5 👁 بازدید

(Someone call the doctor(5

…سلام عشقای خودم…

من اومدم با قسمت 5

…امیدوارم خوشتون بیاد...

نکته اینکه نظراتتون رو جواب دادم و اینکه من یه پوستر میخوام کسی هست بتونه برام درست کنه؟

چون خودم امسال کنکور دارم نمیتونم…

راستی چهارشنبه سوری مبارک…

با تو بودن را تصویر کردم … بی تو بودن را ، تجربه !
این بود سهم من از رویا تا واقعیت …

 

بفرمایید ادامه منتظرتونه…

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــ
سهون به آرومی چشماشو باز کرد…با اخم و حالت خاصی خودشو باد زد:
ـ ااااااه سوهو باز این درو بستی…مردم از گرما…هوووف…
سوهو گوشه یکی از چشماشو باز کرد و گفت:
ـ تو از گرما بمیری بهتر از اینه که من از سرما مریض بشم…
در اتاق باز شد و لوهان با لبخند اومد تو…سهون با ذوق گفت:
ـ چی شده این وقت صبح بیداری؟!
لوهان پوزخندی زد و گفت:
ـ الان صبحه به خیالت؟!ساعتو دیدی…؟!
ـ مگه ساعت چنده؟!
لوهان با حالت مسخره ای گفت:
ـ عقربش کنده…ساعت 11 صبحه پاشید هیکلاتونو جمع کنید کلی کار داریم…
سهون دستی توی موهاش کشید و لوهان با حرص گفت:
ـ حالا نمیشه نریم کمپ…یاد دوران آموزشمون میفتم…مثل این کلاس اولیا…
سوهو با تعجب گفت:
ـ لوهان این اولین باره اینجوری حرف میزنی…چی شده؟!
لوهان لبخندی زد و گفت:
ـ اهمم خب…
و با صدای بلند گفت:
ـ از شما یاد گرفتم…
و سریع از اتاق خارج شد…سوهو با نیشخند رو به سهون گفت:
ـ پاشو زنت قهر کرد…
سهون با حرص بلند شد و گفت:
ـ وقتی شما اینجورید باید به فن ها حق داد…
و از اتاق بیرون رفت…سوهو لبخندی زد و گفت:
ـ بچه کوچولو…
و از جاش بلند شد…
ــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت تقریبا 1 ظهر بود که هیون جونگ شی به گوشیم زنگ زد…اینا مامور مخفی دارن احتمالا… شماره منو ار کجا آورده بود…آدرس خونه رو ازش گرفتم و از بچه ها خواستم که وسایلشونو بردارن و بعد از اینکه بازم خونه رو برانداز کردم درو قفل کردم و سوار ماشینمون شدم…نفس عمیقی کشیدم و به دخترا نگاه کردم:
ـ حاضرید؟!
همه با هم گفتن:
ـ معلومه…SCG فایتینگ…
لبخدی زدم و ماشین رو روشن کردم…وقتی به آدرسی که داشتم رسیدیم خیلی تعجب کردم…یه ویلای لوکس که از دور معلوم بود 2 طبقست…توی دلم هم خوشحال شدم هم متعجب آخه اصولا هر بار که میرفتیم جایی ما قراربود با اینا تصادف کنیم…همچین با ماشین میومدن جلومون که میخواستیم از شیشه بریزیم تو خیابون…اما نه خوب که دقیق شدم دیدم ماشینشون توی محوطه پارک شده…توی محوطه پارک کردم و 5 نفری رفتیم داخل…هر کدوم مثل بت یه گوشه ولو شده بودن…اصلا هم نمیگفتن که اینجا مربیامون هستن…لبخندی زدیم و با هم به مربیامون تعظیم کردیم…اعضای اکسو با چشماشون داشتن سرمون میکشیدن…پوزخندی زدم و همراه بچه ها روی کاناپه ها نشستیم…البته بخاطر اون 12 تا گودزیلا جامون خیلی تنگ بود ولی الان جای دعوا نبود…هیون جونگ شی با لبخند برامون یه توضیحاتی رو داد:
ـ امیدوارم از زمانی که اینجا هستید بیشترین استفاده ممکن رو بکنید…همونطور که مشخصه این ویلا خیلی بزرگه و طبقه بالا 5 تا اتاق خواب و طبقه پایین 6 تا اتاق خواب داره…پشت ساختمون یه استخره که میتونید ازش استفاده کنید و اون اتاقی هم که پنجره شیشه ای داره برای بدنسازیه…طبقه بالا برای دختراست و طبقه ی پایین برای پسرا تو هر طبقه هم 2 تا حموم هست…فکر کنم نقشه خونه رو براتون گفتم…و اما یه سری نکته کوچیک…برای مرتب کردن خونه یا غذا پختن کسی در نظر گرفته نشده و باید خودتون انجام بدید…
همه پسرا آه کشیدن…هیون جونگ شی رو به ما گفت:
ـ شما بلدید؟!
با لبخند گفتم:
ـ بله هر 5 نفرمون بلدیم آشپزی کنیم…
لبخندی زد و رو به پسرا گفت:
ـ خب پس شما باید از اونا یاد بگیرید…
لبخند شیطانی رو لبام نقش بست…هیون جونگ شی ادامه داد:
ـ رفتن پسرا به طبقه دوم ممنوعه حالا هر دلیلی که باشه شما حق ندارید برید…
سهون با تمسخر گفت:
ـ شاید سوسک دیدن…
با پوزخند گفتم:
ـ ما با این چیزا نمیترسیم…
کریس با اخم گفت:
ـ خواهیم دید…
هیون جونگ شی نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ البته اینجا فقط یه آشپزخونه داره و اونم طبقه پایینه و چون پسرا نمیتونن آشپزی کنن در اختیار دختراست…بقیه ی قوانین هم روی یخچال چسبیده…سوالی داشتین بهم زنگ بزنین…بعد از ظهر میبینمتون…
همه تعظیم کردیم…با رفتن هیون جونگ شی پوزخندی زدم و گفتم:
ـ حالا یه سریا قراره از گرسنگی هلاک بشن…
و بدون توجه بهشون با هم به طبقه بالا رفتیم…توی راهرو آینا با غرغر گفت:

– میگما یعنی قراره تنهایی باهم زندگی كنیم؟از صورت هیون جونگ شی معلوم بود قرار نیست بیان پیش ما…
با حرص موهامو بهم ریختم و گفتم:
– یعنی مارو بذارن زیر دست این ١2 تا گودزیلا؟!عمرا…
ایون آه با پوزخند گفت:
– مگه نشنیدین؟!خود دابل یه زمانی گودزیلا بودن…بعید نیست…
در راهروی بالا رو باز كردم…به داخل نگاهی انداختم دكوراسیونمشکی نقرهای داشت و پرده هاش سفید بود…فضاش آرامش بخش و شیك بود…نگاهی به در ورودی انداختم و لبخند زدم…با ذوق گفتم:
– اگه دابلم نیان…اینجا قفل داره…یعنی در امانیم…
سارانگ اتاقا رو بررسی كرد و چون همه شبیه هم بود اتاق وسطی رو انتخاب كرد و رفت تا وسایلش رو بچینه…هر كدوم یه اتاق انتخاب كردیم و وسایلمون رو توش چیدیم به نوبت دوش گرفتیم و بعد از عوض كردن لباس هامون برای درست كردن چیزی برای خوردن پایین رفتیم…پسرا لباسهاشون رو عوض كرده بودن و هر كدوم یه گوشه با هم كشتی میگرفتن…بدون زدن حرفی به طرف آشپزخونه رفتیم…خواستم در یخچال رو باز كنم تا وسایل ناهار رو بیرون بیارم كه شخصی دستش رو روی در گذاشت…نگاهمو بهش دوختم كریس بود…با حرص گفتم:
– مشكلی داری؟!فكركنم خیلی از این حركت خوشت میاد…
پوزخندی زد و در یخچالو بست:
– ببینم تو فكركردی چون هیون جونگ شی گفت آشپزخونه دست شماست میتونی هر وقت خواستی بیای اینجا…
– فكر نكنم بهت مربوط باشه بهرحال اینجا برای ماست…نمیدونم مشكلت چیه به دوستات نگاه كن…كدوماشون مثل تو بهمون گیر میده…
با حرص گفت:
-فكر كنم تابحال فهمیده باشی…
با پوزخند گفتم:
– حتما خیلی سخته كه جلوی چشمات باشم…اما خوب نگاه كن چون تا زمانی كه هستم همینیه كه هست…تا چشت درآد…
و بعد از اینكه كنارش زدم با خونسردی مشغول شدم…نفسشو با حرص بیرون داد و دستشو روی دیوار زد و بهمون خیره شد…چند دقیقه ای بود كه سنگینی نگاهش رو حس میكردم…آینا با حرص كنارم ایستاد و به آرومی توی گوشم زمزمه كرد:
– اونی این دقیقا مشكلش چیه؟!دست من جای اون بود تابحال خستش میشد…
با پوزخند بهش نگاه كردم و آروم گفتم:
– از مشكلات زیاد زندگی قاط زده…خدایا شفاش بده هنوز جوونه…
و دوباره مشغول شدیم چند دقیقه ای نگذشته بود كه پسرا ریختن تو آشپزخونه…لبخندی زدم و خواستم بی اعتنایی كنم اما سوهو گفت:
– ببخشید هر پرس چقدره…؟!
و با حرفش همه زدن زیر خنده…با حرص گفتم:
– چون شمایید مجانیه اما كسی بخواد با عشقش بخوره گرونتره…
سهون با ذوق گفت:
– پس برای من و لوهان جدا بذار…
ایون آه قیافشو توی هم داد و گفت:
– هوووق حالم بهم خورد…
با لبخند گفتم:
– این برای همه مخصوصا من یه موضوع عادی شده…همه میدونن اینا ١2 تاشون داغونن…
كریس با پوزخند گفت:
– داغون داریم تا داغون…
بهش اعتنا نكردم…لبخندی زدم و رو به بقیه گفتم:
– بهتره بجای اینكه اینجا بمونید منتظر اینكه غذا درست كنیم برید برا خودتون شفارش بدید…
سهون با اعتراض گفت:
– ببخشید كه این آشپزخونه توی محوطه ماست…
با پوزخند گفتم:
– خواهش میكنم ولی همونطور كه هیون جونگ شی گفت اینجا برای ماست…
كیونگ سو با غرغرگفت:
– یعنی قراره تا ابد مارو گرسنه بذارید…؟!
لبخندی زدم و گفتم:
– نه اگه بلدی غذا درست كنی ما اجازه میدیم بیاید اینجا…من شخصا مثل كریس خان شما نیستم…
كریس با عصبانیت گفت:
– من چجوریم؟!
فكری كردم:
– خیلی خشك و مغرور…قیافتم كه داغونه…بیچاره زن آیندت…
همه زدن زیر خنده…با لبخند گفتم:
– خب حالا زنگ میزنید رستوران یا خودم براتون زنگ بزنم؟!
مثل لشكر شكست خورده از آشپزخونه بیرون رفتن…سارانگ از خنده داشت غش میكرد:
– اونی…واااای بیچاره ها نابود شدن…
پوزخندی زدم:
– سارانگ جونم اینا پسرن ناسلامتی…اگه ما قورتشون ندیم قورتمون میدن…منم حوصله ندارم بشم بابابزرگ پینوكیو…
آرا اخمی كرد:
– چه ربطی به بابابزرگ پینوكیو داشت…؟!
– خخخ خودمم نمیدونم ولی بهرحال یه وال بود كه خوردش دیگه…
سارانگ زد زیر خنده:
– اونی تشبیهاتت تو حلقمون…
با حرص گفتم:
– من ادبیاتم خوبه هاااا…بیخیال حالا چی بخوریم…؟!
آرا لبخندی زد و گفت:
– سوپ كیمچی و چوباب…
دستامو بهم زدم:
– عالیه…اكسو كم كم گریه میفتن…ولی بیاید برا همه درست كنیم…
ایون آه گفت:
– هااا؟!اونی تو كه باهاشون دشمن بودی؟!
با لبخند شیطانی گفتم:
– خب مگه الان نیستم…؟!من عاشق غذاهای فلفلی هستم شما چطور؟!
سارانگ قهقهه ای زد:
– موهاهاها…اونی خیلی باحالی من موافقم…
………..
حدود ١ ساعت بعد غذامون آماده شد یه بویی راه افتاده بود كه خودمم داشتم ضعف میرفتم…میز چوبی كوچیكی رو خشگل تزئین كردیم و غذا هارو روش چیدیم و باقی غذاهارو توی یه ظرف گذاشتیم روی گاز…لبخند شیطانی زدم و به طرف پسرا گفتم:
– ممنون بخاطر محوطتون…راستی اگه كسی چوباب و سوپ كیمچی خواست روی میز گذاشتم برای خوردن…
صدای كریس بلند شد:
– لازم نكرده…مطمئنم با دست پختتون میمیریم…
درحالیكه از پله ها بالا میرفتم گفتم:
– دست پخت ما لیاقت میخواد…درك اگه نخواستین بذارینش برای گربه ها…
و به طبقه ی بالا رفتیم…
**********
این دخترا خیلی عجیب بودن…اول گفتن غذا براتون درست نمیكنیم بعد یهو مهربون شدن و گفتن برای ما هم درست كردن…داشتم با گوشیم ور میرفتم كه ژیومین رو دیدم كه به طرف آشپزخونه رفت…بلند شدم و دنبالش رفتم…همونطور كه به طرفش میرفتم گفتم:

