5 👁 بازدید

Pure 5

Pure 5

سلام ، پارت پنچم داستان ^^

و یه نکته ی ریز : پارت بعدی رمزی هست:)

بفرمایید…


توی تمام راه فکرش درگیر بود ، این پرونده واقعا براش مهم شده بود و همه ی فکر و ذکرش شده بود و خودشو باهاش درگیر کرده بود .
پرونده ای که کلا مبهم بود و همین حساسیت جونگین رو بیشتر میکرد
ازش خواستم که به یه کافی شاپ بریم تا یه قهوه ی گرم بخوریم و یکم ریلکس کنه ، اما با لحن خشک اعصاب خرد کنش گفت : نه کیونگ ، الان تو ماموریتیم.
جونگین وظیفه شناسِ لعنتیه جذاب. ?
بی حوصله دنبالش راه افتادم و سهی کردم خودمو جوری نشون بدم که انگار دلخورم ، اما اون احمق حتی متوجه نشد و وقتی رسیدیم به مرکز پلیس ، سریعا خودش و به اتاقش رسوند و جلوی برد ایستاد و به عکس های روش خیره شد : آهههـ کیونگ؟
نمیخواستم جواب بدم ، اما اگر ابم نمیدادم متوجه نمیشد ، در هر صورت اون احمق داشت با خودش حرف میزد و اسم من رو صرفا برای اذیت کردن اورده بود .
کلافه دست کرد تو موهاشو بلند گفت :اینجا نه عکس از صحنه ی قتل نه شاهد نه پارک چیزی یادش میاد…
اروم زمزمه کردم : اما پارک داره همه ی تلاششو میکنه…
بر خلاف انتظارم جونگین متوجه شد و برگشت طرفم و گفت :میدونم ؛ تنها چیزی که باعث میشه بی خیالش نشم همینه!
اهی کشید و خیره شد بهم : بگو بیارنش برا بازجویی.
اوهوم” ارومی گفتم و رفتم تا پارک رو بیارم.
___________
شنیدن اسمش که دارن صداشو میکنن ، از فکر درومد و اروم از تختش اومد پایین و دنبال مامور راه افتاد . نمیدونست چند روزه ، چند ماهه و یا چند ساله ، دیگه زمان از دستش در رفته بود ، اما میدونست که خیـــــــــــــلی وقته ، خیای وقته که صدای عشقشو نشنیده … و چه قد دلتنگ اون صداست . صدای شیرینی که اسمشو بگه ، صدایی که از بین اون لب های باریک و دوست داشتنی حارج بشه … چان ، واقعا دلش میخواست دوباره اون لبارو بچشه … اما …اما مگه امکان داشت؟
تو افکار خودش بود که به اتاق بازجویی رسید ، خلافه همیشه ، جونگین دیر تر از اون اومد و البته عصبی !
پرونده ی تو دستشو محکم کوبوند رو میز و با اینکار صدای بلندی ایجاد کرد و باعث شد چان به خاطر تشدید سر دردی ک تز قبل داشت ، چشماشو رو هم فشار بده .
جونگین تقریبا روش خم شد و بهش خیره شد : پارک ، میدونیم که داری تلاش زیادی میکنی ، که همه چیزو به یاد بیاری و اینم میدونیم که این اصلا کافی نیست!
چچانیول بدون حرف نگاهشو به دستای مشت شده ی جونگین انداخت و ادامه داد : چانیول ، من … ایمان دارم که تو بی گناهی … خواهشا بیشتر سعی کن .
چانیول اومد چیزی بگه اما گلوش خشک بود و اون رو به سرفه انداخت . جونگین لیوان ابی براش ریخت گذاشتش جلوش : چانیول ، از اون شب بگو … ببینم لوهان با کسی حرف میزد درست؟ نفهمیدی که اون کی بود؟
کمی از اب رو خورد و همینتور که به دستای جونگین خیره بود شروع کرد : داستان اون مکالمه های پنهونی از من ادامه پیدا کرد تا وقتی که …
[اون روز خیلی خسته بودم تصمیم گرفتم زود از دفترم برم وسایلهامو جمع کردم و رفتم سمت خونه
خریدهایی که سفارش داده بود رو گرفته بودم .
سریع رمز درو زدم و با لبخند وارد شدم ، بر خلاف انتظارم کسی نیومد که بهم خوشامد بگه . لبخندم وا رفت و سمت اشپزخونه رفتم و در همین حین چند بار صداش زدم : لووو؟ … لوهان؟؟؟
خرید هارو رو میز گذاشتم و یه بطری ابمیوه ی کوچیک از یخچال برداشتم و سمت طبقه ی بالا رفتم. سرم تو گوشیم بود که رسیدم پشت در اتاق ، صدای لوهان از داخل میومد . وایستادم و یکم خودمو نزدیک در کردم …
صداشو به وضوح میشنیدم :
لوهان:از یه چیزی مطمنم اینکه خیلی دوسم داره!
_…
لو:البته ،نه به اندازه تو؛ و اروم خندید.
_….
لوهان صداشو بالاتر برد و با غرغر گفت :نـــــــــه ، تو که میدونی من از شکلات متنفرم!
_….
لو:اوهوم ، دقیقا دارم چاق میشم، پووف …
_….
لو:الان چیکار میکنه؟؟ صدای قدم هاشو شنیدم که داشت دور تر میشد ، انگار سمت پنجره ی اتاق میرفت وگفت :نه نرسیده.
_….
اروم خندید :منم همینطور…
و بلافاصله گفت :سهونااا مواظب خودت باش… .
و همین !
باورم نمیشد نمیتونستم به گوشام اعتماد کنم! اتاق دور سرم میچرخید… حس کردم دارم خفه میشم… فقط میخواستم این یه کابوس باشه …امکان نداشت …باورم نمیشد … نمیتونستم باور کنم که لوهان بهم خیانت میکنه… نه نه امکان نداشت… .]
چشماشو محکم روهم فشار داد ، جونگین دوباره خم شد روش :خب تو … تو چه کار کردی؟ باهاش حرف زدی ؟ حرف زدی دیگه اره؟
چانیول سرشو به نشونه ی منفی تکون داد.
جونگین کلافه برگشت سرجاش و با چند لحظه سکوت پرسید : چرا؟چرا چیزی نپرسیدی؟
چان با صدای ارومی که جونگین حس کرد بغض داره گفت :میترسیدم…
جونگین : از چی؟
چان مشتاشو فشار داد : از تنهااایی ، از اینکه تنهام بزاره میترسیدم ، من عاشقش بودم و اگه قرار بود منو ترک کنه ، من میمردم ، تو تنهایب اینبار میمردممم…
و اخرین جمله هاشو با داد گفت و سرشو بین دستاش گرفت.
جونگین با دیدن رگ های دست چانیول که از شدت حرص بیرون زده بود تعجب کرد و سریع گفت : بااشه باااشه ، پاشو برو استراحت کن ، کافیه…
چانیول سرشو از بین دستاش دراورد و گفت : نه ، هنوز یه چیزو نگفتم .
جونگین کنجکاوانه نگاش کرد ، حالا که خودش میخواست حرف بزنه ، چرا که نه؟ با لحن ارومی گفت : میشنوم چانیول .
چانیول : یادته گفتم مست اومد خونه و ناراحت بود؟؟این ماجرا ادامه پیدا کرد تا یه روز که از سر کار رسیدم خونه دیدم نیست هرچی زنگ زدم گوشیش جواب نداد تا دوازده شب تحمل کردم اما وقتی دیدم نیومد ، طاقت نیاوردم و رفتم بیرون هر جا که به ذهنم میرسید گشتم… اما ، اونجا بود که فهمیدم بعد این همه مدت من خیلی چیزا رو راجع بهش نمیدونم ؛ مثل اینکه الان میتونه کجا باشه؟؟؟ عملا هیچی به ذهنم نمیرسید ، بهتر بود برگردم خونه که حداقل اگه برگشته بود ببینمش . برگشتم خونه ، اما هنوز نیومده بود. شروع کردم به زنگ زدن های بی وقفه بهش ، هر بار زنگ میزدم فقط یه چیز میشنیدم ؛ مشترک مورد نظر خاموش میباشد ، لطفا بعدا… و میرفت رو پیغامگیر . حدود هزارتا پیغام صوتی براش گذاشتم . اما هیچ.
لوهانا کجاییی دارم از نگرانی دیونه میشم”
[گوشیش و گذاشت کنار عرض خونه رو قدم میزد به بستنی ها اب شده ای که خریده بود نگاه میکرد میترسید از چیزی که بهش فکر میکرد میترسید نه لوهان ترکش نکرده اون تنهاش نزاشته قرار نیست بشه همون ادم تنهای قدیم
رو کاناپه دراز کشید گوشیش و در اورد به عکسش نگاه کرد لوهانا الان کجایی؟؟
سرش و چرخوند گردنش درد میکرد
باورش نمیشد کل دیشب و رو کاناپه خوابیده سریعا همه جیز یادش اومد ساعت و چک کرد هفت صبح بود سریعا رفت طبقه بالا به امید اینکه لوخان برگشته باشه اما خبری ازش نبود بازم تماس گرفت…
گوشی رو از گوشش برداشت چک کرد تا شماره رو درست گرفته باشه باورش نمیشد که داره بوق میخوره ، داد زد : الووو؟ الووو لوهانا کجایی؟؟الووو؟؟لوهانا؟
و فقط یه صدای ناشناس جواب داد : میگم زنگ زدید . و بوق اشغال…]
به اینجای حرفش که رسید دوباره سرشو انداخت رو میزو بین دستاش فشار داد : لعنتییی ، لعنتی ، اون داشت به من خیانت میکرد … اون میخواست منو ول کنه … من دوباره تنها میشدم … دوباره … اون میخواست ولم کنههه…
و جمله های اخرشو اروم گفت و شروع به هق هق کرد.
جونگین از دیدن صحنه ی مقابلش هیچ حس جالبی نداشت ؛ فقط قلبش به درد اومده بود ، تنهایی چه قد به این پسره جوون فشار اورده بود که باعث شده بود رو خیانت عشقش چشم پوشی کنه ، صرفا به خاطر اینکه اون (عشقش) ولش نکنه و اون تو تنهاییه همیشگیش دوباره گیر نیوفته ! چه قد… زندگی نسبت به این پسر بی رحم بود …
اشاره کرد که چان رو ببرن سلولش. تا چانیول داشت همراه مامور از در خارج میشد ، جونگین یهو داد زد ، موبایلت ….!!!!! خداایه من ، چرا ب ذهنم نرسید. سریع دوید طرف چان و بازوشو محکم فشار داد : کمک بزرگی کردی پسر ، خیلییی بزرگ . و سریع تر از اون از اتاق خارج شد و چانیول با گیجی بهش نگاه میکرد .
کیونگ سو با دیدن خارج شدن جونگین ، سریع از اتاق کنترل خارج شد و دنبالش دوید : چیشده جونگین؟
جونگین همینتور مه یه لحظه ام نمی ایستاد گفت : امانات ، بخش امانات ، گوشیِ پاک .
کیونگسو که ازین تیکه تیکه حرف زدن جونگین چیزی نفهمیده بود ، فقط سر تکون داد . اما چند دیقه بعد با دیدن شیء جلو روش متعجب به جونگین نگاه میکرد : گوشیِ پارک؟
جونگین با لبخند کوچیکی سر تکون داد و سریع گوشیو روشن کرد و بلافاصله با صفحه ی رمز مواجه شد .
کیونگ سو پوفی کرد . و جونگین تند تند شروع به زدن رمز کرد .
اولین چیزی که به ذهنش اومد رو زد “لوهان” . اما ارور . “فککک کن جونگین فک کننن” و دوباره زد “چانیول”؟ اما بازم ارور . دندوناشو رو هم فشار داد و کیونگسو بیخیال گفت : تاریخ تولدی اشنایی ای ، چیزی رو بزن بابا.
جونگین تاریخ تولد چان و لوهان رو وارد کرد و ارور داد و برای بار پنجم تاریخ اشناییشون که حفظ بود رو زد و بنگ! صفحه باز شد و چشمای جونگین برق زد.
کیونگ سو زیر لبی گفت : شرط میبندم تاریخ اشنایی خودمون رو حتی نمیدونی . چه برسه ک یادت باشه.
اما جونگین پرت تر ازین حرفا بود و گوشیه چان غرق شده بود. یهو داد زد : اینه اینههه ، همینه.
کیونگ سریع گوشیو چنگ زد و با دیدن عکس پسر خندونی که به چان چسبیده بود تو عکس خیره شد و گفت : به نظر ناراضی نمیاد …
جونگین بی توجه گفت : خدایااا این همون “به ظاهر مقتوله” .
کیونگ ابرو بالا انداخت : به ظاهر ؟
جونگین بازم کیونگسو رو نادیده گرفت و گفت : باورم نمیشه پسر ، عالیه .
کیونگسو دست کای رو گرفت و محکم گوشیو چنگ زد و انداخت تو کشوی میزش و با اخم گفت : باید بریم خونه .
جونگین به حاطر حرکت ناگهانی کیونگسو خندید : چرا ترش گردی حالا عزیزم؟
کیونگ سو با همون اخم با حالت پوزخند گفت : عزیزم؟ الان تو محل کاریمااا…
جونگین سریع دست کیونگسو رو کشید و اونو رو پاش انداخت : اما وقت اداری تموم شده خشگلم.
کیونگسو با قهر روشو برگردوند . جونگین خندید و چونه شو گرفت : هی ببینم اون چهره ی زشتتو اخمو…
کیونگ محکم زد تو شونه ش : ولم کن عوضی … و خواست بلند شه که جونگین مانع شد.
کیونگ سو داد زد : میخوام برررم خونه ، دیر شده.
جونگین بی توجه به داد و فریاد های کیونگ سو دستشو ول نمیکرد و همونتور شل گرفته بود و به این میخندید که چرا با وجو اینکه دست کیونگسو رو شل گرفته ، اما اون تلاشی برای جدا کردن خودش نمیکنه و فقط سرو صدا راه انداخته .
صورتشو محکم گرفت و لباشو به دهن کشید و بعد یه بوس محکم گفت : خیلی سر و صدا میکردی بیبی .
کیونگسو با اخم نگاش کرد : پاشو بریم خونه .
جونگین خندید : باشه چرا میزنی؟
کیونگسو : کی زدم؟
جونگین : فیزیکی نزدی ،اما نگاهت رسما داره شلاقم میزنه.
کیونگسو نتونست جلو خنده شو بگیره و لبخندی زد : چرند نگو ، بیرون منتظرم .
جونگین : چشم هانی .
و کیونگسو اتاقو ترک کرد و منتظرِ جونگین به دیوار راهروی خلوت تکیه داد.
_____________
کیونگسو زودتر از جونگین خودشو به اتاق رسوند و رو تخت ولو شد و همینتور که صورتش رو تخت بود گفت : اهههـ هلاک شدم.
جونگین تازه به طبقه ی بالا رسیده بود و با خنده گفت : هلاک؟ چکار کردی مگه؟
کیونگ سو که رو شکم خوابیده بود ، برگشت به پشت و همون لحظه با صورت جونگین مواجه شد : چیه؟
جونگین اخمی کرد .
کیونگسو چشماش درشت شد : میگم چی شده؟
جونگین با همون اخم : تو خجالت نمیکشی؟؟؟
کیونگسو اب دهنشو قورت داد : چیشده جونگین؟
جونگین : دو هفته میشه نه؟
کیونگ سو : از چی؟
جونگین : از اخرین بازی…
کبونگسو چشماشو بست و فک کرد : بازی؟… بازی؟؟… و تا اومد چیزی بگه جونگین با خنده گردنشو گاز ارومی گرفت و دم گوشش گفت : اخ که اگه بدونی چه فد دلم برات تنگ شده ، خودت تو دو ثانیه لخت میشدی.
کیونگ سو اخم غلیظی کرد و جونگین رو هول داد عقب : برو گمشو و همون پرونده هاتو بکن -_-
جونگین اول متعجب نگاش کرد و بعد زد ریر خنده : عشقه کیوته من ، از کی تت حالا اینقد حسودی میکنه؟
کیونگسو لباشو جمع کرد . جونگین لبایه غنچه شده شو تو دهنش کشید : روانیه مزه شونم …
کیونگ سو محکم لب جونگینو مکید : پست فطرت ، خیلی دوست دارم…
جونگین بدون حرف دستشو زیر تیشرت کیونگ سو برد و از سرش بیرون کشید . نگاهش به تن سفید روبه روش افتاد و خندید : اینو ببین … و اروم زبونشو رو شکم و سینه هاش کشید.
کیونگسو اروم لرزید و خندید . بدون اینکه جونگین متوجه بشه ، دستاشو سمت شلوار راحتیش برد و از داخل کشش رد کرد : بذار ببینم اینجا چی داری کیم جونگین؟
جونگین اروم خندید و لباشو از رو پوست شکم کیونگسو برداشت : آب نبات مورد علاقه ت؟
کیونگسو عضو جونگین رو کامل تو دستش گرفت : یامییی…
جونگین با خنده ای به خاطر اون لمس شل شد و رو کیونگسو افتاد : اههـ هانی ، روانیم میکنی…
کیونگسو چرخید و رو جونگین قرار گرفت : کجاشو دیدی…؟
و با چشمکی سرشو سمت پایین تنه ی جونگین برد.

__________



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





56
نظر بگذارید

avatar
47 نظرات
9 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
42 نظرات نویسندگان
mohiDelight.RsaraElmiraرها نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
mohi
مهمان
mohi

slmmm..mn taze shru krdm b khundn..mishe zoodtr bzarishh?in fic taze tu channel kaisoo moarefi shod!vase hmin enqd dir khundm..mitrsm dg edame ndinshh..mishe bzarinshh…arrrrrre..b shedat zhnmo mashqul krde…aya vase in fic channel zdin?alan ramzo chjuri bgirm?
arrrrrrrr az dey hm k dige nazashin..Do cheshe??yeki b kai bge bhsh tavajoh kne..
dlm vase chani misoze:’)
merc awli bod
//www.m.s.soly78@gmail.com
inm emailm

Delight.R
مهمان
Delight.R

Oh my kaisoo !!! Awlii bood :)))) age mishe ramz ro be emailam bede /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif
Delightrm@yahoo.com

sara
مهمان
sara

رمز ب من نمیدی آجی؟

Elmira
مهمان
Elmira

به من رمز بده …
لطفااااااا…..
Elmirajodeir2122@gmail.com

رها
مهمان
رها

آقا به منم رمز بدید لطفا فکر کنم کم و بیش نظر گذاشتم
raha.rahvar65@gmail.com