55 👁 بازدید

Progressive education_44

Progressive education

سلام ^^

این قسمت سه پارت رو همه خیلی زیاده نظرا کم باشه قهر میکنم هفته ای یه نصفه پارت میزارما -_- نظرا 80 رو رد کنه پارت بعدیم همین مدلیه ^^

پوستر زیبا از صدف جون

روز بعد کاملا افتابی بود و هوای قشنگی داشت . کیونگسو و جونگین هم وقتی رفتند پایین و دیدند که مه حاضر شدند تعجبی نکردند . یشینگ یه لباس شنای براق نئونی پوشیده بود ، انقدری براق که کیونگسو حتی نمیتونست بهش نگاه کنید . اون عینکای وحشتناکش هم زده بود و سویون هم یکی مثلش رو داشت . داشت با لوهان میگفت و میخندید و اصلا هم حواسش نبود که دوس پسرش چیزی رو پوشیده بود که نباید.
جونگین ناله ای کرد و چشماش رو محم بست ” اه کی بهت اجازه داده با این لباس از اتاق بیای بیرون؟” سرش رو چرخوند و رو به سویون گفت ” سویون من تورو مسئول این فاجعه میدونم .
سویون خندید و یه تیکه نون از تستش پرت کرد سمتش و قبل از این که جونگین بگیرتش خورد تو پیشونیش ” انقدر بچه نباش جونگین ، تو چرا لباس شنا نداری ؟ داریم میریم ساحلا ”
سهون خم شد و با دستش شونه ی لوهان رو از پشت ماساژ داد ” چطوره امروز بریم یه جای عمومی؟ میتونیم و قایق و اینجور چیزا کرایه کنیم ، همش سه بلوک با اینجا فاصله داره “
خیلی زود تصمیمشون رو گرفتند و یه چیزی برای صبحونه خوردن و کیونگسو و جونگین خیلی سریع رفتند تا لباسشون رو عوض کنند . وقتی که همه حاضر شدند و به اصرار کیونگسو و سویون ضد افتاب زدند ، همه با هم رفتند به ایستگاه اتوبوس ( با لباس شنا؟)
وقتی رفتن اونجا سه تا دختر دیگه هم با کیف شنا اونجا بودن . اول به گروهی که نزدیکشون میشدن توجهی نکردند ولی بعد یکی از دخترا که موهاش تا شونه اش بود برگشت و با دیدن سهون چشماش دوبرابر سایز عادی شد . به دوستای دیگه اش سیخونک زد و یه چیزی در گوششون گفت . بعد هرسه با هم برگشتند و به سهون خیره شدند .
سهون زیر لب گفت ” لعنتی ” و سرخ شد
سهون اول به دخترا و بعد به سهون نگاه کرد و با کنجکاوی گفت ” چی شده سهونی؟”
سهون سعی کرد پشت دوس پسرش مخفی بشه که البته امکان نداشت چون که خیلی از دوست پسرش بلندتر بود ” اینا همون همسایه های جونگینن ” خیلی اروم زمزمه کرد ” اونا فکر میکنن من یه روانیم که واسه خودم میرم و سگای بی گناه رو میکشم”
سویون بلند خندید ” اره یشینگ برام تعریف کرد “
یه مدت طولانی هردو گروه به هم خیره شده بودند . دوستای سهون سعی داشتند نخندند و خود سهون هم کاملا قرمز شده بود . سکوت فقط با صدای خنده های ریزی که جونگین و یشینگ نمیتونستن کنترلشون کنن شکست.
