14 👁 بازدید

Progressive education_51

Progressive education

اقا دستم از جاش دراومد خدایی 😐

بعد از اخبار شبانگاهی تصمیم میگیرم الوده شده بنویسم یاخائن ^^ شما هم دوست داشتید نظرتون رو بگویید

51
کیونگسو به جای خالی یشینگ اون سمت کلاس خیره شده بود . یه زنگ دیگه تا ناهار باقی مونده بود و دانش اموز چینی هنوز پیداش نشده بود. تمام معلما براش غیبت زده بودن.
وقتی معلم پشتش رو کرد بکهیون هم برگشت و به کیونگسو نگاه کرد . نیازی نبود با کلمات احساساتش رو بیان کنه ، کیونگسو نگران بود. تاحالا ندیده بود که یشینگ ساده و ریلکس اصلا کلاسی رو بپیچونه.
زنگ خورد و خانم جو کتابش رو بست ” خب دیگه برای امروز بسته ، از ناهارتون لذت بببرید و انشای دو شنبه رو فراموش نکنید ، مبادا یکشنبه شب بشینید سرش”
وقتی از کلاس بیرون اومدن جونمیون پرسید ” هنوز از یشینگ خبری نیست؟”
کیونگسو سرش رو تکون داد ” جونگین گفت که هنوز خودش رو تو اتاق حبس کرده ، حداقل خوبه لوهان پیششه ، هرچند فکر کنم لوهان هیونگم کلاس امروز رو پیچونده تا مراقبش باشه”
” بازم خوبه ” ولی همشون میدونستن که تو اون موقعیت هیچ چیز خوبی نبود.
کیونگسو اهی کشید ” میرم دستشویی ، تو کافه تریا میبینمتون”
تو اون ساعت تقریبا هیچ کسی تو دستشویی پسرا نبود و کیونگسو سریع کارش رو تموم کرد و اومد بیرون . ولی وقتی داشت میومد بیرون پچ پچ چندتا دختر سال اولی رو شنید ” راجع به سویون اونی شنیدی؟”
” منظورت کانگ سویون اونیه؟”
دختر اولی سرش رو تکون داد ” اره ، دیروز سر کلاسا نیومده چون کل روز رو گریه میکرده”
” چرا اخه؟”
دختر اول با اشتیاق گفت ” شنیدم که فهمیده حامله است ، با اون پسر خارجی بانمکه دوست بود درسته؟ بچه اشون خیلی بانمک میشه”
چهره ی دختر دومی توهم رفت ” ولی اگر حامله باشه که از مدرسه بیرونش میکنن ، این چیزا رو نمیشه از معلما قایم کرد”
دختر مو بلندی با بی تفاوتی شونه بالا انداخت ” دو هفته دیگه تمرینات ورزشی داریم اونوقت میفهمن ، باید ببینیم چیی میشه “
و بعد رفتند .
کیونگسو همونجا خشکش زده بود . حامله؟ محال بود . اگر تعطیلاتشون تو خونه ی ساحلی رو ندید میگرفتی اونا خیلی رو قاعده با هم رابطه داشتند. ولی یه کم غیر قابل هضم بود که یکی که هم سن خودشه بچه دار بشه.
هنوز اونجا وایساده بود که خود سویون از راه رسید . خیلی تنها بود و کیونگسو اگر تو فکر حرفای اون دخترا نبود خیلی دلش براش میسوخت . قبلا بهش فکر نکرده بود ، ولی سویون خارج از اون گروه دیگه دوست نزدیکی نداشت ، و مطمئنا با به هم زدن با یشینگ خودش رو ازاون گروه هم کنار زده بود.
وقتی کیونگسو رو دید وایساد . رنگش پریده بود و معلوم بود که بازم گریه کرده ، ولی لبخندی زورکی زد ، لبخند تلخی ” سلام کیونگی”
اب دهنش رو قورت داد و سعی کرد جلوی خودش رو بگیره تا به شکمش نگاه نکنه ، داشت فکر میکرد که واقعا یه بچه تک شاخ اون تو هست یا نه . به نظر حامله نمیومد ، ولی خب کیونگسو هم تاحالا دور و بر یه خانم حامله نبوده و نمیدونست که دقیقا چه شکلی به نظر میان . دوباره اب دهنش رو قورت داد ” سلام”
موهاش رو پشت گوشش داد و به زمین خیره شد ” یشینگ چ..چطوره؟”
کیونگسو صادقانه گفت ” خوب نیست” نتونست جلوی زبونش رو بگیره ” تو واقعا حامله ای ؟”
یک دفعه بهش نگاه کرد ” ببخشید؟”
کیونگسو دوباره تکرار کرد ” واقعا حامله ای؟ خب از چندتا دختر دیگه شنیدم که میگفتن ، به نظرم نباید با یشینگ به هم بزنی اون حق داره که بدونه ، مطمئنا میخواد که تو زندگی این بچه باشه و اگر بهش یه شانس بدی میتونه پدر خوبی باشه و…”
” کیونگی ” کیونگسو سکوت کرد و سویون اهی کشید ” بیا برای ناهار بریم بیرون”
کیونگسو به سمت کافه تریا ، جایی که دوستاش منتظرش بودن نگاه کرد ” ولی کلاسای بعد از ظهر چی ؟ نمیشه که بپیچونیمشون”
چشماش رو چرخوند ” یه بعد از ظهر کلاس نرفتن کاریت نمیکنه ، حتی اگر با بورسیه اومده باشی”
سویون رو پاشنه ی پاش چرخید و کیونگسو هم بعد از کمی فکر کردن رفت دنبالش.
هیچکدوم وقتی از مدرسه بیرون میرفتن چیزی نکفتن ، حتی وقتی که راننده اتوبوس با شک به لباس فرمشون نگاه کرد . تو اتوبوس تقریبا خالی نشیتند و تا وقتی که یه رستوران ارزون پیدا کردند و یه جایی دنج و تقریبیا خصوصی پیدا کردن چیزی نگفتند.
بازم تا وقتی غذاشون رو سفارش بدن سویون چیزی نگفت . اهی کشید و به کیونگسو نگاه کر ” س میبینم که به شایعات راجع به من گوش میدادی”
کیونگسو سرخ شد ، از غیبت کردن خوشش نمیومد ولی زود باورش میشد ” من…”
” نمیشه که هرچی میشنوی رو باور کنی ” با نی تو سوداش بازی میکرد.
کیونگسو احساس راحتی کرد ” پس….حامله نیستی؟”
یه لبخند کوچیک زد ” نه کیونگسو اوپا من حامله نیستم”
دوباره نگران شد ” پس برای چی با یشینگ هیونگ به هم زدی؟”
سویون اهی کشید و لیوانش رو تو دست گرفت ” فکر کردم حامله ام”
کیونگسو منتظر موند ولی سویون حرفی نزد ، بالاخره پرسید ” فکر کردی حامله ای ولی نبودی ، بعد با یشینگ به هم زدی؟ منطقی نیستا”
دوباره اهی کشید ” واقعا انتظار ندارم شما درک کنید ، الان دو سال و نیمه که با یشینگم ، تنها کسیه که تاحالا باهاش قرار گذاشتم” مکثی کرد ” اولش که فکر کردم حامله ام خیلی خوشحال شدم ، میدونستم یشینگ پدر خوبی میشه ، حتی با این که تازه اوایل 20 سالگیمونه”
” پس مشکل چیه؟”
“مشکل اینه که پدر و مادر من خیلی سنتین ، خیلی سنتی ، اگر میفهمیدن من حامله ام باید با یشینگ ازدواج میکردم ، اونا هم از یشینگ خوششون نمیاد ، از این که من با یه خارجی قرار میزارم خوششون نمیاد و نمیخوان هم که ازش یه بچه داشته باشم”
غذاشون رسید و بین حرفشون وقفه افتاد . چوبای غذاخوریش رو برداشت و دوباره شروع کرد .
” نه این که یشینگ رو دوست نداشته باشم ، دارم ، بیشتر از هرچیزی ” درد رو میشد تو صداش حس کرد ” ولی اون تنها کسیه که من باهاش قرار گذاشتم ، اگر باهاش ازدواج کنم دیگه هیچ چیز جدیدی رو نمیتونم تجربه کنم و بقیه ی عمرم ر. با یه علامت سوال بزرگ تو سرم سپری میکنم”
کیونگسو قاطعانه گفت ” اگر درست باشه دیگه نیازی نیست با کسی قرار بزاری ” داشت به خودش و جونگین فکر میکرد . خجالت اورد بود ، اونا هم فقط 4ماه بود که با هم بودن .، ولی مطمئن بود که مشکلی با ازدواج با جونگین نداره . در واقع جونگین تنها کسی بود که کیونگسو میتونست خودش رو باهاش تصور کنه.
سویون بدون این که غذاش رو بخوره باهاش بازی میکرد ” شاید برای تو اونجوری باشه ، ولی پدر و مادر من دارن خرخره ام رو به خاطر یشینگ میجون . هروقت میبینمشون میگن که اون مناسب من نیست ، که من سرترم ، که من باید باهاش به هم بزنم و یه پسر خوب کره ای پیدا کنم . شایدم راست میگن . من یشینگ رو دوست دارم ، ولی فکر میکنم برای جفتمون بهتره که انتخابای دیگه ای هم داشته باشیم . نمیگم که دیگه برنمیگردم پیشش ، فقط میگم قبل از این که همه چیز جدی بشه باید چیزای دیگه رو هم تجربه کنیم . ما هنوز دبیرستانی هستیم تازه”
کیونگسو اخم کرد ” میفهمم چی میگی ، ولی به یشینگ هم گفتی اینارو؟”
سرش رو تکون داد ” همین چیزا رو دقیقا گفتم ، گفت نمیخواد یه فرصت بده . گفت من تنها کسی هستم که میخواد باهاش باشه و حاضره همین الان باهام ازدواج کنه و خانواده تشکیل بده و از این حرفا . فکر میکنه ما به فرصت احتیاجی نداریم . ولی انقدر درگیر سوشینگ بودم که دیگه یادم رفته سویون کیه . باید اون نیمه ی دیگه ی خودم رو تا دیر نشده پیدا کنم”
یه کم غذارو جوید و به حرفای سویون فکر کرد ، بالاخره قورتش داد ” خوبی؟”
اول به خاطر سریع عوض شدن بحث جا خورد ولی بعد شونه بالا انداخت ” نه راستش ، یشینگ بهترین دوست من تو کل دنیاس و من دلش رو شکستم ، موقتی . نمیدونم عاقبت این موضوع چی میشه و خیلی هم میترسم . شاید تو سه روز بفهمم که بدون اون نمیتونم و برگردیم پیش هم و تا ابد خوشحال زندگی کنیم و از این شر و ورا . شایدم من پشیمون بشم و اون من رو نخواد چون یه چیز بی نظیر رو شکستم . شایدم من یکی بهتر از اون رو پیدا کنم یا مثلا بفهمم من به دخترا علاقه دارم یا اون به پسرا ( تو پروستات جونگین )هیچی نمیدونم کیونگی ، حتی نمیدونم چیکار کنم . همه دوستای من دوستای یشینگن و این جدایی خیلی بده چون اون کلی دلداری داده میشه و من تنها موندم ( خو زنیکه تو باهاش بهم زدی )”
“من هنوزم دوستتم” و این حرفش درست بود ، اون همیشه با سویون راحتتر بود تا با یشینگ ” مهم نیست چی میشه من دوستت میمونم سویونا”
وقتی شروع کرد به گریه کردن ، میز رو دور زد و دستاش رو دورش حلقه کرد . سویون سرش رو روی شونه ی کیونگسوی ساده که همیشه همه چیز رو راجع به رابطه ساده میدید گذاشت وشروع کرد به هق هق کردن.
…………………………………………………..
بعد از ظهر زیبایی بود . جینکی پنجره رو باز کرده بود تا هوای تازه ی تابستونی همراه صدای پرنده ها و بچه هایی که تو حیاط فوتبال بازی میکردند بیاد تو . واقعا بعدازظهر بی نظیری بود.
جونمیون هنوز تو تختش بود و داشت یه سریال رو تو لب تابش نگاه میکرد و چیپس میخورد.
جینکی برای بار هزارم پرسید ” مطمئنی که نمیخوای با من و جونگهیون و کیبوم بیای بریم خرید؟” کیفش رو چک کرد تا مطمئن بشه کارت بانکی و کارت دانش اموزیش رو برداشته.
جونمیون سرش رو تکون داد ” من همینجا خوبم” هرچند واقعا نبود.
جینکی هم خوب میدونست . نگاهی اکنده از همدردی به دوستش انداخت ” مطمئنی؟ میتونیم بریم و خوش بگذرونیم و ذهنت رو از چیزای بد پاک کنیم”
این بار با پافشاری بیشتری گفت ” من خوبم”
جینکی دستش رو به نشانه ی تسلیم بالا اورد ” باشه باشه فهمیدم . ما دیر برمیگردیم . اگر چیزی نیاز داشتی بهمون زنگ بزن یا پیام بده ” رفت و در اتاق رو هم پشت سرش بست.
جونمیون اهی کشید . با این که هیچ وقت احساساتش رو بلند بیان نمیکرد ، ولی همه ی دوستاش میدونستند. اگر نمیفهمیدن به عقلشون باید شک میکرد ، همه به جز کیونگسو فهمیده بودن . پسر بیچاره زیادی ضایع بود. جونمیون میدونست که اگر راجع به احساساتش میفهمید دوستیشون نابود میشد .محال بود که کیونگسو اون رو به شاهزاده جونگین ترجیح بده.
ولی بازم وقتی گوشیش زنگ خورد و صدای زنگی که مختص کیونگسو گذاشته بود رو شنید نزدیک بود از روی تخت بیفته . نفس عمیقی کشید تا بتونه جواب بده ” سلام کیونگی ” خیلی ماهرانه داشت استرسش رو مخفی میکرد “چ خبر”
” یه مشکلی دارم جونمیون ، قرار بود به تائو تو کره ای کمک کنم امروز ، ولی یادم نبود که به جونگین قول دادم بریم پارک . سرت شلوغه؟ امکانش هست امروز به زیتاعو درس بدی؟”
جونمیون میخواست بگه نه ، هرچی بیشتر کیونگسو رو از دوست پسرش دور نگه میداشت براش بهتر بود ، ولی کیونگسو خیلی ناراحت بود و اونم نمیتونست بهش نه بگه ، اهی کشید ” حتما کیونگی ، برای تو هرکاری میکنم”
کیونگسو خیلی خوشحال شد ” خیلی ممنون ، شماره اتاقت رو براش میفرستم باشه؟ ممنون بازم یکی طلبت”
خیلی جلوی خودش رو گرفت تا گوشی رو پرت نکنه سمت دیوار . نه تنها نمیتونست که اخر هفته اش رو با کیونگسو بگذرونه ، بلکه حتی باید لباس میپوشید و به زیتاعو درس میداد . واقعا بعد ازظهر وحشتناکی بود.
به زور وقت کرد مسواک بزنه و جین و تیشرت بپوشه که در به صدا دراومد. انگشتاش رو بین موهاش برد و در رو باز کرد . لبخند زد و به پسر کوچیکتر اشاره کرد که بیاد تو ” خوشحالم که دوباره میبینمت زیتاعو ، برای درس اماده ای؟”
زیتاعو سرش رو تکون داد ، همونطور که وارد اتاق میشد لبخند کوچیک و خجالت زده ای زد ” بله ، ممنون که قبول کردی بهم درس بدی ، من خیلی دردسرم”
” نه بابا چه دردسری” عین سگ داشت دروغ میگفت . حتی اگر به خاطر از دست دادن بعد از ظهرش هم عصبانی بود ، بازم هیچ پدر کشتگی با زیتاعو نداشت . از ظاهر ترسناکش میگذشتی ، بچه ی خوبی بود.
زیتاعو لبخند خجالت زده ی دیگه ای زد ، یه نگاهی به اتاق انداخت تا ببینه کجا میتونه بشینه. تنها اتخاباش ، یکی از تختای نامرتب جینکی و جونمیون یا دوتا صندلی میز بود.
جونمیون صندلی جینکی رو سمت میز خودش کشید تا بتونن کنار هم بشینن ” بیا بشین ، امروز میخوای رو چی کار کنی؟”
” صرف فعل ، اگه مشکلی نداری”
جونمیون خیلی جلوی خودش رو گرفت که ناله نکنه ، اصلا از صرف فعل خوشش نمیومد. بازم عصبانیتش رو مخفی کرد و لبخند زد ” البته”
نیم ساعتی بود که جونمیون داشت راجع به صرف فعل وراجی میکرد که زیتاعو متوقفش کرد ” اگر میخوای میتونیم همینجا تمومش کنیم”
ترسید که زیتاعو فهمیده باشه چقدر از این که داره درس میده بدش میاد .این به خاطر کیونگسو بود و جونمیون میخواست مطمئن باشه که درست انجامش میده ” نه نه عیبی نداره ، خیلی هم نشده میتونیم ادامه بدیم”
ریتاعو با یه لبخند اهی کشید و به پنجره خیره شد ” کیونگسو ازم دعوت کرد با اون و جونگین برم پارک ، باید باهاشون میرفتم ، قطعا از درس خوندن بهتر بود ” لبخندی زد که جونمیون بفهمه فقط از درس خوندن خسته شده نه اون.
جونمیون خیلی حسودیش شد ، کیونگسو زیتاعو رو دعوت کرده بود با اون و جونگین بره بیرون ، ولی اون رو هیچوقت دعوت نکرده بود . البته همه میدونستن که اونو جونگین چشم دیدن همدیگرو ندارن . وقتی با هم برای به دست اوردن یکی رقابت میکنن نمیشه با هم خوب باشن . البته چه رقابتی؟ جونگین خیلی وقت بود برده بود.
زیتاعو داشت حالت های مختلف صورت بی نقص جونمیون رو نگاه میکرد ” دوستش داری نه؟”
“جونگین رو؟ عمرا … یعنی خوشتیپه ها ولی اخه کی از ج-ن-د-ه ای مثل اون خوشش میاد؟احتمالا از تعداد کل ادمایی که من میشناسمم بیشتر س-گ-س داشته”
زیتاعو خندید ، سه خنده ی ریز و بم که باعث شد جونمیون اب دهنش رو قورت بده ” جونگین شی رو نگفتم ” جوری که انگار واضح بود گفت ” تو کیونگسو شی رو دوست داری”
جونمیون سرش رو برگردوند ، فقط چند روزی بود که زیتاعو رو میشناخت و حتی اونم از علاقه ی ضایعش به کیونگسو خبر داشت ” رقت انگیزه میدونم خودم” سرش رو بین دستاش گرفت ” اون هیچوقت به اون چشم به من نگاه میکنه و میدونم که باید کنار بکشم ، ولی مغزم و قلبم با هم جاری بازی درمیارن”
زیتاعو زد روی شونه اش تا ارومش کنه” همچین اتفاقی برای منم وقتی تو چین بودم افتاد ، عاشق یکی از دوستام شدم که نمیدونست چه احساسی بهش دارم . با همون عشق یه طرفه سر میکردم چون نمیدونستم اونم از پسرا خوشش میاد .ولی بعد با یه پسری که میشناختم و ازش خوشم نمیومد قرار گذاشت” ( همه گ-ین)
جونمیون بهش نگاه کرد ” خب چیکار کردی که فراموشش کنی؟”
شونه بالا انداخت ” اومدم کره و برای این مدرسه درخواست دادم ” لبخند دندون نمایی زد ” شاید فرار بهترین راه نباشه ، ولی تنها راهی بود که به ذهنم میرسید”
جونمیون کوتاه خندید ” خب من نمیتونم فرار کنم . این ترم اخرمه و باید از این مدرسه فارق التحصیل بشم . من نسل چهارمی از خانواده مم که اومده سونبی ، برای همین خیلی نا امید میشن اگر از اینجا مدرک نگیرم”
” پس یکی دیگه رو پیدا کن تا حواست رو پرت کنه ، هم فیزیکی و هم روحی ، اینجوری بهت کمک میکنه که فراموش کنی”
جونمیون کمی فکر کرد ” خیلی وقته که با کسی نبودم ، ولی نمیشه این رو از دوستام بپرسم ، تمام دوستام که میدونم گین ، یکی رو دارن . نمیشه ازشون بخوام این رو”
” من گ-ی ام و با کسی هم نیستم”
جونمیون چنان سرش رو چرخوند که انگار الانه که از جاش در بیاد ، فکر کرد که زیتاعو داره باهاش شوخی میکنه ، ولی پسر جوونترر خیلی جدی بهش خیره شده بود.



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





64
نظر بگذارید

avatar
63 نظرات
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
60 نظرات نویسندگان
baekyuminaeeliyasaha1982AylaMahboobe نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
baekyumina
مهمان
baekyumina

عالی بود مرسی :unsure:

eeliya
مهمان
eeliya

چرا :tansmiley: :jhsdhugF: :jhsdhugF: اخهههههههههههههههههههههه

saha1982
مهمان

من نظری ندارم…

Ayla
مهمان
Ayla

ببخشید یه سوال…من واسه اینکه رمزو بگیرم باید چیکار کنم؟؟؟
ایمیل بزنم بهتون ؟؟؟

Mahboobe
مهمان
Mahboobe

بالاخره این فیک رو تا اینجا خوندم :whistle:
بماند که چه چیز های عجیب غریبی دیدم و خوندم :yahoo:
نویسنده ش خیلی فکر بازی داشته ها :300:
یه تشکر ویژه هم از خودت که واقعا واقعا ترجمه ت عالیه…. :unsure:
خیلی خیلی روونه. گاهی وقتا حس میکنم این فیک اصلا ترجمه ای نیست :zardak (6):
ممنون :heart: