29 👁 بازدید

Pure ( cruel love season 2)part 1

Pure ( cruel love season 2)part 1

سلام فصل دوم معشوق بی رحم با اسم PURE رو اوردیم 🙂

این فصل ادامه ی فصل قبل هست ، اما با زوج اصلیه کایسو ^^

خیلی قشنگه از دست ندید

پارت اول ادامه …

هر ادمی تو زندگیش یه ارزویی داره یه هدفی داره دراصل این ارزوها و هدف ها هستن که هویت ادم و درست میکنن و بهزندگی معنا میبخشن ، ادمی که هدف نداشته باشه در واقع اصلن زندگی نمیکنه داره عمرش و هدر میده ! خب منم مثل اکثر ادم های دیگه همیشه ارزو و هدفیداشتم که این ارزو و هدفمو با عشق زندگیم شریک میشدم اولین باری که هم ودیدیم به خاطر شباهت ارزوهای زندگیمون بود هنوز اون روز و خوب یادمه کهیه پسربچه ده ساله بودم با یه هدف بزرگ‌ که هیچکس درکش نمیکرد اما یه روزتو مدرسمون وقتی معلم جدیمون راجع به اهداف زندگیمون پرسید، من گفتم کهمیخوام پلیس باشم اما نه یه پلیس عادی یه پلیس واقعی خیلیا تعجب کردنمنظورمو نفهمیدن اما اون دستش و بالا اورد گفت اقا اجازه منم میخوام یهپلیس واقعی بشم اونجا بود که برای اولین بار دیدمش یه نفر مثله خودمه ،که بعدها فهمیدم نیمه گمشده مه ! ما از اون روز قدم به قدم ، با همدیگهبرای رسیدن به ارزوهامون تلاش کردیم. و حالا امروز وقتشه… وقتشه کهنتیجه این تلاش هارو ببینیم.

_یااا کیونگسوو کجایی؟؟بدو الان وقتشه که نتایج بیاد ، کجایی؟؟!!
” دیگه باید برم ونتایج ازمون ورودی کالج افسران و ببینم و مطمعنم اگهبیشتر ازین لفتش بدم اون کیم جونگینِ خل و چل به سرش میزنه و بلایی سرممیاره .” همونتور که دفتر رو میبستم داد زدم : یااا کیم جونگین ،خونه روگذاشتی رو سرت، چه خبره ؟! و از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمتش که رو لبتاب خم شده بود . با دیدن من سرشو بلند کرد و با اشتیاقی که کاملا توچهره ش معلوم بود گفت: خونه زو گذاشتم رو سرم چون ما الان 9 ساله منتظراین روز بودیم و حالا جنابعالی رفتی اتاقت و وقتت رو با اون دفتر خاطراتمیگذرونی -_- لبخند کوچیکی زدم : اون دفتر تمام زندگیه من.. با اخمساختگی گفت : اونوقت من چیتم؟!!خنده م گرفت از حسادتش ، اما دیگه چیزی نگفتم .
دوباره سرشو کاملا کرد تو لپ تاپ و بی توجه به حرف من به صفحه ی لب تابخیره شد! با استرس نگاهش کردم ، تو چهره ش اثری از خوشحالی نبود ، با
حالت عصبی دستامو تو هم گره زدم : چیـ… شده؟! قبول نشدیم؟؟ آآهههـخدایا ..میدونستم ،میدونستم قبول نمیشیم … اگه یه ذره شانـس داشتم…پوفففف…! دوباره بهش نگاه کردم ، همچنان خیره تو لب تاب بود ، با حرصبلند گفتم: یااا الان واقعا این سکوتِ لعنتی لازمه؟؟ اما بازم جوابینداد ! پامو کوبوندم زمین : دِ یه چیزی بگو ، الان دیوونه میشم!! _قبولشدیم… انگار اشتباه شنیدم: چی؟؟؟ دوباره تکرار کرد : میگم قبول شدیم !

اب دهنمو قورت دادم : شوخی میکنی ؟! بگـ.. بگو شوخی میکنی؟! جونگین سرشوتکون داد و بلند شد سرپا و جلوم وایستاد : کیونگسو… ق ب و لشدیــــــــــــــــــــــم!!! جفتمون باهم … باهم قبول شدیمممم! هنوزمتو شک بودم ، با دادی که کای زد به خودم اومدم . از شدت خوشحالی داد میزدو محکم منو تو بغلش گرفته بود! دیگه .. واقعا باورم شد …واقعا باورم شدکه قبول شدیم.. جفتمون باهم .. من و عشقم.. ما باهم قبول شدیم!!!و باخوشحالی همراه کای شروع به داد زدن و بالا و پایین پریدن کردم! …

” دفترخاطرات عزیزم ، حدود یه هفته از اعلام نتایج میگذشت وخب… اینجوری بودکه وارد دانشگاه افسری شدیم ! روزهای خیلی سختی بود با اموزش های خیلیسخت ، و نظارت سخت تر ! و اونا حتی یه بار مچ من و جونگینو در حال بوسهگرفتن و تا سه روز تنبیه شدیم! اما خب.. نیاز ما و علاقمون بهم ، نه تنهاکم تر نمیشد ، بلکه بیشتر هم میشد ?و خب درواقع همین عشق و علاقه بود کهمارو تو اون روزای سخت سرپا نگه داشته بود ، به خصوص من رو! بعضی اوقاتخسته میشدم …واقعا خسته میشدم… از اون همه سختی و سخت گیری … ومیخواستم بی خیال بشم اما هربار این جونگین بود که یاداوری میکرد کهاینکه الان باهمیم و هم رو داریم به خاطر افسریه ، و همه ی این مدت براشتلاش کردیم و حالا که مدت کنی باقی مونده نباید زیرش بزنم . ما تو دوراننوزده سالگی سخت ترین دوران رو گذروندیم، اما خب ، همیشه بعد از هر سختیای ، خوشی میاد و بعد از سه سال اموزش دو نفری از دانشگاه بالاخره فارغالتحصیل شدیم ! دو تایی تصمیم گرفتیم از این مدت یک هفته استراحتمون بهخوبی استفاده کنیم و با امادگی کامل و به بهترین شکل وارد پاسگاه مرکزسئول بشیم.

” وااو سلام دفتر خاطرات قشنگم ! باورم نمیشه یک ماهه که هیچی ننوشتم ! اخهبعد از اون یک هفته استراحت ، دیگه وقت سر خاروندن هم نداشتم 🙁 اما خوب، اون یه هفته خودش به همه ی اینا می ارزید ، چون جونگینه دیوونه ازمخواستگاری کرد !! اونم کجا ، تو سینما وسط تاریکی حین دیدن فیلم ترسناکیکه با هر لحظه ش جونم از بدنم در میرفت ! و همون موقع اقا ازم خواستگارlکرد 🙂 و صد البته من مطمعن بودم که با اخلاقی که این بشر داره ،نبایددانتظار یه خواستگاری رمانتیک ازش داشته باشم ! هعی چه میشه کرد …در کل الان حدود یک ماهی میشه که وارد پاسگاه شدیم خیلی ها ، از ما بهعنوان نیروهای جدیدی که اینده روشنی دارن یاد میکنند و این واقعا باعثخوشحالیه! چند وقت درگیر پرونده یه قاچاق اعضای بدن هستیم و همین باعثاختلاف و فاصله بین من و جونگین شده چون بیشتر وقتش که نه ، تمام وقتش روبرای حل کردن این پرونده میزاره! و گاهی واقعا حس بدی بهم دست میده ..اینکه نکنه جونگین دیگه مثل قبل دوستم نداره و یا فراموشم کرده و یا هرفکر منفیه دیگه !”


همون شب پاسگاه مرکزی سئول ، ساعت 11 شب :

_جونگین تو میتونی بری.

_اماقربان …

_جونگین حدود یه هفتس که داری تو پاسگاه زندگی میکنی،ازتمیخوام بری و یه استراحتی کنی!

_ چشم قربان.
*کای*
اطلاعات کمی از پرونده رو برداشتم که تو خونه بخونم، حدود یه هفتس که باکیونگسو حتی حرفم نزدم ، و احساس بدی نسبت به این موضوع دارم و واقعا دلمواسش تنگ شده! و البته که اونم مقصره ، چون حالا که به بخشی از هدفمونرسیدیم داره بیخیال بقیش میشه! ،هدف ما رسیدن به بالاترین درجه هایافسری و پلیسی بود و برای این هدف باید هر چی زودتر ترفیع بگیریم!اما… راستش الان که خوب بهش فکر میکنم ، به این میرسم که ، هدف من تنهارسیدن به یه اینده ی خوبه شغلی نیست! بلکه محافظت از کیونگسو و عشقمونمشامل این هدف میشد ! اما انقد خودم رو غرق کار کرده بودم که کم کم ازینهدف فاصله گرفتم !رسیدم خونه اما خونه کاملا تاریک بود و معلوم بودکیونگسو خوابیده ، خواستم صداش کنم اما بیخیال شدم و بدون روشن کردنچراغا سمت اتاق رفتم. با دیدنش رو تخت ، ناخوداگاه لبخندی زدم و رفتمطرفش . خودشو گوشه ی تخت جمع کرده بود و دفترش هم تو دستش ؛ دفتروبرداشتمو گذاشتم تو کشوش و بلند شدم و لباسامو عوض کردم و پتو رو یکمکنار زدم و خوابیده م کنارش. حتی از استشمام بوی بدنش هم لذت میبرم !خودمو بیشتر بهش نزدیک کردم و دستام رو دورش حلقه کردم و دوباره بویبدنشو داخل ریه هام کشیدم . نفسم که به پشت گردنش خورد ، یکم خودش روتکون داد ، اروم لبخند زدم و لب هامو به پشت گردنش چسبوندم و با برخوردلب هام با پوست داغش عطش چند وقت نیاز جنسیم زیاد تر شد . لب هامو از روگردنش برداشتم و کمی روش خم شدم ، خواب بود. دوباره دراز کشیدم و خودموبیشتر بهش چسبوندم ، باورم نمیشد اما داشتم از بدن خوابیدش استفادهمیکردم! خیلی اروم خودم وبهش چسبوندم تا غوغایی که تو دلم بود اروم بشهاما بدتر شد چون پایین تنم داشت سایز عوض میکرد! واقعا دلیل اینکه برهنهخوابیده بود رو درک نمیکردم !پایین تنمو دو بار زدم به باسنش و شروع کردمبه فشار دادن و دستمو از روی شکمش رد کردم و به رون پاهاش رسوندم وباسنشرو اروم به خودم فشار دادم؛ تکون ارومی خورد و روشو کرد سمتم و بهم خیرهشد. واقعا هول کردم : مـ… متـ.. متاسفم کیونگی… من قصدم… یعنیمیدونی… و بدون اینکه اجازه بده بیشتر حرف بزنم ، لباشو به لبام رسوندو بعد بوسه ی خیسی لباشو جدا کرد و نگام کرد زمزمه کردم : دلم برات …تنگ شده…چیزی نگفت ، خم شدم و آروم فکّش رو بوسیدم ؛ گردنمو با دستاش گرفت و باصدای ارومی تو گوشم گفت : خیلی بدی…لاله ی گوششو بوسیدم و زمزمه کردم : میدونم… و با زبون گوششو تر کردم.
دستشو پشتم کشید و گفت : ولی من بازم دوستت دارم…
نفس داغمو بیرون دادم و خودمو بیشتر روش خم کردم :منم دوست دارم و…متاسفم…


[۱۴ جولای ۲۰۱۵]
” چند وقتی از ورودمون به ایستگاه مرکزی سئول میگذره و تو این مدت ،کای تونست سریعا پیشرفت کنه و مقامشو ترفیع بده و به سربازرسی برسه !حالا بهش یه دفتر دادن و از رئیس کل تقاضا کرد تا برای همکاری در پروندههاش از من به عنوان نیرو استفاده کنه.واقعا خوشحال بودیم ، چون هم کنارهم بودیم و هم به هدف زندگیمون نزدیک! تصمیم گرفتیم به عنوان اولینپرونده روی یه پرونده قاچاق ادم کار کنیم. پرونده رو با گرفتن گروهی ازخلافکارا و با اعتراف گرفتن از اونها و بعد یه مدت کوتاه گرفتن مهره یاصلیشون تموم کردیم. دومین پروندمون راجع به قاتلی سریالی بود که تجاوزمیکرد و بعد از تجاوزالت تناسلی زن ها رو زخم و سینه اون ها رو خراشمیداد که بعد از گرفتن قاتل متوجه شدیم که زنی بوده که از ویبراتوراستفاده میکرده و دلیلش برای از بین بردن گناهاش بوده!! یعنی فردی که توحالت تدافعی گناه بوده. چون قبلا به این زن توسط سه نفر تجاوز شده بود ،روانشناسا میگفتن واسه خلاص شدن از اون حس گناهی که داشته این کارومیکرده ! با اینکه جونگین معتقد بود این مسخره ترین انتخاب ممکن واسهخلاص شدن از شر احساس گناهِ خودته ! مثلن اسیب رسوندن به دیگران برایسرکوب حس درد خودت ! اما خب … همه که یک جور نیستن و گاهی ادما کاراییاز رو بی عقلی و حماقت میکنن . خلاصه با حل کردن چندین پرونده مهم وسخت تونستیم خودمونو ثابت کنیم و هر روز بیشتر از روز قبل مورد توجه بقیه
باشیم” .




About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





35
نظر بگذارید

avatar
35 نظرات
0 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
32 نظرات نویسندگان
مهشیدminaN.A.Knastaranhadiskr نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
مهشید
مهمان
مهشید

مرسیییییییییییی گلم من حامی بزرگ کایسوووووووووو ام عالی بود قسمت اول

mina
مهمان
mina

Salaaam…man avalin bare daram inja nazar mizaram…kheylii az in dastan khosham omade…mersiii k edamasho gozoshtiii…
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif

N.A.K
مهمان
N.A.K

وااااای بالاخره فصل دومو پیدا کردم هوراااااا/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (6).gif

nastaran
مهمان
nastaran

دمتون گرم کایسوووووووووووووووووووووو عاشقتونم آجییییییییی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif کایسو خیلی رمانتیکه عاشقه فیکاشونم

hadiskr
مهمان
hadiskr

وای پیدا کردم این فیکو/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/w427.gif