9 👁 بازدید

sehun lucky one interview

مصاحبه ی سهون (لاکی وان) با ترجمه ی مترجمه خوبمون معصومه

اگه حمایت شد از این مصاحبه ها که بقیه اعضا هم اومد مصاحبه هاشون میزاریم اگرم نشد که هچ

بفرمایید ادامه

سوال:اگر بخوای راجع به اکسو به عنوان یه ژانر فیلم صحبت کنی, اکسو چه جور فیلمی خواهد شد؟ و یک ژانر راجع به زندگی خودت بگو؟
سهون:یه(فیلم) فانتزی! اگه بخوام لاف بزنم ، ما تا الان به خيلى چيز هاى غير واقعى ( تخيلى ) دست پیدا کردیم و قصد داريم كه همين روشو از الان به بعد ادامه بديم. همه ی اعضا کاملا با هم فرق میکنن. پس از نظر سبک وژانر کمدی نیست, بلکه یه فانتزی اکشنه؟ حدس میزنم قهرمانای این فیلم تیم ما,اکسو, باشه.
درمورد زندگی شخصیم هم,اگر بخوام در قالب کلمات بیانش کنم,یه فیلم خیلی غمگین خواهد شد که بعدا به یه فیلم شاد تبدیل میشه. علت شاد شدنش هم اینه که,از همون اول تا حالا همه ی اعضای ما به خوبی کار میکردن و من خودم هم به تدریج ترقی و پیشرفت کردم. فکر میکنم به خاطر اینه(که زندگیم بعدا شاد شده).
سوال:زمان و مکان مورد علاقت کجا و کیه(چه زمانیه)؟
سهون:سحرگاه رو دوس دارم,همچنین ساعت یک و دو شب رو. فکر میکنم سکوت و آرامش هوای سحرگاهی وقتی که همه ی آدمای دور و برم خوابیدن,قشنگه و من واقعا احساساتی که فقط تو یه همچین زمانی میتونی حسشون کنی رو دوس دارم. همچنین میتونم کلی فکر کنم.
در مورد مکان مورد علاقم هم, من واقعا بودن توی فضای بسته و داخل خونه رو دوس ندارم. اگر(تو یه همچین فضایی) باشم,دپرس و افسرده می شم یا مدام میگم:”من بین این همه غصه گم شدم؟” همیشه افرادی رو دارم که باهاشون باشم و از سرو کولشون بالا برم! من بودن توی خونه با اونا رو دوس دارم اما تنها بودن رو نه.
سوال:سر صبح معمولا به چی فکر میکنی؟
سهون:فک کنم همه یه همچین تفکراتی رو دارن,نگرانیهایی راجع به آیندم,توقعاتم,هیجانات و ترس هام.حدس میزنم همچین چیزایی باشه,فکرایی راجع به زندگیم.
سوال:بین خانوادت یا غیر ازاونا, با کی بیشتر حال میکنی واز بودن با کدوم گروه بیشتر لذت میبری؟
سهون:(از بودن) با افراد غریبه(افرادی غیر از خانواده)میشه لذت برد. با اعضای خانوادت راحتی اما برای بودن با دیگران باید خودتو با اونا وفق بدی,مثل وقتی که میگن:”زمانیکه توی روم هستی,باید ببینی رومیها چیکار میکنن؟”(پ.م:این حالت یه ضرب المثله مثل ضرب المثل خواهی نشوی رسوا,همرنگ جماعت شو) من فکر میکنم روند وفق پیدا کردن با (مردم) مکانهای مختلف هم جالبه,آدمای جدید,چیزای جدید, بعد از تجربیات جدیدت چیزهای زیادی یاد میگیری, و چیزهای زیادی وجود خواهد داشت که تو رو به چالش بکشه. پس فکر میکنم با آدمای غریبه و دوستام بیشتر حال میکنم!

[
سوال:اگر قرار بود برای همیشه به یه جا مسافرت کنی, فکر میکنی کجا خونه میگرفتی؟
سهون:امیدوارم اون خونه توی سءول باشه. فک میکنم اینکه همینطوری معمولی با کلی آدم توی شهرحتی تو آب و هوای بد زندگی کنی و بعضی وقتا به جاهای خلوت و با آب و هوای مطبوع بری, خوبه.
سوال:اولین مسافرتت چطور بود؟
سهون:من باید خیلی مسافرت میرفتم پس نمیتونم اولینشون رو به یاد بیارم,مطمأنم که یه مسافرتی داشتم اما یادم نمیاد.
سوال:حالا میتونی بهمون راجع به سفری که همین الان بهش فکر میکنی,بگی؟
سهون:سفر چیزیه که تو نقشه میکشی به جایی بری(و بعد از مدتی) اونجا رو ترک کنی,درسته؟ اما من دوست دارم زمانی اونجا رو ترک کنم که واقعا ازش لذت برده باشم.من معمولا (برای سفر) نقشه ای ندارم و یهویی به سفر میرم! معمولا با خودم لباس نمیبرم یا اقامت رزرو نمیکنم فقط کیف پولمو با خودم میبرم! اتفاقاتی که اونجا ناگهانی برای من و دوستام میفته ,جالبه. من نمیدونم چی قراره بشه ولی افرادی هم که با منن همینطورین و فکر میکنم این دلیلیه که رابطمون انقدر طولانی شده و همچنان ادامه داره(یعنی دلیلش اینه که دوستاشم لنگه ی خودشن:/) ما معمولا توی جاهای مختلف استراحت میکنیم و اگه بتونیم بسکتبال بازی میکنیم و بعد بین راهمون کنار Daegu (یکی از شهرهای کره جنوبی) توقف میکنیم و یه چیزی میخوریم. یه همچین سفری غیر قابل پیش بینیه و تو فقط به چیزای پیش روت نگاه میکنی. هروقت افراد دیگه رو میبینم که برای سفرشون برنامه ریزی میکنن, دلم میخواد مثل اونا باشم. من واقعا برنامه ریزی میکنم اما همه چیز طبق برنامه پیش نمیره(مثل منه!) من فکر میکنم اینطوری خیلی بد تموم میشه, پس فقط با یه ذهن ریلکس که میگه:”خوبه! مهمون من باش!” مسافرت میکنم!
سوال:راجع به چیزهایی که”خوبن چون قدیمین” و “خوبن چون جدیدن” صحبت کن.
سهون:چیزای جدید برای من یه تجربه میشن ومن احساس میکنم که اونا فکرم رو باز میکنن. چیزای قدیمی,مثل یه خاطره یا یه محبت,که میتونم بعدا ازشون یاد کنم,فکرم رو روشن میکنن تا با آدما روابط ویژه تر و بهتری داشته باشم. فک میکنم اینا مهم ترین چیز ها توی زندگی هستن. وقتي بحث راجع به ادمها ميشه،اينطوريه که تو هرچي بيشتر اونها رو ببيني بيشتر به اونها وابسته ميشي, درسته؟ پروسه ای که توش محبت ها کم کم عمیق تر میشن جالبه. این(قضیه) برای چیزهای جدید هم وجود داره. وقتی یه شخص جدید رو ملاقات میکنی,حتما چیزهای زیادی هست که تو میتونی ازش یاد بگیری و کسب کنی و بین این تضاد ها و تفاوتها, تاثیرات متقابلی هم هست که من از طرف متقابلم یاد میگیرم,من فکر میکنم چیزایی شگفت انگیزی,هم باشه.

سوال:بین گذشته, حال و آینده فکر میکنی کدومشون مهم ترن؟
سهون:من فکر میکنم آینده مهم تره. حدود ده دقیقه از آغاز مصاحبه گذشته پس حالا(اون ده دقیقه) هم جزء گذشته شده. پس آیا چیزی وجود داره که بهش بگیم “حال”؟! هرزمان یک لحظه است ویک ثانیه قبل از اون هم جزء گذشته به شمار میره,و ما به سمت آینده میریم. من فکر میکنم چیزی که بهش میگید”حال” یه چیز مبهمه!(پ.م:داره از طریق اصول فلسفی وجود بازه ی زمانی حال رو تکذیب میکنه.چیزی که توی فلسفه مثل قضیه اول مرغ بوده یا تخم مرغ خیلی مورد بحثه:”عدم وجود حال” من نمیدونم این از کی تا حالا روشنفکر شده؟؟:/) پس آیا میتونیم راجع به چیزی به اسم “حال” صحبت کنیم؟! من اینطور فکر نمیکنم.بنابراین اگر چیزی به نام حال وجود داشته باشه,آیا میتونیم بهش بگیم”حال”؟ حتما اگر توی قالب بزرگتر بهش نگاه کنید, حدس میزنم میتونی بهش بگی چند لحظه قبل از حال, ولی اگر راجع بهش فکر کنی همه ی دقایق و همه ی ثانیه ها در حال عبورن, پس این گذشته هم نیست.. پس بین دو بازه ی زمانی که در حال گذشتن هستن, آیا آینده مهم تر نیست؟ من اینطور فکر میکنم.
سوال:اگر تجربه ای داشتیکه باعث شده دید وسیع تری از این دنیا داشته باشی, اون کی(چه زمانی) بوده؟
سهون:من میگفتم که میخوام روشنفکر باشم,مثل یاد گرفتن,مثل تجربه کردن و مثل پذیرفتن چیز های جدید,درسته؟ پس من همه چیز رو امتحان میکنم.اگر اینکارو بکنم(تجارب جدید کسب کنم),میتونم اونارو به کسایی که دوس دارم یاد بدم یا یه آدم مفید باشم. وقتی مردم میگن میخوان کاری رو انجام بدن و من قبلا اونکارو تجربه کرده باشم, میتونم بهشون کمک کنم. فکر میکنم این هم یه بصیرت برای بهتر دیدن دنیا به شمار میره. فکر میکنم این دلیلیه که من مدام خودمو با چیز های جدید به چالش میکشم.
سوال:چیزی,که برات بیشتر از هر چیزی قابل رویته و تو فکر میکنی ارزشمند ترینه,چیه؟
سهون:اولا من قطعا نمیتونم یه چیز رو انتخاب کنم.خب,هرچیز قابل رویتی نشونه ای نداره؟ هرکدوم و همه ی اونا برای یه نیازی استفاده میشن.همه ی اونا چیزهایی هستن که برای بعضی جاها مهمن.من فکر میکنم سخته که بخوام تو این زمان کم توضیح بدم ولی چیزهایی که معمولا بد مطرح میشن, نقش های مختلفی توی زندگیمون دارن.
سوال:فکر میکنی کدوم یکی از اختراعات بشر مهم تر و بهتر بوده؟
سهون:سخته که بخوای یکی رو بگی,همشون مهمن. اونا همشون یه جایی لازم میشن.نباید ازشون متشکر باشیم که باعث شدن راحت تر زندگی کنیم؟

سوال:اون لحظه ای که واقعا میخوای تو زندگیت داشته باشی,چیه؟
سهون:خب, من امیدوارم کلی لحظه ی متاثر کننده داشته باشم,خیلی زیاد. خودم دقیقا مطمءن نیستم که چی میشه اما امیدوارم یه لحظه ی متاثر کننده داشته باشم. احساسات عمیق باعث میشه به جایی برسی که کلماتی که میخواستی بگی رو گم کنی. فک میکنم اگر واقعا کسی رو دوس نداشته باشی دادن همچین احساسات عمیقی بهش غیر ممکنه. تو مدام راجع بهش فکر میکنی و دوستش داری,اون شخص هم رو من تاثیر میذاره یا کاری میکنه یا نقشه ای میکشه که احساساتش رو من تاثیر بذاره, همچنین احساسات عمیق سورپرایزت میکنه. تو نمیتونی احساساتی از خودت بروز بدی اگر واقعا یه همچین احساسی نداشته باشی.
سوال:اگر میتونستی یه قل دیگه(یعنی دوقلو بودین قل دومت) یا یه همزاد داشته باشی, آرزو داشتی اون چه جور آدمی باشه؟
سهون:اون باید از من کوچیکتر باشه.اوه,نه! دوست داشتم اون کاملا با من متفاوت باشه,اینطوری میتونیم چیزای مختلف از هم یاد بگیریم چون معیار های فکر کردنمون با هم فرق میکنه.اینکه منطقش با من فرق میکنه برام جالبه, واینکه ما میتونیم به هم چیز یاد بدیم و بعضی چیزا رو نقد کنیم. من دوست دارم مراقب یه نفر باشم و امیدوارم بتونم برای اون شخص تکیه گاه محکمی باشم,یکی از هزاران دلیل زندگی کردن چیزی شبیه به اینه, این لذت زندگی منه! من فکر میکنم یه آدم مفید بودن خوشبختیه و فکر میکنم همه ی این خوبیا دوباره به خودت برمیگرده. دوست دارم بدونم اگر بمیرم(خدا نکنه!) کی واقعا ناراحت میشه؟ من خیلی راجع به این چیزا فکر میکنم. دوست دارم بدونم بین آدمایی که باهاشون ارتباط داشتم,کی واقعا ناراحت میشه؟ من بعضی وقتا به یه همچین چیزایی فکر میکنم.
سوال:اگر توی خونه ای با ۹ تا خواهر و برادر متولد میشدی, دوست داشتی کدومشون باشی(منظورش اینه که چندمین بچه باشی)؟
سهون:بزرگترین بچه! اینطوری میتونستم مراقب همشون باشم. حس خوبیه که یه زندگی پر آشوب رو بدون هیچ مشکلی رهبری کنی. مطمأنا خیلی خسته میشم و به تایمی برای خودم نیاز پیدا خواهم کرد. اما فکر میکنم در کنار زندگی ای که دارم, داشتن زندگی ای که در اون نیازهامو برطرف کنم و از آدمایی که باید ازشون حمایت بشه, مراقبت کنم, رضایت بخش و جالبه.

سوال:لحظه ای هست که توی زندگی روزانت مدام بهش فکر کنی؟
سهون:من فکر میکنم طمع انسانها بی پایانه و هیچ وقت تموم نمیشه. زمانهای زیادی هست که فکر میکنم دیگه هیچ آرزویی ندارم. اما راجع به پیشرفت کردنم, من میخوام بیشتر بدونم و بیشتر کار کنم و تجربیات بیشتری کسب کنم. فکر میکنم این چیزیه که بیشتر آرزوشو دارم. من بعضی چیزهایی که همین الان میخوام رو دارم.
سوال:اگر یه روز یه مرد نامریی بشی و فقط یه نفر باشه که بتونه تو رو ببینه, دوست داری اون کی باشه؟
سهون:دختری که دوستش دارم.
سوال:چه زمانی توی روز هست که فکر میکنی خیلی کوتاهه(و زود تموم میشه)؟
سهون:زمانیکه خوشحالم, زمانیکه با کسایی که دوستشون دارم بازی میکنم یا به مسافرت میرم. زمانیکه خوشحالم خیلی زود میگذره چون من راجع به استرسهام, چیزایی که باعث ناراحتیم میشن وچیزای سخت فکر نمیکنم.وقتی کاری رو انجام میدی که دوست نداری, دلت میخواد زودتر تموم بشه و همش منتظر میمونی و به این فکر میکنی”پس کی تموم میشه؟” اما تو خودتو فریب دادی و به خاطر همین اون کار برات طولانی تر به نظر میاد. فکر میکنم اینکه انسانها اینجوری هستن, واقعا شگفت انگیز و جادوییه. وقتی کاری رو انجام میدی که خوشحالت میکنه و توی ذهنت میگی”دلم میخواد تا وقتی بمیرم اینکارو انجام بدم”, چیزی وجود نداره که به خاطرش منتظر بمونی و تو اون کارو انجام میدی.
سوال:اگر بین روز و شب فقط یه کدومشون میتونستن ادامه پیدا کنن, فکر میکنی کدومشون قشنگ تر میشدن؟
سهون:گرگ و میش سحر. (به خاطر) هوای ملایم سحر. اما روز باید با شب باشه. چون اینکه بعد از رفتن روز,شب به جاش میاد, قشنگه.
سوال:فکر میکنی در طول روز کی(چه زمانی)آسمون قشنگ تره؟
سهون:موقع سحر یا دور و بر اون,خیلی قشنگه. تاریکه, اما خوبه. با اینکه توی سءول ستاره ها چندان پیدا نیستن اما من زیاد راجع به این فکر نمیکنم. من این مدلی نیستم که وقتی به ستاره ها نگاه میکنم, دلم بخواد بهشون دست بزنم.

