و نادیده گرفتن من بود اما من همچنان امیدوار بودم، به چیزی که هیچ وقت اتفاق نمی افتاد، و باید تمومش میکردم.
دوباره پرسید: حالا میذاری بیام روی تخت؟ اینجا واقعا سرده.
گلومو صاف کردمو احساساتمو از خودم دور کردم، با لحن جدی و ریلکسی گفتم: نه!
_ ما که قبلا باهم روی یه تخت خوابیدیم..
خودمو لبه ی تخت کشوندم از بالای تخت به چهره ش نگاه کردم، انگشتمو روی بینیم فشار دادم : شششش..
در صدم ثانیه مچ دستمو گرفت و کشید سمت خودش، از ترس نفسمو حبس کردم و از بالای تختم پرت شدم روی سهون.
به همین راحتی دوباره صورت هامون توی فاصله ی کمی از هم قرار گرفت. تمام بدنم وقتی بازوش دور گردنم حلقه شد یخ زد. با دست آزادش پشتمو نوازش میکرد.
سنگینی نگاه پر معناش غیر قابل تحمل بود. سر شار از احساسات و پشیمونی..دوباره تسلیمش شده بودم. و میدونستم اگه فقط یک اینچ بخواد حرکت کنه کاملا کنترلمو از دست میدادم..
دهنم خشک شده بود، حتی نمیتونستم درست حرف بزنم : داری چه غلطی..
_ دلم برات تنگ شده بود..
جملاتش رو با لطیف ترین و آروم ترین زمزمه ی ممکن به زبون آورد اما من هرگز،هیچ چیزی به بلندی این نشنیده بودم.



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





161
نظر بگذارید

avatar
156 نظرات
5 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
145 نظرات نویسندگان
baran.nsyفاطمهTsszahra fshamin نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
baran.nsy
مهمان
baran.nsy

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/axesmileyf.gif

فاطمه
مهمان
فاطمه

به نظر من اين جمله هاى اخر شبيه اين مى مونن كه ادم توى كما رفته رفته باشه/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

Tss
مهمان
Tss

فک کنم لوهان واقن کتک میخاد ^^
فک کنم سهونم واقن یه همخوابیه دوباره میخاد -___-

zahra f
مهمان
zahra f

وای من مرگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ!!!!!!!!
من برم قسمت بعد تا یکته نکردم!!!!!!!!

shamin
مهمان
shamin

چقد یخ وعوضیه-_- عین ادم حرف بزنه-_-