– بچه ها گرسنتون نیست؟!
همه با هم گفتن:
– خیلیییی…
و دنبالم راه افتادن…كنار گاز وایسادم و در ظرفارو باز كردم…دقیقا به اندازه ی هر ١2 نفرمون غذابود…یكم بوش كردم…از بوی غذا معلوم بود خیلی خوشمزست…با لبخند گفتم:
– به نظرتون از این بخوریم یا از بیرون سفارش بدیم؟!
چانیول باخوشحالی گفت:
– حالا بهتر از غذای بیرونه…من از همین میخوام…
هر كدوم یه گوشه توی آشپزخونه نشستن و غذا رو تقسیم كردیم…میخواستیم شروع كنیم كه یكی از اون دخترا اومد پایین…خدارو شكر اون دختره ی خودخواه نبود…آروم اومد داخل با دیدن ما لبخند زد و گفت:
– من میخوام آب بردارم…شما غذاتونو بخورید…
سرمو تكون دادم و اونم بعد از اینكه بطری آب رو برداشت لبخندی زد و دم در آشپزخونه ایستاد و گفت:
– امممم…راستی زیاد از اون نخورید شكم درد میگیرید…
همه نگاهامون رو با تعجب بهش دوختیم…با لبخند گفت:
– بخاطر خودتون میگم این 2 تا با هم سنگینه در ضمن آبم زیاد بخورید…
و به طرف طبقه ی دوم دوید…همه بهم نگاه كردیم و شروع كردیم به خوردن…هنوز قاشق اولو نخورده بودم كه تمام وجودم آتیش گرفت…
.
.
.
.
.
خب نظرتون چیه؟

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





32
نظر بگذارید

avatar
16 نظرات
16 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
17 نظرات نویسندگان
parvane joonbyun niazHoneyRomzhinabita نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
parvane joon
مهمان
parvane joon

واقعا خنده دارو قشنگه../wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (47).gif

byun niaz
مهمان
byun niaz

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif
عالیییییی عالییییی شخصا از ضایع کردن کریس لذت میبرم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif

bita
مهمان
bita

سلام من تازه شروع کردم به خوندن داستانت خیلی عالیه
مرسی بخاطر داستان قشنگت

Honey
مهمان
Honey

سلام مرسی نظر لطفته عزیزم…

سراب
مهمان
سراب

هاهاهاهاهاهاهاهاها/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (32).gif /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (32).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (33).gif /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (33).gif /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (33).gif
پرچم دخترا بالاس…/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/yes-smiley.gif /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/yes-smiley.gif /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gif
الان کاشکی منم اون جا بودم قیافه هاشونو میدیدم…
یه تیکه ای میشن اصن هووففففففف!!! ادم میخواد گازشون بگیره!! /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/279419_biggestgrin.gif /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/279419_biggestgrin.gif /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/279419_biggestgrin.gif
نگران نباشین من کاری باهاشون ندارم خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
فقط به این دلیل که دم دس نیستن اون ور زمینن!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif
اگه این جا بودن که…../wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (14).gif /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (14).gif /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (14).gif /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (14).gif /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (14).gif
وای خدا ببخشییییینننننن!!!! منو نکشین پلیییییززززز!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif
.
.
.
زحمت کشیدی سال نو مبارک…
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

Honey
مهمان
Honey

موهاهاها بلی بلی پرچمشون تو آسمونه فعلا…
خخخخ مرسی سال نوئه تو هم مبارک…

yosra
مهمان
yosra

الهی بمیرم سوهو چه گناهی کرده که باید با اینا بسوزه؟ولی خوشم اومد باید حال این کریسو خوب بگیری

Honey
مهمان
Honey

هاها سوهو هم جزء اکسوئه…