18 👁 بازدید

REVENGE TO LOVE EP 4

قسمت چهارم فیک دوست عزیزمون کیمیا

پیام Kimhan نویسنده ی داستان:

دوباره سلام عخشولیای خووودممم حالتون چطوره؟ بازم عیدتون مبااالکککک ماچ ماچ تف فرااااووون( ^_^ )
ووووی بچه هاااا یه چیزی بهتون بگم.. میبی.. میبی.. بازم میگم میبی نتونم هرروز داسیو بدم ابجی سمی بذاره ولی سعی خودمو میکنم…
عررررر مرور کردن در خر است! نظر شما چیه؟
هخخخ بفرمایید ادامه( ^_^ )

پست آپدیت شد

داشتیم برمیگشتیم خونه… کریس سرشو رو شونه تاعو گذاشته بود و خوابیده بود…
ادرس رو به سهون دادم بعد از چند دقیقه رسیدیم…
خونه رو با انگشتم نشون دادم و سهون ماشینو نگه داشت
_ممنون سهونی خیلی خوش گذشت…
_به منم خیلی خوش گذشت لولو راستی شمارمو نداری! میگم سیو کن
شمارشو گفت و سیو کردم
_خب حالا یه تک بزن شمارتو داشته باشم
_باشه
بعد ازین که بهش تک زدم پیاده شدم و در عقب رو باز کردم
کریس و تاعو هنوز خواب بودن..
_تاعو… تاعو بلند شو رسیدیم…
نه خیر انگار قصد بیدار شدن نداره! مجبور شدم داد بزنم
_تاااااعوووووو بیدار شووووو!
هردوتاشون با ترس و نگرانی از جاشون پریدن!
کریس:چیه؟چی شده؟کی مرده؟اینجا کجاست؟من کیم؟تو کی هستی؟
سهون:کریس باز قاطی کرده جدی نگیرید هخخخخ
باهاشون خدافظی کردیم و رفتیم تو خونه….

*سهون*
کریس از پنجره بیرون رو نگاه میکرد لبخند میزد!
با تعجب نگاش کردم!
_کریس؟
سرشو به طرفم چرخوند
_هیم؟
_اتفاقی افتاده؟
_ نه چه اتفاقی؟@_@
_احساس میکنم تغییر کردی!
کریس اخماشو کشید تو هم: نه چه تغییری؟
_اممم هیچی بیخیال…
_بگوووو
_اهم… چرا انقدر زود با تاعو صمیمی شدی؟
_خودت چی فکر میکنی؟خب معلومه فقط برای اینکه طبیعی تر جلوه کنیم!
پوزخند زدم:جدی؟ ولی من اینطور فکر نمیکنم!
_یاااااا بس میکنی یا نه؟
_باشه بابا منو نخور!خخخخ
_راستی چیزی دستگیرت شد؟
_اوهوم
همه حرفای لوهانو بهش گفتم
_پسره ی روانی! برای چی رد میکنه خو؟!
_دقیقا داشت همینو میگفت که تو مثل شتر مرغ بی بال و پر پریدی وسط!
_یااااا خب من از کجا میدونستم اخه؟
_حالا که خرابکاری کردی پشیمونیم فایده نداره
_خرابکار خودتی در ضمن دو هفته دیگه باید بریم سر درس و مشقمون!
_ای بابا حتما باید ضد حال بزنی؟
_هووووف من که اصن حوصلشو ندارم!
کریس رو رسوندم و رفتم سمت خونه… ماشینو پارک کردم… پیاده شدم..
کلید انداختم و وارد خونه شدم…
دوباره اون حس لعنتی اومد سراغم… ولی اینبار قوی تر بود.. حس انتقام.. انتقام از کسی که زندگیمو نابود کرد… تنها عزیزامو ازم گرفت… کسی که باعث شد من اینهمه درد و زجر رو تحمل کنم…
باورم نمیشه این همون خونه قشنگمون باشه… خونه ای که پر از خاطره بود… صدای خنده های تیون… بازیگوشی هامون تو بچگی… مهربونی های اوما…
لباسام هر طرف افتاده بود… کتابام وسط خونه پخش بود…
کتم رو دراوردم و شروع کردم همه جا رو مرتب کردن..
تا رسیدم به اتاق تیون…
همه ی لباساشو… کتاباشو… هرچی تو اتاق بود رو جمع کردم و بردم تو انباری.. اتاقش کلا خالی شد و چیزی جز یه تخت نموند… از اتاق اومدم بیرون و پشت در نشستم..اشکام بی اراده صورتمو خیس میکرد.. بازم گریه کردم…
به خاطر بدبختیم گریه کردم..
به خاطر اینهمه تنهایی گریه کردم…
واقعا برام عجیب بود… همیشه عاشق تنهایی بودم.. ولی الان میترسم!
از اینهمه تنهایی میترسم…!

*لوهان*
با صدای داد تاعو از خواب بیدار شدم
_لولوووو لوووهاااااان بیدار شوووو بدبخت شدیم!
با نگرانی از جام ببند شدم: چی شده؟
_ساعتو نگاه کن!خواب موندیم!
وای نه! ساعت 10 بود! با دهن باز به ساعت نگاه میکردم
تاعو:چرا ساعتم زنگ نزد؟
_چه میدونم! الان دیگه دیره به کلاس نمیرسیم هوووف من میخوابم تو هم که از صدای داغونت معلومه سرما خوردی!
اینو گفتم و رفتم زیر پتو
تاعو با بالشت بهم حمله کرد! :یاااا چجوری میتونی تو این وضعیت بخوااابیییی؟؟؟
داشتم از خنده غش میکردم و سعی میکردم جلوی تاعو رو بگیرم…
همینجوری با هم درگیر بودیم که موبایلم زنگ خورد..
هر دو تو همون حالت موندیم و دست تاعو با یه بالشت بزرگ که مثلا میخواست باهاش منو بزنه تو هوا موند و یهو به سمت موبایلم حمله کرد و داد زد:سهووووووون!!!!هووورااااا!
_تو چرا خوشحال میشی؟@_@
موبایلمو ازش گرفتم و صدامو صاف کردم و جواب دادم:الو؟ سلام سهون
_سلام بی معرفت مگه قرار نبود زنگ بزنی؟
نمیدونم چرا ولی با شنیدن صداش ارامش گرفتم!

*سهون*
هر وقت صداشو میشنوم یاد تیون میوفتم… یاد اینکه صاحب این صدا باعث مرگ عزیز ترینام شد…
_ببخشید سهون اخه نخواستم مزاحمت شم!
_ای بابا ما که با هم این حرفارو نداریم! زنگ زدم بپرسم امروز کار خاصی نداری؟
_نه اتفاقا دانشگاه هم نرفتم اخه خواب موندم خخخ
_خب پس امروز با تاعو بیاید خونه من… به کریس هم میگم بیاد
_ نه نه نمیخوایم زحمت بدیم مرسی
_ببین یه بار دیگه تعارف بزنی میزنم شت و پت بشیا!
_اوووو چه عصبانی!ترسیدم!هخخخ خب کی بیایم؟
_الان بیاید دیگه!
_باشه ادرسو اس کن بای
_اوکی بای
ادرس خونه رو براش اس کردم… خودمو رو تخت انداختم و به برنامه ای که براش داشتم فکر کردم… به اینده ی نا معلوم فکر کردم… به سرنوشتمون فکر کردم…
به کریس هم زنگ زدم و گفتم بیاد… بعد از 5 مین کریس رسید و با خوشحالی وارد شد و بدون هیچ حرفی اول گفت:چی شد؟ رسیدن؟ تاعو کو؟اونم میاد؟
با تعجب نگاش کردم و سرمو به نشونه تاسف تکون دادم…
فهمید سوتی داده.. یکم خودشو جمع و جور کرد: اهممم… عه چیزه… میدونی من چند تا سوال درسی مهم ازش دارم!
مشکوک نگاش کردم: تو از کی تا حالا درس خون شدی؟
کریس اخم کرد:از خیلی وقت پیش! تو چشم بصیرت نداشتی!
از کنارم رد شد به اشپزخونه رفت خندم گرفت بالاخره لوهان و تاعو رسیدن تا زنگ رو زدن کریس که داشت اب میخورد آب پرید تو گلوش و در حالی که سرفه میکرد به سمت در دوید!
خدای من!کریس چش شده؟

*لوهان*
تاعو زنگ رو زد… کم تر از چند ثانیه کریس در حالی که سرفه میکرد و قرمز شده بود جلومون ظاهر شد.. من و تاعو با تعجب نگاش می کردیم و اونم سرفه میکرد!
درحال خفه شدن بود که تاعو رفت و چند بار محکم زد پشت کریس تا بالاخره حالش بهتر شد
کریس:آخییییییش!داشتم خفه میشدم!
سهون:ای کاش خفه میشدی تا یاد بگیری مثل آدم آب بخوری!
کریس:من آدم نیستم من فرشتم!
اون دو تا داشتن با هم بحث میکردن و اصلا حواسشون به ما نبود!
تاعو:اهم اهم… سلام عرض شد..
کریس با نیش باز: سلام تاعوووو چطوووریییی؟ بیا تو.. عه سرما خوردی؟
تاعو:اممم اره صدام خیلی بد شده هه هه
_منم که اینجا بوقم دیگه اره؟
سهون:نه خیر شما دوست عزیز منی! و یه چشم غره به کریس رفت که باعث شد کریس با لبخند بیاد سمتم… یه احوال پرسی مختصر کرد و سریع رفت پیش تاعو!
*سهون*
مجبور بودم لبخند بزنم…
_سلام لولوی بی معرفت
_سلام سهونی به جون تو من بی معرفت نیستم فقط نمیخوام زحمت بدم
_ای بابا!هزار بار گفتم با من راحت باش تو کلت فرو نمیره که!
کریس رو دیدم که داشت کتشو میپوشید: کریس کجا میری؟
_با تاعو میریم یه جایی زود برمیگردیم..
*لوهان*
تعجب کردم! تاعو بدون من هیچ جا نمیرفت ولی حالا..
_هی تاعو بدون من؟
_لولووو زود برمیگردیم!
کریس:ما رفتیم بروبچ بای بای
کریس و تاعو رفتن و من و سهون تنها شدیم…
دوباره قلبم شروع کرد به تند زدن…
صدام زد:لوهان؟
احساس کردم صورتم داغ شد!

*سهون*
_لوهان؟
_بله؟
_واقعا برام عجیبه!!!
با تعجب نگام کرد:چی عجیبه؟!
_اینکه تو با هیچ دختری ارتباط نداری!
_خب.. خب من دلایل خودمو دارم!
_خو به منم بگو!
_امممم حالا بعدا بهت میگم… دسشویی کجاست؟
_طبقه بالا سمت راست..
لوهان سریع رفت بالا! هووووف چرا همش می پیچونه؟

*لوهان*
سریع به سمت دسشویی رفتم و وارد شدم.. مشتمو پر از آب کردم و به صورتم زدم! نفس عمیق کشیدم… حالا باید چی بهش بگم؟
چه جوری بگم که به دخترا علاقه ندارم؟خودمم هنوز نمیتونم باور کنم که به پسرا بیشتر تمایل دارم! حتی.. حتی دارم عاشق سهون میشم! نه… نه نباید این اتفاق بیفته!چند تا چک تو صورتم زدم! احساس کردم حالم بهتر شد…

*سهون*
ای بابا چرا بیرون نمیاد؟ حوصلم سر رفت! کنترل رو برداشتم و تی وی رو روشن کردم…
صدای در اومد..
فهمیدم لوهانه… با لبخند اومد و رو مبل نشست: چی میبینی؟
_امممم یه برنامه مسخره.. صبر کن برم یه فیلم خفن بیارم با هم ببینیم.. رفتم تو اتاق و یه فیلم پلیسی برداشتم و رفتم پیش لوهان..
_لوهان اینو پلی کن من برم یه چیزی بیارم بخوریم
_اوکی
رفتم و دو تا ساندویچ از تو یخچال برداشتم… داشتیم فیلم می دیدیم و ساندویچمون رو میخوردیم که یه فکری به ذهنم رسید! بدون اینکه لوهان بفهمه یکم از سس رو ریختم روی لباسم
_احححح شتتت!!!
_چی شد سهون؟
_ لباسم به گند کشیده شد! باید عوضش کنم! لولو اگه زحمتی نیست میشه از اتاقم یه لباس برام بیاری؟
_باشه حتما..
بعد از دو دیقه لوهان اومد:بیا سهونی اوردم
_ مرسی
تیشرتو ازش گرفتم…
*لوهان*
نشستم رو مبل و ادامه فیلم رو دیدم.. سهون بلند شد و لباسشو دراورد!
چشمام رو بدنش ثابت موند!
نمیتونستم نگامو ازش بردارم! آب دهنمو قورت دادم.. احساس گرمای شدید میکردم! قلبم داشت از سینم میزد بیرون! سریع نگاهمو ازش گرفتم.. وای نه! دارم دیوونه میشم! چند بار نفس عمیق کشیدم.. لوهان اون یه پسره! اون پسره! هووووف بالاخره لباسشو پوشید!
خداروشکر متوجه نگاهم نشد!

*سهون*
سنگینی نگاهشو رو خودم حس میکردم… چند بار نفس عمیق کشید… صداشو میشنیدم! همونی شد که میخواستم!
سعی کردم به روی خودم نیارم… خیلی عادی لباسمو پوشیدم و رو مبل نشستم و بهش خیره شدم… انگار حواسش به من نبود…
صورتش خیلی زیبا بود… تا حالا پسر به این زیبایی ندیده بودم ولی.. با هر بار نگاه کردن بهش… حس تنفرم بیشتر جون میگرفت و قوی تر میشد…

*لوهان*
فهمیدم داره بهم نگاه میکنه… داشتم دیوونه میشدم!
همین موقع صدای زنگ در اومد سهون سریع بلند شد و به سمت در رفت.. هووووف خداروشکر!
کریس:سلاااااااااااممم!
تاعو: سلام بروبچ
سهون:سلام بچه ها
تاعو اومد سمتم و کنارم رو مبل نشست
دستشو دور گردنم انداخت:خب داداش گلم چطوره؟
یهو کریس با صدای بلند گفت:بهش نزدیک نشووووو!!!
همه با دهن باز نگاش کردیم! کریس به هممون نگاه کرد.. صداشو صاف کرد و ادامه داد و با لحن جدی ادامه داد: اهم.. آخه سرما خوردی امکان داره لولو هم مریض بشه! اینو گفت و در حالی که سوت میزد به سمت آشپزخونه رفت..
با چشمای پر از علامت سوالم به تاعو و بعد به سهون که دهنش باز بود نگاه کردم و بعد همه با هم زدیم زیر خنده!
کریس با یه پیشبند و یه ملاقه تو دستش از آشپزخونه اومد بیرون.. دستشو به کمرش زد و گفت:به چی میخندید؟
ملاقه رو تو هوا تکون داد: من پزشک آینده این مملکتم حق دارم نگران مریض شدن بقیه باشم! ای بابا چرا رعایت نمیکنید؟ چقد من حرص بخورم؟
سهون: اره اینجوری که تو درس میخونی حتما پزشک اینده ی این مملکتی! زرشکککک!
کریس نگاه معنا داری به سهون انداخت: حالا بعدا تنها میشیم دیگه؟ حساب تو یکی رو میرسم!
تاعو: هعییییی یاد مامان بزرگ خدابیامرزم افتادم!
کریس:چرا مامان بزرگت دکتر بوده؟
_نه خیر این ژستی که تو با ملاقه و پیشبند خوشگلت گرفتی شبیه مامان بزرگم شدی! هی هی هی یادشو تو دلم زنده کردی! خخخخ
کریس:تاعووووو جرات داری همونجا واستا تا بهت نشون بدم کی شبیه ننه بزرگته!
کریس با ملاقه دور خونه دنبال تاعو میکرد و من میخندیدم سهونم که با قیافه پوکر فیس همیشگیش نگاشون میکرد!
حس بدی که نسبت به کریس داشتم کلا از بین رفته بود… و از این بابت خوشحال بودم…

دوهفته بعد
________________*سهون*
رابطمون با لوهان و تاعو خیلی نزدیک شده بود طوری که هرروز پیش هم بودیم.. مخصوصا کریس که خیلی به تاعو وابسته شده بود..
استاد وقت آزاد داده بود… داشتم با موبایلم بازی میکردم که دیدم استاد با اون عینک بزرگش بهم خیره شده!
_مشکلی پیش اومده استاد؟
_نه فقط اگه درستون هم اینجوری که به اون ماسماسک زل زدی میخوندی خیلی به نفعت بود آقای اوه!
_شما نگران من نباشم من خودم حواسم به کارام هست!
چشم غره ای بهم رفت! فکر کنم کارش تموم شده بود! کیفشو برداشت و از کلاس رفت بیرون…
مرتیکه پلشت! مرتیکه روانی!خر!الاغ! خپل اصن معلوم نیس مشکلش با من چیه!
اح این کریسم معلوم نیس کجا غیبش زد یهو!
برگشتم و با چشمام دنبال کریس گشتم که دیدم سه تا دختر که از قضا میزشونم بغل میز من بود دارن مثل خر علف دیده نگام میکنن!
با تعجب نگاشون کردم!
درگوش هم پچ پچ کردن و خندیدن! خدایا خودت شفا بده!
خواستم بلند شم و برم که یکیشون اومد سمتم و دستمو گرفت…



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





66
نظر بگذارید

avatar
45 نظرات
21 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
44 نظرات نویسندگان
tanazs&s..shrpark fatimamelodi نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
tanaz
مهمان
tanaz

وااای از دست این کریس تصور قیافه و قدش با ملاقه و پیشبند خیییلی خندس!! چه باحال با یکی دوست باشی ولی فقط تو فکر انتقام باشی!!موفق باشی اجی

s&s..
مهمان
s&s..

خیلی قشنگ اجی.فایتینگ.
داستانتو میدوستم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

park fatima
مهمان
park fatima

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

melodi
مهمان
melodi

واییییییی پس کی ب بخش هونهانش میرسیم /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (51).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (51).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (51).gif

sarah.gh
مهمان
sarah.gh

ایش ایش ایش
اینقد بدم میاد از این جور دخترا… مشکلات روانی دارن والا