8 👁 بازدید

(Someone call the doctor(3

سلام عشقای من

…اومدم با قسمت سوم…

…برای دوستایی که گفتن کی آپ میکنم باید بگم یکشنبه سه شنبه و جمعه داستانو میذارم…

…امیدوارم مثل همیشه با نظرای خوبتون خوشحالم کنید…

…راستی جواب تمام نظراتتون رو دادم…

…یه نکته اینکه لطفا داستانو دنبال کنید فعلا قسمتای اوله و هیچ اتفاق خاصی نیفتاده…

پس عجله نکنید…

♥♥…به حرمت تمام عاشقانه ها بمان و عاشقی کن…♥♥
♥…شاید حال دلم خوب شود…♥

بفرمایید ادامه…

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سهون با اخم گفت:
ـ خیلیم خوب رسید فقط میخواست بدونه واقعیه یانه…
با پوزخند گفتم:
ـ من با شما شوخی دارم به نظرتون؟!
کریس با عصبانیت بلند شد و دستاشو روی میز کوبید…همه برگشتن و مارو نگاه کردن…با اخم گفتم:
ـ چته بابا؟!آبرومونو بردی…بشین…
با پوزخند گفت:
ـ پاشو بیا بیرون کارت دارم…
لبخند عصبی زدم و گفتم:
ـ احساس نمیکنی جونم در خطره اگه باهات بیام…؟!کی بود میخواست مارو بکشه…؟!
لبخندی زد و با عصبانیت گفت:
ـ پاشو بیا بیرون…دارن نگاهمون میکنن…
با خونسردی گفتم:
ـ کسی که جوش آورده تویی نه من…بذار نگاه کنن…تا چششون درآد…
نگاهی به اطراف انداخت و بدون مکث مچ دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند…با سرعت از مهمونی بیرون رفتیم و بردم توی یکی از خلوت ترین قسمتای محوطه که حتی صدای جیرجیرکم نمیومد و با شدت کوبوندم تو دیوار…لبخندی زد و گفت:
ـ ببینم الانم میتونی حرف بزنی…
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ حالا این کارو کردی که چی؟!که مثلا عین این فیلما منو بترسونی…؟!
صورتشو بهم نزدیک کرد و گفت:
ـ تو چی فکر میکنی…؟!
سعی کردم نگاش نکنم:
ـ لطف کن منو ول کن…من حوصله بچه بازی ندارم…
با لبخند شیطانی گفت:
ـ بچه بازی؟!کی اول شروع کرد…؟!
با پوزخند گفتم:
ـ خب حقتون بود دیگه…
صورتشو بهم نزدیک کرد جوری که نفساش بهم میخورد با حرص گفت:
ـ نگاه کن ماه چه رمانتیکه…الانم فقط مادوتا اینجاییم…نظرت چیه اون کاری که گفتی میخوای با ما بکنی رو الان که تنهاییم انجام بدم…؟!
چشمام گرد شد…سعی کردم خودمو آروم نشون بدم اما صدام میلرزید:
ـ چی؟!جرئتشو نداری…
پوزخندی زد و گفت:
ـ جدی؟!
مطمئن بودم اگه چند ثانیه دیگه اینجور پیش بره واقعا فیلم میشه…با عصبانیت هلش دادم…چند قدم عقب رفت…با خشم گفتم:
ـ آره جدی…
و با دو از اونجا دور شدم…با سرعت رفتم تو دستشویی…نگاهی به صورتم انداختم…خخخ خدا رو شکر قرمز نبود…چقدر من پررو بودما…هرکس بود غش میکرد…لبخندی زدم و رفتم بیرون…کریس نشسته بود…بدون توجه بهش نشستم و به بچه های گروه خودم گفتم:
ـ من حوصلم سر رفت…چکار کنیم…؟!
سهون با پوزخند گفت:
ـ برات شربت بیارم…
با اخم گفتم:
ـ شما حرف نزن که اصلا حوصلتو ندارم…بعدا حالتو میگیرم…
پوزخندی زد و ساکت شد…آرا کنار گوشم گفت:
ـ چی شد؟!
با حرص گفتم:
ـ میگم برات الان وقتش نیست…
با لبخند گفت:
ـ فهمیدم…
با اخم گفتم:
ـ هی فکر بد کنی میکشمت…
لبخندی زد و ساکت شد…دقیقه ها میگذشت و تنها چیزی که بود فقط سکوت محض بود…البته بین ماها فقط…بعد از حدود نیم ساعت آهنگ عوض شد و یکی از آهنگهای snsd پخش شد…اعضای اکسو نیشاشون تا بناگوش باز شد…با پوزخند گفتم:
ـ چقدر شما منتظر موندید که آهنگ اینا پخش بشه…
اکسو باز چپ چپ نگاه کردن…با لبخند گفتم:
ـ اینجور میکنید چشاتون چپ میشه دیگه این دخترا نگاتون نمیکنن…
لوهان با لبخند گفت:
ـ سویون شی بسه…
با حالت دخترونه ای گفتم:
ـ واقعا؟؟باوووشه…
سارانگ قیافشو در هم کرد و گفت:
ـ بچه ها من حالم بد شد…میخوام برم بیرون کی میاد؟!
همه با هم گفتیم:
ـ ماااا…
و 5 نفره از سالن خارج شدیم…پوفی کشیدم و گفتم:
ـ خدایا منو از دست اینا نجات بده…زودتر…
همه با هم بهم هجوم آوردن و با صدای بلند گفتن:
ـ چی شد اونی…؟!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ هیچی فکر کرده من ازش میترسم….پسره ی…
سارانگ با ذوق گفت:
ـ کاری که نکرد باهات؟!
با تعجب گفتم:
ـ وای که تو هم چقدر ذوق زده شدی…نخیرم اگه کاری میکرد به نظرت الان زنده بود…؟!
ایون آه با لبخندی گفت:
ـ بله دیگه اونیم خوب بلده چکار کنه…
آینا با شیطنت گفت:
ـ منظورتون نقطه حساسه؟!
ایون آه با حرص گفت:
ـ خیلی باهوشیا…
