2 👁 بازدید

REVENGE TO LOVE EP 5

قسمت پنجم فیک دوست عزیزمون کیمیا

پیام Kimhan نویسنده ی داستان:

سلاااام عخشوولیاییی من بیاید بخلمممم ماچ ماچ تف به میزان لازم
تعطیلات چطوره؟خوبید؟خوشید؟سلامتید؟
هییییی راستی چرا انقد نظرا کم بووود؟به قسمتای رمزی نزدیک میشیما!حواستون باشه هخخخخخ
خب دیگه بفزمایید ادامه

خواستم بلند شم که یکیشون اومد سمتم و دستمو گرفت… برگشتم و با اخم نگاش کردم:دستمو ول کن!
_اووووپاااااا میشه چند لحظه بشینی؟
_نه خیر نمیشه دستمو ول کن!
_اووووپاااااا میخوام باهات حرف بزنم!
مثل کنه دستمو چسبیده بود!مجبور شدم بشینم…
_خب بگو…
_امممم اوپا ما دانشجوهای جدید هستیم..
_خب؟
_وووووی میشه اخم نکنی؟جذاب تر میشی!
با تعجب نگاش کردم و خواستم دهنمو باز کنم و هر چی از دهنم در میاد بهش بگم که گفت: نه نه دودیقه حرف نزن بذار من حرفم تموم شه… خب.. اسم من جسیه..
_هووووف!خب به من چه؟
_ من دیروز که دیدمت یه حسی بهم دست داد..میدونی؟
_درست حرف بزن ببینم چی میگی؟
چه جوری بگم.. فقط میتونم بگم که خیلی ازت خوشم اومده و پیشنهاد بدم با هم دوست شیم!
پوکر فیس نگاش کردم!
ادامه داد: البته نه دوست معمولیااااا! ینی من بشم دوس دخترت تو هم بشی اوپای من!
چند لحطه پوکر نگاش کردم و بعد زدم زیر خنده! طوری که کل کلاس به سمت ما برگشتن!
_هخخخخخ وااای وااای خدا دلم هخخحخخح
_حرفم خنده دار بود؟
_هخخخخ بیشتر از اون که فکرشو بکنی!
چیزی نگفت و فقط نگام کرد.. ادامه دادم:ببین دختر جون شاید تا الان اخلاق منو نمیدونستی که همچین جسارتی کردی ایندفعه رو نادیده میگیرم و نکته ای که میخوام بهت بگم… من اگه بخوام با دختری باشم شک نکن با دخترای جلف و مسخره ای مثل تو و دوستات نمیرم!
جوری نگام میکرد که یه لحظه فکر کردم ارث باباشو خوردم!
یه پوزخند که عصبی ترش کرد زدم و از کلاس اومدم بیرون…
هوووووف!دختر انقد پررو؟
داشتم میرفتم که کریس رو دیدم
_یاااااا کرییس کدوم گوری بودیییییی؟
_هییی درست حرف بزن چی شده مگه!
_هیچی من دارم میرم نمیای؟
_یااااا کلاس بعدیو میخوای بپیچونی دوباره؟
_میای یا نههه؟
_امممم نه هخخخ
_به درک من رفتم باااای
_شرت کم بای هاهاها
_________________*لوهان*
وارد کلاس شدم که دیدم یکی یه چیز سنگین به طرفم پرت کرد! سریع جا خالی دادم و با تعجب برگشتم! بله… اون کسی نبود جز چانی گوش قشنگ!
چانی_ سلام عشقمممم
_سلام یودا! استقبالت از پهنا تو حلقم!
یهو یکی از پشت هولم داد نزدیک بود با مخ بخورم زمین! برگشتم و دیدم بکی و لی با نیش باز دارن نگام میکنن!: هوووووش! چه مرگتونه؟ بزنم با خاک یکسان شید؟
لی با لحن حق به جانبی گفت: راهو سد کرده بودی!
بکی: هخخخخ ببین کی میخواد مارو با خاک یکسان کنه!
_تو حرف نزن کوتوله!
بکی: یااااااا چانیییی یه چیزی بهش بگوووو!
چانی:غصه نخور عشقم بیا اینجا بغلم!
لی:اح اح چندشششش!
همون موقع سوهو اومد تو کلاس:همه برخیزییید!
چانی:زااااااارتتت!اینو باش!
سوهو:بی تربیت! من از شما بزرگترم!
لی:جووووونزززز عشقم اومد هخخخخ
سوهو:عه تو اینجایی؟ندیدمت!
لی:o_O
سوهو به من نگاه کرد:عه لولو چه عجب زود اومدی! اوووه تیپو نگاااا!!!
لی:راس میگه بی شرف چه تیپی زدی!
چانی:خودتو بکشی به پای بکی من نمیرسی!
بکی:وووی عسیسمم مرسییی هخخخ
_به قول خودت زااااارتتت! هخخخخ خودتو بکی جونت روهم انگشت کوچیکه ی منم نمیشید!هاهاها هوهوهوهو موهاهاهاها!
چانی خواست جوابمو بده که استاد اومد لبخند پیروزمندانه ای زدم!
چانی جوری نگام کرد که یعنی بعدا حسابتو میرسم!
نشستم سرجام و کتابامو باز کردم….
………………….
نیم ساعت از کلاس گذشته بود که در کلاس رو زدن!
و بعدش کای و دی او وارد شدن!
استاد: چرا شما دو تا همیشه باید دیر بیاید؟؟؟
کای:امممم چیزه… راستش… اهم چیز..
به دی او نگاه کرد: من یادم رفت چی میخواستم بگم تو همونی که میخواستم بگم رو بگو!
دی او: اممم راستش استاد ما رفته بودیم…. چیز.. اممم یه جایی رفته بودیم که اسمش نوک زبونمه ها! فقط الان حضور ذهن ندارم!
من و چانی که به زور جلو خندمونو گرفته بودیم یهو منفجر شدیم و بلند بلند خندیدیم!
استاد:خیله خب زیاد به مخت فشار نیار.. برید بشینید دیگه تکرار نشه!
کای و دی او اومدن و سر جاشون نشستن..

*دوساعت بعد*
بالاخره این کلاس تموم شد… تصمیم گرفتم برم تو محوطه دانشگاه تا یکم هوا بخورم…
بلند شدم و خواستم برم که کای صدام زد: صبر کن ای دیوث زیبا!
برگشتم و نگاش کردم!
کای:ببینید بچه ها خودشم قبول داره دیوثه! تا گفتم دیوث برگشت!
_@_@
لی: اون که بعلههه.. حالا کجا داری میری؟
_دارم میرم هوا بخورم با اجازتون!
کای:جووووونزززز ماهم میااایم! میخوایم ازت به جا جذب کننده دختر استفاده کنیم!هاهاها
لی:جووووون دختر بازییییی!!!
کیونگسو و سوهو دادشون درومد!
سوهو:بشین سر جات ببینمممم!
_خاک تو سرتون بدبختای منحرف! من خودم تنها میرم هیچکس باهام نمیاد اوکی؟
چانی:بدجنس!تک خور! دیوث! خجالت بکش!
همون موقع تاعو اومد: سلااااامممم
بروبچزززز!
چانی: ژووووون! سلام جیییگرررر!
بکی گوش چانی رو کشید:جرات داری یه بار دیگه بگو چیییی گفتییی؟
چانی:اخ آخ غلط کردم آخ!
سوهو: ولش کن بکی!
تاعو:بیخی باو بکی گناه داره!
بکی:نههه من امروز حساب اینو میرسممم!
داشتن جر و بحث میکردن منم از فرصت استفاده کردم و از کلاس اومدم بیرون.. آخییییش! از دستشون خلاص شدممم!
رفتم تو حیاط….
داشتم قدم میزدم که یه صدای جیغ جیغی تو مخی دخترونه شنیدم!:لوهان؟
برگشتم و دیدم یه دختر با موهای فر مرتب مشکی که رژ لب خیلی خیلی پررنگ زده بودو از قضا چشماشم از بین اون همه ارایش به زور میتونستم ببینم!
خدایا! دمت گرم این الان دختره یا دایناسوری جدا مانده از نسل؟
_اهم…بله بفرمایید؟
_شما لوهان هستی؟
_بله کاری دارید؟
_میخواستم اگه میشه چند دقیقه وقتتون رو بگیرم!
و لبخندی زدکه زهرم ترکید! عی زهر خر! جان عمت نخند!
_اممم راستش من یکم عجله دارم باید برم فعلا..
اینو گفتم و سریع به سمت کلاس رفتم..تو راهرو با سرعت قدم هامو بر میداشتم.. رسیدم جلو در کلاس و در رو محکم باز کردم و نمیدونستم یه بدبخت فلک زده پشت دره!
پسر: آخ! داغون شدم!
پسر دستشو رو بینیش گذاشته بود و با چشمای گرد نگام میکرد.. تقریبا هم قد خودم بود..
سریع رفتم جلو و دستشو از روی صورتش برداشتم:وای!واقعا معذرت میخوام! اخه تو پشت در چیکار میکردی؟!
دوباره دستشو رو بینیش گذاشت:داشتم میرفتم بیرون با اجازت! آخ!وای! دماغ نازنینم!
_دستتو بردار ببینم!
دستشو برداشت.. دستمو رو بینیش کشیدم و با دقت نگاه کردم…
_آخ درد میکنه!
_خوووو باو چیزی نشده همچین داد زدی گفتم شکسته!
کای اومد سمتمون:مین سوک این همون لوهانه که بهت گفتم!
مین سوک:پس لوهان تویی! خوشبختم من مین سوک هستم دانشجوی جدید میتونی شیومین صدام کنی..
_منم خوشوقتم شیو^^
لی:لولو همین اول کاری زدی دکور صورتشو اوردی پایین خدا روزای دیگه رو به خیر بگذرونه!
شیو:نه…نه چیزی نیست!
چانی:زده داغونت کرده میگی چیزی نیست؟
_یودا جووونمممم حرف نزن پلیییز!
یکی از دخترای کلاس از ته کلاس داد زد: راست میگه یودا خیلی بهت میاد!
و با دوستاش زدن زیر خنده!
با تعجب برگشتیم سمتشون.. داشتیم با دهن باز نگاشون میکردیم که چانی گفت:دافی نظر نده رژ لبت پاک میشه!
من:آخ آخ گفتی! این از اوناست که نقاشیش خوب نیست رژ لبش سه متر پایین تر از لبشه! هخخخ
بکی:اووخیییی!کوشولی مامانی گریه نکن خط چشمت پاک شد عزیزم!
دخترا با عصبانیت نگامون میکردن!
آروم گفتم:بچه ها جمع کنید بریم الان میان به سه قسمت نامساوی تقسیممون میکنن!
بچه ها کوله هاشونو برداشتن..
یکی از دخترا بلند شد:هی ژیگول واستا بهت بگم کی نقاشیش بده… هی با توأم صبر کن!
سریع رفتیم بیرون و زدیم زیر خنده!
من:حالا چرا بین اینهمه فقط منو صدا میزد؟ هخخخخخ
سوهو:از بس خوشتیپی تووو هخخ
چانی:الان فرار کردیم دفعه بعد بهمون تجاوز میکنن!
یکدفعه کای داد زد:هییی سهووووون سلاااام چطوری تووو؟
سهون رو دیدم که به سمتمون میومد:سلام کای خوبم تو خوبی؟
سهون هرروز میومد دنبالم و با هم میرفتیم بیرون برای همین با بچه ها خیلی صمیمی شده بود…
سهون با تک تک بچه ها دست داد تا رسید به شیومین:اوه دوست جدید داریم!
شیو:بله من دانشجوی جدیدم مین سوک هستم میتونید شیومین صدام کنید^^
سهون:خوشبختم شیو…
به ساعت نگاه کردم!:اوه اوه بچه ها کلی درس رو هم جمع شده که نخوندم باید برم خونه بخونم!
چانی:خرخون عوضی!
بکی: بی شرف خرخون!
کای:دیوث انقد خرخونی کردی کتابت پاره شد!
لی:عوضی فردا نرسونی میکشمت!
شیو با تعجب نگامون میکرد! دستمو رو شونش گذاشتم:هعییی غصه نخور داداش عادت میکنی هخخخ خب دیگه بچه ها ما بریم…
تاعو بیا دیگه!
تاعو:من الان نمیام حوصلم سر میره تو خونه زنگ میزنم با کریس بریم بیرون..
سهون:تو هم که همش با کریسی!
تاعو:عاره هخخخخ
با بچه ها خدافظی کردیم و با سهون سوار ماشین شدیم و به سمت خونه راه افتادیم…

*سهون*
دو هفته گذشته بود و من علاقم به لوهان بیشتر میشد.. لوهان دلیل اینکه با دختری رابطه نداره رو بهم گفته بود… چون به دخترا علاقه نداره و این یعنی اون گیه..فهمیدم که مرگ تیون تقصیر اون نبوده…تیون حماقت کرد.. هم زندگی خودشو به باد داد هم باعث مرگ اوما شد… سعی کردم دیگه به گذشته فکر نکنم..
رسیدیم به خونه لوهان..
_لولو رسیدیم
برگشتم و دیدم لوهان خوابه… هووووف حتما به خاطر دیشبه که تا صبح از سر درد خوابش نبرده..!
دلم نیومد بیدارش کنم… به سمتش برگشتم و با دقت نگاش کردم..
وقتی خواب بود چهرش از همیشه زیباتر بود..
به همه اجزای صورتش با دقت نگاه کردم تا رسیدم به لباش..!
نگاهم رو لباش ثابت موند… ناخداگاه صورتمو به صورتش نزدیک کردم… ولی سریع خودمو کشیدم عقب و سرمو تکون دادم به خودم خندیدم! هه من که گی نیستم اینکارا چیه؟ احساس گرمای شدید میکردم چند بار نفس عمیق کشیدم.. همون موقع لوهان بیدار شد… بلند شد و صاف نشست و با صدای خواب الودی گفت:رسیدیم؟
_نه هنوز تو راهیم هخخ
لبخند قشنگی زد و پیاده شد.. هووووف دیوونه شدم؟ دستمو رو صورتم کشیدم… پیاده شدم و پشت سر لوهان وارد خونه شدم…
اولین بار بود که میومدم خونش..
_لوهان؟مامان و بابات نیستن؟
یکدفعه حالت صورتش عوض شد و غم بزرگی چهرش رو گرفت..
با چشمای غمگینش نگام کرد:من پدرمو خیلی وقته از دست دادم…
بعد از اون مادرم ما رو ول کرد و رفت… نمیدونم کجا رفت..دنبالشم نرفتم چون برام مهم نیست..
لوهان بغض کرده بود..!
_اووه لوهان متاسفم ناراحتت کردم!
قطره اشکی از گوشه چشمش چکید.. رفتم سمتش و بغلش کردم..
_لوهان من نمیخواستم ناراحتت کنم!
دستمو رو گونش کشیدم و اشکشو پاک کردم
لبخند تلخی زد: ناراحت نشدم!
دوباره به صورتش زل زدم…
وقتی نگاش میکردم احساس میکردم خون تو رگام جریان داره… بهش نزدیک تر شدم و فاصله بینمون پر شد…دست خودم نبود!.. دستمو پشت گردنش گذاشتم..!

*لوهان*
دستشو پشت گردنم گذاشت و صورتشو به صورتم نزدیک کرد! با تعجب نگاش کردم! عقبتر رفتم و خوردم به دیوار… سهون بهم نزدیک تر شد نفسای داغش به صورتم میخورد.. صورتمو برگردوندم:میشه..میشه بری عقب؟
سهون دستشو رو صورتم گذاشت… مجبور شدم نگاش کنم..
صورتمو با دستاش قاب گرفت و لباشو اروم روی لبام گذاشت!
تپش قلبم شدید تر شد.. احساس کردم نمیتونم نفس بکشم… چشمامو بستم و نفس عمیق کشیدم.. دستمو لای موهاش بردم سهون لباشو برداشت..
سرشو تو گودی گردنم فرو کرد و لباشو به گوشم چسبوند و اروم زمزمه کرد:خیلی دوستت دارم!
_ت..تو که گی نیستی!
_به خاطر تو میشم!
نمیدونستم چی بهش بگم…
_نمیخوای چیزی بگی؟
_من.. من نمیدونم چی بگم!
سهون ازم جدا شد:هر چه قدر که میخوای فکر کن منتظر جوابم هستم… الانم دارم میرم فعلا بای
چیزی نگفتم و سرمو انداختم پایین..
صدای بسته شدن در اومد.. فهمیدم سهون رفته..
چشمامو بستم و نشستم…
هنوزم باورم نمیشد.. ولی از ته قلبم خوشحال بودم…



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





61
نظر بگذارید

avatar
41 نظرات
20 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
39 نظرات نویسندگان
tanazshrmelodisarah.ghSamina نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
tanaz
مهمان
tanaz

وااای خیلی باحال بود اجی فیک هونهانییی این جمع بچه ها خیلی باحال و خنده داره ایول

melodi
مهمان
melodi

وااااااااااای بالاخره هونهان واییییییی جاهای حساسسسس/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (51).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (51).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (35).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/inlove.gif

sarah.gh
مهمان
sarah.gh

هوووورررراااااا هونهانییییی شددددددددد
خوبه که سهونی یا واقعیت کنار اومد

Samina
مهمان
Samina

هونهاااااااااااااااننننننن،دیوثایه زیبایه من…دیوثکام/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/drool-smiley.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/drool-smiley.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/flirty4-smiley.gif

baekyumin
مهمان
baekyumin

akheeey hunhaaaaaaaaan ^^ ajaaab mamaniiii bi masoliatiiiii -_-
komaoooooo aliiiiie aliiiiiiii khooobe tnx^^