سهون دیگه نتونست خودش رو نگه داره و گفت ” یه بازی بود ، یه بازی مسخره من نه دیوونه ام نه سگارو میکشم ” (یعنی من الان دارم عر میزنما ) دوستاش همه زدن زیر خنده و جونگین از زور خنده اشک میریخت.
دخترا اول تعجب کردند و بعد احساس راحتی کردند و کم کم اوناهم لبخند زدند ” خوب شد که گفتی ” همون دختری که در رو براش باز کرده بود گفت ” راستش میخواستیم زنگ بزنیم به پلیس “
دختر سومی که بلند بود و هیکل عالی و لبای درشتی داشت گفت ” پس تو دیوونه و سگ کش نیستی ، چند سالته جیگر؟”
سهون دوباره سرخ شد ” شونزده”
دستای لوهان سریع دورش حلقه شد ” البته من هنوزم دوس پسرشم ”
دختر خندید و دستی به موهای سهون کشید ” در هر صورتم برای من خیلی جوجه است ، نمیخوام بیفتم زندان ، به هرحال ، من چرینم اینا هم مینجی و بومن ، ما تو همون خونه رو به روتون زندگی میکنیم”
دختر مو کوتاه ، مینجی اخمی کرد و خم شد سمت دوستش ” من تاحالا کسی رو تو خونه شما ندیده بودم تازه اساس کشی کردین؟”
سهون هنوزم سرخ بود ” یه ویلای تفریحیه ” به جونگین اشاره کرد ” خونه ی دوستمونه “
جونگین تعظیم کرد و نیشخندی زد ” کیم جونگین “
دختری که اسمش بوم بود گفت ” ما شنیده بودیم خونه مال کارگردان کیمه ولی از اونجایی که تاحالا ندیده بودیمش باورمون نشد.”
جونگین که انگار زیاد خوشحال به نظر نمیرسید گفت ” اره بابامه ” کیونگسو هم متوجه لحنش شده . در واقع جونگین اصلا راجع به والدینش حرفی نمیزد.
نگاه بوم زیادی روی لبای جونگین خیره مونده بود و کیونگسو اصلا خوشش نیومد ” پس تو کسی هستی که بعد پدرت کمپانیش رو میگردونی نه؟”
جونگین شونه بالا انداخت و دست کیونگسو رو گرفت ” نمیدونم ، برام مهم نیست”
دختر متوجه شد که جونگین دست کیونگسو رو گرفت ولی ترجیح داد که چیزی نگه. لبخند معنی داری زد و عینک افتابی بزرگش رو زد و بعدش اتوبوس اومد و همه سوارش شدند. چون که شنبه بود اتوبوس شلوغ بود و مجبور شدند کنار همون دخترا که پاهاشونم انداخته بودند بیرون نشستند.
سویون سعی کرد که اون دخترایی که هنوز بهشون خیره مونده بودن رو نادیده بگیره و با اشتیاق گفت ” بیا یه قایق دو نفره بگیریم عزیزم ”
یشینگ خم شد و گونه اش رو بوسید و لبخندی زد که چال لپش معلوم شد ” معلومه عشقم ، هرچی تو بخوای ” سرش رو خم کرد و توی گودی گردن یشینگ گذاشت و دستاش رو دورش حلقه کرد.
چانیول ناخوداگاه لبخند زد ” خیلی بانمکن ، همه زوجامون بانمکن ”
بکهیون دستش رو فشرد ” ما هم بانمکیم”
هم اتاقیش اب دهنش رو قورت داد ” اره هستیم “
کیونگسو حس عجیبی داشت . بوم لب صندلی نشسته بود و مینجی هم بین اون و چرین بود . بوم جوری به جونگین نگاه میکرد که کیونگسو میخواست بزنه تو گوشش . هرچند اون هیچوقت یه خانم رو نزده بود .
” گفتی اونجا یه ویلای تفریحیه؟” صداش قوی و خوش اهنگ بود و جوری که به جونگین خیره شده بود باعث میشد که معذب بشه.
جونگین اصلا متوجه هم نشد ، احتمالا به این که مردم اینجوری بهش نگاه کنند عادت داشت ، با بی تفاوتی جواب داد ” اره ، قبلا زیاد میومدیم ولی الان دیگه رسما متروکه شده”
” چه بد” تو صداش کاملا میشد فهمید که چی بده ” کاش بیشتر میومدین ، میتونستیم بیشتر ببینیمت ”
جونگین شونه بالا انداخت . متوجه کارای تابوی بوم شده بود ، کیونگسو هم فهمید ولی چیزی نگفت ” کی میدونه”
همونطور که سهون گفته بود ، ساحل عمومی چندتا ایستگاه فاصله داشت و خیلی طول نکشید تا این که رسیدن . با توقف اتوبوس تقریبا همه بلند شدند و سعی کردن راهی باز کنن تا از اتوبوس شلوغ پیاده بشن.
کیونگسو داشت میرفت دنبال دوستاش که یک نفر خیلی محکم بهش برخورد کرد . اگه جونگین نگهش نمیداشت حتما افتاده بود . همونطور که کمکش میکرد بایسته اروم گفت ” خوبی عزیزم؟”
کیونگسو خاک روی لباس شناش تکوند ” اره خوبم ” برگشت به عقب نگاه کرد و بوم رو دید که داشت چشماش رو میچرخوند.
خوشبختانه مینجی هوس بستنی کرد و اون سه تا ازشون فاصله گرفتن . نگاه بوم زیاد از حد روی جونگین مونده بود و کیونگسو اصلا از این مساله خوشش نمیومد . بالاخره و سویون و سهون یه جارو پیدا کردن که بشینن و وسایلشون رو بزارن . کیونگسو وسایلش رو وری صندلی ها گذاشت که ناگهانی دستای جونگین دورش حلقه شد و اون رو سمت خودش کشید.
کیونگسو حس کرد صورتش داره اتیش میگره ” عزیزم چی..”
جونگین لباش رو روی گردن کیونگسو گذاشت ” فکر کنم یکی حسودیش شده”
کیونگسو خجالت زده شد ” حق ندارم؟” با غر غر ادامه داد ” میدونم که از دخترا بدت نمیاد و اونم خوشگل و جذابه ….” صداش با برخورد دندونای جونگین با گردنش قطع شد.
” احمق نشو عزیزم” داشت گردن کیونگسو رو مارک میکرد .” من فقط چشمام تورو میبینه ، سخنرانی دیشبت رو یادت میاد؟ این در مورد هردومون صدق میکنه ”
” فکر کنم من دلیل بیشتر برای حسودی دارم تا تو ”
” چطور اونوقت ؟ تو به یه غریبه که چند کلمه باهاش حرف زدم و احتمالا بعد از این هم دیگه نمیبینمش حسودی میکنی و من به بهترین دوستت که تقریبا هر روز میبینیش ، میشه بگی چرا تو دلیلت برای حسودی بیشتره؟”
کیونگسو اهی کشید و برگشت سمت جونگین و سرش رو توی سینه اش مخفی کرد ” تو یه کار میکنی من بچه به نظر بیام ”
جونگین خندید و بوسه های تند و شیرینی روی پیشونی کیونگسو زد ” چون که هستی ، ولی من بازم دوستت دارم “
سهون زد روی بازوی جونگین ” انقدر حال بهم زن نباشید بیاید بریم بازی کنیم”
جونگین برای بار اخر یه بوسه رو لبای کیونگسو زد ، دستش رو گرفت و با هم رفتند سمت اب .

چون سویون هنوز خیلی دوست داشت که شهر رو ببینه ، روز دوباره برنامه ریختن که برن شهر . کیونگسو خیلی هیجان زده بود ، چون سری قبل گردش گروهیشون رو از دست داده بود – هرچند که خیلی هم ناراضی نبود.
” زود باش دیگه ” منتظر بود تا جونگین حاضر بشه . به ساعتش نگاه کرد .
جونگین خندید و از قصد پیراهنش رو اروم پوشید ” خیلی دستور میدیا ”
کیونگسو پاش رو کوبوند زمین ، مثل بچه ها شده بود ولی زیاد اهمیت نمیداد ” خیلی رو مخی “
جونگین ابروش رو بالا داد ” چی میدی که زود حاضر شم؟”
کیونگسو بینیشی رو بالا کشید ” چی میخوای دیوس فرنگی خان؟ فقط چیزی نباشه که خیلی طول بکشه “
جونگین یه کم ادای فکر کردن دراورد و گفت ” لبای خوشگلت دور یه جام باید خوب باشه ”
کیونگسو اهی کشید ، البته الکی چون خودشم بدشون نمیومد ” این که خیلی طول میکشه”
جونگین یه قدم جلو اومد و یه برق شیطونی تو چشماش بود ” لبات خیلی حرفه ای شده ، مطمئنم میتونی خیلی سریع خلاصم کنی ”
کیونگسو اهی کشید و زانو زد ، خودکار زیپ و دکمه ی دوس پسرسش رو باز کرد . شلوار و لباس زیرش رو با هم کشید پایین و مشغول شد . جونگین اهی کشید و سرش رو انداخت عقب . دستش رو برد لای موهای کیونگسو .
کارشون سریع و موثر به پایان رسید . جونگین سر کیونگسو رو ثابت نگه داشت و خودش رو تا اخر تو دهنش فرو برد . کیونگسو با این که داشت خفه میشد و اشکش داشت درمیومد ولی باز هم چشماش رو باز نگه داشت و به دوست پسرش که صورتش صورتی شده بود نگاه کرد.
جونگین با چشماش که پر از اشتیاق و شه-وت و عشق بود به کیونگسو نگاه میکرد . کیونگسو فقط به همین دلیل بود که اینکارو دوست داشت . وگرنه اصلا از این که به مرز خفگی برسه و دهنش پر باشه وبه خاطر خشونت جونگین گلو درد بگیره خوشش نمیومد . ولی نگاه کردن به چشمای جونگین همه اون حسای بد رو جبران میکرد . نگاهش همون نگاهی بود که موقع عشق بازی میکرد و کیونگسو احساس میکرد که واقعا دوستش داره.
جونگین اصلا هشدار نداد که داره ارضا میشه ولی کیونگسو تمام نشونه های ارضا شدن دوس پسرش رو میدونست . موهای کیونگسو رو محکم تر گرفت وضربه هاش محکم تر شد و چشماش که داشتند بسته میشدند رو به زور باز نگه داشت و نیشخندی به کیونگسو زد . سرش رو برد عقب و دهن کیونگسو پر از مایع داغ و نمکی و لیزی شد ( حالم بهم خورد ) با این که اصلا خوشش نمیومد ولی بازهم قورتش داد ، چون مال جونگین بود .
” فاک عزیزم ” جونگین موهای کیونگسو رو ول کرد ” چرا انقدر کارت خوبه ؟”
کیونگسو با نیشخندی بلند شد و بوسه ای به لبای جونگین زد ” خیلی تمرین میکنم ، خب اینم از شرطت ، دیگه راه بیفت بریم”
دستای جونگین که دور کمرش حلقه شده بود نذاشت بره ” میتونیم کل روز رو اینجا بمونیم ” اروم زمزمه میکرد و نفساش پوست گردن کیونگسو رو نوازش میکرد ” کل خونه مال خودمونه”
کیونگسو با این که اصلا اهمیت نمیداد که کل روز رو با دوس پسرش بگذرونه ولی خیلی مشتاق بود که بره به شهر ، با لب و لوچه ی اویزون گفت ” عزیزم …”
” خیلی خب بابا” جونگین لبخندی زد ، محکم فشارش داد و ولش کرد ” فهمیدم دلت میخواد با بقیه بری عیبی ندارهگ
کیونگسو لبخند زد ، روی انگشتای پاش ایستاد و بوسه ای به لبای جونگین زد ” مرسی”
جونگین با لبخندی بزرگی گفت ” فقط حواست باشه که برگشتیم ترتیبت رو میدم ”
کیونگسو خبیثانه برگشت ” حالا از کجا معلوم من ترتیب تورو ندم؟”
جونگین تعجب کرد ” تو میخوای رو باشی ؟”
کیونگسو با لبخند خجالتزده ای گفت ” نه راستش ، ولی کی میدونه شاید نظرم عوض بشه”
دست تو دست رفتند به سالن . لوهان و سهون و یشینگ روی مبل نشسته بودند و سویون هم روی پای دوس پسرش بود . چانیول باهم رو یه صندلی بودن و بکهیون تقریبا روی پای چانیول بود .دستای چانیول دورش بود چونه اش روی شونه ی بکهیون.
سهون با غرغر گفت ” خیلی دیر کردید”
جونگین چشماش رو چرخوند و موهای بهترین دوستش رو بهم ریخت ” خب حالا ، اینقدر عجله دارید بیاید بریم دیگه”
همه راه افتادن رفتن سمت ایستگاه اتوبوس ، خوشبختانه روز افتابی و خوبی بود و نسیم خوبی از اقیانوس میوزید ، و بدبختانه بوم و مینجی و چرین هم اونجا بودن .
چشمای بوم بالا تا پایین جونگین رو برانداز کرد و گفت ” چه خوب که دوباره میبینیمتون ”
مینجی با موهای کوتاهش یه کم ور رفت ” دارید میرید شهر؟”
سویون که کاملا از نفرت درونی کیونگسو از بوم خبر داشت سرش رو تکون داد ” اره ، و چون من تاحالا اونجا نرفتم قراره کل روز رو همونجا بگردیم ”
چرین لبخند شاد و دوستانه ای زد ” چه تصادفی ، ما هم میریم خرید ، چطوره با هم بریم؟”
بوم موافقت کرد ” فکر خوبیه”
کیونگسو اخمی کرد ولی قبل از این که بتونه قهر کنه جونگین خم شد و لباش رو بوسید ” باید اون حلقه های کاپلی رو بگیریم عزیزم اونجا جواهر فروشی زیاد داره ”
کیونگسو انقدری خوشحال بود که نمیتونست توصیفش کنه ، اونم دوس پسرش رو بوسید و اروم گفت ” فکر خوبیه ، تو با من خیلی خوبی “
جونگین سریع جواب داد ” چون دوستت دارم ” حتی با این که سعی داشت برای بوم یه نمایش اجرا کنه ولی داشت راست میگفت .
کیونگسو سرخ شد و سرش رو روی شونه ی جونگین گذاشت ” منم دوست دارم”
بوم سریع برگشت
جونگین میخواست مطمئن بشه که به کیونگسو به اندازه ی کافی توجه میکنه . حلقه های کاپلی که خیلی ارزون تر از اونایی بودن که تو گردنشون انداخته بودن رو خریدن . ناهار رو تو یه کافه ی بانمک خوردن . دست کیونگسو رو گرفته بود و صورت و گردنش رو میبوسید و حتی وقتایی که بوم هم نگاه نمیکرد دم گوشش زمزمه میکرد.
بالاخره اون دختر دست از سر جونگین برداشت ، خب بچه جذابا که نمیتونست مال همه باشن . وقتی همه سوار اتوبوس شدند بار اخری که کیونگسو و جونگین بوم رو دیدند .

بقیه ی تعطیلاتشون توی خونه ی ساحلی مثل برق گذشت و قبل از این که کیونگسو بفهمه چه خبره تموم شد و وقتش بود که برگردن . روز یکشنبه زیاد توی تخت موند و به صدای دوش گرفتن جونگین گوش میداد . با این که فقط دو هفته تو اون خونه بودن ولی با این حال اون خونه براش پر از خاطره بود و اصلا مایل نبود که بره . تازه دو هفته دیگه هم از تعطیلات مونده بود و کیونگسو میدونست که تا زمان بازشدن دوباره مدرسه ها نمیتونه دوس پسرش رو ببینه.
هنوز تو همین افکار بود که در حموم باز شد و جونگین اومد بیرون . حتی به خودش زحمت نداده بود حوله تنش کنه ، همونجور لخت و عور وایساد :/ قطرات اب به ارومی از روی سینه اش پایین میریخت.
” چته تو؟”
کیونگسو که سرش روی بالش بود زمزمه کرد ” نمیخوام برم “
نگاه جونگین اروم شد و لبه ی تخت نشست ” نگران نباش عزیزم ” صداش ارامش دهنده بود ” قول میدم بقیه تعطیلات هم مثل برق و باد بگذره و دوباره برگردیم مدرسه ، تازه هر روزم بهت زنگ میزنم و پیام میدم ”
کیونگسو چرخید و به دوس پسرش نگاه کرد ” من نمیتونم همینجوری پیام بدم ، خانواده ام نمیتونن پولش رو بدن “
جونگین لباش رو به هم چسبوند ” خب من زنگ میزنم ، پیام هم میدم حتی اگر جواب ندی چون دوست دارم “
کیونگسو بلند شد و لباش رو بوسید ” منم دوست دارم ؛ حالا میشه بری لباس بپوشی؟”
2 ساعتی کشید تا این که همشون وسایلشون رو جمع کردن و به دنبال دستورات رییس اوه گذاشتن پشت ماشین . سنگ کاغذ قیچی بازی کردن که ببینن کی اول بشینه پشت رول و لوهان باخت . بالاخره راه افتادن سمت مدرسه.
هفت ساعت و نیم طول کشید تا برسن ، از اونجایی که لوهان پرواز به چین داشت سهون و لوهان از هر فرصتی برای بوسیدن هم استفاده میکردن . یشینگ هم چون سویون روز قبل رفته بود پیش پدر مادرش ناله میکرد که تنها مونده . بکهیون هم با هیجان چیزایی دم گوش هم اتاقیش زمزمه میکرد و چانیول هم فقط سرش رو تکون میداد.
همه رفتند همونجایی که منتظرشون بودن ، کیونگسو برادرش رو دید که رو به روی خوابگاه منتظرشه ، اب دهنش رو قورت داد و برای بار هزارم به جونیگن گفت ” دوست دارم ”
جونگین دستش رو فشار داد ” میدونم ، منم دوست دارم ، رسیدم خونه بهت زنگ میزنم ”
کیونگسو میخواست بازم حرف بزنه ولی چانیول که پشت رول بود ماشین رو پارک کرد و سهون در رو باز کرد . حتی نتونست برای اخرین بار دوس پسرش رو ببوسه چون برادرش داشت نگاه میکرد .
سونهو با خوشحالی دست تکون داد ” کیونگی ” لبخند گرمی زده بود.
کیونگسو دلش برای برادرش تنگ شده بود . برای همین لبخند زد و دست تکون داد . چمدوناشون رو برداشتند همدیگرو بغل کردند و خداحافظی کردن .
جونگین با یه دست کیونگسو رو کوتاه بغل کرد و دم گوشش زمزمه کرد ” دوست دارم ، رسیدم خونه بهت زنگ میزنم ” و بعد رفت و سوار یه ماشین لوکس که راننده اش یه راننده ی خوشتیپ بود نه پدر مادرش شد.
سونهو اومد پشت کیونگسو و یه دست رو دور گردنش انداخت ” اماده ای بریم خونه؟”
کیونگسو به زور لبخند زد ” اره ” و دنبال برادرش سوار ماشین شد . واقعا در برابر ماشینای گرون قیمت دوستاش یه ابو قراضه بود.
” ترم چطور بود ؟” از سونبی تا گویانگ 45 دقیقع راه بود .
کیونگسو شونه بالا انداخت ” خوب بود”
سونهو یه ابرو بالا انداخت ” فقط خوب؟”
” اره ” کیونگسو نمیتونست خیلی دقیق به این اشاره کنه که با هم اتاقیش خوابیده و عاشقش شده و الان باهمن . نمیتونست بگه که گ-یه و بکارتش رو به جذابترین ادم مدرسه داده . نمیتونست به سونهو بگه که به خاطر گ-ی بودن اذیتش کردن . انگار چیز زیادی نبود که بتونه بگه ” رفتم تو کلوپ موسیقی ” تنها چیزی که میتونست بگه همین بود.
” خوبه ، انگار دوستای خوبی هم داری “
لبخند زد ” اره ، اون قدبلنده چانیول ، اون کوتاه تره که پیشش بود بکهیون ، اونا اولین دوستام بودن . اولین روز باهاشون اشنا شدم . محوطه رو بهم نشون دادن و دعوتم کردن باهاشون ناهار بخورم”
سونهو لباش رو باریک کرد ” اون قدبلند برنزهه کی بود؟ همون که بغلتم کرد “
کیونگسو حس کرد که از سرش تا نوک پاش اتیش گرفت ” اها…اون هم اتاقیمه”
سونهو خندید ” مدلی چیزیه؟ شبیه جلد مجله های مده”
کیونگسو بلند خندید ، حتی برادرش هم فهمیده بود که جونگین جذابه . انتظارش رو داشت ، جونگین روی همه این تاثیر رو میذاشت .
” اره ، تو مدرسه ما همه اونو میخوان”
سونهو با کنجکاوی گفت ” تو هم میخوایش؟”
کیونگسو سعی کرد هل نکنه ” اون هم اتاقی منه ”
خوشبختانه سونهو به همون جواب راضی شد . شروع کرد به سوال کردن راجع به درسای کیونگسو و این که سخته یا نه . موضوعی بود که کیونگسو راحت میتونست جواب بده . بقیه راه رو مشغول تعریف کردن این که چقدر درس خوندن اونجا سخته شد .
مادر کیونگسو جلوی در منتظرش بود و با دیدنش اسمش رو داد زد و بغلش کرد . جوری که داشت میفتاد.
” مامان بزار نفس بکشم من همین الان رسیدم خونه ”
مطمئن بود داره گریه میکنه و نمیذاشت که کیونگسو بره ” میدونم میدونم ، مدرسه ات خیلی دوره و من نمیتونم این همه ازت دور بمونم ”
سونهو در رو بست ” مامان لهش کردی “
خانم دو کیونگسو رو ول کرد و نگهش داشت و بهش نگاه کرد ” فکر کنم خوب غذا میخوردی ، غذاهای کافه تریا از مال من بهتره؟”
کیونگسو سرخ شد ، نمیتونست به مادرش بگه برای این خوب غذا میخورده چون از همیشه خوشحال تر بوده ، البته دلیلش اینم بود که دوست پسر خرپولش میبردش بیرون تا غذا بخوره ” نه مامان ، دستپخت تو بهترینه و همیشه هم بهترین میمونه”
به نظر خوشحال شد ” بیا بشین ، تو باید راجع به مدرسه ات بهم بگی ، غذای مورد علاقه ات رو درست میکنم”
کیونگسو ناله کرد ” مامان ، من کلی سفر کردم و خسته ام میشه اول وسایلم رو باز کنم و یه دوش بگیرم ؟ وقت برای حرف زدن زیاده”
خانم دو به نظر خوشحال نمیومد ولی یه صدایی از اشپزخونه اومد که باعث شد بره ببینه چه خبره . این فرصت خوبی بود تا سونهو و کیونگسو وسایلا رو ببرن بالا .
سونهو با لبخند گفت ” خوشحالم که خونه ای برادر کوچولو ” و بعد رفت و در رو هم بست.
نگاهی به اتاقش انداخت ، با این که از 5 سالگی تو این اتاق بود ولی کاملا براش شکل یه دنیای دیگه میومد . هنوزم توش پوستر پرورو بود و وسایل بچگیش که دیگه حتی از نگاه کردن بهشون هم خجالت میکشید . کتابخونه پر کتاب بود ، اون واقعا بیشتر وقتش رو درس خونده بود . با این که 4ماه بود خونه نیومده بود ولی همه چیز تمیز بود.
اهی کشید و دنبال چند دست لباس تمیز گشت . دوش گرفت و احساس سرحالی میکرد ؛ هرچند هنوزم ناراحت بود . تلفنش رو چک کرد ولی هیچ تماس یا پیامی از طرف جونگین نبود . میدونست که خونه ی جونگنی سئوله و یه کم راهش بیشتره . ولی با این حال بازم توقع یه پیام رو داشت .
سعی کرد از فکر این که چقدر دلش تنگ دوس پسرشه بیرون بیاد و لباساش رو دربیاره ، یه چند روزی باید لباس میشست ، ولی خب کار بهتری هم نداشت که بکنه .
تقریبا همه لباساش رو تا کرده بود و به ترتیب رنگ چیده بود ( حوصله ای دارهههه ) که مادرش در زد ” بابات اومده و غذا هم حاضره عزیزم ، بیا با هم غذا بخوریم ”
کیونگسو اب مادرش تو راهروی باریک رفت . پدرش تو اشپزخونه بود ، کتی که از وقتی کیونگسو یادشه رو داشت رو دراورد . یه لبخند بزرگ زد و پسر کوچیکش رو در اغوش گرفت ” کیونگی ، خوشحالم که سالم رسیدی”
چند دقیقه ای کشید تا همه نشستن و خانم دو کیمچی سر میز اورد /
وقتی همه غذا کشیدن اقای دو گفت ” خب بگو ببینم مدرسه چطوره ؟ همه چیزرو میخوایم بشنویم “
کیونگسو داشت به پدر مادرش راجع به کلوپ موسیقیشون میگفت که صداش زنگ تلفنش رو شنید . خشکش زد و به پدر و مادرش خیره شد . اونا خیلی سنتی بودن و جواب دادن تلفن حین غذا خورن ممنوع بود . از نظر اونا وقت غذا وقت برای خانواده بود .
اقای دو گفت ” ولش کن هرکی هست اگه کار مهمی داشته باشه پیام میزاره خب مدرسه کلوپ موسیقی داره؟”
خانم دو که معذبی کیونگسو رو حس کرده بود گفت ” یکی از دوستاته؟ قبلا که کسی بهت زنگ نمیزد ؟”
کیونگسو به بشقابش خیره شد ” حتما هم اتاقیمه ، قرار بود وقتی رسید بهم خبر بده ”
مادرش به پدرش نگاه کرد ” فکر کنم یه بار اشکالی نداشته باشه که جواب بده ”
اقای دو انگار خیلی راضی نبود ولی اخرش قبول کرد .
کیونگسو مثل جت رفت سمت اتاقش و همونجور که نفس نفس میزد گوشی رو جواب داد ” سلام “
صدای اشنایی از پشت گوشی اومد ” خیلی طول کشید ” با این که فقط یه ساعت نیم بود ندیده بودش ، ولی انگار یه قرن بود. صدای جونگین باعث شد قلبش فشرده بشه نمیدونست انقدر دلش براش تنگ شده باشه .
در رو بست تا کسی نتونه بشنوه ” ببخشید داشتم شام میخوردم رسیدی خونه؟”
” اره ” خیلی خوشحال به نظر نمیرسید ” ترجیح میدم مدرسه باشم ، پیش تو “
کیونگسو سرخ شد ” منم همینطور ، دلم برات تنگ شده ”
صدای جونگین اروم شده بود ” منم دلم تنگ شده برات ، دوست دارم تو بغلت بخوابم و تا خوابت میبره ببوسمت و وقتی که بیدار میشم لبات دور….”
کیونگسو پرید وسط حرفش” اره اره منم میخوام ” با این که میدونست کسی نمیشنوه بازم صورتش قرمز شده بود
صدای خنده ی بلند جونگین براش ارامش بخش میومد ” خدایا ، عاشقتم ، فقط دو هفته ، و بعدش میایم پیش هم ، خیلی هم زیاد نیست هست؟” انگار داشت به خودش دلداری بده .
” اره ، دو هفته تو یه چشم به هم زدن میگذره ، حالا ببین”



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





82
نظر بگذارید

avatar
75 نظرات
7 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
65 نظرات نویسندگان
baekyuminasaha1982eeliyamiss.kimia.krissekai نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
baekyumina
مهمان
baekyumina

:unsure: ممنوووون مرسی

saha1982
مهمان

:yahoo:

miss.kimia.kris
مهمان

در انتظار روزیم ک بابای کیونگ جرش بده :||| بفهمه پسرش با هم اتاقیش اهم اهم رسماااا جر واجرش میکنه 😐

eeliya
مهمان
eeliya

:zardak2 (6): پیش ب سوی اون روز

sekai
مهمان
sekai

من فقط منتظر اینم خانواده کیونگی بفهمن………قیافه شون دیدن داره والا !!!!!!!!!!!
مرسیییییییییییییییییییییییییییی

soreh
مهمان
soreh

:zardak (35): :zardak (35):