12 👁 بازدید

Revenge to love ep 1

خب امروز روز فیک است خخخخ خب اینم اولین قسمت فیک دوست خوبمون کیمیا جون امیدوارم از داستانش حمایت کنید ^^

پیام Kimhan نویسنده ی داستان:

سلام اجی های گلم من نویسنده ی جدید سایتم اسمم کیمیاست
امیدوارم از اولین فیکم خوشتون بیاد
از اجی سمیرا ممنونم که ای داسیو میزاره و از شما هم ممنونم که میخواید بخونیدش^____^
راستی نظر بزارید تا موقع قسمتای رمزی بی رمز نمونید هخخخخ
برید سراغ داسی دیگه زیاد حرف نمیزنم

چشمامو آروم باز کردم نور خورشید چشمامو اذیت میکرد با یادآوری کاری که امروزمیخواستم بکنم ناخودآگاه لبخند عصبی زدم بالاخره تصمیممو گرفتم…
نمیتونستم…
نمیتونستم بدون اون ادامه بدم…
از تخت بلند شدم و دست و صورتمو شستم وقتی خودمو تو آینه دیدم وحشت کردم!
چشمام به خاطر گریه زیاد باد کرده بود!
از اتاق بیرون اومدم و رفتم پایین، سهون هیونگ رو دیدم که تنها سر میز صبحونه نشسته… با دیدنش غم بزرگی تو دلم نشست و بعد از مدتی ترس… ترس از این که قراره دیگه نبینمش… ترس از این که دلم براش تنگ میشه… برای صدای تو دماغیش… برای مهربونیاش…دلم برای دعواهای بچگانمون تنگ میشه… وقتی به خودم اومدم فهمیدم ده دقیقس سرجام ایستادم و بهش خیره شدم و سهون داره با تعجب نگام میکنه لبخند زدم و سعی کردم خودمو عادی نشون بدم…
جلو رفتم و پشت میز نشستم…سهون:یاااااا اول صبحی چته سه ساعته زل زدی به من؟راستشو بگو باز دوباره چه نقشه ای داری برام میکشی؟ببین تیون از الان بهت بگم من امروز اصلا حال و حوصله ندارم بهتره نقشه های شیطانی رو از سرت بیرون کنی وگرنه میزنم دکور مکور صورتمو میارم پایینا! از حرفایی که میزد خندم گرفت…
_هیونگ جان چرا دکور صورت خودتو بیاری پایین؟
_آخه خودت که میدونی من با دختر جماعت در نمیوفتم عوضش حرصشو سر خودم خالی میکنم خخخخ
سهون… سهون… اگه میدونستی این آخرین باره که منو میبینی… اگه میدونستی که قراره دیگه صدامو نشنوی… اگه میدونستی دیگه کسی نیست که وقتی خوابت نمیبره تا صبح باهاش حرف بزنی… پووووووووف! انقدر فکر کردم سرم درد گرفته!
باصدای سهون به خودم اومدم…
_هیییییی تیووووون کجایی تووو؟ده بار صدات زدم! تو چرا امروز اینجوری شدی؟خدا بهم رحم کنه راستشو بگو چی تو سرته؟
_برادر من به خدا هیچی تو سرم نیست مطمئن باش از این به بعد از اذیتای من راحت میشی!
_چی؟
_اااامممم منظورم اینه که دیگه اذیتت نمیکنم هه هه
_خدا از دهنت بشنوه… راستی اونی من میرم یه سر خونه کریس تو هم میای؟خواهرشم هستا!
با اومدن اسمش اخمام رفت تو هم..کریس… اصلا نمیخوام ریختشو ببینم! حداقل آخرین روز زندگیمو نمیخوام ببینمش! پسره ی هیز!
_نه سهونی تو برو خوش بگذره…
سهون_باشه بای بای اونی
سهون رفت و من تنها شدم… پدرم ۳ سال پیش تو یه تصادف از دنیا رفت و ما رو تنها گذاشت…بعد از اون من و سهون با مادرم زندگی میکنیم…
رفتم حیاط و دنبال اوما گشتم و دیدم داره به گلا آب میده به طرفش رفتم و از پشت بغلش کردم یه دفعه اوما مثل فنر از جاش پرید و با چشمای گرد نگام کرد! منم با دهن باز نگاش کردم تا اینکه اوما گفت:دختر میخوای به کشتنم بدی؟ یه سلامی… الویی… چیزی… قلبم واستاد بچه!
_خدا نکنه قلبت واسته اوما جونم تیون قربونت بره الهییی..
_هی دختر بسه… بسه… این حرفا چیه؟ راستی صبحونه خوردی؟
_آره اوما اگه فعلا کاری نداری من برم اتاقم
_برو دخترم…
رفتم تو اتاقم و در رو بستم
از پنجره یه دل سیر نگاش کردم…
باورم نمیشد قراره دیگه اون چهره معصوم و مهربونش رو نبینم… قطره های اشک از گوشه ی چشمم میریخت… زیر لب گفتم:دوستت دارم مامان هیچ وقت فراموشم نکن…
_______________________
دو ساعت بعد
وقتش بود… من دیگه تصمیممو گرفتم… میدونم نمیتونم داشته باشمش ولی… اینم میدونم که نمیتونم بدون اون ادامه بدم… نمیتونم بدون اون نفس بکشم… نمیتونم زندگی کنم… تصمیمم کاملا احمقانه بود… اینو میدونستم ولی… نه… من نمیتونم پشیمون بشم چون زندگی بدون اون برام معنایی نداره…
سه شاخه گل رز از گلدونای کنار پنجره چیدم و روی تختم پرپرشون کردم… موهای بلندمو دورم ریختم و عطر زدم خودمو تو آینه دیدم… رنگم پریده بود… گوشیمو برداشتم و عکسشو برای آخرین بار دیدم… عکس عشقمو دیدم… عکش لوهان رو دیدم… لوهان… ای کاش.. ای کاش منو پس نمیزدی… تیغ رو برداشتم و رو تخت نشستم دستمو بالا گرفتم.. دستم میلرزید… میترسیدم…خیلی میترسیدم… ولی کشیدم… بالاخره تیغو روی رگم کشیدم.. سوخت… خیلی سوخت.. خون به شدت بیرون زد… کم کم پلکام سنگین شد و همه جا سیاه… برای همیشه چشمامو بستم…

_________________________
سهون”
بالاخره رسیدم زنگ خونه رو زدم و کریس دررو باز کرد…
سهون:سلام کریس هیونگ چطوری؟
کریس:سلام هیونگ, خوبم بیا تو…
رفتم تو و بعدش با کریس به اتاقش رفتیم…
کریس:خب چه خبر هیونگ؟راستی تیون خوبه؟ سلام منو بهش برسون!
یه ابرومو انداختم بالا و گفتم:اره خوبه چی شد یاد خواهر من افتادی؟؟؟
کریس:اوووووم…اهم… خب میدونی… اخه… اها امروز هیون ازم پرسید حال خواهرتو برا همین پرسیدم هه هه…
مشکوک نگاش کردم و با لحن جدی گفتم:برو کتاباتو بیار!
کریس سرشو تکون داد و سریع رفت کتاباشو بیاره….
بعد از کلی درس خوندن از کریس خداحافظی کردم و به سمت خونه رفتم… وقتی رسیدم خونه اوما رو دیدم که داره شام درست میکنه… باصدای بلند گفتم:سلاااااام مامان قشنگم چطوره؟
اوما:سلام پسر گلم خوش اومدی..
_وااااای اوووماااااا انقد گشنمه میخوام دیوار رو بخورم!
_اوووو پسر غذا یک ساعت دیگه آماده میشه!
_عهههه؟خب پس من برم بخوابم…
رفتم تو اتاقم و رو تخت دراز کشیدم انقدر خوابم میومد که نفهمیدم کی خوابم برد…
_______________________
چشمامو اروم باز کردم…
پوووووف چقد خوابیدم! کش و قوسی به بدنم دادم و خواستم از تخت برم پایین که پتو پیچید دور پام و با کله خوردم زمین! آخخخ!سرممم!
پتو رو از دور پام باز کردم و با حرص انداختمش رو تخت با قدم های بلند رفتم سمت در که پام رفت رو یه چیز لیز و ایندفعه از پشت محکم خوردم زمین!
آخخخ کمرمممم!خدا لعنتت کنهههه تو زیر پای من چیکار میکردی؟پوست موزی که صبح خورده بودمو یه طرف دیگه پرت کردم و بالاخره با هزارتا بدبختی خودمو به دررسوندم و رفتم بیرون…
دیدم اوما داره میز رو میچینه لنگون لنگون داشتم میرفتم پایین ک یاد تیون افتادم
رفتم سمت اتاقش…
هیچ صدایی نمیومد…. عجیب بود همیشه صدای موسیقی از اتاقش میومد ولی الان…
در زدم…جواب نداد… منتظر نموندم و دررو سریع باز کردم…
چیزی که میدیدم رو باور نمیکردم… برای یه لحظه قلبم واستاد… انگار زمان متوقف شده بود…
با تمام توانم داد زدم:تیوووووون!
به طرفش دویدم.. تختش پراز خون بود و چهره ی بی روحش از گچ سفید تر شده بود…
بلندش کردم… بدنش سرد بود… از سردی بدنش تنم لرزید… سریع به طرف در خروجی دویدم
مامان با دیدن وضعیتمون جیغ بلندی کشید و با گریه پرسید:چ..چی شده سهون؟
داد زدم_نمیییدونم باید ببریمش بیمارستان…
تیون رو تو ماشین گذاشتم و سریع به سمت بیمارستان راه افتادم…
پام رو تا ته رو پدال گاز فشار دادم… اشک جلوی دیدمو گرفته بود صدای گریه های اوما حالمو بدتر میکرد… بالاخره رسیدیم بیمارستان…
چند تا پرستاررو صدا زدم و ازشون کمک خواستم…
____________________
با قدم هام راهروی بیمارستان رو متر میکردم..
برای چی این کارو کرده؟ انقد بهش فکر کردم که سرم درد گرفت ولی هیچ جوابی براش پیدا نکردم…
بالاخره دکتر از اتاق اومد بیرون… سریع به طرفش رفتم و هراسون پرسیدم:چی شد دکتر حالش خوبه؟زنده میمونه؟
اما اون فقط با چشمای غمگینش نگام کرد…
_متاسفم ولی خیلی دیر شده خون زیادی از دست داده ما تموم تلاشمونو کردیم ولی متاسفانه….
دیگه هیچی نشنیدم… صداش تو سرم پیچید..
اون.. اون چی میگفت؟ نه! نه این امکان نداره! اون.. اون نباید بمیره!این امکان نداره.. بی توجه به حرفای اون دکتر لعنتی به سمت اتاقی که تیون توش بود دویدم…
نه… نه من دارم خواب میبینم! او..اون پارچه سفید چیه رو بدنش کشیدن؟ کارام دست خودم نبود شروع کردم به خندیدن.. اینا همش فیلمه!حتما میخواد بازم سربه سرم بذاره! من.. من میدونم… بلند داد زدم:یااا تیون بلند شو.. اصلا شوخی بامزه ای نیست… هی مگه با تو نیستم؟ من صبح بهت گفتم امروز حال و حوصله شوخی ندارم تمومش کن تیون! به طرفش رفتم و پارچه رو از رو صورتش کنار زدم..
از دیدنش.. از دیدن اون صورت رنگ پریده وحشت کردم… این شوخی نبود… این یه بازی نبود… اون نفس نمی کشید… خواهرم.. زندگیم.. برای همیشه منو تنها گذاشت و رفت…
هیچ اتفاقی برام نیوفتاد… من خورد شدم… من شکستم.. من بعد از تیون نابود شدم…
دوزانو رو زمین افتادم… درد بدی توی قلبم احساس کردم… از درد دادی کشیدم که گوش خودم کر شد… اوما با چند تا پرستار اومدن توی اتاق…
اوما اول با تعجب به من و بعد به تیون زل زد…چند تا پرستار اومدن سمتم و خواستن منو از رو زمین بلند کنن ولی دست همشونو پس زدم…
مغزم هیچ چیز رو پردازش نمیکرد… تیون مرده؟تیون من مرده؟
به حرف اومدم… زیر لب گفتم:تیون مرده!اون مرده!تیون… سرمو به سمت پرستارا چرخوندم و با صدای بلند گفتم:اوون مرده! خواهرم مردههههه!!!
خنده ی عصبی کردم و اشکامو با دستم پاک کردم… نه.. این دروغه اون زندس… خودمو رو زمین کشیدم و به سمت تیون رفتم.. با تمام قدرتم به سینش مشت زدم:اون نمرده … اون خوابه… الان بیدار میشه.. تیون پاشو.. تیون پاشو ببین اوما منتظره چشماتو باز کنی… تیون چشماتو باز کن منو ببین…د پاشووو لعنتیییی!
انقد به سینش مشت زدم که دستم درد گرفت.. دیگه هیچی برام نمونده بود… من بعد از تیون مرده بودم… یه مرده ی متحرک…
سرم گیج رفت و دیگه هیچی نفهمیدم…



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





75
نظر بگذارید

avatar
55 نظرات
20 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
53 نظرات نویسندگان
tanazkimhanshrkrystalpark fatima نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
tanaz
مهمان
tanaz

سلااام خیییلی قشنگ و غمگین بود پیش به یوی بعدی

krystal
مهمان
krystal

دلم يه داستان اين مدلي ميخواست ايوول حرف نداشت/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

park fatima
مهمان
park fatima

عررررررررررررررررر خدا بیامرزتش /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif خیلی قشنگ بود

melodi
مهمان
melodi

وااااااااااای بیچاره تبون …. لوهان نامرد چرا پسش زدی ;(((( عاااااااالی بود مرسییییییی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

نازنین
مهمان

چی بچم کریس؟!!!!!!!! هیز؟!!!!!!! عمت هرزه تیون پررو نه پسر پاک و کاکل زری منع.خیلی داستان ت خوبه عزیزم. من هم تو وبم داستان دارم هر کی میخواد بیاد. من کریسهان میخوام. لطفاً هر کی میدونه کجا هست تو وبم بهم آدرس بده. این هم آدرس وبلاگ
//Www.suju-Jojo.blogfa.com