4 👁 بازدید

Pure 2

Pure 2

پارت دوم داستان Pure 🙂

بفرماییید


جولای(پرونده قتل در قطار السریع السیر)
لبخند گنده ای زدم و با ذوق به روبه روم خیره شدم : خیلـــــــه خوب ،اینم اخرین عکس! و اخرین عکس رو با پونز رو بُرد محکم کردم جونگین سر
تکون داد : کیونگسو محض رضای خدا ، به جای چسبوندن عکسا رو بُرد بزارشون
رو میز یا بفرستشون تو تبلت…
بهش خیره شدم :نووچ!
یه چشمشو کوچیک کرد و نگام کرد : اونوقت چرا؟؟
_چونکه اینجوری بیشتر شبیه پلیساایم? و لبخندی زدم.
جونگین خندید و از جاش بلند شد و اومد طرف و دستشو کشید رو پشتم : ماواقعا پلیسیم!
اروم زمزمه کردم : خوب بیشتر شبیه باشیم ! جونگین پوکر نگام کرد و با لبخندی اخمشو شکوندم .
جونگین : خو؟؟
_چی خو؟؟
_باید بگم عوضت کنـ…یااا..یاااا…یااا… چندتا پونزی که تو دستم بود رو به سمت صورتش گرفتم و با اخم گفتم :چی گفتی؟!! جونگین که بین من و دیوار پشتش گیر افتاده بود ، دستاشو با حالت تسلیم بالا اورد وصورتشو تا جای ممکن چسبوند به دیوار : غـ.. غلط کردم.. اونا رو از صورتم ببر عقب ،وگرنه خودم میشم مقتول … آآآ… صب کن ببینم ، کیونگسو حالت خوبه؟؟
_اووهوم!
_پس چرا به سیبیل نداشتت دست میکشی:| متفکرنگاش کردم : چون سلول های
خاکستری مغزم به کار افتادن!
جونگین نگام کرد و بدون حرف بهم خیره شد و یکم خودشو فاصله داد .
_این عکس ،عکس مقتول همونطور که میبینی یه مرد میانسال حدودا چهل ساله که اصلیتش بلژیکی ،قتل تو قطار بوده تمام شاهدین میگن چیزی ندیدن و مسئولین قطار از رفتار بی ادبانه مقتول با دیگران صحبت میکنن،انگار که مقتول حس برتری میکرده و اما قاتل… اوممم…خوب اونو تو باید بگی :/
_الت قتاله چی؟؟
_هیچی!
_یعنی چی با چی کشته شده؟؟
_خوب قطار چون در حرکت بوده ،شواهد اینجور نشون میده که قاتل موقع ایست
به خاطر برف شدید که در همون شب قتل بوده تونسته فرار کنه.

_اما این غیرممکنه

_چرا؟ جونگین به پرونده ای که روبروش بود اشاره ای کردوگفت : چونگفته شده اون شب برف شدیدی اومده و به خاطر برف قطار ایست کرده و همونموقع بوده که همه فهمیدن این قتل اتفاق افتاده. گفتم :-_- خو چه ربطیداره؟

جونگین با اخمی نگام کرد :کیونگی یادم باشه بیشتر برات میگو وماهی بخرم.

سریع گفتم :میخوای بمیری،خودم فهمیدم ، فقط دوس داشتم از زبونتو بشنوم،منظورت اینه که قتل از قبل برنامه ریزی شده و قاتل نمیدونسته کهقرار تو همون شب برف شدیدی بیاد پس باخودش فکر کرده که میتونه وقتی رسیدنبه مقصد بدون هیچ جلب توجه ای به راحتی فرار کنههه.

جونگین سر تگون داد:دقیقا،پس..

متفکرانه نگاش کردم :پس قاتل هنوز فرار نکرده!

جونگین بشکنی زد :دقیقا پس بازجویی و شروع میکنیمم.


اخر شب جفتشون با خستگیهزیاد از پاسگاه اومدن بیرون و پیاده سمت خونه راه افتادن . کیونگسو با اخم گفت : جونگین ، چرا … پیاده؟! خسته م …

جونگین لبخندی زد : هه هه بیا غر نزن . اما کیونگسو دست از غر زدن بر نداشت : هوا هم سرده … منم خسته م ، گشنه هم هستم و نمیدونم چرا وقتی ماشینِ نازنین اونجاس ، مجبورم میکنی پیاده راه برم . جونگین دستشو انداخت دور کمر کیونگسو و به خودش نزدیکش کرد و اروم دم گوشش گفت : غر نزن ، واسه بچه مون خوب نیست.

کیونگسو با اخم گفت : چه ربطی داره ؟! چرا خوب نیست واسش؟! جونگین یهو زد زیر خنده و کیونگسو که تازه فهمید چی گفته داد زد : خیلللیی بیشوری ، ازت متنفرم ، بچه مون کجا بود؟! عوضییی … دلم میخواد بکشمت.. جونگین همونتور که میخندید دست دی او رو کشید و به یکی از رستوران های کوچیک
اونجا بردش : اینقدر غر نزن یه چیزی بخرم واست بخوری کوچولو… کیونگسو درحالی که حستبی ذوق کردع بود با اخم ساختگی گفت : من کوچولو نیستم…
جونگین : تسلیم ، خیلیم بزرگی ، هم خودت و هم … و با ضربه ی محکم کیونگسو تو سرش ساکت شد و ریز ریز خندید. .


جفتشون پشت میز نشسته بودن و کیونگسو اخرین قلوپِ نوشابه ش روهم خورد گفت : ببینم ، تو این پرونده ، به شخص خاصی مشکوکی؟! کای تیکه ی گنده ای که تو دهنش بود رو جویید وگفت : تو چی؟! کیونگسو نوشابه ش رو گذاشت رو میز :همه شون ???
جونگین خندید و یه لقمه به زور تو دهن کیونگسو گذاشت و گفت : الان تو این وضعیت “به شکمش اشاره کرد ” نمیشه تصمیم گرفت فعلا غذامونو بخوریم تا سرد نشده. کیونگ سو خندیدو لقمه شو قورت داد : اگه بخوام قاطعانه بگم ، تو زندگیت فقط به سه تا چیز فگر میکنی.

جونگین نِیِ نوشابه رو از دهنش دراورد : چیا؟! مسلما یکیش تویی بیبی.

کیونگسو سرشو به نشونه ی منفی تگون داد : اتفاقا من تو افکارت هیچ جایی ندارم ، تو به شغلت فکر میکنی ، به شکمت و به سک/س-_- جونگین درحالی که سعی داشت خنده شو کنترل کنه گفت : گزینه ی اول ودوم کاملا درست و گرینه ی سوم ، هانی من فقط به سک/س با تو فکر میکنم . میبینی؟! قسمت عظیمی از افکارمو شامل میشی. کیونگسو همنیتور که میخندید ، دستمالی رو که باهاش دستاشو پاک کرده بود رو مچاله کردو ظرف جونگین پرت کرد : عوضی .

_از خودتونه .

کیونگسو با چشمای درشت نگاش کرد و با اخم وحشتناکی گفت : جونگییین….

سریع دستاشو اورد بالا : غلط کردم کیونگی T.T و کیونگسو دوباره زمزمه کرد : عوضی . و جونگین درحالی که میخندید بازم گفت : از خودتونه .


نیم ساعت بعد جونگین در خونه رو باز کرد : لیدی فرست . کیونگسو با خنده هولش داد کنار و رفت تو . جونگین هم خندید و لباساشون رو عوض کردن و کیونگسو خودش رو پرت کرد رو تخت : نمیای بخوابی؟! جونگین سر تکون داد : یکم زیاد راجع به این یارو کنجکاوم . یه چیزایی رو چک کنم و بعدش میام میخوابم. کیونگسو لباشو غنچه کرد : فقط زود هااا… جونگین سریع خم شد روش و لب هاشو بوسید : چشم عشقم ، شبت بخیر حالا . کیونگسو هم اروم جواب بوسه ش رو داد و زیر پتو خودشو جمع کرد و خوابید. جونگین از اتاق اومد بیرون و درو بست و سمت لب تابش تو طبقه ی پایین رفت. یسری افکار راجع به این پرونده بدجور رو اعصابش بود به کاغذ های جلوش نگاهی کرد و سریع لب تاب رو باز کرد و اسم مقتول رو وارد کرد : لی هونگ شین. و با هر خطی که میخوند ، اخماش بیشتر توهم گره میخورد
. “اقای لی هونگ شین ، بچه دزد و کلاهبردار .” سریع وارد اکانتش تو بخش ارشیو پرونده های پاسگاه شد و بعد پیدا کردن اسم ، پرونده ش رو دانلود
کرد و مشغول خوندن شد . کشو قوسی به خودش داد و با چشمای نیم باز به ساعت نگاه کرد ، باورش نمیشد ساعت 4 صبح بود ! اینقدر بعد از دیدن عکس مادر بچه تو پرونده ، مجذوب این پرونده شده بود که اصلا متوجه نشد هفت ساعت تمومه که خم شده رو لب تاب و داره این پرونده رو میخونه . سریع لب تابو
رو همون صفحه بست و سمت طبقه ی بالا رفت و اروم کنار کیونگسو دراز کشید تا یکم به مغز و افکارش استراحت بده . صبح زودتر از کیونگسو بلند شدو
بدون خوردن چیزی دوباره رو لب تاب خم شد .

کیونگسو درحالی که چشماشو میمالوند از طبقه ی بالا اومد پایین و با اخم به جونگین که خم شده بود رو لب تاب نگاهی انداخت : اصلن نمیخوابیدی .

جونگین که فکر نمیکرد کیونگسو فهمیده باشه ، پشت سرشو خاروند گفت : شرمنده بیبی ، اصلن متوجه وقت نشدم.
کیونگسو با اخم گفت : خوبه گفتی زود میام. جونگین دستاشو برد بالا : سوری. کیونگسو سر تکون داد و گفت : چیزی خوردی ؟

جونگین فقط کله شو تکون داد و کیونگسو پوفی کرد و سمت اشپزخونه رفت .و چند دیقه بعد با سینیه قهوه و بیسکوییت برگشت و گفت : اول چندتا بیسکوییت بخور .

جونگین سرشو از رو لبتاب بلند کرد وبا لبخند گنده ای گفت : چشم فدات شم و یه بیسکویی انداخت تو دهنش . کیونگسو لب تاب رو از جلوش برداشت و گذاشت رو پای خودش : بذار ببینم چیه این لعنتی . کای هم سرتکون داد و بقیه ی بیسکوییت وقهوه ش رو خورد . که یهو کیونگسو گفت : هی کای : اینا ” به عکس پرستار و معلم خصوصیه بچه که رو لب تاب بود اشاره کرد ” چرا عکسشون تو این پرونده ست؟!

جونگین که حالا همه چی دستگیرش شده بود ، محکم کیونگسورو بوسید و همه ی قضیه رو واسش گفت . کیونگسو با چشمای درشتش به عکسا نگاه میکرد و با حرص گفت : مرتیکه ی عوضی . جونگین خندید : پاشو حاظر شو بریم اداره هانی .
کیونگسو لب تاب رو از رو پاش برداشت و سریع رو پاشنه ی پا چرخید و سمت اتاق خوابشون دوید. جونگین درحالی که با رضایت به عکسا و اطالاعات نگاه میکرد سر تکون داد و لبخندی زد همه چیز به نظر تموم شده میومد.


محض رسیدن به اداره ، با صدا زدن اسمش برگشت طرفش ، آقای یوک . _ سلام
جونگین .

+ صبح بخیر اقای یوک .

اقای یوک سمتش رفت و یه بسته بهش داد : از پزشک قانونیه ، همه چی داره به مِیلت پیش میره ، همه بدجور میخوان تو حل این پرونده کمکت کنن.

جونگین لبخندی زد : از همه ، ممنونم. اقای یوک

چشمکی تحویلش داد جونگین با بسته به اتاقش رفت. عکس هایی از بدن مقتول ، 6 رد چاقو ! پنج تا از ضربه ها با دست راست و یکیش با دست چپ ایجاد شده .
قضیه ، پس دقیقا همون چیزی بود که جونگین فکر میکرد ، قاتل ها ، یکیشون چپ دست و بقیه راست دست بودن . درسته قاتل ها ! و اما الان تنها چیزی که
تو ذهنش بی جواب بود ، چرا هیچکس تو قطار متوجه این قتل نشده ؟! ولی سوالش مدت زیادی بی جواب نموند ، به لطف نوشته هایی که از مرکز کالبد
شکافی براش فرستاده شده بودن . مقتول توسط داروی مخصوصی احساس خفگیه شدید میکنه و حتی امکان دادزدن هم نداشته ، پس وقتی ضربات چاقو رو بدنش فرود میومده ، حتی ناله هم نمیتونسه بکنه ! اوه این یه جور زجر کشیه درواقع .
با لبخندی ناشی از رضایت ، اخرین صفحه ی پرونده رو هم خوند ، اضحارات مادر بچه ، دیگه همه چی تموم شده بود ، به لطف کیم جونگین و دو کیونگسو!


فلش بک (اتاق بازجویی)

رو به روی مادر بچه نشسته بود و زن بیچاره با هر کلمه حرف ، فقط اشک میریخت و گریه میکرد و تنها کاری که از دست جونگین بر میومد گوش دادن بود. و گوش دادن . زن تعریف میکرد : یه روز با دخترم و پرستارش رفتیم خرید یکی از دوستام و دیدم داشتم باهاش حرف میزدم که متوجه شدم دخترم نیست هرچی گشتم پیداش نکردم به همسرم گفتم و همون شب باهامون تماس گرفتن و ازمون پول خواستن فرداش پول و بهشون دادیم و دخترم و تحویل گرفتیم اما مثل سابق نبود، ازون بچه ی شرو شیطون گذشته دیگه خبری نبود .بچه م دیگه حرف نمیزد و فقط تو خواب جیغ میزد و کمک میخواست و گریه میکرد یه روز همه چی و به پرستارش گفت که دختر ده ساله من بی رحمانه توسط اون شخص و دوستش مورد تجاوز قرار گرفته ما هیچکاری
نتونستیم بکنیم. همسرم بعد از شنیدن ماجرا ، سکته زد و فوت کرد. به خاطر اون همه دردی که به دختر بیچاره ی کوچولوی من داده شده بود . دخترم خودش
و مقصر میدونست بعد چند وقت خودش و کشت یه دختر ده ساله خودکشی کرد به خاطر یه عوضی. به اینجای حرفاش که رسید گریه ش شدت گرفت ، اما سریع خودشو جمع کرد و گفت :بعد از کلی گشتن ، بالاخره اون عوضی رو پیداش کردیم. اره همه با هم کشتیمش اون حتی نمیتونس داد بزنه چون بهش دارو خورونده بودیم حس میکرد ضربه های چاقو روو اما فریاد نمیتونس بزنه. درست مثل دردی که به دخترم داد ، درست مثل همون رو سر اون عوضی اوردیم . با شنیدن حرف های زن ، دیگه هیچ شک و ابهامی تو پرونده باقی نمونده. دفتر جلوش رو بست و بدون حرفی اومد از اتاق بره بیرون . که با صدای زن متوقفش شد : اقای بازرس حقش بود ، اون عوضی حقش بود …

سر تکون داد و برگشت سمت زن و تا جایی که میتونست سعی کرد صداش رو به نشونه ی همدردی با زن اروم کنه و گفت :
متاسفم واقعا متاسفم و از اتاق خارج شد .


کیونگسو با لبخند گنده ای خودشو بیشتر تو بغل جونگین جابه جا کرد : خسته نباشی جونگین اروم بوسه ای به موهاش زد : به خاطر کمک های تو بود . کیونگسو سر تکون داد و به تلویزیون خیره شد : همیشه حق به حقدار میرسه. جونگین هم تایید کرد : همیشه !


بعد از حل اون پرونده سه چهار روزمرخصی گرفتیم تا هم استراحتی کنیم و هم یکم بیشتر کنارهم باشیم . تو یک ویلای ساحلی کنار دریا ، چند روز
مرخصیمونو گذروندیم ، کای واقعا حس عذاب وجدان داشت برای مادر اون بچه ، و این من بودم که بار ها و بارها دلداریش دادم و ازش خواستم دیگه از جو
اون پرونده بیرون بیاد و اون هیچ تقصیری تو زندانی شدن مادر اون بچه نداره ،و اگر بخاد برای هر پرونده ای که حل میمنه یه مدت ابغوره بگیره ،
بهتره که کلن این شغل رو ببوسه و بذاره کنار !
با کلی صحبت و وعده وعید کای بالاخره از اون حسِ عذاب اورش خلاص شد و تونستیم باقیه ی مرخصی رو با ارامش بگذرونیم .به فروشگاه های ساحلی رفتیم و جونگین دوتا دستبند کاپلی که از صدف درست شده بود برامون خرید ! واقعا قشنگه و البته با کلی چشم غره و دعوا گفت که اگر گمش کنم میکشمتم ، اما فکر نکنم همچین جراتی داشته باشه !

بعدش به رستورانایی همون نزدیکی رفتیم و کلی غذای دریایی خوردیم ، اما بعدش فاجعه ی بزرگ ! اونجا بود که فهمیدیم جونگین به غذاهای دریایی حساسیت داره ؛ البته اگر زیاد بخوره ! و اونشب هم کار به کیلینیک پزشکی رسید و با چند تا امپول حالش بهتر شد . اما نمیدونم چرا هنوزم با یاد اوردن چهره ش موقع ی امپول زدن خنده م میگیره 🙂

و روز بعد به غواصی رفتیم و اونجاهم حسابی جونگین اذیتم کرد که البته تلافی کردم ! و بعد از کلی تفریح حسابی برگشتیم به خونه تا آخرین روز مرخصیمونو تو خونه ی خودمون بگذرونیم تا از فردا پرونده ی جدید رو شروع کنیم


۲۰ جولای ۲۰۱۵
کیونگسو با پرونده ای که تو دستش بود به اتاق کارش برگشت و با دقت مشغول خوندن پرونده بود که درو باز کرد . جونگین قهوه ی تو دهنش پرید تو گلوش و شروع به سرفه کرد و دی او بی توجه به اون پرونده رو گذاشت رو میز و عکساشو برداشت و دوباره مشغول چسبوندنشون رو برد شد!
جونگین زیرلبی غرغر کرد : باز شروع شد .
و دی او درحالی که لبخند گنده ای رو لبش بود گفت : باید عادت کنی عزیزم .


پاسگاه مرکزیه سئول , 20 جولای 2015

_قتل؟!

+ اوهوم … قتل ، با یه قاتل که کاملا روانیه… راستش این قتل ، یکی از وحشت ناک ترین پرونده های قتلیه کا تا حالا باهاش مواجه شدم … کاملا معلومه قاتل یه دیوونه ی زنجیریه …

_ که اینتور…

+ اره… واقعا بی رحمانه بوده…جسد مقتول وقتی که به بدترین شکل ممکن بوده ، پیدا شده !

رییس پلیس با دقت به حرف های سربازرس گوش میداد و تک تکشونو به خاطر میسپرد.

+ اما همین نیست.. این قاتل اوایل که دستگیرش کرده بودند دردسر ساز بووود،قبول نمیکرد که معشوقش مرده مدام میگفت اون زندس نمرده هم سلولیاش میگفتن همش زیرلب میگفته نه اون نمیتونه مرده بااشه و وقتی کسی بهش میگفته مرده یا تو کشتیش دو حالت داشته یا کاملا حالت تهاجمی،و پر خاشگری مبگرفته یا برعکس کاملا تو خودش میرفته و تکرار میکرده اون زندس…برای همین روان درمانی شده و روانشناس تونسته با،تکنیک های مختلف حدود یک ماه نسبتا درمانش کن!

کمی صداشو بلندتر کرد و گفت : یک ماه؟؟؟ پس برای چی الان پرونده رو به ما دادن؟؟؟

_ چون.. پیچیدگی های این پرونده زیاده و هر کی مسول،این پرونده میشده بعد از چند روز پرونده رو به فرد دیگه ای پاس میداده..

تو موهاش دست کشید و پرسید: این قاتل روانی رو… کی سر صحنه دستگیرش کرده ؟!

+ ” نیکون شی ” !

_نیکون… شی؟!!..اون.. چه طور متوجه حادثه میشه؟!

+ گویا فردی تماس میگیره و ادعا میکنه از،همسایگیشون،سر وصداهایی میشنوه اما بعد از رفتن به سر صحنه جرم از این همسایه خبری نیست و همسایهه های اطراف میگن که اصلا صدایی نشنیدن!

_ .. آلت قتاله چطور؟؟؟

+ سر،صحنه جرم از آلت قتاله خبری نبوده و قاتل تو طبقه بالا پیدا شده در حالی که خواب بووده اما دستاس و لباس هاش کاملا خونی بووده و با خون مقتول،هماهنگ.. !

که اینتور… میخوام عکسای صحنه ی جرم رو ببینم و بگو قاتل رو هم بیارن اتاق بازجویی.

+ متوجه شدم .

40 دقیقه بعد ، اتاق سربازرس ” کیم جونگین” .

اتاقی که پنجره هاش کاملا با پرده پوشونده شده و تاریک ، تنها نور مهتابی که تاریکی اتاق روکمی کمتر کرده بود ؛ چندتا صندلیه کوتاه چیده شده گوشه ی اتاق؛ و میز بزرگی که با کلی کاغذ های مختلف پوشیده شده بود؛یه بُرد نصب شده بالای سرش و عکس های افرادی که تو طول دوره ی کاریش پرونده هاشون رو تکمیل کرده بود ، همه اجزای اتاقِ کوچیک و ساده ی سربازرس بود.

با دقت عکسارو وارسی میکرد و به کوچکترین نکته ای که بر میخورد سریع روی کاغذ مینوشت …” بازرس سو” درست میگفت… قتل به طرز وحشیانه و دلخراشی صورت گرفته بود ، از چهره ی این جسد هیچی معلوم نیس ، جوری که انگار بارها با یه وسیله ی سنگین تو صورتش کوبیدن ، واقعا.. واقعا بی رحمانه س !

چند ضربه به در اتاق و اجازه برای وارد شدن : قاتل تو اتاق بازجوییه.

کاغذ هارو سریع داخل کشو ریخت و خودکارو روعکسا گذاشت : اومدم . و از اتاق خارج شد ، برای دیدن این قاتل دیوونه تا حدی هیجان داشت ” ینی، ممکنه چه جور آدمی باشه؟!”



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





33
نظر بگذارید

avatar
27 نظرات
6 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
26 نظرات نویسندگان
Delight.RFarnaz H.Hbaekiatousahadiskr نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Delight.R
مهمان
Delight.R

سلام من تازه این فیک رو امروز خوندم …. خیلی قشنگه !! ♡_♡

Farnaz H.H
مهمان
Farnaz H.H

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
عالی بود عشقممم
ممنونم
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (6).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf6.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhuf9.gif

baeki
مهمان
baeki

Jiiiiiiiiq kheili khoobeee ???????

atousa
مهمان
atousa

وای اینکه پرونده ی چانیوله
هعی روزگارررر/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (24).gif
مخسی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

hadiskr
مهمان
hadiskr

اه من اول فکر کردم پرونده هه به چانیول ربط داره و خوشحال شدم حل شده وای به جاهای حساسش رسیده