16 👁 بازدید

(Someone call the doctor(4

…سلام دوستای نازم…

…درخدمتتونم با قسمت 4…

…راستش نظراتتون ناامیدم کرده اول بهتر بود…

…نکته اینکه تمام نظراتتون رو جواب دادم و لطفا نظرتونو راجع به تا الان بهم بگید…

!!امیدوارم از این قسمتم خوشتون بیاد!!

…از با تو بودن دل برایم عادتی ساخت که هیچگاه بی تو بودن را باور ندارم…

بفرمایید…

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند دقیقه ای توی سکوت گذشت…یونگ سنگ شی و جونگمین شی رفته بودن…گروه ما یه طرف اتاق تمرین و گروه اکسو طرف دیگه هر کدوم یه گوشه ولو شده بودیم…ما کلا نگاهشون نمیکردیم ولی از وجناتشون معلوم بود اینا یه مشکلی با ما دارن…یعنی نمیتونستن به جای دیگه خیره بشن…آینا با شیطنت اومد وآروم گفت:
ـ بچه ها میگما..بیاید تو گوش هم پچ پچ کنیم بعد بزنیم زیر خنده ببینیم دقیقا قیافه هاشون چه شکلی میشه…
با شیطنت نگاهی به کریس انداختم و توی گوش بقیه یه چیزی گفتم…اونا هم طوری که صداشون پخش بشه زدن زیر خنده…اعضای اکسو خیلی بد زل زدن به ما…بعد نوبت به آینا و بقیه دخترا رسید…بعد از چند دقیقه کریس با عصبانیت از جاش بلند شد…لبخندی زدم و جوری که بشنون گفتم:
ـ چه خسته کننده…کاش چند تا رقصو تمرین کنیم تا معلما نیومدن…
بچه های گروه خودمون هورااا کشیدن و من رفتم فلشمو توی دستگاه گذاشتم و خواستم کنترلش رو بردارم که دستی زودتر از من قاپیدش…سرمو بالا گرفتم و با صورت چانیول روبرو شدم…با اخم گفتم:
ـ میشه کنترلو بدی؟!
لبخندی زد و گفت:
ـ شرمنده ولی لیدر ما گفته که برای خودمون ببرمش…
صدامو یکم بالا بردم:
ـ لیدرتون بیجا کرده مگه کنترلو خریده…؟!
خیلی خونسرد گفت:
ـ نه ولی رای با اکثریته…
ـ منظورت چیه؟!
ـ ما 12 نفریم شما 5 نفر…فکرکنم عادلانه باشه…
با حرص از کنارش رد شدم و فلش رو از تو دستگاه بیرون آوردم و کنار بچه ها نشستم…چانیول چند ثانیه به بقیه اعضای اکسو نگاه کرد و کنترل رو سرجاش گذاشت و نشست…با حرص به آرا گفتم:
ـ شیطونه میگه با کاراته بزنم فکاشون بیاد پایین…اینا خوددرگیری دارن به خدا…
آرا با لبخند گفت:
ـ بخدا اگه سوسول نبودن خودمم باهات همکاری میکردم…
ـ آینا برو ببین میتونی کنترلو بیاری…
آینا لبخندی زد و از جاش بلند شد و به سمت دستگاه رفت…بدون حرفی کنترلو برداشت و کنار ما اومد…با لبخند گفت:
ـ اونی آوردمش…
با تعجب از دستش گرفتمش و گفتم:
ـ پس مشکل این گودزیلا ها با منه…
و با اخم زل زدم بهشون…بلند شدم و باز فلشو گذاشتم سر جاش…آهنگ bingle bingle از یوکیس رو گذاشتم و به گروه اشاره کردم…دخترا بلند شدن و سر جامون ایستادیم که یهو اکسو زدن زیر خنده…سعی کردم توجه نکنم اما با حرف کریس خیلی عصبانی شدم…با خنده گفت:
ـ مطمئنید میتونید با این آهنگ برقصید؟!
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ بهتره تا ندیدی حرف نزنی…حالا چشماتو باز کن آقای خودخواه…
و با اشاره به بقیه گفتم:
ـ درسته شما رقصتون خوبه…اما فقط خوبه عالی نیست…
با شروع شدن آهنگ به بهترین شکل اجرا کردیم…بعد از اینکه آهنگ تموم شد بدون توجه به صورتهاشون گوشه ای نشستم…چند دقیقه بعد از تموم شدن آهنگ جونگمین شی و هیونگ جون شی اومدن و بعد از اینکه بلند شدیم بهشون تعظیم کردیم…هیونگ جون شی همه ی اعضا مخصوصا ماها رو برانداز کرد و بعد از مکثی گفت:
ـ خب انداماتون که مشکلی نداره…ببینم خودتون پارتنرهاتون رو انتخاب میکنید یا خودم بگم کی با کی باشه…؟!
همه چپ چپ همو نگاه کردیم…نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
ـ هیونگ جون شی دقیقا چجوری تقسیم کنیم وقتی تعدادمون یکی نیست…؟!
لبخندی زد و گفت:
ـ شما که لیدر گروه دخترا هستی 3 نفرو انتخاب کن…
با این حرفش سرمو پایین انداختم…هیونگ جون شی با لبخند گفت:
ـ نکنه قراره من انتخاب کنم برات؟!
با پوزخند گفتم:
ـ هیونگ جون شی الان با این حرفتون تو پوست خودم نمیگنجم…البته که خودتون انتخاب کنید…
هیونگ جون شی لبخندی زد و با قدم هایی جلو اومد…با لبخند گفت:
ـ خب شما و لوهان و کریس و چانیول…
کریس با پوزخند گفت:
ـ سویون شی زیادیت نشه….
با لبخند گفتم:
ـ همچینم خوشحال نیستم…من غلط بخورم دیگه بیام تو همچین مسابقه ای…
هیونگ جون با لبخند گفت:
ـ امیدوارم راضی باشید…
با حرص گفتم:
ـ من اشک تو چشام جمع شده…اصلا یه حالی دارم که نگو…
آرا دستمو گرفت و گفت:
ـ سویون بدبخت شدیم…
ـ بدبخت برای 1 لحظمونه…
هیونگ جون شی خیلی ریلکس اسم بقیه رو هم خوند:
ـ سارانگ شی و تائو و شیومین…ایون آه شی و سهون و چن…آینا شی و کای و دی او…آرا شی و سوهو و بک هیون و لی…
با خنده گفتم:
ـ تقسیم بندیتون تو حلقم…قیافه هارو نگاه…
و با لبخند بهشون نگاه کردم…هر کدوم کنار پارترهامون ایستادیم…قد کریس و چانیول خیلی بلند بود البته از دور نه ولی خب نزدیکش خیلی فرق داشت…همه توی یه خط ایستادیم و جونگمین شی گفت:
ـ خب عالیه…حالا فقط کافیه یادتون بمونه پارتنرهاتون کیا هستن همین…
با لبخند گفتم:
ـ ضایع تر از اینا…؟!(من خودم اسماشونو نوشتم یادم نره…)
دخترا زدن زیر خنده…هیونگ جون شی خیلی جدی گفت:
ـ همتون تا فردا وقت دارید که درباره پارتنرهاشون کاملا بفهمید…درباره همدیگه تحقیق کنید…
ایون آه گفت:
ـ اونا خیلی خستشون میشه با این حال…
سهون با پوزخند گفت:
ـ من که خوابم میگیره حالا درباره یه گروه خوب بود یه چیزی…
ـ اممم منظورت اون دختراست…هرجور راحتی بهرحال که وجودشون برای ما مهم نیست…
ـ معلومه…
ـ تو راست میگی…بمیرن ما خوشحال میشیم…
سهون با اخم نگاهی به ایون آه انداخت…هیونگ جون شی لبخندی زد و گفت:
ـ حالا میتونید برید خونه…کار اصلیتون از فردا شروع میشه…در ضمن امروز وسایلی که لازم دارید رو بردارید…چون از فردا به بعد توی خونه ای که براتون درنظر گرفتیم میمونید…
زیر لب گفتم:
ـ این یکی دیگه تو کفم نمیره…با کریس که هم گروه شدم…حالا قراره باهم زندگی کنیم…فردا میگن باید با پارتنرهاتون تو یه اتاق بخوابید…
بعد یکی زدم تو دهنم گفتم:
ـ عمرا…من تو سطل آشغال بخوابم بهتر از اینه که پیش اینا باشم…
برگشتم سمتشون و بعد از لبخندی گفتم:
ـ شما منو خوب دیدید؟؟خوبیم الان…با اجازه من رفتم…
لوهان به آرومی گفت:
ـ سویون شی امیدوارم با هم خوب همکاری کنیم…
و دستشو طرفم دراز کرد…تو دلم گفتم:
ـ اوووخیش چه با ادب…
و به آرومی باهاش دست دادم…رو به بقیه گفتم:
ـ میبینمتون بزودی…
چانیول لبخند زد و کریس با اخم گفت:
ـ بعله فردا…
ـ خیلی خب فعلا…
و با دو از سالن خارج شدم…تو دلم کلی به خودم بدوبیراه میگفتم…بعد از عوض کردن لباس هامون به طرف خونه هامون حرکت کردیم…
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
خونه اکسو(خخخ)
سوهو با حرص گفت:
ـ الان دقیقا چی به چی شد؟!
سهون روی راحتی ولو شد و گفت:
ـ اینا مارو مسخره کردن…این چه وضعشه…؟!
کای با لبخند گفت:
ـ چرا باحاله که؟!
همه زل زدن بهش…کریس با لبخند گفت:
ـ خدا کنه زیر دستمون دووم بیارن…
لوهان با خنده گفت:
ـ هم گروهی مارو باش…خیلی خنگه…همچین مؤدبانه گفتم دست بده که رفت تو هنگ…
کریس با پوزخند گفت:
– حق داشت خود منم هنگ کردم…همچین با ادب شدی که نگو…
چانیول با لبخند گفت:
ـ حالا اونا رو بیخی بگید شام چی داریم؟!
همه زدن زیر خنده و بک هیون گفت:
ـ به نظرت ما بلدیم غذا درست کنیم؟!
چانیول رفت زنگ بزنه از بیرون غذا بیارن…سهون با حرص گفت:
ـ لوهان جرئت داری به این دختره نزدیک شو…
لوهان با تعجب گفت:
ـ ها؟!چرا؟!
سهون گفت:
ـ خخخ…ترسیدی؟!هیچی بابا…گفتم از راه بدرت نکنه…
لوهان با پوزخند گفت:
ـ اصلا ضایع بود چیزی تو دلت نیست…بعدا برات میگم…
سهون آب دهنشو قورت داد:
ـ اممم…چیزه شوخی کردم خب…چرا اینقدر بی جنبه ای…
لوهان بدون توجه به حرفش به طرف حموم رفت…
چانیول با شیطنت کنار سهون نشست و گفت:
ـ ای شیطونا پس فنا راست میگن…
سهون اخمی کرد و گفت:
ـ چانی تو دیگه حرف نزن لطفا…
ـ اوووووی مثلا من بزرگترما…
ـ بزرگی به عقله نه به سن…
ـ یعنی شعورت نصف این گنجیشکا هم نیست…
کریس با حرص گفت:
ـ میشه لطفا بس کنید…اگه قراره با کسی بحث کنید اون SCGئه…لطفا فکراتونو رو هم بذارید برای اونا…
لی با لبخند به گوشه ای خیره شد و زمزمه کرد:
ـ به ما میگه فکرامونو هدر ندیم بعد خودش دختر مردمو میبره…هه فکر کرده ما خریم دور از جونمون…
کریس با اخم گفت:
ـ منظورت چیه؟!
سهون خیلی عادی دستاشو غنچه کرد و بهم چسبوند و گفت:
ـ نگو که اینکارو نکردی…
کریس کوسنی مبل رو به طرفش پرت کرد و گفت:
ـ آخه خره به نظرت آدم قحطه برم این دختره چندشو ببوسم…
سوهو با لبخند گفت:
ـ ولی به نظر من که اصلا چندش نیست…فقط یکم پرروئه که اونم درستش میکنیم…
ـ لازم نکرده همین الانشم ناراحتم از اینکه هم گروهیم شده…با اون زبونش قورتمون نده شانس آوردیم…
سهون با لبخند گفت:
ـ من که دوست نداشتم لولو توی یه گروه دیگه باشه…اونم با این دختره…
چانیول دوباره با ذوق زل زد بهش…سهون با عصبانیت گفت:
ـ تو چه مرگته از صبح گیر دادی به من و لوهان…؟!این با فنامون دسیسه کرده…
چانیول لبخندی زد و گفت:
ـ خواهیم دید…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سارانگ با بیحالی رفت تو اتاق…آینا با خنده گفت:
ـ سارانگ لباساتم جمع کن…
سارانگ جیغی کشید و گفت:
ـ خودم میدونم…
آینا باز خندید…با اخم گفتم:
ـ بخدا حق داره…منم ناراحتم…
آرا رفت سمت اتاق و در همون حال گفت:
ـ اونی بیا لباساتو جمع کن که فردا وقت نمیشه…
با حرص گفتم:
ـ نمیشه من نیام…؟!
همه چپ چپ زل زدن بهم…راستش از حالتشون خندم گرفت:
ـ باشه باشه رفتم…
و سریع رفتم توی اتاق…بعد از جمع جور کرد اتاق کلا 3 تا ساک جمع کردم چون معلوم نبود قراره چند وقت توی خراب شده ای که برامون در نظر گرفته بودن بمونیم…وسایلمو کنار دیوار تکیه دادم و رفتم دوش گرفتم…وقتی از حموم اومدم بیرون دیدم هر 4 نفرشون توی اتاقن…با تعجب گفتم:
ـ چه خبره؟!خواب زده به سرتون…؟!
آینا خودشو لوس کرد:
ـ اونی امشب آخرین شبه که ما اینجاییم من میخوام با شما بخوابم…
با لبخند گفتم:
ـ عزیزم اینجا برای 5 نفر به اندازه کافی جا نداره…
سارانگ با ناراحتی گفت:
ـ اونی میخوای دکمون کنی؟!
با اخم گفتم:
ـ هی کیم سارانگ…من کی از اینکارا میکنم؟!
با ذوق گفت:
ـ پس اونی ما اینجا میخوابیم…
ـ باشه فقط برا منم جا بذارید…
همشون عین جوجه چسبیده بودن به همدیگه…اما من هنوزم داشتم حرص میخوردم…این هیونگ جون شی هم با این تقسیم بندیش…هوووف…آرا لبخندی زد و گفت:
ـ سویون بسه دیگه….اینهمه حرص نخور…صورتت چروک میفته ها…
با این حرفش مثل جت رفتم جلو آینه و به صورتم نگاه کردم…بغضم گرفته بود با عصبانیت گفتم:
ـ اونی یعنی زنده میمونیم؟!
آرا به آرومی گفت:
ـ آره مطمئنم چون سویونه خودمونو خوب میشناسم…
با پوزخند گفتم:
ـ سویون کم آوردن تو کارش نیست…ولی اینا هم کم نمیارن…
آرا با خنده گفت:
ـ خب به نظرت مهمه؟!تو که میدونی آخرش کی میبره پس چرا ناراحتی…؟!
ـ آخه میدونستم اینا گودزیلا هستن ولی نه در این حد…
ـ نگران نباش ما کنارتیم مثل همیشه…
لبخندی زدم و گونشو بوسیدم…بعد از چند دقیقه که داشتم صورتمو کرم میزدم برگشتم و با دیدن اون 4 تا لبخندی روی لبام نقش بست اما این شیطونا برای من جا نذاشته بودن…بوسه ای براشون انداختم و از اتاق بیرون رفتم…یکی از کاناپه هایی که نرم تر بود رو انتخاب کردم و روش دراز کشیدم و بعد از چند دقیقه خوابم برد…
ــــــــــــــــــــــــــــ
سهون به آرومی چشماشو باز کرد…


About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





45
نظر بگذارید

avatar
23 نظرات
22 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
23 نظرات نویسندگان
parvane joonbyun niazHoneyسرابکیمیا نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
parvane joon
مهمان
parvane joon

ادامههههههههههههههههههه/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (60).gif

byun niaz
مهمان
byun niaz

چانیول لنگه نداریی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif جووووون هونهان هونهان/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gifاونی عالیه

سراب
مهمان
سراب

خدا بده قسمت …..
اینا پسرارو گرفتن کیلو کیلویی!!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif
منم میییییییخوووااااااااااااااااااممممممممممم!!!!!
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/295119_qrrr1s5w5a2lfyba.gif /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (31).gif /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (12).gif /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (27).gif

Honey
مهمان
Honey

حتی منم میخوام آجی…هاها…

کیمیا
مهمان
کیمیا

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/inlove.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif
این چانیول گیر داده به هونهان/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif
مرسیییییییییییییییییییییی

Honey
مهمان
Honey

خخخ عاشق گیراشم…
خواهش میکنم

مریم
مهمان
مریم

اجی جون عالیه ولی هنوزم میگم ها دخترا همرو ببلعن جز چن من

خیلی خوبه اجی جون خسته نباشی

Honey
مهمان
Honey

نگران نباش آجی…