20 👁 بازدید

Pure 3

Pure 3

سلام اینم قسمت سوم 🙂

آجی سوها گفت یه چیزی بهتون بگم :

بچه ها من یکی واقعااا انگیزم و از دست دادم روزی که ایده این داسی و به
اجی نیلو گفتم کلی انگیزه داشتم و خوشحال بودم
من درک میکنم که الان وقت امتحان هاست اما واقعا گذاشتن استیکر هم سخته؟
حداقل یک بار نظر بزارید من فصل قبلی و چک کردم 180 تا دانلود داشته اما
تعداد نظرات… لطفا فعال تر باشید.

همینتور که پرونده رو ورق میزدم ، سمت اتاق بازجویی میرفتم ، راستشو بخوام بگم پرونده عجیبی بود چطور یه نفر میتونست انقدر بیرحمانه عشقش رو بکشه.با اینکه به روم نمیووردم اما ذهنم بدجور درگیر این پرونده بود.

وقتی از مامورها خواستم که قاتل بیارن اتاق بازجویی فک نمیکردم با همچین چهره ای روبرو شم ! یه پسر قدبلند که حتی تو لباسهای زندانم خشتیپ بود بغضی که توچهرش بود اما پشیمونی تو چهرش دیده نمیشد تنها چیزی که با یک نگاهم میتوستی متوجه شی اینکه این پسر تو یه دنیای دیگه سیر میکنه .

برگشتم سمت اتاق جونگین و چند ضربه به در زدم :قاتل تو اتاق بازجوییه.

سر تکون داد و از اتاق اومد بیرون ، قبل از اینکه بره تو اتاق بازجویی دستشو کشیدم و مستقیم تو چشمهاش نگاه کردم : هی ، یادت نره این پسر هیـــچی یادش نمیاد ، فقط وقتی به خودش میاد که همه بهش میگن قاتل یک ماه دستگیرش کردن اما هیچی نمیگه جز اینکه “اون نمرده اون زندس ما داشتیم فیلم میدیدم…” ناخوداگاه بغض کردم…واقعا چرا…نمیدونم…

جونگین شونه هام و گرفت:باشه کیونگی ، حواسم هست…

کای*

وارد اتاق بازجویی که شدم ، پشت میز نشسته بود و دستاشو تو هم گره کرده بود و با حالت گیجی به در و دیوار نگاه میکرد . پسری که چشمها و لبهای درشتی داشت و …واقعا جذاب بود ! تنها چیزی که با دیدنش از ذهنم گذشت این بود ” این پسر نمیتونه یه قاتل باشه!”

اروم به سمت صندلی حرکت کردمو کشیدمش عقب و روش نشستم پرونده هارو آروم روی میز گذاشتم و دستامو بهم قلاب کردم و با نفس آرومی شروع کردم : اسمت چیه؟؟

حتی سرشوهم حرکت نداد!

گردنم رو یکم حرکت داد و دوباره پرسیدم:چند سالته؟؟

و باز هم سکوت…

سعی کردم عصبی نشم ، اما نمیشد ، چرا برای نجات خودش هیچ تلاشی نمیکرد؟ چرا میخواس کاری کنه که دنیا به عشق شک کنه؟چرا اگر ادعا میکرد عشقشو نکشته الان دفاعی از خودش نداشت؟

همونتور که تو افکارم بودم با لحن تندی پرسیدم:چرا کشتیش؟! کِی این اتفاق افتاد؟ هدفت ازین قتل چی بود؟!با مقتول چه رابطه ای داشتی؟ مگه ادعای اینکه اون معشوقت بود غلطه؟! پس چرا کشتیش؟ چرا برای اثبات بی گناهیت هیچ تلاشی نمیکنی؟!

متوجه حرکت عصبیش شدم ، دستای مشت شدشوبه شدت فشار میداد … “پوزخندی زدم” دقیقا چیزی که من میخواستم !

چشماموبستم ونفس عمیقی کشیدم و آروم گفتم : خیله خب…باشه ..باشه ! بیا از اول شروع کنیم ، خب؟… اسمت؟!

بازهم سکوت …سکوت…و سکوت…

با کلافگی دستی تو موهام کشیدم و کمی رو پسر خم شدم تا باهاش چشم تو چشم بشم : میخوام کمکت کنم ، باشه؟! پس جواب بده

مگه باور نداری زندس؟؟؟دلت براش تنگ نشده؟؟بزار به همه ثابت کنیم یه اشتباهی شده بزار نشون بدیم که عشقت هنوز نفس میکشه پسر با سکوت هیچی درست نمیشه.همه فک میکنن که تو قاتلی پس نشون بده دارن اشتباه میکنن… .

آب دهنشو قورت داد ، سعی کرد صداش نلرزه ، دستاشو محکم تر فشار داد و با صدای بلندی گفت :چه جوری همه به من میگن کسیو کشتم که با نفساش زندگی میکردم؟!… پس چرا من چیزی یادم نیست؟! همه میگن قاتل … ولی من…

پریدم وسط حرفش : شاید همه دارن اشتباه میکنن، پس خودت به خودت کمک کن. و نفس عمیقی کشیدم و صدامو اوردم پایین و گفتم : ببین .. منم عاشقم! پس میدونم که یه عاشق نمیتونه هیــــچ اسیبی به عشقش بزنه .. چه برسه به کشتن ! حالا باهام همکاری کن .. چون میخوام کمکت کنم !

اروم سر تکون داد .

گفتم :پس بگو : اسم؟

+ … پارک…پارک چانیول.

_ سن؟

+24

_ شغل؟

+ وارث کمپانیه genx

_خانواده ؟

+ ندارم…

دستامو بهم مالوندم آروم پرسیدم : په جوری با مقتول … آشنا شدی؟ میدونم این بدترین واژه ای که میتونم استفاده کنم اما چاره ای نداشتم، باید ازش میپرسیدم.

کیونگسو*

تمام حرف هاشونوشنیدم پس فقط من این حس و نداشتم جونگین هم مثل من فکر میکرد ، اونم فکر میکرد که این پسر بی گناهه ، اما خیلی سوال ها تو ذهنم به وجود اومده بود…

جونگین که از جاش بلند شد حرکتش از دیدم پنهون نموند به سمت پارک چانیول رفت و دستشو رو شونش گذاشت ، پشت در اتاق منتظر بودم تا اومد بیرون دستشو کشیدم.

دستشو گذاشت رو سینه ش و درحالی که نفس عمیقی میکشید گفت : یا کیونگییی ترسیدم بزار بیام بیرون اول…

بی توجه تند تند سوالامو پرسیدم :جونگین به نظرت چرا هیچی یادش نیست ؟ چرا از دوستاش خبری نیست؟؟پس شاهدی که زنگ زده چی شده ؟؟ چرا…

جونگین دوتا انگشتاشو گذاشت رو لبام و با لبخند کمرنگی گفت : کیونگی کوتاه بیا… بریم خونه همه چیزو برات میگم ، بذار اول خودم به یه نتیجه ی کلی برسم ، خب؟

سر تکون دادم و به پایین خیره شدم و دوباره گفت : میشه یه خواهشی کنم…اوممم.. اون دکتره ، دکتر کیم جونمیون ، بهش زنگ بزن و بخواه که بیاد اینجا ، باید یه صحبتی هم با اون داشته باشم .

آروم گفتم : باشهه … و همونطور که سرم پایین بود پرسیدم : یعنی دکتره اینها رو یادشه؟؟ و وقتی سرمو بلند کردم که نگاش کنم ، جونگین داشت دور میشد داد زدم:یااا جواب سوالام وبده…

خندید و دستشو تو هوا تکون داد : شب هانی ، شب ، شاید ..رو تخت ! و با خنده سریع دور شد.

همونتور که میخندیدم ، از اداره اومدم بیرون ، باید زود با دکتره صحبت میکردم.

به سمت بیمارستان حرکت کردم زیاد دور نبود تمام مسیر به این فکر میکردم چرا این پرونده انقدر پیچیدس… تقریبا هیچی با هیچی هماهنگ نبود ، اما خب.. من به جونگین اعتماد داشتم ، میدونم از پسش بر میاد… انقدر این افکار مشغولم کرده بود که نفهمیدم کی رسیدم بیمارستان سونیو یکی از معروفترین و سرشناس ترین بیمارستان های سئول .

سریع سمت پذیرش اصلیه بیمارستان رفتم : سلام.خسته نباشید

پرستار نگاهی بهم انداخت و با لبخند کوچیکی گفت : ممنونم .بفرمائید؟؟

کارتمو از جیبم دراوردم و نشون داد : دو کیونگسو هستم ، از بخش دایره ی جنایی سئول ….

پرستار سریع ازجاش بلند شد : چه کمکی از من برمیاد؟

تو دلم خنده م گرفته بودم ، از خودم بدجور راضی بودم ، با یه تیکه کارت ف، تو یه ثانیه اینقدر احترام میذارن بهت ! سریع گفتم : میتونم دکتر کیم جونمیون رو ببینم؟

پرستار سر تکون داد : بله ، حتما یه چند لحظه صبر کنید. و بلافاصله از در پشت اتاقک خارج شد و به سمت انتهای راهرو رفت.

عقب عقب رفتم و رو یکی از صندلی های گوشه ی سالن نشستم و به ساعت روبروم خیره شدم 5 دقیقه بعد پرستار با یه پسر خوشتیپ و تقریبا هم قد و قواره ی خودم ، سمتم اومد پسر دستشو به سمتم گرفت ، باهاش دست دادم و گفت : سلام من کیم جونمیون هستم.مشکلی پیش اومده؟؟

سریع کارتمو نشون دادم و گفتم : سلام ، دو کیونگسو از بخش دایره ی جنایی هستم ، اتفاقای برای شما نیوفتاده خوشبختانه ، فقط باید برای حل شدن یه پرونده تا ایستگاه پلیس همراهیم کنید ، نیاز هست که با شما صحبتی بشه.

لبخند کوچیکی زد : حتمااا فقط اجازه بدید لباس هامو عوض کنم.

سری تکون دادمو همونجا منتظر موندم.

 

سمت اتاق جونگین راهنماییش کردم و فرستادمش داخل و خودمم رفتم تو ، جونگین از رو صندلیش بلند شد و گفتم : آقای کیم جونمیون هستن ، دکتری که خواسته بودیـ..ـد . و سریع جمع و جور کردم .

جونگین که خنده ش گرفته بود ، لبخندی زد و به جونمیون اشاره کرد که بشینه و گفتم : من میرم بیرون .

جونگین سری تکون داد و از اتاق اومدم بیرون ، البته قبلش کلی فحش در تماس چشمی با جونگین نثارش کردم .

*جونگین :

بهش اشاره کردم بشینه و با همون لبخندی که رو صورتش بود نشست ، بلافاصله شروع کردم : خب حتما بهتون گفتن که چرا شما اینجایید.

سری تکون داد : تقریبا ، فقط گفتن برای حل یه پرونده ی دیگه به من لازمه ، درسته؟

_ تقریبا … و ادامه دادم : خب ، شما آقای پارک چانیول رو میشناسید ؟

جونمیون با کمی فکر گفت : آه..آره ، یادمه ، اتفاقا خیلیم خوب یادمه ؛ همون که یه پسر ریزه میزه هم با خودش داشت که بستری شد تو بیمارستان .

سر تکون داد : خوب یادتونه؟ چه طور؟

کمی رو مبل جابه جا شد و گفت : چون اون روز اون پسر ریزه میزه هه ، ازم چیزیو خواست که هیچ وقت یادم نمیره …

_ و اون چیه؟

جونمیون اخمی کرد : شما فقط دارید از من سوال میپرسید ، به نظرتون بهتر نیست که منم بدونم ماجرا از چه قراره؟شاید بهتر بتونم کمکتون کنم!

تا جایی که اجازه داشتم ، برای پرونده رو تعریف کردم و به خوبی موقع تعریف ماجرا میشد تغییر حالت چهره ش رو دید ! ، و دوباره پرسیدم : خب ، حالا اون پسر چی گفت ؟

_ خب ، اون روز وقتی بعد از چکاپ کامل اون پسر”لوهان” مطمئن شدم ، فهمیدم که در واقع هیچیش نیست ، ازش پرسیدم : تو که چیزیت نیست ، چرا بستری شدی؟

خودکارمو گذاشتم رو میز : خب؟

جونمیون ادامه داد : اون بهم گفت که دوسالیه که عاشق شخصی به نام پارک چانیوله ، اما هرکاری میکنه اون پسر بهش توجهی نمیکنه و نتونسته دل پسر رو بدست بیاره ؛ ازم خواست که با این کار کمکش کنم و من … خب من واقعا دلم به رحم اومد ، میدونم اشتباه کردم ، اما خب ، ” اروم لبخند زد : وقتی پای عشق و عاشقی در میون باشه ، عقل جاشو به احساس میده و … خب منم تصمیم گرفتم کمکش کنم ، برای همین به پارک چانیول دروغ گفتم …. .

_ اوه … خب ، ینی تو به هیچی شک نکردی؟ اینکه مثلن چرا با این کار میخواد توجه اونو به خودش جلب کنه و یا نمیدونم همچین چیزی؟

جونمیون سر تکون داد : نه ، نه ، چیزی که تو نگاه اون پسر بود ، باعث میشد ،آدم حتی یه لحظه هم شک نکنه !

نفس عمیقی کشیدم و لبخندی تحویلش دادم : ممنون که اومدید ، کمک بزرگی بود

جونمیون لبخند زد : با من راحت باش … پس ، فعلن …

تعظیم کوتاهی کردیم و همین که خواست بره برگشت و کارتی رو سمتم گرفت : فک نکنم به شخصه کمک بزرگی بوده باشم ، اما .. اگر تو این پرونده به وکیل نیازی داشتید ، ایشون دوست من هست ، یکی از بهترین وکیل های سئول ، من واقعا میخوام به اون پسر ” پارک چانیول” کمک کنم ، پس ، فعلن همین از دستم بر میاد .

 

لبخندی زدم و کارت رو گرفتم : ممنونم ازتـون…

جونمیون با لبخندی از اتاق خارج شد : روز بخیر…

_ روز بخیر…

همین که رفت رو صندلی ولو شدم و بعد شماره ی کیونگسو رو گرفتم : کیونگ ، میخوام با نیکون حرف بزنم ،نیکون شی…

_ با اون ؟ باشه حلش میکنم…

+ عاشقتمااا…

کیونگ سو اروم گفت : خفه …شو.. منم.

خنده م گرفته بود ، لابد پیش رئییسی کسی بود و بوسی تو گوشی براش فرستادم و قطع کردم.

گوشی رو گذاشتم سر جاش و به کارت تو دستم خیره شدم ” وکیل کیم جونگده” ! جالبه ، شاید بدرد بخوره …



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





45
نظر بگذارید

avatar
44 نظرات
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
44 نظرات نویسندگان
مهشیدminaN.A.KFarnaz H.Hatousa نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
مهشید
مهمان
مهشید

وااااااااای عااااااااالی مشخصه که چااانی که نمی تونه قاتل باشه ممنون

mina
مهمان
mina

Daghighan chetor dl beak omad chan ro azyat ko.e?!?!?!?!
Ishhh….vaaay kaisoooo aliii bod
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif

N.A.K
مهمان
N.A.K

وووی کایسو چیقد عجقه اخه/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (6).gif

Farnaz H.H
مهمان
Farnaz H.H

عاشق بکیم …همه رو خوب بازی دادا
مرسی عزیزممممممممممممممممم
عالی بود
خسته نباشی عشقم
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf9.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf6.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (8).gif

atousa
مهمان
atousa

اخی چان بیچاره…
عالی بود اجی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif