16 👁 بازدید

Pure 4

Pure 4

سلام ، پارت چهارم

زودتر اوردیم ، بفرمایید ادامه ..

کیونگسو با جدیت مشغول نگاه کردن به چندتا کاغذ تو دستش بود و هرزگاهی گردنشو چپ و راست میکرد و دوباره مشغول میشد.
جونگین به صفحه ی لب تاب خیره مونده بود و اطلاعاتی رو با دقت میخوند “نیکون” شخصی بود که ذهن هردوی اونارو درگیر کرده بود …
جونگین پوفی کرد و با صندلی یکم عقب رفت و رو به کیونگسو گفت : به نظرت ادم قابل اعتمادیه؟
کیونگسو سر تکون داد . و چند دیقه بعد نگاهی به ساعتش کرد : الانا میاد جونگین… من برم. و از جاش بلند شد که بره و با صدای تقه ای در باز شد و جفتشون نگاهشون به سمت در چرخید.
نیکون با لبخند کجی گوشه ی لبش نگاشون میکرد : اووم… مزاحم که نیستم؟
جونگین خیلی جدی گفت : منتظرت بودم.بیا تو.
نیکون بدون حرفی اومد تو و نشست رو مبل تو اتاق جونگین. و گیونگسو سریع از اتاق رفت بیرون .
نیکون خندید : خوشحال میشم دلیل احظار شدنم رو بدونم.
جونگین نگاش کرد: احظار نشدی ، فقط خواستم چند تا سوال راجع به این پرونده ازت بپرسم…
نیکون سر تکون داد ، جونگین گفت: خب … چیزی از جزییات این پرونده یادته؟
نیکون سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد.
جونگین : خب ، پس اون شب حادثه دورو برای ساعت چند باهات تماس گرفتن ،چی گفتن؟ چند نفرو با خودت سر صحنه بردی؟
نیکون:هشت شب تماس گرفتن و گفتن که متوجه شدن همسایه کناریشون دعوای شدیدی دارند.
جونگین :خوب میتونسته یه دعوای معمولی بین دونفر باشه ، پس چرا با پلیس تماس گرفتن؟از کجا فهمیدن که قتلی اتفاق افتاده؟
نیکون رو مبل جابه جا شد و به جونگین خیره شد : همسایه به قتل اشاره نکرد! فقط میگفت صدای جیغ و داد شدیدی شنیده…
جونگین : و خوب میخوام بدوونم تو به چیزی شک نکردی؟؟
نیکون سر تکون داد : اوووم نه ؛ میبینید که ، همسایه شکش درست بود،ما با یه قاتل روانی طرفیم…!
جونگین پوزخند زد و با تعجب پرسید : یه قاتل؟؟انقدر مطمئنی؟؟؟
نیکون : بله ، چون وقتی ما رسیدیم سرصحنه ، مقتول پر از کبودی و آثار خفگی بود ؛ اما قاتل به همین اکتفا نکرده بود ، بلکه با چاقو ضربات سختی به بدن مقتول وارد کرده بود…
جونگین کلافه دستی تو موهاش کشید و رو صندلیش جابه جاشد ” لعنت ، هیچی با هیچی جور نیست” .
نیکون پوزخندی زد : پرونده ی سختیه مگه نه؟؟چرا فقط مختومه اعلامش نمیکنی؟
جونگین بهش خیره شد : سخت نیست ! مدارکشو دست کاری کردن …
نیکون پرید وسط حرفش : منظور؟
جونگین : بعد یه ماه پرونده رسیده دست ما … هه ما حتی نمیتونیم بریم پزشک قانونی و نتایج کالبد شکافی رو ببینیم ! حتی پارک…
نیکون:منطورت همون قاتلس؟
جونگین اخمی کرد : بهتره سریعا به نتیجه نرسیم،داشتم میگفتم حتی پارک چهره مقتول رو ندیده!
نیکون با چهره ی حق به جانبی گفت . به نظرت… اینا همش به خاطر نداشتن تجربه نیس سربازرس جونگین؟ وگرنه هرکی با یه نگاه میتونه بفهمه اون قاتله ، همه میگن “پارونویا” داره و معشوقشو کشته…
جونگین لبخند کوچیکی زد : بیا بریم سراصل مطلب نیکون شی با فرض اینکه من یه فرد بی تجربم،نگفتی چند نفر و با خودت بردی؟؟؟
نیکون:تنهایی رفتم.
جونگین :چرااا
نیکون:چونکه مطمن نبودم اتفاق خاصی افتاده باشه .
جونگین : وقتی مقتولو دیدی ، گزارشی دادی برای نیرو کمکی؟؟؟
نیکون عصبی خندید :چرا احساس میکنم داری مثل یه مجرم باهام برخورد میکنی؟
جونگین سریع رو صندلی صاف شد و دستاشو اورد بالا : اوه واقعا متاسفم… اینا همش به خاطر بی تجربگیه! ” و با یه پوزخند ادامه داد “: میشه حالا جواب سوالموبدی؟
نیکون : اره ، با دکتر گوک مسئول پزشک قانونی هماهنگ کردم.
جونگین لبخند ساختگی زد :ممنون دیگه سوالی ندارم…
نیکون پوزخندی زد : خوبه… و همین که بلند شد بره جونگین گفت : اه… داشت یادم میرفت ، چرا تو پروندتون ذکر شده که خون روی لباس و چاقوی قاتل بوده اما دی ان ای رو با دی ان ای مقتول بررسی نکردید؟
نیکون چند لحظه ای تو سکوت خیره به جونگین موند و جونگین ابروشو بالا داد : ممنون میشم خودتون گزارشتون رو بنویسید و به رئیسس تحویل بدید.
نیکون بی هیچ حرفی با صورت سرخ از اتاق بیرون اومد و جونگین با لبخندی که ناشی از خوشحالی بود رو صندلیش ولو شد.
محض خروج نیکون ، کیونگ سو وارد اتاق جونگین شد و بدون حرف دستشو کشید و از اداره بیرون برد : دیگه شورشو دراوردی ، صبح تا شب خودتو خفه کردی با این پرونده ها ، کلافه م کردی به خدا ، خدایی تو خودت حالت بد نمیشه؟ مثلن همه چیو با هم قاطی نمیکنی؟ خسته نمیشی ؟ دلت برا من تنـ…پوف کلن خسته نمیشی؟ میدونی ، من جایه تو حس سردرد حالت تهوع دارم…
و با وایستادن جونگین ایستاد بالاخره و برگشت طرفش . جونگین با لبخند گنده ای خیره شده بود بهش . کیونگسو چشم غره ای رفت : چیه؟
جونگین دست کیونگسو رو کشید و دقیق جلوش وایستاد و دستاشو دو طرف صورت کیونگسو گذاشت . کیونگ با چشمای نگران دور و برش رو نگاه کرد : چته… نکن کسی میبینه…
جونگین خندید : نمیدونی چه قد کیف میکنم وقتی میبینم که اینجوری نگران منی…
کیونگسو اخمی کرد : نگران تو نیستم…
جونگین دو طرف صورت کیونگسو رو فشار داد و باعث شد لباش غنچه شه : ای جوونم… . ومحکم لبای کیونگسو رو بوسید. کیونگ بدون اینکه سعی کنه جداش کنه ، اروم لب جونگین رو مکید تو دهنش و ولش کرد.
جونگین خندید و خودشو جدا کرد : تو نبودی که من دیوونه میشدم…
کیونگسو پشت چشمی نازک کرد : هستی…
جونگیم خندید و دستشو تو دست کیونگ قلاب کرد و مشغول قدم زدن شدن : میذاشتی لباسامو عوض کنم…
کیونگسو با غرغر گفت : نمیخواد ، کلن نیم ساعت تو روز قراره باهم باشیم ، همونم نصفه شو بدم ب لباس عوض کردن چیش میمونه؟
جونگین از حرف کیونگسو خنده ش گرفت و محکم گونه ش رو بوسید : شیرینه من … این پرونده تموم شه ، یه استراحت خوب میکنیم، نظرت چیه بریم ژاپن؟
کیونگسو اخم کرد : نمیخوام ، اونجا یاکوزا داره …
جونگین بلند خندید پشت گردن کیونگسو مالوند : ترسو… من ژاپنو دوست دارم .
کیونگسو لباشو داد جلو : من ندارم.
جونگین خندید : چه نازی میکنه حالا…
کیونگ با خنده “ایشی ” گفت و دست کای رو محکم فشار داد و از حظورش کنار خودش لذت برد.


لباسای خوابش رو پوشید و خودشو رو تخت انداخت و دفتر خاطراتشو برداشت و یه چند خط شروع به نوشتن کرد :
” این روزا جفتمون بدجور سرمون با این پرونده گرم شده ، جوری که حس میکنم دارم به خودم خیلی فشار میارم ، سردرد هام زیاد شده و حس ضعف میکنم که فک کنم چون یکم ضعیف شدم و زیاد کار کردم اینجوریه. اما بهتره برم چکاپ کنم ، ولی وقتشو ندارم . امیدوام هرچی زودتر این پرونده ی پر ابهام حل بشه و بتونم یکم به خودم و جونگین برسم… “
با اومدن جونگین دفترو سریع بست و گذاشت تو کشوی کنار تخت . جونگین مشغول عوض کردن لباساش شد ، کیونگسو نگاهش به لباس زیر جونگین افتاد و با اخمی گفت : یا این دو روزه پاته ، چرا عوضش نمیکنی؟
جونگین دست از پوشیدن رکابیش برداشت و چند لحظه به کیونگ سو خیره شد و یهو با لبخند شیطونی رکابیو از تنش دراورد و برهنه رو تخت پرید و کیونگسورو زیرش گیر انداخت : چرا تو کاری نمیکنی که مجبور شم عوضش کنم هانی؟
کیونگسو با خنده سعی داشت به عقب هولش بده اما موفق نمیشد و فقط جیغ های ناشی از خوشحالی و لذتش تو گلوش خفه میشدن .


21 جولای 2015 .

جونگین بعد از بازپرسی از پارک کاملا سردرگم شده بود!
توی اتاق باز پرسی نشسته بودو مدام موهاشو بهم میریخت.
با یه لیوان آب رفتم تو اتاق و لیوان رو دستش دادم .
جونگین لیوان اب رو سر کشید و دوباره به پرونده خیره شد :کیونگسویا چرا همه چی انقدر پیچیدس؟
با لبخند کوچیکی گفتم:مطمن باش حقیقت رو میفهمیم.
جونگین پوفی کرد : هوووف نمیدونم ، نمیدونم تا کِی طول میکشه ، اصلنم مهم نیست تا کِی طول بکشه ، من فقط میخوام حلّش کنم!
لبخند ارومی زدم و بلند شدم وایستادم جوری که پشتم به دوربین های داخل اتاق باشه و اروم خم شدم ولباشو بوسیدم : هی ، تو کیم جونگینی…
جونگین لبخندی زد :خوشحالم که هر دفعه اینو یاداوری میکنی.
خندیدم و از اتاق اومدم بیرون و سمت دفتر خودم رفتم تا یکم استراحت کنم ، حس میکردم بدنم واقعا نیاز به استراحت داره ، خستگیه شدیدی داشتم…
تو اتاق نشسته بودم و چشمامو بسته بودم ، که نیم ساعت بعد یهو دره اتاق باز شد : هی کیونگ باید بریم خونه پارک !
با تعجب بلند شدم وایستادم و گفتم : چی چی میگی؟
جونگین : برای تحقیق هام باید بریم خونه ی پارک ، البته اگه اون خونه الان صاحبی نداشته باشه!!
گفتم : پارک هیچکیو نداشت ، پس الان اونجا بی صاحبه .
جونگین سرشو خاروند :اوه راس میگی. بیا بیااا بریم.
سر تکون دادم : باشه صب کن…! و سریع کتم رو از جالباسی برداشتم و دنبالش رفتم .
از ماشین که پیاده شدیم جلوی در یه خونه ی بزرگ بودیم ، خونه ی ویلاییه بزرگ با نمای سفید و واقعا فوق العاده به نظر میرسید!
جونگین سریع وارد خونه شد و دنبالش رفتم : هی دنباله چی باشیم؟
جونگین چشماشو ریز کرد : عکسی از اون پسره… مقتول.. سر تکون دادم و مشغول گشتن شدیم ، اما بی فایده … هیچ چیزی نبود… هیچی !
جونگین کلافه تو موهاش دست کشید و سمت بالکن خونه رفت … چند دیقه بعد سریع صدام زد : کیووونگسو؟
با عجله رفتم پیشش: چیشده؟
جونگین با دستش جایی رو اشاره میکرد : این… اینا…
به گلدون هایی که اشاره میکرد نگاه کردم : خب؟
_ نگاه کن ، انگار کسی بهشون اب داده ، اونم تازگی ، این ینی چی؟ ینی قبل ما کسی اینجا بوده کیونگ…
اروم سر تکون دادم : اوه …
جونگین لبخندی زد : اه خدایا… و بلافاصله از بالکن زد بیرون و همینتور که تو خونه قدم میزد سمت در خروجی رفت ، تند تند با خودش حرف میزد و منم پشت سرش ، این پسر ، ادم هیچی از افکارش سر در نمیاره !
تو فکرایه خودم بودم که یهو محکم بهش خوردم : یااا…
جونگین برگشت طرفم و با نیشخندی گفت: ما الان وسط ماموریتم هانی…
اخمی کردم : چی میگی؟
انگار چیزی یادش اومده باشه سریع گفت : هی کیونگ…
همینتور که چونه ش رو میمالید ادامه داد : چرا این خونه تمیز شده؟ چرا به این گلا اب دادن؟ حدود یه ماهی هست که پارک دستگیر شده اصلا چرا تو این یک ماه هیچکی هیچ کاری نکرده؟ چرا پارک فراموشی گرفته؟ دکترش گفته ممکنه استرس پس از سانحه باشه …اما مطمن نیست !
اروم گفتم : خــــ…ــب؟
جونیگن یه ابروشو انداخت بالا : هی بیا فک کنیم مقتولی در کار نیست…
با تعجب نگاش کردم : یعنی چی؟
جونگین : ببین هیچی درست نیست ! نه شاهدِ درست حسابی ، نه صحنه جرمی ، نه حتی کسی که تایید کنه که مقتول همون لوهانه!
اخمی کردم و گفتم: پس اگه نمر….ده …چی شده؟!
جونگین چشماشو ریز کرد و انگار داشت به چیزی فک میکرد: پارک توی بازرسی اشاره کرد که لوهان غیبش میزده! اما چرا؟ خوده تو هم توی تحقیقاتت اشاره کردی که هیچکدوم از همسایه ها سروصدایی نشنیدن ، پس اون فردی که تماس گرفته کی بوده؟چراپارک چانیول حقوق تمام کارمندا رو داده وگفته میخواد تغییر شغل بده؟؟
گفتم: از پارک دلیلشو پرسیدی؟
سرشو تکون داد : هنوز نه… و بعد دوباره برگشت طرفم و گفت :اون پسری که به تو گفت از نظافتچی سوال بپرسی..
یادم اومد کی رو میگه :خوب؟
جونگین : دقیقا چه شکلی بوود؟؟
چشمامو بستم با یکم مکث گفتم :چهره شو اصلن خوب ندبدم ، سرسری باهام حرف زد …
جونگین زد رو شونه م:چرا باید به تو همچیین حرفی میزده؟اون کی بوده که از پرونده خبر داشته؟
یه قدم رفتم جلو : daebak… راس میگی…
جونگین نیشخندی زد و جفتمون با خنده های بزرگی از خونه خا ج شدیم و جونگین سریع سوار ماشین شد.
همین که خواستم پام رو از پله های جلوی در خونه پایین بذارم ، حس ضعف شدیدی کردم ، سرگیجه و حالت تهوع … نکنه مسموم شدم، لعنت .. جونگین نباید چیزی بفهمه، به اندازه کافی سرش شلوغ هست.
یکم دستم رو به نرده ها گرفتم تا حالم جا بیاد ، اما جا اومدنی نبود ، همچنان همه جا دور سرم میچرخید. فی کردم و یکم چشمامو باز و بسته کردم و نفس عمیق کشیدم ، هوووف و با حال بهتری سریع سمت ماشین دویدم و کنار جونگین نشستم که سرش دوباره تو کاغذا بود !



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





48
نظر بگذارید

avatar
34 نظرات
14 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
34 نظرات نویسندگان
kimchiمهشیدnastaranshany1990mina نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
kimchi
مهمان
kimchi

خیلییی خوبه این فیک
صحنه عای عاطفیشو خیلی خوب در اوردییی من طرفدار فیکت شدممم این فصلم از فصل قبل قشنگترههه

مهشید
مهمان
مهشید

مرسییییییییییییییی گلم وااااای کیونگی من یه وقت مریض نشه من روش حساسم مرسییییییییییی

nastaran
مهمان
nastaran

سلام عزیزم بقیهش رو چرا نمیزاریددددددددد؟/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (60).gifکایسو میخواممممممم

shany1990
مهمان
shany1990

آجی من تازه شروع کردم به خوندن رمز پارت بعدی رو میخوام خیلی قشنگه فیکت عااااالی

mina
مهمان
mina

Voooyiii aliii bood…
Nakone do toridh beshe!!!
Vsaaay…
Mersiiii
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif

mina
مهمان
mina

Rasti chejori bayad ramz begirim?!