6 👁 بازدید

starnger ep14

قسمت 14 فیک غریبه با ترجمه setistarlight

Stranger ?? band-aid

” متاسف نباش” دلم میخواست بهش بگم نباید متاسف باشه. چون متاسف بودنش به معنای این بود که اون دختر، شخصی مهم تر از منه. نمیخواستم سهون هیچ چیزی برای تاسف داشته باشه . تنها چیزی که میخواستم یه توضیح واضح در مورد “چه کسی” بودن اون دختر بود. میخواستم بهم بگه که اون هیچ کس نیست!!!
با دیدن بازوهای هی جین که محکم تر دور کمر سهون حلقه میشد نمیتونستم جلوی انقباض ماهیچه های بدنمو که از روی خشم و حسادت بگیرم.
در آغوش گرفتن سهون توسط اون دختر انقد برای من طولانی به نظر اومد که دیگه نتونستم فقط بایستم و تماشاشون کنم . وقتی درست از کنارشون رد شدم و سمت در رفتم سهون هنوز نگاهم میکرد اما حالت چهره ش درک نشدنی بود.
جایی ته قلبم..دلم میخواست سهون دنبالم بیاد. پشت سرم بدوه و اون دختره رو رها کنه…
اما اون نیومد..
داخل آسانسور، دلم میخواست درست مثل بار اولی که توی کمپانی همدیگه رو دیدیم بازوشو بین در بگیره و مانع بسته شدنش بشه..اما در آروم در حال بسته شدن بود و من..بازم تنها بودم..
وقتی برگشتم به دفترم، سریع خودمو با پوشه و پرونده ها مشغول کردم..بررسیشون کردم..اما انگار بی فایده بود.هر چه قدرم که خودمو غرق اعداد میکردم بازم نمیتونستم تصویر سهون و هیجین رو از ذهنم دور کنم.
بعد از گذشت مدتی رفتم به اتاق استراحت. جایی که مینی و لولا با سر زندگی مشغول حرف زدن بودن.
با دیدنشون احساس غمِ بیشتری بهم دست داد.واقعا هیچکس وجود نداشت که بتونم بهش اعتماد کنم. هیچ کس نبود که ازش بپرسم حالا باید چیکار کنم؟
درحالیکه برای خودم قهوه میریختم، اینم به ذهنم رسید که من شاید نتونم حتی از خود سهون چیزی در این مورد بپرسم..ما هیچ حرفی در مورد رابطه مون باهم نزدیم..هیچ قراری نذاشتیم..اون..هیچ تعهدی نسبت به من نداشت..!
به طور اتفاقی حرفای مینی و لولا رو شنیدم.
_ داری میگی هفته ی آینده نامزدی رو اعلام میکنن؟
لولا جواب داد: از این بابت مطمئنم . دختره اسمش جونگ هی جینه !
دستام توی هوا خشک شد.
_ قراره دوتا کمپانی باهم ترکیب شن..توی روزنامه نوشته..خودت ببین…
دستام رو تماشا میکردم که چطوری با خونده شدن تیتر روزنامه توسط مینی به لرزه می افتادن.
_ قرار ازدواج وارث adze اوه سهون با پرنسس گروه جونگ!
درد در تمام بدنم پیچید.و اشکا مشتاقانه برای افتادن توی چشمام جمع شدن. قلبم به حدی دچار شکه حاصل از درد شده بود که یه لحظه کنترل دستامو از دست دادم و فنجون قهوه با صدای وحشتناکی روی زمین افتاد و خورد شد. اون موقع بود که لولا و مینی متوجه م شدن و برای کمک بهم اومدن.
زود خم شدم تا تیکه های شکسته رو جمع کنم، سرمو مدام به چپ و راست تکون میدادم تا بلکه متوجه صورت رنگ پریده و غمگینم نشن.
حتی انگشتمم موقع جمع کردن شکسته های فنجون زخمی شد اما تا وقتی که مینی حرفی نزده بود حتی یک ذره م متوجه ش نشده بودم.
_ اوه چیکار کردی..میرم کمکای اولیه رو بیارم.
مچ دستشو کشیدم: لازم نیست من خوبم.
سعی کردم معمولی جلوه کنم اما صدام از ته گلوم درمیومد و میلرزید.
خورده های فنجون رو انداختم داخل سطل آشغال، روزنامه ای که در حال خوندنش بودن رو برداشتم و آروم پرسیدم: میشه اینو قرض بگیرم؟
لولا با تعجب سرشو تکون داد و از اتاق اومدم بیرون. توی ناباوری و همین طور احساس تحقیر و به سختی خودمو تا دفتر کارم رسوندم.
و وقتی بالاخره تنها شدم، روی میزم نشستم روزنامه رو جلوی صورتم گرفتم و کلمه کلمه شو خوندم..انگار تنبیه بیشتری برای قلبم نیاز داشتم.
درست وسط صفحه عکس سهون و هیجین کنار همدیگه که توی عروسی پدر سهون گرفته شده بود قرار داشت. مهمونیی که منم توش بودم..
” خدای من..” اشکای دردناکی که به سختی جلوی ریخته شدنشون رو گفته بودم از چشمام سرازیر شدن. اون درست همون شب که باهام خوابیده بود ، با نامزدشم عکس انداخته بود!
به زحمت و با چشمای پر از اشک کل متنی که نوشته شده بود رو خوندم.
+ این دو نفر از وقتی که بچه بودن همدیگه رو میشناختن….. مراسم نامزدی قراره هفته ی آینده برگزار بشه…+
وقتی جمله ی آخر رو خوندم روزنامه از میون انگشتای بی حسم روی زمین افتاد.
ناخود آگاه خنده ی عصبیی به لبهام هجوم آورد.
درست..درست موقعی که من داشتم تمام تلاشمو برای سر در آوردن از رابطه مون میکردم اون یه گوشه ای برای خودش، نامزدم داشت!
تمام یک هفته ای که من داشتم به خودم امید میدادم که اون حتما دوباره بهم زنگ میزنه، درحال وقت گذرونی با اون دختر بوده.
درحالیکه من تلاش میکردم احساساتمو مهار کنم، اون جلو جلو برنامه ریزی هاشو کرده بود.
در واقع..باهام بازی شده بود.- یک احمقه به تمام معنا!
صدای جسون گریه مو قطع کرد:لوهان ممکنه بری به…
بلافاصله از رو میز پریدم پایین و اشکامو پاک کردم: بله قربان؟
صدام میلرزید
جسونگ با دقت تمام چهره مو بررسی کرد.امیدوار بودم چیزی که شاهدش بود رو نادیده بگیره.
_ میشه بری بایگانی و فایلای قدیمی رو بررسی کنی؟
میتونستم لحن ترحم آمیزش رو حس کنم.اون گریه مو دیده بود..از این بابت مطمئن بودم.
_ بله قربان.
فایلا رو از روی میزم برداشتم و در چشم بر هم زدنی از اتاق اومدم بیرون.
هیچ وقت فکرشم نمیکردم روزی برسه که انقد گریه نکردن برام سخت باشه.
موقع رفتن سمت اتاق بایگانی به زور سعی میکردم لبخند بزنم و همین حس رقت انگیز تری بهم میداد.
به زحمت از بین قفسه های پشت سر هم چیده شده ی داخلِ اتاق ،فایلایی که لازم داشتم پیدا کردم. نشستم یه گوشه و با تمام وجود سعی کردم ذهنمو روشون متمرکز کنم.
بیشتر از نصف روز رو توی اون اتاق گذروندم. شاید یکم کار کرده بودم اما ذهنم فقط و فقط روی یه چیز تمرکز داشت.
قبلا ها کار کردن از همه ی مشکلات و استرسام جدام میکرد اما این دفعه نمیشد.هیچ کاری نمیتونستم بکنم..دردی که میکشیدم خیلی بیش از حدِ توانم برای تحملش بود.احساس حقارت هر لحظه بیشتر و بیشتر به ذهنم هجوم می آورد. دیگه بیشتر از این نمیتونستم تظاهر کنم. باید خودمو خالی میکردم.
بازوهامو روی جعبه ی فایلی که جلوم بود گذاشتم و شونه هام با هق هق خفه م شروع به لرزیدن کرد.
احساسی که وقتی بردمش خونه ی پدر و مادرم داشتمو به یاد آوردم. وقتی بهش گفتم پدرش از داشتنش خوشبخته… وقتی به خاطر آروم بودنش قلبم گرم شد . هرچی میگذشت احساس حقارت اشکای بیشتری از چشمام جاری میکرد.

من عاشق مردی شده بودم که فقط برای چند ثانیه می شناختم. و حتی تصمیم داشتم احساساتمو باهاش در میون بذارم.
_ لوهان؟
جسون خم شد و کنارم نشست.
با دیدنش سرمو سریع به چپ و راست تکون دادم:معذرت میخوام فقط بهم چند دقیقه وقت بدین..
هق هق گریه م نمیذاشت کلماتو درست به زبون بیارم: فقط باید به خاطرش گریه کنم..ق.قول میدم خیلی زود برگردم به..
با لحن ناراحتی گفت: به خاطر سهونه..هوم؟
تلاشم برای تحمل احساس شکست بی فایده بود. به زحمت نگاهمو به چهره ی نگرانش دوختم.
_ من..من نمیدونستم..
به سختی نفس کشیدم: من نمیدونستم..فک..فکر میکردم ما…و اون یه نامزد داره..
احساس خفگی میکردم: من..امشب قرار بود..ب..بهش بگم..

تلاشی که برای کنترل اشک هام داشتم با کشیده شدنم توی آغوشش از بین رفت. دستش به آرومی پشتم کشیده میشد. دوباره و با صدای بلندی از درد قلبم زدم زیر گریه. و میشنیدم که جسونگ حرفایی برای آروم کردنم میزد. که به خاطر صدای هق هق هام هیچ کدومو کاملا متوجه نمیشدم.
به کتش چنگ زدم و زیر لب بار ها و بار ها گفتم که متاسفم.. اون یه آغوش طولانی از طرف کسی بود که هیچ انتظاری ازش نداشتم. اما نیازمندش بودم. فقط خدا میدونست که چه قد لازمش داشتم. 🙂
وقتی ازش جدا شدم، چسب زخمی رو از جیب کتش در آورد: یکم پیش دیدم خودتو زخمی کردی..
درحالیکه بهم توضیح میداد چسب رو دور انگشت زخمیم بست: زود باش..بیا برگردیم خونه تون.
دستمو کشید و از جا بلندم کرد، زانوهام می لرزید و نمیتونست وزنمو تحمل کنه.
گلومو صاف کردم و اشکامو پاک کردم: مشکلی نیست قربان. میتونم به کارم ادامه بدم.
بازوش رو دور شونه م حلقه کرد و منو به سمت در برد، تمام تکیه ی ضعیفم بهش بود. اگه ولم میکرد حتما میخوردم زمین: ساعت هفت بعد از ظهره لوهان.
حتی گذشت زمانم متوجه نشده بودم. غافلگیر کننده نبود. مغزم کاملا از کار افتاده بود.جواب دادم: الان نمیخوام برگردم خونه..
اگه لیلی با این اوضاع منو میدید حتما به پدرو مادرمون زنگ میزد . نگرانشون میکرد و تا اینجا میکشوندشون. نمیخواستم همچین اتفاقی بیفته.
_ بهتره..توی دفترم بمونم.
نگرانی توی چهره ی جسون برام غیر قابل باور بود. در جوابم خیلی کوتاه گفت: و منم قرار نیست تنهات بذارم.

منم نمیخواستم تنها باشم. جسون و من هیچ وقت رابطه ی عمیقی فراتر از رابطه ی کاری باهم نداشتیم اما نگرانی و دلواپسیش برام درست مثل یک دوست بود.
این باعث میشد احساس امنیت و درکمال تعجب آسودگی کنم.
به خاطر همینم وقتی ازم خواست شامو توی رستوران مورد علاقه ش، چند تا بلوک اون طرف تر بخوریم، با کمال میل قبول کردم.
رستورانش، رستوران چند ملیتی و بزرگی بود . پر از میزهای چوبی مربعی شکل و رومیزی های طلایی رنگه از جنس لننس و چراغ های شمعی شکل آهنی که وسط سالن قرار داشت.
از اون دست مکان هایی که وادارت میکرد محتاطانه رفتار کنی. انگار که همه منتظر یک اشتباه از طرفت باشند!
وقتی وارد بخش درجه یک رستوران شدم همه ی نگاها سمتم چرخید، انگار که بهم میگفتن من به اون مکان تعلق ندارم .
خوشبختانه جسون محلی دور تر از شلوغی جمعیت و دور ترین میز نسبت به در ورودی رو برای نشستن انتخاب کرد.

