9 👁 بازدید

REVENGE TO LOVE EP 2

قسمت دوم فیک دوست عزیزمون کیمیا

پیام Kimhan نویسنده ی داستان:

سلام عزیزای من امدم با قسمت دوم فیکمون امیدوارم خوشتون بیاد
اما از نظرا راضی نبودم پس کسایی که نظر نذاشتن انتظار رمزم ازم نداشته باشن
برید داسی رو بخونید من دیگه حرفی ندارم( ^_^ )

 

چشمامو باز کردم…
اینجا دیگه کجاست؟ با دیدن سرم بالای تخت که بهم وصل بود همه ی اتفاقای دیشب مثل یه فیلم از جلو چشمم رد شد…
با یادآوریش بغض بدی گلومو فشار داد و اشک صورتمو خیس کرد…
از روی تخت بلند شدم… سردرد بدی داشتم…
بدنم درد میکرد… سوزن سرم رو از تو دستم بیرون کشیدم و به سمت در رفتم… دیشب فهمیدم که اوما بیهوش شده…
حتما تو یکی این اتاقاست.. در همه ی اتاقا رو باز کردم تا بالاخره اتاق اوما رو پیدا کردم..
مامان رو تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود…
اروم رفتم سمتش و رو صندلی کنار تخت نشستم..
مامان:چرا سهون؟چرا تنها دخترم اینجوری… بغضی که به گلوش چند انداخت اجازه نداد تا ادامه حرفشو بگه
_نمیدونم اوما منم نمیدونم چرا اینکارو کرد…

____________________________
دو روز گذشت…
مراسم رو به بهترین شکل ممکن برگزار کردیم..
تو این دو روز کریس بدجور افسرده شده بود و همش گریه میکرد و من تازه الان فهمیدم که کریس به تیون علاقه داشته…
تو مراسم یه پسری بود که نمی شناختمش پسری با قد متوسط و موهای خرمایی لخت… بهش خیره شدم..
بعد از چند دقیقه به سمت ماشین گرون قیمتش رفت.. سوار شد و با سرعت دور شد… با چشمام مسیر رفتنشو دنبال کردم…
این پسر کی بود؟
__________________________

مراسم تموم شد.. باهمه خدافظی کردیم اوما طبق معمول به یه نقطه خیره شده بود.. واقعا نگرانش بودم به سمت اتاق تیون رفتم.. در اتاقشو باز کردم..
بازم اون تخت پر از خون… بوی مرگ… اون بغض لعنتی… اشک تو چشمام جمع شد… خواستم از اتاق برم بیرون که کاغذ کنار تخت رو زمین دیدم… به طرفش رفتم و از رو زمین برداشتمش و خوندمش..
“ای کاش منو پس نمیزدی لوهان”
لوهان؟ لوهان کیه؟ یعنی تیون به خاطر یه پسر زندگیشو به باد داد؟
از شدت عصبانیت نامه رو مچاله کردم.. موبایل تیون کنار آینه بود..
من باید می فهمیدم لوهان کیه… اون عوضی کیه که خواهرمو.. زندگیمو.. ازم گرفته…
تو همه فایلا فقط عکس یه پسر بود.. چقد چهرش آشناس! این.. این همون پسریه که امروز دیدم! پس.. پس اون لوهان بود! تیون به خاطر اون عوضی خودشو کشته بود!
فقط یه کلمه تو ذهنم تکرار میشد…
انتقام… انتقام و انتقام..!
________________________
کل شب رو بیدار موندم و به اون پسر فکر کردم… نه… فایده نداره.. باید از کریس کمک بگیرم.. اون تنها کسیه که میتونه کمکم کنه..
سریع لباسامو پوشیدم و به سمت خونه ی کریس حرکت کردم… زنگ رو زدم.. بعد از چند دقیقه هیون(خواهر کریس) با چشمای قرمز و باد کرده جلوم ظاهر شد! با تعجب نگاش کردم! تا حالا هیون رو این شکلی ندیده بودم!
وقتی منو دید با گریه خودشو تو بغلم انداخت و بین گریه گفت:داداش… من دلم … دلم برای تیون تنگ شده!
سرشو به سینم فشار دادم و موهاشو نوازش کردم… اونا دوستای خیلی صمیمی بودن… هیون همیشه منو داداش صدا میزد و با تیون مثل یه خواهر رفتار میکرد…
اشکای خودم هم سرازیر شد… من … سهون.. کسی که هیچکس گریشو ندیده بود… حالا دیگه نمیتونه روزشو بدون گریه سر کنه… چرا تیون؟ چرا با ما اینکارو کردی؟
از خودم جداش کردم و به چشمای غمگینش نگاه کردم…
_میدونم سخته هیون… منم هنوز نمیتونم باور کنم.. ولی اون رفته…
سرشو تکون داد و با گریه به سمت اتاقش رفت و دررو بست…
اشکامو پاک کردم و به سمت اتاق کریس رفتم..درزدم جواب نداد… دررو باز کردم و دیدم رو تختش نشسته و زانوهاشو بغل گرفته…
دوباره بغض گلومو چنگ زد…
به طرفش رفتم.. دستمو رو شونش گذاشتم…
سرشو بلند کرد… وقتی چهرشو دیدم بغضم ترکید… چطور ممکنه؟ اون چهره ی مغرور به این روز افتاده باشه؟ صورتش از اشک خیس شده بود و چشماش رنگ خون بود!
با صدای لرزون ازش پرسیدم:چرا با خودت اینکارو میکنی کریس؟
_یعنی تو نمیدونی؟
نه!خدای من!این صدای کریس بود؟!!!
_خودت میدونی با گریه چیزی درست نمیشه… ببین من دیروز این کاغذ رو تو اتاق تیون پیدا کردم… کریس سریع کاغذ مچاله شده رو ازم گرفت و بازش کرد وقتی خوندش اخماش رفت تو هم… معلوم بود خیلی عصبانیه!
با صدایی که از عصبانیت میلرزید گفت:لوهان کیه؟
همه چی رو براش توضیح دادم…
کریس_ باید اول خونشو پیدا کنیم..
_چه جوری؟من فقط یه بار اونو تو مراسم دیدم!
_موبایل تیون همراته؟
_آره
موبایل تیون رو از تو جیبم بیرون اوردم و به کریس دادم
_شاید با این بتونیم یه نشونی ازش پیدا کنیم.
تقریبا دوساعت داشت فایلا رو زیر و رو میکرد اما دریغ از یه نشونی…
با عصبانیت موبایلو پرت کرد:نمیدونم باید چیکار کنیم!
دستمو رو شونش زدم:اشکال نداره شک نکن بالاخره میتونیم پیداش کنیم…
باهاش خدافظی کردم و به سمت خونه رفتم..
کلید انداختم و دررو باز کردم..
اوما مثل همیشه رو مبل نشسته بود و بدون اینکه پلک بزنه به رو به رو خیره شده بود…
دیگه نمیتونستم تحمل کنم… باید یه جوری از این حال و هوا درش بیارم…
به طرفش رفتم و صداش زدم:اوما؟
جواب نداد…
_اوما میدونم سخته ولی باید با این موضوع کنار بیای اینجوری ادامه بدی برای روحیت خیلی بد میشه..
بازم جواب نداد!
دستمو سرشونش گذاشتم و تکونش دادم
_اوما دارم با تو حرف میزنم!
تا تکونش دادم جسم بی روحش به یه طرف افتاد!از ترس دو قدم رفتم عقب…
بدنم میلرزید…نفسم بند اومده بود.. نشستم رو زمین و دستامو مشت کردم و به سینم کوبیدم…
با تمام توانم اسم خدا رو فریاد زدم!
چرا؟چرا من؟ چرا تیون؟چرا مادرم؟
خدایا منو نمیبینی؟ اصلا منو میبینی که اینجا نشستم و دارم صدات میزنم؟ مگه من چه گناهی کردم؟
چرا.. چرا تنها کسی که تو دنیا برام مونده بود رو ازم گرفتی؟ با صدای بلند داد میزدم و گریه میکردم! نگاش کردم… چشماش هنوز باز بود..
مامان؟حتی یه هفته هم نتونستی تحمل کنی؟
با دستای لرزونم چشمای قشنگشو برای همیشه بستم…
_________________________
رو صندلی نشسته بودم و به زمین زل زده بودم… همه از کنارم رد میشدن و تسلیت میگفتن ولی من جواب هیچکدوم رو نمیدادم… عوضش کریس کنارم واستاده بود و جوابشونو میداد با اینکه حالش از من بدتر بود…
احساس خفگی میکردم.. بلند شدم تا برم حیاط و یکم هوا بخورم که دیدمش! خودش بود!لوهان بود که به درخت تکیه داده بود و سرشو پایین انداخته بود.. سنگینی نگاهمو حس کرد… سرشو بالا گرفت و من رو دید… اما نگاهش کاملا بی تفاوت بود! فهمیدم من رو نمیشناسه… از درخت جدا شد…
نه! نه نباید این فرصتو از دست بدم!
کریس داشت با یکی از مهمونا حرف میزد بی توجه دستشو گرفتم و دنبال خودم کشیدمش… لوهان داشت به سمت ماشینش میرفت..
با سرعت به طرف ماشینم رفتم کریس رو مجبور کردم سوار شه و خودم هم سوار شدم…
لوهان ماشینشو روشن کرد و با سرعت رفت..
منم بی توجه به سوالای کریس پامو تا ته رو پدال گاز گذاشتم..
کریس داد زد:داری چیکار میکنی؟مگه دیوونه شدی؟
منم بلند تر داد زدم:اون لوهانه احمق!
کریس با تعجب به ماشین لوهان که خیلی ازمون فاصله داشت نگاه کرد!
_پس چرا انقد اروم میری؟ببین چقد فاصله داره باهامون!
_نباید بفهمه دنبالشیم..
بعد از نیم ساعت جلو یه خونه شیک پارک کرد و پیاده شد… به کریس که از عصبانیت سرخ شده بود نگاه کردم..
با خشم گفت:میکشمش!الان میکشمش! خواست از ماشین پیاده شه که دررو قفل کردم…
با عصبانیت نگام کرد..
_حماقت نکن.. خودم وقتش برسه میدونم چیکار کنم..
_وقتش؟وقتش کیه؟ من نمیتونم بشینم و صبر کنم تا این عوضی راحت زندگیشو بکنه!
و داد زد:زود باش دررو باز کن!
دیگه نتونستم تحمل کنم سرش داد زدم:اگه باز نکنم چی میشه هان؟؟؟ اگه یه کلمه دیگه حرف بزنی کریس دندوناتو تو دهنت خورد میکنم!خودت میدونی من امروز اعصاب ندارم!
با ترس و تعجب نگام میکرد بلند تر داد زد:فهمیییدی؟
سرشو به نشونه مثبت تکون داد..
لوهان وارد خونه شد.. نگاهی به خونش انداختم و راه افتادم
کریس کل راه ساکت بود
_ببخشید کریس من منظوری از اون حرفا نداشتم..
_میدونم تو عصبانی بودی اشکال نداره هیونگ
لبخند زدم و باهاش خدافظی کردم و به سمت خونه رفتم..
وقتی رسیدم غم بزرگی تو دلم نشست…
هیچکس خونه نبود…هیچ صدایی نبود… خودم بودم و خودم…
دیگه تنها شدم…
دیگه تو این دنیا هیچکس رو ندارم…
من تحمل ندارم… من تحمل اینهمه سختی و فشار رو ندارم…
رو تخت دراز کشیدم… انقد گریه کردم تا خوابم برد…
______________________
طبق معمول اماده شدم تا برم پیش کریس به سمت در خروجی رفتم
دررو باز کردم و کریس رو دیدم…دستش که داشت به سمت زنگ میرفت تو هوا موند ..
لبخند زد و گفت:بیام تو؟
به خودم اومدم:ها؟ آها اره بیا تو…
رفتم کنار و کریس وارد خونه شد… وقتی وضعیت خونه رو دید اشک تو چشماش جمع شد…
_میدونستم اذیت میشی کریس برای همین خواستم خودم بیام..
لبخند زد و اشکاشو پاک کرد:نه نه اذیت نمیشم.. اخرش که چی؟ههه
_خوبه
_اومدم تا درمورد اون پسره لوهان باهات حرف بزنم…
_خب؟
_من یه نقشه دارم…
با هزار تا علامت سوال تو چشمام نگاش کردم!

*لوهان*
سر کلاس هیچی از درس نفهمیدم چون همش به اتفاقایی که تو این هفته افتاده بود فکر میکردم… به اون دختر که همکلاسیم بود… ای کاش اونجوری باهاش رفتار نمیکردم… خو به من چه؟وقتی دوستش ندارم چیکار کنم؟پووووف! بیچاره مامانش..
ای بابا! یک ساعت دیگه باید صدای نحس این استاد رو تحمل کنم!
سردرد بدی داشتم به چانی که کنارم نشسته بود و داشت چرت میزد نگاه کردم… یه پس گردنی بهش زدم.. چانی عین برق گرفته ها از جاش پرید و با چشمای گرد نگام کرد
بکی:یااااا با چانی چیکار داری؟نمیبینی فرزندم خوابه؟
کای:لوهان کرم درونش فعال شده!
_هووووف اصن امروز حوصلتونو ندارم الانم دارم میرم یکیتون جزوه درس امروزو بهم بده
کای:چانی من دستم بنده انگشت وسطتو بهش نشون بده هخخخخ
یکی محکم زدم به پاش
کای:آخخخ خدا لعنتت کنهههه ووووی پااام آخ آخ!
_خب دیگه من رفتم بای بای
رفتم سمت میز استاد..
استاد به من نگاه کرد:مشکلی پیش اومده؟
_استاد اگه میشه من امروز زود تر برم حالم خوب نیست
_باشه ولی میخوام درس بدم یادت نره جزوه رو از دوستات بگیری
_چشم
از کلاس اومدم بیرون…
آخیییش هوای آزاد! ده دقیقه بود که بی هدف تو محوطه دانشگاه قدم میزدم که….



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





78
نظر بگذارید

avatar
54 نظرات
24 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
52 نظرات نویسندگان
tanazshrpark fatimamelodiنازنین نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
tanaz
مهمان
tanaz

قشنگ بوووود و چه غمگین آخی بیچاره سهونی مامانشم پرید(البته مامان داستانیش) این کایم چه بی ادبه هاا البته دیگه این چیزا عادیه پیش به سوی بعدی

tanaz
مهمان
tanaz

قشنگ بوووود و چه غمگین آخی بیچاره سهونی مامانشم پرید(البته مامان داستانیش) این کایم چه بی ادبه هاا البته دیگه این چیزا عادیه پیش به سوی بعدی

park fatima
مهمان
park fatima

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

melodi
مهمان
melodi

بیچاره سهون مامانشم رفت/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

نازنین
مهمان

واااااااااااااااااای من عاشق کریسهانهون ام مثل زوج ایونسیهه میمونه. اگه اینجوری باشه چی میشه. وای وای. آخ جون