سوال:زمانی بوده که احساس کنی کسی توی زندگیت اهمیت زیادی داره؟
سهون:من معمولا هر روز همچین احساسی دارم. وقتی چیز خوشمزه ای وجود داشته باشه, من بهشون میگم بیاین یه بار دیگه به اینجا برگردیم. وقتی که چیز خوبی وجود نداشته باشه, اونا بدو بدو به سمت من میان! وقتی چیز خوبی وجود داشته باشه, م اونو با هم تقسیم میکنیم. فکر میکنم اگر اون آدما توی زندگی من هم نباشن, (در کل) آدمای ارزشمند نامیده بشن. اونا چیزی نیستن که بشه روشون قیمت گذاشت. آدمای مهربون برای من اولین هستن. این یه چیز حتمیه.
سوال:و اگر بخوای راجع به اینکه چه نقشه ای برای شرایط زندگیت کشیدی, صحبت کنی؟؟
سهون:چطور باید اینو توضیح بدم. اگر راه مستقیم, مسیر چپ یا راست و مسیر میانبر وجود داشته باشه, من از میانبرها میرم. جاده ی فرعی و میانبر مزایا و معایبی داره. اونا جدیدن و اگر تجربشون کرده باشی میتونی ازشون عبور کنی. از یه راه عمومی, مثل یه مسیر مستقیم, کلی اطلاعات وجود داره که حتی اگر اون راه رو امتحان نکرده باشی, اون رو بلدی. اما در مورد راههای فرعی و میانبر, کسی که قبلا اونا رو امتحان نکرده باشه, چیزی راجع بهشون نمیدونه و نمیشه تضمینش کرد, پس تو میتونی یه کم راحتتر یا سریعتر بری و این خیلی جالبه. این راهیه که میتونه بد و پر پیچ و خم باشه, اگر دقت نکنی, ممکنه مجبور بشی دوباره برگردی و از راه مستقیم بری, یا ممکنه دیگه نتونی هیچ وقت از هیچ مسیری عبور کنی(و متوقف بشی). به خاطر همین باید عاقلانه تصمیم بگیری, با یاد گرفتن چیزهای جدید, تجربه ی زیاد و داشتن آدمایی که (از اون راه) برات یه منظره ی خوب میسازن, فکر میکنم توی این راه به اون آدما متکی و وابسته میشی. اگر عاقلانه برخورد کنی, میتونی کاملا امن و هیجان انگیز از اون مسیرها عبور کنی و یه زندگی پر انرژی رو رهبری کنی. من این حقیقت ره که یه عضو اکسو شدم و این به این معنیه که”باید توی مسیر مستقیم حرکت کنم” رو در نظر نمیگیرم, چون میخوام با این وجود یه زندگی پر انرژی و پر از تجربه داشته باشم. من میخوام چیزای زیادی رو امتحان کنم, بفهمم, یه آدم مفید برای مردمم باشم,به بقیه یاد بدم, من میخوام اینجوری زندگی کنم.

ترجمه توسط تیم مترجمی سایت اوه سهون فنز

مترجم:معصومه

کپی فقط با مجوز مترجم امکان پذیره



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





60
نظر بگذارید

avatar
53 نظرات
7 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
52 نظرات نویسندگان
درساeeliyaSani_EXO.SNSDmilaمائده.سهون نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
درسا
مهمان
درسا

کمرم شکست زیر بار این همه حرف

eeliya
مهمان
eeliya

واااای سهونییی خیلی خوبه :jhsdhufF: :heart:
میشه مصاحبه ی کای رو هم بزارید

mila
مهمان
mila

مرسی از ترجمه…میشه واسه بقیه رو هم بذارید

eeliya
مهمان
eeliya

سلام :jhsdhuhD:
میشه ویدیوی مصاحبه هم بزارید
میسی از ترجمه تون :jhsdhufF:

a
مهمان
a

ترجمه عالی بود
مرسی :zardak (35):