آینا با لبخند گفت:
ـ مرسی…
همه بدجور نگاهش کردیم…ساعت تقریبا 10 بود و قرار بود که همه بریم خونه هامون…بهمون گفتن که فردا برنامه هامونو با پست میفرستن…قبل از رفتن کلی با چشم برای هم خط و نشون کشیدیم و رفتیم…خیلی خسته بودیم و سریع رفتیم بخوابیم…اصلا نمیتونستم از فکرشون بیرون بیام…دوست داشتم الان کریسو بگیرم خرخرشو بجوم…فکر میکرد کیه…بخاطر snsd هم که شده باید حرصشونو در می آوردم…هنوز منو نشناخته بودن…
صبح روز بعد از همه زودتر بیدار شدم…خودمم تعجب کردم…صدای زنگ اومد…یه پاکت برامون رسیده بود…با ذوق خاصی بازش کردم…چند تا از کارایی که قرار بود انجام بدیم نوشته شده بود:
1-تمرینات از امروز و هر روز ساعت 5 شروع میشه و باید توی سالن ورزشی که آدرسش نوشته شده حاضر باشید…
2-بعد از 6 ماه تمرین یه کنسرت خواهید داشت که فقط مخصوص شماست…
3-همتون باید توی این ویلایی که براتون در نظر گرفتیم اقامت کنید البته بیشتر جنبه ی آموزشی داره و همراه با مربی هاتون اونجا خواهید موند…
4-اگه کسی از مسابقه انصراف بده تمام اعضای گروهش باید با هم برن…
5-…
هر چی که بیشتر میخوندم بیشتر تعجب میکردم…انگار قرار بود بریم سربازی…با حرص گفتم:
ـ 6 ماه؟!با اونا؟!توی 1 خونه؟!جییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغ
برگه رو توی دستم مچاله کردم و موهامو بهم ریختم…آرا با تعجب کنارم نشست و گفت:
ـ چی شده…؟!
برگه رو پرت کردم تو سرش و گفتم:
ـ بیا خودت بخون…
بعد از خوندن قوانین جیغی کشید که بقیه هم بیدار شدن…همه قوانینو خوندن…دوست داشتیم گریه کنیم…آخه گناه ما چی بود؟؟دقیقا باید با کسایی زندگی کنیم که ازشون متنفریم…با حالت گریه گفتم:
ـ دابل اس چرا با ما اینکارو میکنی؟!حتما الانم دارین هرهر بهمون میخندین…ای بابا…لطفا…من نمیخوام زیر دستشون بمیرم…
سارانگ پوزخندی زد و گفت:
ـ بیخود زحمت نکش کاری از دستت برنمیاد…
دستامو مشت کردم و با داد گفتم:
ـ اکسوو…ازت متنفرم…(الکی مثلا)
و با عصبانیت به طرف آشپزخونه رفتم…
…………….
ساعت 5 عصر…
آروم وارد محوطه شدم…بقیه بچه ها هم مثل افسرده ها به یه گوشه از ماشین زل زده بودن و سرشون روی شونه همدیگه بود…خواستم ماشینو پارک کنم که یه ون مشکی با سرعت از جلومون رد شد…زدم رو ترمز…خدایا من اینا رو میکشم…هر 12 نفر از ماشین پیاده شدن و بعد از زدن پوزخندی به طرف ساختمون رفتن…سعی کردم آروم باشم…یه گوشه پارک کردم و رفتیم توی ساختمون…یه مدت توی راهرو با فاصله از هم ایستادیم تا اینکه هئو یونگ سنگ و پارک جونگمین اومدن…با لبخند تعظیم کردیم و تا سالن تمرینمون دنبالشون رفتیم…
جونگمین شی بعد از چند ثانیه گفت:
ـ خب از این بعد اینجا سالن تمرینتونه و مربی رقصتون هم فردا میادش…آهنگ ها و تمرین صداتونم با یونگسنگه…
لبخندی زدم و تو دلم گفتم:
ـ آخ جوووون…
یونگ سنگ شی با لبخند ادامه داد:
ـ خب حالا همتون یه تست میدید که کدوماتون صداتون بهم میخوره…
سهون به آرومی گفت:
ـ عالی شد…اصلنم به شعورمون برنخورد…
جونگمین شی با لبخند گفت:
ـ صداتو شنیدم…اینها همه برای تبدیل اجراتون به بهترین اجرا لازمه…
ایون آه با پوزخند گفت:
ـ با این صداهایی که دارن به شعورشونم برمیخوره…من اعتماد به سقف اینا رو داشتم الان مایکل جکسون بودم…
لوهان آروم دستشو بالا برد و گفت:
ـ خب میتونم بپرسم چه آهنگ ها و چه رقصایی رو باید یاد بگیریم…؟!
جونگمین شی بشکنی زد و گفت:
ـ به خوب نکته ای اشاره کردی…یه سری آهنگهای گروهی هست و یه سری آهنگ های 2 نفره…رقصم باید تانگو و سالسا یاد بگیرید…
با گفتن این حرفش دنیا رو سرم خراب شد…با تعجب گفتم:
ـ این 2 تا دیگه چرا؟!
ـ خب اینها جذابترین رقصای دنیا هستن و حالت مخصوصی دارن…
آینا دستشو بلند کرد و گفت:
ـ اگه نخوایم چی؟!
جونگمین شی با لبخند گفت:
ـ راهی نداره…مجبورید…
نفس عمیقی کشیدم و دستی توی موهام فرو بردم…لبخندی زدم و گفتم:
ـ ببینم جونگمین شی…حالا چجوری قراره تقسیممون کنید؟!
با لبخند گفت:
ـ مسئول اون یه کار هیونگ جونه…
با حرص گفتم:
ـ عالی شد…
کای با پوزخند گفت:
ـ کارمون ساختست…
جونگمین شی خیلی ریلکس گفت:
ـ نگران نباشید…اونجورم بد نیست…یکم بگذره عادت میکنید…
ایون آه با بی حوصلگی گفت:
ـ عمرا…
چند دقیقه ای توی سکوت گذشت…
.
.
.
.
.
.
.


About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





41
نظر بگذارید

avatar
22 نظرات
19 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
23 نظرات نویسندگان
parvane joonbyun niazHoneyسرابraya نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
parvane joon
مهمان
parvane joon

کم بود……………../wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (17).gif

byun niaz
مهمان
byun niaz

عالی عالی عالیییییی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (63).gif

سراب
مهمان
سراب

خخخخخخخخخخخخخخخخخخ
اینا هم خونه شدن؟؟؟؟؟
خاک بر سرم خخخخ م واسه چی بود؟؟/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif
من میرم شوهریمو نجات بدم شما رو نمیدونم ….
دیر بجنبین از دس رفتن!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/sj.gif /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/sj.gif

Honey
مهمان
Honey

آری آری
از دست که هوچی از پا هم میرن…

raya
مهمان
raya

Bah bah dasye eshghamo Az hame dasya bishtar midostaaaam

Honey
مهمان
Honey

مرسی فرشته ام…

neg
مهمان
neg

اخه چرا انقد لوهان منو تخریب شخصیت میکنی دختره ی نکبت ؟؟؟ عاجی مخسی عالی بود ولی میگم اگ شخصیت لوهانو به واقعیت نزدیک کنی یعنی مردونه ترش و کرم ترش کنی عالی ترم میشه:-((.خسته نباشی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif