105 👁 بازدید

same old love ep1

قسمت اول فیک same old love با نویسندگی azisha

پیام نویسنده:
سلاااام بچه ها عیدتون مباااارک…با قسمت اول same old love اومدم..دیرشدش اما فک کنم تقریبا طولانیه….دوبار سه ساعت پشت سرهم تایپ کردم اما از حواس پرتی زدم پاک شد رفت الان انگشتام دیگه بی حسن -_-
راستی بچه ها نظرکه میذارین حتما حتما بگین کدوم کاپل رو شیپ میکنین..چون اگه دیدم ارای ی کاپل زیاده اگه اونیکی تو ذهنم نبودو تغییر میدم..فعلا هم که اول داستانه چیزی هنوز مشخص نیس پس الان بگید بعدخوندن این پارت
برای اطلاعیه های فیک ی گروه یا چنل میزنم تو قسمت بعدی..نمیدونم حالا..اگه موافق باشید چون نامنظم اپ میشه..این قسمتم که طولانیست
ازدوستان هم اگر کسی میتونه پوستر درست کنه به ای دی V_luka@ بفرسته ممنون میشممم ♡ ♡
عشقا امیدوارم ازاین قسمت لذت ببرید.‌.بااهنگ بخونید خیلی بهترمیشه چون بیکلامم هس
از عشقم فرنازجونم خیلی ممنونم واس گذاشتن فیک .‌.اذیتش کردم بسی
اگه سوالی هم داشتید یااز کامنت یااز تل بپرسید سعی میکنم جواب همه رو بدم
اینکه تو عکساباشخصیت هااشناخواهید شد‌‌..به مرور هرچه جلوترمیریم شخصیت هاوارد داستان میشن

این اهنگ فیکه دانش کنید

شخصیت های فیک:
اوه هاکیون(پدرسهون)

دانی لو (پدر لوهان)

اندی لو(پدرخوانده کریس)

سون لی(مادر کریس)

اوه سهون

لو هان

بیون بکهیون

پارک چانیول

کیم جونگین (کای)

هوانگ زی تائو

دو کیونگ سو (دی او)

وو یی فان(کریس)

LoL_ep1
مدرسه راهنمایی چیرو(سال 1978)

ماشین رو نگهداشت
_خب رسیدیم پیاده شو،فکرنکنم دیرکرده باشیم
همونطور ‌با لبخند احمقانه ای که به خودش گرفته بود جلوشو نگاه میکرد و باحالت ضربداری نوک‌انگشتاشو به فرمون میزد اینو گفت
درحالیکه که ابروهاش از تعجب بالارفته بود
_چیزی یادت نرفته احتمالا؟
_شاید چیزی رو یادم رفته گوش کنم..ها؟!
_نه منظورم اینه که نباید..
که حرفش باپس گردنی که خورد قطع شد
_..منو باش منتظر “پدرجون میشه لطفا به من پول توجیبی امروزمو بدید؟” بودم ،نه اینکه (لباشو کج کرد) “چیزی یادت نرفته احتمالا” .. ای خداااا..یعنی تو پسر۱۲ساله هنوز بلد نیستی اینارو
درحالیکه داشت بادستش گردنش،جای ضربه رو میمالید و گوشه لبش رفته بود بالا دهنشو کج کرد
_نه بلد نیستم..
دستشو انداخت قیافه جدی گرفت
_خب نمیدی؟
سرشو برگردوند..دستاشو حالت ضربه گرفت تاخواست دوباره بزنه که از صلاح همیشگی خودش یعنی “گریه” استفاده کرد
باشروع ناگهانی گریه دستاش روهوا خشک شدباتعجب داشت نگاش میکرد بعد به حالت قهرروشو برگردوند…وقتی دید گریه اش همونطورادامه داره و معلومه پسر کله شقش دست بردار نیست
_خب بابا..به تو ادم شدن نیومده
سریع بااستیناش اشکای ن چندان واقعیشو پاک کرد و درحالیکه چشماش برق میزد منتظر بود
دستشو کرد تو جیب شلوارش خواست پولارو برداره یکم دسترسی سخت بود کمرشو کمی به سمت جلو بالا اورد همزمان زبونش هم روی لبش قرار گرفت
قیافه ذوق زده اش به پوکر تغییرپیداکرده بود همونطور که داشت به کارای پدرش نگاه میکرد.دیگه کم مونده بیخیالش بشه و بزنه بیرون
_اها..لعنتی گرفتمش
اسکناسارو دراورد گرفت دستش..یکیشو داد
_خب بیااینم پول تو جیبی امروزت..
از ی لبه اسکناس گرفته بود پدرشم از ی لبه دیگه نگه داشته بود
_خب ؟
_ممنون
_ممنون چی؟
_ممنون پدرجون
_اهاافرین..فقط ی چیز
شلوغ بازی ممنوع..پیچوندن کلاس ممنوع..گذاشتن ادامس روصندلی معلم ممنوع..کوتاه‌کردن موی دخترای جلوی نیمکتت ممنوع..و..
_باشه باشه فهمیدم بابا
بعدسریع پولو گرفت داشت نگاش میکرد که میتونه باهاش امروز کارای باهالی کنه..مثل خریدن موش مصنوعی..شایدم واقعیش
به پسرش نگاه کرد خندید..چشماشو بست ی طرف صورتشو به طرفش خم کرد انگشتشو گذاشت رو لپش..
_اینو یادت رفت
بعد لبخند زد
با ظاهرشدن ناگهانی پدرش سرشو برد عقب خیلی اهسته دستگیره در رو پیدا کرد اروم بازش کرد
باصدای ناگهانی بسته شدن در چشماش باز شد ازکار پسرش خندش گرفت.. ی دستشو روی فرمون گذاشت صورتشو نزدیک پنجره صندلی که پسرش چندلحظه پیش نشسته بود و شیشه اش پایین بود خم کرد و داد زد
_روز اول مدرسه خوش بگذره..
________________________
از اتاق مدیر بیرون اومد.درحال مالش دادن گوشش برای کم شدن دردش بود..باخودش زیرلب میگفت
_اح..مدیرگنددماغ..ی پاشنه کفش بیشتر تو مدرسه نیس
_حالت خوبه؟
باشنیده شدن صدایی از پشت سرش از ترس ی قدم به عقب رفت..به پسرقدبلندی که پشتش قرار داشت نگاه کرد
_چیه؟چی میخوای؟میخوای بری زیراب منو بزنی؟ها؟
از حرفا و فکرای پوچ پسرروبه روییش خنده اش گرفته بود..دستشو به طرفش دراز کرد
_میخوام باهات دوست شم
به چشمای پسرخیره شد چشماشو ریز کرد بعد به دستش نیم نگاهی انداخت و دوباره به چشماش
_ببینم نقشه مقشه که نداری؟
پسر دوباره خنده اش گرفت
_نه سهون مطمئن باش
باهمون حالت سؤظن که داشت بهش نگاه میکرد اروم دستشو اورد بالا
_پسرقدبلند که دستش خسته شده بود کلافه پووفی کشید و سریع بااون یکی دستش ساعد سهون رو گرفت و بااون یکی دستش،دست سهونو گرفت و تکون داد
_خب فکرکنم دیگه باهم دوست شدیم
صدای زنگ باعث شد هردو سرشونو ببرن بالا و به اطراف نگاه کنن
_خب باید بریم موقع ناهاره..خیلی گشنمه
بعد بالبخند دست سهونو کشید و راه افتاد
_گفتی اسمت چیه؟اها..راستی اسم منو ازکجا میدونی؟
پسرنیم نگاهی کرد
_اول اینکه اسممو هنوز نگفتم دوم اینه همکلاسیم ولی ازبس فکروذکرت دنبال کارای دیگه مخصوصا دست به گل امروزی که به اب دادی بود نفهمیدی…سوم اینکه اسمم کریسه
_______________________
بعداز گذروندن یه روز خسته کننده زیرسقف به دیوار تکیه داده بود..بعد از رد کردن اصرارهای پی در پی کریس برای براهم رفتن،حالا پشیمون بود
بله..پدرش طبق معمول اونو ازیاد برده بود..توافکارخودش بود که صدای ماشین و‌پخش شدن اب بخاطرسرعت زیاد ماشینی که سمتش میومد،اونو به خودش اورد
شیشه ماشین رو کشیدپایین چندتا بوق زد
_سهون زودباش بیا سوارشو پسر
سعی کرد به نشانه اعتراض حالت بی تفاوتی نشون بده پس همونطور ایستاد..پدرش چشماش گرد شد دستشو روی بوق گذاشت و چندباربوق زد
چشماش رو تو کاسه چرخوند بااکراه بلندشد به طرف ماشین رفت درماشین رو بازکرد و خودشو روصندلی ولو کرد و باحالت قهر روشو به سمت شیشه برگردوند
همونطورکه داشت به رفتارای پسرش نگاه میکرد باخودش گفت “هاکیون دوباره گندزدی پسر” دستشو روی سر پسرش کشید و موهاشو بهم ریخت
_معذرت میخوااام دیرکردم اصن حواسم .. یعنی حواسم بود ولی سرم خیلی..
_مهم نیست
_عه..نشدکه..راستی الان میریم ی سر غذا میگیریم میریم خونه
_اینم مهم نیست
لباشو جمع کرد و صدای بچگونه به خودش گرفت تاادای پسرشو دربیاره
_باشه مهم نیس
خندید و به رانندگیش ادامه داد
_________________________
جلوی پنجره نشسته بود،چونشو به دستاش تکیه داده بود داشت به بیرون نگاه میکرد
بعد یه ناهارحسابی که هنوز اثارش روی لبخند محو و چشمای خمارش مونده بود،داشت به این فکرمیکرد که چقدربارون رو دوست داره..همونطورکه مادرش خیلی دوست داشت
ولی حیف که بنداومده بود..بافکرکردن به این گوشه های لبش اومد پایین
بانگاه کردن به شبنم هایی که روی گل درازکشیده بودن،یاداوری حرفا و نوازشای دلنشین مادرش قبل خواب جوابی بود برای دونستن حس متفاوتش موقع بارون باریدن
“عزیزم..سرنوشت ادمای مهم و خوش شانس توی روزای بارونی مشخص میشه میدونی چرا؟چون بارون همیشه خوش شانسی میاره”
تو افکارش غرق شده بود..شاید هنوز به اندازه کافی بزرگ نبود..با فریاد ناگهانی پدرش ازجاش پرید
_سهوووووون..تا۵دقیقه دیگه اماده جلو دروایسادیاااا
لباشو بهم فشرد
_باشه
__________________________
از پشت پنجره ماشین داشت بیرون رو نگاه میکرد..دوباره بارون گرفته بود..امااین بار شدیدتر
حوصله اش سر رفت درماشینو باز کرد رفت بیرون.سریع رفت نزدیک‌ کتابفروشی..قصد داشت بره داخل اما با دیدن یکی ازهمکلاسی هاش که نزدیک پدرش ایستاده بود نظرش عوض شد..ترسید پدرش ازماجرا چیزی بفهمه..البته قرارنبود جریان مخفی بمونه اما میخواست خودش با زبون دیگه ای تعریف کنه نه باشنیدن جیغ و فریاد های یه دختر موقعی که انگشت اشاره اشو به طرفش(سهون) نشونه گرفته
به دیوار تکیه داده بود و نشسته بود…بوی خاک که بخاطربارون به مشامش میخورد لبخند روی صورتش اورد
دستشو زیر چونه اش گذاشت لباشو جمع کرد..به این فکرمیکرد که میتونه کارای جالب تری با کریس فردا یا البته کل سال رو بکنه..باید کاری کنه که بهشون خوش بگذره..همچنین داشت به ماجرای قهر کریس بخاطر پدرجدیدش از مادرش که فهمیده بود همون مدیر مدرسه اس..تاحدودی پیشنهاد ناگهانیه دوستی ازطرف کریس رو درک کرد
تو افکار خودش بود که یه نفربا خروجش از کتاب فروشی باسرعت شروع به دویدن کرد که با فرود اومدن پاش‌ جلوی چاله ای که سهون مقابلش نشسته بود باعث پاشیده شدن اب روی صورت کوچیکش شد..صورتشو سریع بااستیناش پاک کرد..بلند شد دستشو به سمت پسره که همونطور داشت به دوییدنش ادامه میداد گرفت
_هوووی احمق معلومه چی..
به موهای خوشرنگ پسرنگاه کرد که چطور باخیس شدنش زیربارون برق خاصی گرفته بود..از قدش معلوم بود همسنه خودشه..همونطور با موهای خیس و قطره هایی که از صورتش میچکید خیره مونده بود که پسر ایستاد..داشت صورتشو برمیگردوند انگار که میخاد چیزی از کیفش دربیاره
_اینجا چیکارمیکنی سهون مگه نگفتم توماشین منتظرم بمون
بااومدن جثه پدرش مقابلش صحنه روبه روش رو از دست داد..انگار کمی هول شده باشه به خودش اومد
_ها..هیچی
سریع پدرش رو کنارزد…صحنه ای که دید فقط یه چتر قرمز بود که داشت باتمام سرعت محو میشد..همچنان به اون نقطه قرمز خیره مونده بود..رعد و برق صورتشو شفاف ترکرد..واین شفافیتی که تو نگاه پسرش بود براش اشنا بود..بانگاه کردن سریع به جایی که زل زده بود دستشو گرفت و کشید به سمت ماشین برد
_سهون چرا واستادی؟؟بجنب خیس شدی
_________________________________
شب بعداز دعای نه چندان بچگانه اش سریع به تخت خواب هجوم اورد…درحالیکه نگاش به سقف بود داشت به حرفای مادرش..اتفاق بین کریس و پدرجدیدش …یابه اتفاق امروز..یا این که ممکنه حرفای مادرش راست باشه..؟اما ی چترکه نمیتونه سرنوشتشو معین کنه شایدم چون دوباربارون باریده نکنه براش برعکس بدشانسی بیاره؟.. ازفکرایی که به سمتش حمله میکردن کلافه شده بود
_احححح..هیچی نمیفهمم
باحرص پتورو تابالا سرش کشید و خوابید

 

 

 

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





55
نظر بگذارید

avatar
35 نظرات
20 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
31 نظرات نویسندگان
RoفاطمهaysanelnazSeNiz نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Ro
مهمان
Ro

هييييييييي اججيييييي يك سالللللللل گذشتتتتتتتتتتتتت همو قسمت بعدو اپ نكردي

فاطمه
مهمان
فاطمه

نظری از خودم اینجا نمیبینم اما قکر کنم این پارتو خونده بودم نمیدونم والا
خب الان میگم جالب بود ممنون و رسی هزار تا
چانبک من عااشقشم

aysan
مهمان
aysan

هونهان هووونهان…. اجی ادامشو نزاشتی از عید

elnaz
مهمان
elnaz

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

elnaz
مهمان
elnaz

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (25).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (25).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (25).gif