_ آه. آقای لی!!
پیر مردی که به نظر پیشخدمت بود به سمت ما اومد.
_ فرانسیس!!این لوهانه.
رو به من کرد: فرانسیس صاحب رستورانه. اون بهترین پاستا ها رو در تمام سئول درست میکنه!
دستمو بردم جلو تا باهاش دست بدم و با چهره ی متعجب و نگرانش مواجه شدم.
متوجه م کرد که قیافه م شبیه زامبی ها شده. چشمام از ساعت ها گریه ی مداوم باد کرده بود و پیشونیم از شدت تشویش چین افتاده بود.
تعجبی نداشت که چرا همه اونجوری بهم نگاه میکردن.
فرانسیس با لبخند بزرگی بهم گفت: پاستاهای من هر استرسی رو از بین می بره! هر استرسی!
بدون گفتن کلمه ای لبخند زدم. استرسی که ازش حرف میزد درحال تحلیل دادن آخرین انرژی باقی موندم بود.
_ لطفا برامون دو تا…
جسونگ برای هر دومون غذا سفارش داد.چیزایی که نه میدونستم چین و نه حتی میتونستم اسمشونو تلفظ کنم.حتی تا وقتی جسون یه لیوان آب دستم داد متوجه رفتن فرانسیس نشدم.
_ بهتری؟
“حتی یه ذره هم نه..”
-اره
لبخند اطمینان بخشی بهش زدم .
_ درسته..
حتی یک کلمه از حرفامو باور نکرده بود.
_ میتونی فقط بهم بگی جسون..
_ این طوری واقعا احساس راحتی..
_ وقتی بهم میگی قربان احساس پیرمردا بهم دست میده.
خندید: ما هم سنیم. مگه نه؟
حرفشو تایید کردم. گرچه مطمئنا طول میکشید تا بهش بگم جسون.
چند دقیقه ی بعد فرانسیس با دوتا بشقابِ خوش عطر پر از پاستای قرمز رنگ و ترکیب شده با مرغ و قارچ از راه رسید. انگار غذا از آسمون نازل شده بود. جسون مراحلِ سر حال تر شدنم در حین خوردن چنگال پُری از پاستا رو تماشا میکرد.
سرمو بلند کردم و با تعجب گفتم: واو..خدای من!
سرشو یکم خم کرد و با لحن خاصی پرسید: خوبه مگه نه؟
سمت فرانسیس چرخیدم: محشره!
ازم تشکر کرد و مستقیم برگشت سمت آشپز خونه.
جسون به خیره شدن به منی که به بشقاب غذای؛ آب دهن راه انداز، حمله کرده بودم ادامه داد.
خوردن موقع استرس. طبق معمول بهترین راه حل بود. تا آخرش ساکت بودیم و مشغول لذت بردن از وعده ی غذایی مجذوب کننده مون .
در آخر جسون اصرار در حساب کردن پول غذا در برابر تمام تلاش های من برای راضی کردنش که امروز به اندازه ی کافی برای من دوست فوق العاده بوده،کرد. و به خواستش رسید.
بعد از خداحافظی با فرانسیس و قول این که دوباره برمیگردیم ، به سمت ردیف نیمکت هایی که درست اون سمت رستوران ؛جایی که ساحل دریا دیده میشد، قرار داشت رفتیم.
کنار همدیگه نشستیم و مشغول تماشای موج هایی که به ساحل برخورد میکردند و به سختی زیر نور کم چراغ ها دیده می شدند ، شدیم.

محتاطانه گفت: مطمئنم سوال های زیادی در مورد هی جین داری..
حتی اسمشم ته دلمو خالی میکرد: فکر … فکرکنم..امروز به اندازه ی کافی فهمیدم..
منتظر بودم گریه م بگیره اما این اتفاق نیفتاد..بعد از ساعت های مداوم گریه، دیگه اشکی برام باقی نمونده بود!
_ احساس میکنم غده های اشکیمم به اندازه ی کافی فهمیدن..!
لبخند زد، اما واقعا قصدی برای شوخی نداشتم.
پرسید: پس میخوای بریم یه تلوزیون بخریم؟ فکر کنم حالت بهتر شه!
_ تلوزیون؟
با تعجب نگاهش کردم تا این که یاد مصاحبه م که گفته بودم تلوزیون adze رو دور میندازم افتادم.
آروم خندیدم : من تلوزیونمون رو دور ننداختم . اون لحظه فقط عصبانی شده بودم!
_ واقعا؟
سمتم چرخید: آخه من واقعا باورم شد همین کاری بکنی.
ادامه داد: در واقع، تنها دلیلی که ما استخدامت کردیم همون بود!
غافلگیر از حرفاش خشکم زده بود که کم کم متوجه شدم داره سعی میکنه باهام شوخی کنه و خیلی زود هر دومون به خنده افتادیم.
احساس میکردم دوست خوبی پیدا کردم.
_ ممنونم…که موندی!
لبخندی روی لب هاش نشست و به منظره ی باشکوه مقابلمون خیره شد. صدای جذر و مد توی تاریکی شب سکوتی که بین ما بر قرار شده بود رو پر میکرد.
_ سهون..همه چیزو بهت توضیح میده.یعنی.باید این کارو بکنه..
حتی مطمئن نبودم که میخوام به توضیحات سهون گوش بدم یا نه.
_ اشکالی نداره اگه بپرسم…از کجا فهمیدی که سهونه؟
دوباره نگاهش کردم.
– منظورم دلیل نارحتیمه..چطوری؟
بلافاصله جواب داد: میتونستم با یه نگاه به تو … با یه نگاه به اون ..همه چیزو بفهمم.
لبخند غم انگیزی به این همه مسخرگی خودم زدم. جسون با یه نگاه همه چیز رو فهمیده بود.
همیشه همه میگفتن من آدم محتاطیم.. که هیچ وقت ریسک نمیکنم.. اما همه ی اینا تا قبل از دیدن سهون بود.
نگاهی به گوشیم انداختم.29 تا میس کال از سهون!
دوباره جنگیدن با خودم شروع شد. میخواستم به حرفاش گوش بدم اما قصد نداشتم شانس دوباره ای بهش بدم.
از خودم متنفر بودم که به خاطر تلاشش برای تماس گرفتن باهام احساس تسکین میکردم!
مهم نبود چندین بار در مورد سهون و هی جین فکر میکردم. احساس من عوض شدنی نبود.
همیشه فکر میکردم که خیلی باهوشم اما خیلی طول کشید تا بفهمم چه حسی دارم.
به قدری طول کشید که بالاخره با از دست دادن سهون متوجه شدم که چه قدر بی اراده عاشقشم…

 

حرفای مترجم:

سلام عشقا^^

خوبین؟ اممم این دفعه حرفامو آخر میزنم که همه بخونن 😐

قسمت غمگینی بود مگه نه؟ به نظرم متن اصلیش خیلی قشنگ تر و احساسی تره. ترجمه خرابش میکنه..امیدوارم یک دهم حسو تونسته باشم منتقل کنم 🙂

راستی ممنون از کامنتای پر محبتتون. دلم واقعا تنگ شده بود ^^ امتحانا دیگه تموم شدن پس احتمالا دیگه مرتب اپدیت میشیم. چون قصد دارم تا قبل از عید هفتاد،هشتاد درصد فیک ترجمه شده باشه و شمام کلی حال کنین 😐

عاها از پوسترهای خوشگلتونم بی نهایت ممنونم ^^
کلا امروز فقط ممنونم 😐
در ضمن میتونین هرچی خواستین به سهون ِ داستان بگین 😐 فک کنم یکم حقشه 😐



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





132
نظر بگذارید

avatar
127 نظرات
5 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
120 نظرات نویسندگان
فاطمهTssArizahra fفاطمه bt نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
فاطمه
مهمان
فاطمه

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

Tss
مهمان
Tss

امیدوارم داستان انقد کلیشه ای نباشه که سهون به اجبار یا به خاطره موفقیت و این جور چرت و پرتا که عملن هیچ احساس خاصی توش دخیل نیس با هی جین نامزد کرده باشه …
اون وخ درست شبیه فیلما و رمانا میشه:/

Ari
مهمان
Ari

Kheili khub bud

zahra f
مهمان
zahra f

نمی دونم چرا ولی من بازم سهون رو دوست دارم!!!!

فاطمه bt
مهمان
فاطمه bt

خیلییییی خوب بود طفلی لوهان /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif