5 👁 بازدید

REVENGE TO LOVE EP 3

قسمت سوم فیک دوست عزیزمون کیمیا

پیام Kimhan نویسنده ی داستان:

سلام عخشوووولیااایییی من! سال نوتون پیش پیش مباااارکککک دست جیغ هوووورااااo o همگی با هم بیاید بخلممم ماچ ماچ تف فرااووون
امیدوارم تو سال جدید به هر چی که میخواید برسید و سال خوبی داشته باشید.. میگن سالی که شنبه به نوروز بیفته اون سال پر از برکته هوووورااااا^_____^
بچه ها میدونید که این اولین فیکمه پس به تجربیات کمرشکنتون نیاز دارم شدییییید
جدا از قسمت رمزی برای شاد کردن روحم و قرار دادن تجربیات بسی زیباتون هم که شده نظر یادتون نره^____^
خب دیگه خیلی حرف زدم بفرمایید ادامه

بی هدف تو حیاط دانشگاه قدم میزدم که تصمیم گرفتم برم خونه به سمت در خروجی دانشگاه رفتم
داشتم از خیابون رد میشدم که دیدم یه ماشین که نمیدونم از کجا پیداش شد و سرعتش خیلی زیاد بود داره میاد سمتم… انقد سرعتش زیاد بود که سریع بهم نزدیک شد فاصلش خیلی کم بود چشمامو بستم و منتظر بودم که هر لحظه ماشین بهم بزنه که یکدفعه یه نفر از پشت محکم منو کشید…رو زمین افتادیم.. چشمام هنوز بسته بود.. یکی از چشمامو باز کردم و یه پسررو دیدم که داره با چشمای خمار و کشیدش با نگرانی نگام میکنه!اون یکی چشمم رو هم باز کردم و با تعجب نگاش کردم!
با خنده گفت:دوست عزیز میخوای از روم بلند شی؟
سریع از روش بلند شدم… سرم رو پایین انداختم همینجوری داشت خیره نگام میکرد..
_خب؟
_چی خب؟
_اهم نیازی به تشکر نیست!
_اهم اهم… معذرت میخوام انقد تو شوک بودم فراموش کردم خیلی ممنون اگه شما نبودید معلوم نبود چی میشد!
_قابل شما رو نداشت
داشتیم درمورد راننده بی فرهنگ حرف میزدیم که
یه پسر که قد بلندی داشت و خیلی خوشتیپ بود به سمتمون اومد:سهون دیر شد بیا بریم!
با دیدن من ادامه حرفشو خورد یه تای ابروشو انداخت بالا و با تعجب به من نگاه کرد:سهون؟دوست جدید پیدا کردی؟
_اممم شاید… یه جورایی..
پسر سمتم اوم و دستشو به طرفم اورد:سلام من کریسم.. از آشنایی باهات خوشبختم..
_سلام من لوهانم منم از آشنایی باهات خوشبختم کریس
باهاش دست دادم… انقد محکم دستمو فشار میداد دستم درد گرفت!این چرا اینجوری نگام میکنه؟انگار ارث باباشو خوردم!
سهون_اهم اهم کریس بهتره بریم دیگه دیرمون میشه..
و بهش اشاره کرد دستمو ول کنه.. آخیییییش!راحت شدم!
سهون: خب لوهان ما دیگه میریم امیدوارم بازم همو ببینیم بای بای
لبخند زدم_منم همینطور خدافظ…
تا خونه پیاده رفتم و به سهون فکر کردم واقعا بهش مدیون بودم! اکه اون نبود الان من فرش کف خیابون پهن بودم____*سهون*
_هی کریس داشتی همه چیو خراب میکردی!
_کی گفته؟خیلیم کارم خوب بود!
_اره مشخصه داشتی دست بدبختو له میکردی!
_صبر کن ببینم! فرض کن اصن دستشو له میکردم تو چرا داری حرص میخوری؟
جا خوردم و اینطوری @___@ نگاش کردم
_اهم اهم خب حالا هر چی این یه هشدار بود که یه وقت گند نزنی هه هه
_*لوهان*
هووووووف هنگ کردم این سوال چرا اینجوریه؟
انقد فکر کردم سرم درد گرفت…
برگه رو تقریبا خالی تحویل دادم!حالم واقعا گرفته بود..سوهو و لی با خوشحالی اومدن سمتم
لی:واااای لولو خیلی عالی بووود!
سوهو:دمش گرم سوالا رو خیلی آسون داده بود!
_آسوووون؟تو به این میگی آسون؟؟؟
لی:لوهان تو که همیشه بالاترین نمره کلاسو میگیری خر خون عوضی نگران نباش هخخخخ
_برگه رو سفید دادم!
لی و سوهو با دهن باز داشتن نگام میکردن!
حق با لی بود… من همیشه بالاترین نمره رو میگرفتم ولی دیشب انقد به اون پسر فکر کردم که هیچی از درس نفهمیدم…
همون موقع تاعو اومد پیشمون…
_هی شما دوتا چرا فکاتون رو آسفالته؟
سوهو به زمین نگاه کرد:آسفالت؟کوو آسفالت کجاست؟چرا من نمیبینم؟
تاعو:@____@ این یه اصطلاح بود..
لی:هیییییی اون دوتا رو نگاااااا هخخخخخ
مسیر نگاهشو دنبال کردم و دیدم بکی سرشو گذاشته رو شونه ی چانی و چانی یه چیزایی در گوشش میگه
لی:ژووووون برم یکم کرم بریزم هخخخ
داشت میرفت که سوهو دستشو گرفت:ولشون کن خو تو چیکار با اونا داری؟
لی:باشه فقط بخاطر تو عسیسمممم
تاعو:لولو من میخوام چند تا کتاب بخرم
_خب؟
_میشه با من بیای کتاب فرووشی؟
کیونگ سو با هیجان اومد سمتمون:کی گفت کتاب فروشیی؟منم میخوام بیااااام منم ببرید
تاعو:امممم جهنم و ضرر تو هم بیا هخخخ
کتابفروشی از دانشگاه خیلی دور نبود … تصمیم گرفتیم پیاده بریم..
داشتیم از کلاس خارج میشدیم که کای ما رو دید و به طرفمون اومد
_کجا با این عجلهههه؟ هی دی او مگه به من قول ندادی با هم بریم بیرون؟
دی او:کایااا جان عمت امروزو بیخیال شو!
_عمرا!
دستشو گرفت و به سمت خودش کشید
کای: خب بروبچ هرجا میخواید برید خودتون دوتا برید ما خودمون داریم میریم ددر جاتونم اصلا خالی نیست هاهاها بااااای
تاعو داد زد:برو به درککککک
ولی کای نشنید چون خیلی ازمون دور شده بودن
به تاعو نگاه کردم و زدم زیر خنده!
کل راه تاعو یک سره حرف زد و من گوش دادم… انقد حرف زد که سرم درد گرفت! سرجام واستادم ولی تاعو نفهمید و همینجوری میرفت جلو و حرف میزد…
بالاخره بعد از دودیقه فهمید من کنارش نیستم برگشت سمتم و با لحن با مزش گفت:یاااااا سه ساعته دارم با کفشام حرف میزنم؟
_تاعو؟میشه چند لحظه ساکت شی؟
_چییییی؟؟؟
_سرم درد گرفت انقد حرف زدی!
_ای بابا تو همیشه سرت درد میکنه پس من با کی بحرفم؟
_نمیدونم شاید بهتر باشه با کفشات حرف بزنی هخخخ
_یااااا اصن دلم میخواد حرف بزنم ببینم کی میخواد چی بگه!
بالاخره رسیدیم… تاعو رفت تا کتابی که میخواست رو پیدا کنه
هووووووف بالاخره از دستش راحت شدم! رفتم سمت دیگه و یه کتاب برداشتم داشتم صفحه هاشو ورق میزدم که یکی صدام زد:سلام لوهان..
سرمو سمت صدا برگردوندم و همون پسر رو دیدم!
لبخند زدم:سلام سهون عجب تصادفی!
_هههه اره خوشحالم دوباره میبینمت..
_منم همینطور راستش اونروز انقد شوکه شده بودم که نتونستم درست حسابی تشکر کنم نمیدونم چه جوری جبران کنم!
_نیازی به جبران نیست!
_عه خب نمیشه که!
_اممممم یه راهی هست!
_چه راهی؟
_خب اگه دعوت امشبمو برای شام قبول کنی خیلی خوشحال میشم..
_امممم خب… اخه…
همین لحظه اون پسر قد بلنده اومد.. اسمش چی بود؟اهان یادم اومد.. کریس! اسمش کریس بود!
کریس:omggggg ببین کی اینجاست! چطوری لوهان؟
_خوبم ممنون شما چطورید؟
_یاااا با من صمیمی باش احساس میکنم بابا بزرگتم!خخخخ
_باشه کریس
پوووووف اخه من نمیتونم با تو صمیمی باشم!یه احساسی بهش داشتم… احساسی که خودمم نمیدونم چی بود! یه احساسی که انرژی منفی بهم منتقل میکرد!
کریس:خب چی میگفتید؟
سهون:داشتم لوهانو برای شام دعوت میکردم..
_آخ جووون منم میام!
سهون چشم غره ای به کریس رفت
_هی چشماتو برا من اونجوری نکنا خو منم میخوام بیاااام!
_ای بابا تو که میدونی من چقد متواضع و فروتنم باشه تو هم بیا!
کریس با خوشحالی از سهون اویزون شد ولی چون قدش بلند بود مجبور بود پاهاشو خم کنه:D
_مرسیییی سهوووونیییی
_کریس خفم کردی خودتو کنترل کن!
همین لحظه تاعو که داشت با صدای بلند صدام میزد پیدام کرد
_لوووهاااان؟لوووووووهااااااان کجایییی؟؟؟
وقتی پیدام کرد بدون اینکه نگام کنه به سهون و کریس زل زد..
کریس هم که انگار چیزی تو صورت تاعو گم کرده باشه بدون اینکه پلک بزنه بهش خیره شد!
_هی هی تاعو من اینجاما!
_لولو معرفی نمیکنی؟
_سهون، دوستم تاعو… تاعو، دوستم سهون…
سهون:سلام تاعو من سهونم از اشنایی باهات خوشوقتم
تاعو هم باهاش دست داد و بعد دستشو به سمت کریس دراز کرد.. اما کریس هنوز داشت به صورت تاعو نگاه میکرد!
سهون که دید کریس همینجوری به تاعو زل زده با لبخند ضایعی گفت:هه هه ببخشید این دوست من یکم خل و چله و یه پس گردنی به کریس زد
کریس به خودش اومد:یااا چته چرا میزنی بزنم بچسبی به…
صدای تاعو باعث شد حرفش قطع بشه..
_اهم اهم دوست عزیز دستم خشک شد!
کریس با لبخندی که تا گوشاش میرسید با تاعو دست داد:هههه ببخشید یه لحظه رفتم تو فکر خوبی تاعو؟
_مرسی
_خب پس امشب همه با هم میریم… همه موافق بودن منم ناچارا قبول کردم..
رفتیم و سوار ماشین سهون شدیم.. کریس و تاعو هم که حرفاشون تمومی نداشت!کنار هم نشسته بودن و آروم حرف میزدن!نمیشنیدم چی میگن ولی واقعا کنجکاو بودم! سهونم که هیچی نمیگه! اح حوصلم سر رفت! فکر کنم ذهنمو خوند
سهون:راستی لوهان چند سالته؟من 20 سالمه
_منم 19 چند وقت دیگه میرم تو20
_اوه چه خوب!پس خیلی سنامون با هم فرق نداره!
_اره این خیلی خوبه..
بالاخره رسیدیم..
کریس و تاعو بدون توجه به ما از ماشین پیاده شدن و جلوتر از ما به سمت رستوران رفتن
با تعجب بهشون نگاه کردم کریس دستشو دور گردن تاعو انداخت! دیگه رسما داشتم شاخ درمیاوردم!
زیر لب گفتم:چقد زود صمیمی شدن!!!
*سهون*
از رفتار کریس تعجب کردم!
اون حتی یه بارم با من که چند ساله باهاش دوستم اینجوری گرم نگرفته بود!
لوهانو دیدم که با دهن باز به اون دو تا نگاه میکرد..
سمتش رفتم… انگار داشت با خودش حرف میزد!
_چه قدر زود باهم صمیمی شدن!
_خب ما هم میتونیم همین قدر با هم صمیمی باشیم!
برگشت سمتم به صورتش زل زدم نمیدونم چه چیزی تو صورتش بود که هر وقت نگاش میکردم نمیتونستم نگامو ازش بگیرم…
نگاهم رو همه ی اجزای صورتش چرخید تا رسیدم به چشماش… احساس میکردم یه غم بزرگی تو چشماشه درسته میخندید ولی احساس میکردم چشماش همیشه غمگینه… شایدم من اشتباه فکر میکنم… واقعا چرا تیون به خاطر این پسر خودشو کشته بود؟ شاید…
صدای لوهان منو از فکر بیرون اورد
_پیداش کردی؟
با تعجب نگاش کردم!
_چیو؟
_اون چیزی که تو صورتم گم کرده بودی هخخخخ
خندیدم و سرمو پایین انداختم
_بهتره بریم تو…
بازم فکرم مشغول شد… شاید با تیون دوست بوده… یا شاید… اصلا شاید بهش خیانت کرده.. اره همینه!
_لوهان؟
_بله؟
_تو دوست دختر داری؟
از سوالم جا خورد و بعد زد زیر خنده!
_چرا میخندی؟
_خخخخ وااای خدا دلم خخخخ خب معلومه که نه
_ امکان نداره!مگه میشه پسر به خوشگلی تو کسی تو زندگیش نباشه؟
_خوشگلی از خودتونه^_^
_عههه مسخره بازی در نیار!
_ اهم اهم خب میدونی تا حالا دخترای زیادی بهم درخواست دوستی دادن ولی من به هیچکدوم توجه نمیکنم… اممم… اخرین دختری که بهم گفت دوستم داره همکلاسیم بود.. تقریبا دو هفته پیش فوت کرد! واقعا ناراحت شدم!هنوز نمیدونم جریانش چی بوده و چرا فوت کرده ولی عذاب وجدان گرفتم شدید!
وای خدای من!اون داره تیون رو میگه!پس تیون همکلاسیش بوده!
_چرا عذاب وجدان گرفتی؟
_خب اخه من بهش گفتم که بهش علاقه ندارم و خب اون ناراحت شد… خب من الان احساس بدی دارم
_برای چی بهش علاقه نداشتی؟
_خب اخه… امممم میدونی.. چون.. چون که..
صدای کریس باعث شد لوهان سکوت کنه! ای تو روحت کریس! داشتم به نتیجه میرسیدما!!!
کریس_یاااا کجا موندین شما دو تااااا؟؟؟؟
تو دلم هر چی فوش بلد بودم به کریس دادم!
لوهان سریع وارد رستوران شد و منم پشت سرش رفتم داخل…



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





56
نظر بگذارید

avatar
45 نظرات
11 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
45 نظرات نویسندگان
tanazshrmaryampark fatimamelodi نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
tanaz
مهمان
tanaz

وااای یکی کریسو بگیره نیومده پسر خاله شده!! نکنه سهون میخواد لوهانو عاشق خودش کنه بعدم ولش کنه بخاطره انتقام!!بریم بعدی ببینیم چی میشه

maryam
مهمان
maryam

آجی خیلی خوب بود
بسی خوشمان آمد/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

park fatima
مهمان
park fatima

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

melodi
مهمان
melodi

واااااااای لولو کاریش نکنن ی وخت/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif

sarah.gh
مهمان
sarah.gh

وواایییییی
حتما سهون میخواسته انتقام بگیره… اما بعد یهوی داستان هونهانی میشه…
درست گفتم،؟؟؟؟؟