16 👁 بازدید

REVENGE TO LOVE EP 10

قسمت 10 فیک دوست عزیزمون کیمیا

پیام Kimhan نویسنده ی داستان:

سلوووووم عایم کام بک افتر ده سال عرررررر حرفی ندارم برید ادامه…

ساعت 3 صبح بود! شیو که سرش همیشه تو گوشیش بود… دی او رو کاناپه خوابش برده بود.. کای و چانی داشتن شطرنج بازی میکردن و بچه ها مثل وزق زل زده بودن به اونا!-__-
کای:هاها عمرا بتونی حرکت کنی!
چانی بی توجه مهرشو حرکت داد.. کای چند دقیقه پوکر فیس به صفحه شطرنج نگاه کرد و وقتی دید نمیتونه هیچ کاری بکنه داد زد:یاااا دیوث! این چه حرکتی بود زدی؟o_O
بکی:هی کای! خنگ بازی در نیار قلعه رو حرکت بده!
کای:جوووونزززز! دمت بخاری دیوث!@_@
چانی:یاااا! برای چی میرسونی؟
بکی:کپسااانگ-__-
کریس:چیکن عیز نات مای استایل!^^
سهون:خداوکیلی الان این چه ربطی داشت؟
کریس:نمیدونم فهمیدی به منم بگو@____@
سهون:o_O
خمیازه بلندی کشیدم..
سهون متوجه شد.. سریع گفت:بروبچ ما بریم بخوابیم شب بخیر..
کای:خوش بگذره هخخخ
چانی:لوهان میخوای باهات بیام؟
لی:منم میام وسطتتون میخوابم^^
سهون از خنده غش کرده بود!
_یاااا بچه ها بسههه عههه-__-
سهون رفت بالا.. داشتم پشت سرش میرفتم که کای و لی صدام زدن!
برگشتم سمتشون:چیه؟
لی:بیا اینجا..
رفتم روبه روشون واستادم:خب چیه؟
کای:هیچی خواستیم یه بار دیگه رختو ببینیم:D
_مگه مرض داریییید؟ اححح-__-
لی:اووخیییی گوگولی لپاش چه گلی انداخته!^^
_چی؟؟ لپای من گل انداخته؟:-\
کای:لی؟ تو دوباره چرت و پرت گفتی؟
_هوووف حوصلمو سر میبرید:-\ من برم دیگه شب بخیر
از پله ها رفتم بالا و وارد اتاقمون شدم…
سهون جلو اینه واستاده بود و موهاشو شونه میکرد…
برگشت سمتم و با لبخند گفت:اومدی عشقم؟
_نه هنوز تو راهم نیم ساعت دیگه میرسم-__-
سهون لباسشو دراورد و رو تخت دراز کشید:هاها خندیدم:-\ هوووف خیلی خستم-_-
به بدنش نگاه کردم و یکی محکم زدم به بازوش:یاااااا اولا که لباستو بپوش دوما من بدم میاد کسی کنارم بخوابه! برو رو زمین بخواب!
سهون قیافه مظلومی به خودش گرفت:دلت میاد من رو زمین بخوابم؟
دلم براش سوخت! کنارش دراز کشیدم:باشه-__- پس از من دور شو!
سهون بهم نزدیک شد و بغلم کرد و سرشو تو گردنم فرو کرد!
_خیلی ممنون از توجت به حرفم! دارم میگم از من دور شو!
سهون سرشو تو گردنم پنهون کرد:نوموخواااام!
بلند خندیدم!:هخخخ مثل بچه هایی!
سهون سرشو بلند کرد و نگام کرد:جووونزززز فدای خنده هات!@_@
_خدانکنه^^
سرمو نزدیک صورتش بردم و خواستم ببوسمش که رفت عقب!
با تعجب نگاش کردم!
_چرا میکشی عقب؟o_O
سهون:امممم لوهان میگم که… چیزه… اممم..
_چیه؟
_میگم که ما نمیتونیم تا اخر عمر اینجوری با رابطه داشته باشیم… منظورم اینه که.. اممم چه جوری بگم؟ میدونی نه من راحتم نه تو…یعنی…
_سهون واضح حرف بزن ببینم چی میگی:-\
سهون نفس عمیق کشید و بلند گفت:ما باید با هم ازدواج کنیم!
سهون
لوهان بلند شد و با چشمای گرد نگام کرد!:هاااااان؟؟؟
_ای بابا! دارم میگم باید با هم ازدواج کنیم!
لوهان زد زیر خنده!:هخخخخ شوخی بامزه ای بود! احتمالا سرت خورده به جایی:-\ اخه مگه میشه؟ اونم توی کره! هخخخ خیلی باحال بود حالا بگیر بخواب:D
_یااااا لوهان یکم جدی باش! درضمن من یه کلیسا رو میشناسم که اینکارو برامون انجام میده!
_عههه جدی؟
_بلی:-\
لوهان:وااااوو! داری ازم خواستگاری میکنی؟
_پ نه پ! دوربین مخفیه!
لوهان:یاااا چی میخواستیم چی شد! یکم عشقولانه تر! هااایششش-__-
رفتم سمتش و هولش دادم رو تخت و افتادم روش!
لوهان:مرده شور خودتو خواستگاری کردنتو ببرن!
_خودت گفتی عشقولانه!
لوهان:عاقا عشقولانه نخواستیم! در ضمن من باید فکر کنم!
_فکر کردن نمیخواد که! بهتر از من پیدا نمیکنی هخخخ
لوهان:خیلیییی پرروییی! بکش کنار هیکلو اصن باهات ازدواج نمیکنم خیلیم ازت بدم میاد هاهاهاها!
انگشتمو رو لباش کشیدم!:مگه دست خودته؟
لوهان چشماشو بست و دستشو دور کمرم حلقه کرد!چشمامو بستم و لبامو محکم رو لباش گذاشتم…
لوهان
دستمو دور کمرش حلقه کردم و باهاش همراهی کردم…
سهون لباشو برداشت و به چشمام خیره شد..
_چیه؟
سهون:خیییلیییی خوشگلییی!o_O
_همه میگن^^
سهون:همه غلط میکنن!:-\ درضمن جواب منو ندادی!
خمیازه بلندی کشیدم..
سهون:لوزالمعدتو دیییدم!!!@_@
_اممم عجب سعادتییی!
سهون:خودشیفته!
_اااا تازه فهمیدی؟ هخخخخ هوووف خیلی خوابم میاد-__- صبح شد دیگه:-\
احیانن نمیخوای هیکل مبارکو به سمت دیگه ای هدایت کنی؟
سهون:چشم عخشم^^
سهون از روم بلند شد و کنارم خوابید..
____________________سهون
صبح با صدای داد چانی بیدار شدم!
با استرس بلند شدم و به لوهان که با تعجب به در اتاق نگاه میکرد نگاه کردم:لوهان صدای چانیه؟!!!!
لوهان:اره!
همون موقع در اتاق محکم باز شد و بکی در حالی که میدوید اومد تو و پشت سرش چانی…
چانی:بکی با زبون خوش بهت میگم بدش ب من!
بکی:منم با زبون خوش بهت میگم این دختره کیهههه؟
چانی دادی زد که فکر کردم الانه که سقف بیاد پایین!:دارم بهت میگم موبایلمو بده!
بکی:فکر نکن صداتو ببری بالا میتونی گندکاریاتو مخفی کنی!
چانی:بکی با اینکارت فقط داری اعصابمونو خورد میکنی بس کن!
بکی:یه روز هیچی نگفتم… دو روز هیچی نگفتم.. سه روز.. چهار روز … تا کی بریزم تو خودم؟ خستم کردی! همین الان تکلیف منو مشخص میکنی!
صدای زنگ موبایل چانی بلند شد..
بکی:اووو داره زنگ میزنه! انگار خیلی منتظرش گذاشتی چون تو این یه ساعت بیشتر از ده بار زنگ زده!
چانی:بده من اون بی صاحابوووو!
بکی:چیه خیلی مشتاقی باهاش حرف بزنی؟
چانی به سمت بکی دوید ولی قبل از این که بهش برسه بکی سریع از اتاق رفت بیرون..
رفت تو اتاق کای و دی او و دررو قفل کرد!
چانی:بکی بسسس کن دارم میگم بیا بیرون!
بکی:یا خودت میگی این دختره کیه یا خودم میفهمم..
چانی:بکی داری عصبانیم میکنی!
بکی:نمیگی؟خیله خب خودت خواستی!الان مشخص میشه..
همون موقع صدای اس ام اس موبایل چانی بلند شد…
بکی دیگه هیچی نمیگفت!
چانی با استرس داد زد:
بکیییی؟بکی اونو نخون! یااااا با توام!
ولی بکی بازم حرفی نمیزد!
بقیه بچه ها اومدن جلو در..
کای:چی شده؟کی تو اتاق منه؟-___-
لوهان:هیییس ساکت شووو!
بکی اروم دررو باز کرد و اومد بیرون… چشماش پر از اشک شده بود!
گوشی از دستش افتاد…
با قیافه ای که انگار شوکه شده در حالی که پاهاش رو زمین کشیده میشد به سمت چانیول رفت و روبه روش واستاد!
همه با تعجب به بکی نگاه میکردیم…
چانی درحالی که صداش میلرزید گفت:ب..بکی اینجوری که فکر میکنی نیست.. من.. من برات توضیح میدم!
بکی بدون اینکه پلک بزنه به چانی نگاه میکرد!
کم کم حالت صورتش عوض شد… صدای نفسای تندش تو فضا پیچیده بود!
با صدای سیلی سکوت اتاق شکسته شد!
چانی افتاد رو زمین و دستشو رو صورتش گذاشت..
بکی:خیلی پستی! خیلی!
چونش از بغض میلرزید.. با عصبانیت رفت بیرون..
با دهن باز به چانی نگاه کردم!
سوهو:چا..چانی تو چیکار کردی؟
چانی با بغض گفت:بچه ها اونجوری که فکر می کنید نیست..من.. من اصلا نمیشناسمش!
موبایل چانیو از رو زمین برداشتم…
با خوندن اون پیام چشمام تا اخرین حد ممکن باز شد!
لوهان
با تاسف به چانی نگاه کردم و رفتم دنبال بکی…
به سمت اتاقشون رفتم..
صدای هق هقش تو اتاق پیچیده بود… درحالی که گریه میکرد وسایل و لباساشو میذاشت تو چمدون!
رفتم کنارش و دستشو گرفتم:بکی چیکار میکنی؟
گریش شدید تر شد!
محکم بغلش کردم:یااااا گریه نکن!
بکی:لو…لوهان اون.. اون به من خیانت کرد!
_اینجوری فکر نکن!گفت که برات توضیح میده!
بکی:من خودم همه چیو فهمیدم دیگه چی میخواد بگه؟
_نه بکی… تو حتی بهش وقت ندادی حرف بزنه!
بکی:اگه تو هم اونو خونده بودی بهش وقت نمیدادی…
_مگه چی نوشته بود؟@___@
بکی به اطرافش نگاه کرد…
بهم نزدیک شد و در گوشم اروم گفت…
با دهن باز به بکی نگاه کردم!
_نههههه!!!o_O
بکی:حالا میتونی حق رو به من بدی؟
همونطور که مغزم درحال تجزیه و تحلیل اون حرف بود سرمو به نشونه تایید تکون دادم…



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





50
نظر بگذارید

avatar
45 نظرات
5 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
46 نظرات نویسندگان
minashrpark fatimabaekyuminabaekyumina نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
mina
مهمان
mina

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

park fatima
مهمان
park fatima

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

baekyumina
مهمان
baekyumina

yaaaaa chaniiiiiiiii namaaaaard -_- komaoooooo aliiiiiiie merciiiiiiiii^^

baekyumina
مهمان
baekyumina

yaaa chaniiii be baeky mikoniiiiiiii namaaaaaaaard -_-
komaooooo aliiiiiie merciiiiiii tnx ^^

ELI.TAE
مهمان
ELI.TAE

عالی بود/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gifبکیولمون هم ک پرید/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif