15 👁 بازدید

Progressive education ep15

قسمت پانزدهم فیک ترجمه ای progressive education

این قسمت رو فائزه جون ترجمه کرده چون من امتحان داشتم😁
قسمت بعدی وقتی اپ میشه که نظرا به 100 برسه😊❤️

پول کارناوال رو جونگین حساب کرد.
بعد از پرداخت کردن ورودی کارناوال،داخل شدن.
جای شلوغی بود.افراد به سرعت از کنارشون رد میشدن.چراغای چشمک زن زیادی اونجا بود،صدای موسیقی هم واقعا بالا بود و بوهای خوشمزه ای میومد

سویون آروم پرسید:٬اول از همه میخوای چیکار کنی کیونگسو؟٬ مشتاقانه منتظر جوابش بود
کیونگسو همونطور که به اطراف نگاه میکرد گفت:«ف…فکر کنم ترن هوایی خوب باشه»
سهون محکم به با*سن کیونگسو زد و گفت:٬ای ول باو…انتخاب خوبی بود دوستم٬

۶تایی به سمت ترن رفتن
فقط یه ترن در کارناوال بود به همین دلیل صف طولانی ای جلوشون دیدن
اما صف براشون که با هم صحبت و شوخی میکردن میخندیدن طولانی نبود و به زودی نوبتشون شد
همه ی کابینا دونفره بودن
کیونگسو به طور ناخودآگاه و اتوماتیک آوار به دنبال کای رفت و کنار هم نشستن
جونگین نیشخندی زد و مشغول بستن کمربند ایمنی خودشو و کیونگسو شد
اما حواس کیونگسو فقط به دوتا دختری بود که با تعجب بهشون نگاه میکردن.از توجه های زیاد کای خجالت میکشید. سرشو پایین انداخت و از خجالت قرمز شد
حتی دیگه نمیتونست از ترن لذتی ببره

بعد از یه سواری هیجان انگیز و پیچ و تاپ خوردن زیاد،بالاخره ترن ایستاد
به التماس زیاد سویون به خاطر حالت تهوع ای که داشت،یه لحظه کنار یکی از رستوران های خیابونی توقف کردن و کیک بزرگی خریدن و شروع به خوردن کردن
جونگین زمزمه کرد:٬کیونگسو چرا اینقدر امشب ساکتی؟٬
با چشمای نگران ادامه داد:٬شاید نباید اصرار میکردم همراهمون بیای٬
جملشو تموم کرد و با نگرانی به اطراف نگاه کرد
کیونگسو میدونست منظور کای چیه آخه همه اونجا با تعجب نگاهشون میکردن
همه ی دانش آموزای سونبی هم زیرنظرشون داشتن
جونگین آهی کشید:٬ببخشید کیونگسو!…..من فقط میخواستم بهت خوش بگذره٬
با حرفای کای،چیزی درون کیونگسو تکون خورد
خودشو دلیل این تغییر حالت کای میدونست و اینو هم میدونست که کای فقط به خاطر اون نگران و ناراحته
بعد از کلی کلنجار ناگهان یقه ی کای رو گرفت و به سمت خودش کشید و بوسیدش
بوسه ی طولانی و محکمی بود.طعم شیرین و لذیذ کیک بین زبون هاشون رد و بدل میشد
پچ پچ ها داشت زیاد و زیادتر میشد.
همه با تعجب نگاهشون میکردن
حتی یه نفر با گوشیش ازشون عکس گرفت ولی کیونگسو دیگه بیشتر از این اهمیت نمیداد
وقتی عقب کشید،چهره ی متعجب و شوکه شده ی کای رو دید که به شدت به نفس نفس افتاده بود
پشت سر کای، سهون لوهان ییشنگ و سویون رو دید که با لبخند بهشون نگاه میکردن و واقعا خوشحال بودن
با شصتش صورت کای رو لمس کرد و گفت:«خب…فکر میکنم رازمون برملا شد:)مگه نه؟»
جونگین خنده ی بلندی کرد و دوباره بوسیدش

چند دقیقه بعد مردم متفرق شدن و همه چیز دوباره به حالت اول برگشت. اما هنوزم پچ پچ ها شنیده و نگاهاشون به میز اون ۶ نفر حس میشد . با این حال اصلا براشون مهم نبود
سویون گفت:٬نمیدونستم این کارم ازت برمیاد کیونگسو. قیافه هاشونو دیدی؟خخخخ٬
_«فکر کنم با این کارم،هردومونو تو دردسر انداختم»
اما با لمس دستاش بین دستای کای دوباره لبخند شیرینی به لب هاش نشست
سهون همونطور که دستشو دور کمر لوهان مینداخت به شوخی گفت:٬حالا فکر میکنید چی میشه؟ اگه اون عکسی که اون دختره از بو*ستون انداخته پخش بشه ممکنه اخراج بشید و …٬
اما با سقلمه و اخم لوهان حرفشو ادامه نداد
_«کاریه که شده. مطمئناً فردا کل مدرسه با خبر میشه. بنابراین نمیخوام خودمو اذیت کنم. مگه نه؟»
کای با لبخند حرف کیونگسو رو تأیید کرد:٬موافقم عزیزم٬
صورتشو نزدیک گردن کیونگسو برد وقتی نفس های داغش به گردن هم اتاقیش خورد،کیونگسو سریعا با بازیگوشی به عقب هلش داد
کای : |
سویون جلوی یه بازی تیراندازی واستاد و به یه خرگوش صورتی غول پیکر اشاره کرد:٬اوه!میخوامش ییشینگ٬
اینو گفت و با هیجان بالا و پایین میپرید:٬برنده شووووووو. من اون صورتیه رو میخوام عررررر٬
ییشینگ با چشمایی خواب آلود و خسته:٬باشه.باشه…تو فقط نق نزن٬
به سمت فروشنده رفت تا پول خرگوشو پرداخت کنه
کیونگسو دو دل بود که حرفشو به کای بگه یا نه
دست کای رو میون دستاش فشرد و گفت:«منم یه جایزه میخوام»
جونگین که از بانمک بودن بیش از حد کیونگسو شوکه شده بود،خندید و گفت:٬عزیزم.تو کیوت ترین آدمی هستی که تا به حال دیدم…تازگیا اینو بهت گفتم؟٬
_«امّا منم میخوام :(»
کای:٬بذاز انتخاب کنم.شرط میبندم که میدونم ازم چی میخوای ٬
کیونگسو با حالت قهر دست به سینه ایستاد و بهش نگاه نکرد
سویون که از دور کاراشونو میدید،اومد و جای کای ایستاد و دستاشو دور کمر کیونگسو حلقه کرد و سرشو روی شونش گذاشت و گفت:٬شما دوتا خیلی با مزه این…واقعا از ته دلم خوشحالم که بالاخره با هم قرار گذاشتید.نمیتونم بگم چقدر براتون خوشحالم٬
کیونگسو هم با لبخند جوابشو داد
سویون ادامه داد:٬واقعا بهتون افتخار میکنم. کاری که چند دقیقه پیش کردی جرأت زیادی میخواست…این یعنی این که تو کایٍ هات رو شکست دادی٬
کیونگسو قرمز شد و سرشو خاروند و گفت:«آ..آره . خب من روز دوشنبه ی آینده خیلی سختی برای خودم رقم زدم….مممم اما ارزششو داشت»
به کای نگاه کرد که مشغول تیراندازی به هدفا بود.
با شه*وت خاصی به هیکل و پاهای خوش فرم و بی نقص کای نگاه کرد:«قطعا ارزششو داشت»

آخرین چیزی که اون شب توی کارناوال تجربه کردن،سوار شدن چرخ و فلک بود
کیونگسو با یه میمون بنفش که جونگین براش بَرنده شده بود سوار چرخ و فلک شد دقیقا چیزی بود که میخواست .
کنار کای نشست
کای لب هاشو به آرومی به گردنش فشار داد و گفت:٬خیلی خوشحالم که امشب باهام اومدی واقعا نمیدونم بدون تو تا الآن چیکار میکردم٬
کیونگسو تلاش میکرد به خاطر حرکت لب های کای روی پوست حساس گردنش ناله ای نکنه اما موفق نشد
ناله ای از بین لب هاش به بیرون راه پیدا کرد و گفت:«من…اااه…من قول داده بودم»
کای خندید و نفس گرمش بیشتر به گردن کیونگسو اصابت میکرد گفت:٬من جدی ام….در واقع مطمئنم که عاشقت شدم❤️»
کیونگسو یخ کرد . میتونست عشق کای رو که کنارش نشسته بودو حس کنه
آب دهنشو قورت داد به اندازه یه وجب از کای فاصله گرفت و توی چشماش نگاه کرد
_«ت…تو الان چی گفتی؟»
صورت کای هم به صورت خیلی کیوتی قرمز شده بود
اما اون هم به چشمای هم اتاقیش نگاه کرد:٬کیونگسو…کاملا مطمئنم که عاشقت شدم❤️٬
به آرومی دستای بی قرارشو روی موهای عشقش میکشید:٬کیونگسوی عزیزم…مجبور نیستی این حرفو تو هم به من بزنی٬
حالا در بالاترین نقطه ی چرخ و فلک بودن
کای ادامه داد:٬اینو بدون که بیشتر از هر چی به تو اهمیت میدم٬
کیونگسو با جملات کای_خدای جذابیت سونبی_ راحتی بیشتری حس کرد.
صورتشو جلو برد و با حرارت شروع به بوسیدنش کرد

چرخ زدنای چرخ و فلک تموم شد
کای با نیشخند زیبایی دستای کیونگسو رو گرفت پیاده شدن و به بقیه پیوستن

داشتن کارناوال رو ترک میکردن که کیونگسو با صدایی به عقب برگشت
_٬کیونگسو؟٬ صدای چانیول خیلی صاف و جذاب بود
کیونگسو،جونگینو متوقف کرد تا با چانیول احوال پرسی کنه
با لبخندی جواب چانیول رو داد:«سلام:)»
به دختری که با چانیول بود نگاه کرد و گفت:«جینا خانم.درسته؟ خوشحالم دوباره میبینمت»
ناخودآگاه چشماش به دست چانیول و جینا افتاد که محکم همو گرفته بودن
جینا هم که نمیتونست چشم از کای و کیونگسو برداره جواب داد:٬منم همینطور…چیزای زیادی در موردت شنیده بودم٬

سکوت معذب کننده ای بینشون شکل گرفته بود
بعد از چند ثانیه چانیول سکوتو شکست و گفت:٬شب خوبی داشتین؟٬
کیونگسو سرشو تکون داد و گفت:«آره خیلی خوب بود. شما چطور؟… اصلا بکهیون کجاست؟؟؟؟؟؟»
چانیول:٬آه..برگشت خوابگاه…ازش خواستیم با ما باشه،اما قبول نکرد٬
جونگین نیشخندی زد و گفت:٬تصورشو بکن بکهیون هم با شما باشه خخخ٬
چانیول با لبخند جوابشو داد
بازوهاشو دور بدن جینا محکم تر کرد و گفت:٬شب خوبی داشته باشین.فردا میبینمتون٬
اتوبوس پُر از دانش آموزایی بود که فقط به کایسو خیره شده بودن. حتی بعضیاشون چرخیده بودن تا بهتر بتونن اون دوتا رو دید بزنن
اون نگاه ها اصلا برای کیونگسو مهم نبود
راه برگشتشون به سونبی علاوه بر سواره رو،پیاده روی کوتاهی داشت
سویون همونجور که به ییشینگ چسبیده و محکم خرگوش غول پیکرشو بغل کرده بود گفت:٬خیلی خوش گذشت!کاشکی کارناوال همیشه آخر هفته ها دایر بود٬
ییشینگ با چشمای تنبل گفت:٬اون موقع فکر نکنم بتونم از پس خرجای تو بر بیام٬ و نیم نگاهی به کیونگسو و جونگین انداخت
کیونگسو فقط لبخند میزد . بازوی کای رو گرفته بود و توی دست دیگش عروسک(میمون بنفش😆) بود
وضعیت سهون و لوهان هم مشابه کایسو بود
سهون خمیازه ای کشید و گفت:٬چقدر خستم؛بریم بخوابیم٬
_٬من امشب پیش سویون میمونم. شما دوتا میتونین پیش هم بخوابید٬(لوهان و ییشینگ هم اتاقین)
سویون خندید :٬خیلی خوش شانسی که من هم اتاقی ندارم٬
سهون با پوزخند معناداری گفت:٬هه واقعا ازش خوب استفاده میکنیم:) ممنون٬
با این حرف سهون هیچ شَکی توی ذهن ۶تاییشون نموند که قراره چه اتفاقی بینشون بیفته. حتی کیونگسو

سویون دست ییشینگ رو گرفت و به سمت خوابگاه دختران کشید:٬بریم عزیزم…خداحافظ بچه ها٬
بعد از خداحافظی از سویون و ییشینگ، کایسو و هونهان به سمت خوابگاه پسران رفتند
سهون یه لحظه هم دست لوهانو ول نمیکرد
وقتی به طبقه ی سوم رسیدن،از هم خداخافظی کردن و کیونگسو و کای به اتاق خودشون،هونهان هم به سمت طبقه چهارم رفتن

کیونگسو آهی کشید:«چه شبی بود!» کتشو درآورد و پشت صندلی میزش گذاشت
دستای کای از پشت دور کمرش رفت بغلش کرد و سرشو روی شونه ی هم اتاقیش گذاشت
وقتی حرف میزد گرمی نفسش به گردن کیونگسو برخورد میکرد:٬مرسی برای امروز٬
دستاش یواش یواش روی باسن کیونگسو قرار گرفت
از حرکات کای سرخ شد و گفت:«چ..چیزی نبود که»
کای حالا که گردن کیونگسو رو گاز های ریزی میگرفت،گفت:٬خیلی خوب بود.کاری که کردی واقعا برات سخت و زیادی بود…امیدوارم بدونی که چقدر برام ارزشمند بود٬
کیونگسو جوابی نداد. توی آغوش کای برگشت و بوسه ای به لب های کای زد .
عقب کشید و با لبخند زیبا و جذابی گفت:«بیا بخوابیم»
روی تخت دراز کشیدن و بغل هم به خواب عمیقی رفتن

با فرا رسیدن روز دوشنبه،کل مدرسه از قرار گذاشتن کیونگسو و جونگین با خبر شدن
حتی بعضی از معلما ایستاده بودن تا اون دوتا رو که با هم در طول سالن،دست در دست هم قدم میزدن رو ببینن
جونگین دست کیونگسو رو فشار داد و گفت:٬بهشون توجه نکن…طرز فکر اونا اصلا مهم نیست٬
کیونگسو که میدونست بیشتر نگاه ها به دلیل حسادتشون بهش بود جواب داد:«میدونم»

جلوی کلاسِ کیونگسو متوقف شدن.
جونگین زمزمه وار گفت:٬بین کلاسا بهم پیام بده٬
_«حتما.برو سر کلاست.دیرت میشه»
جونگین لبخندی زد و خم شد و بوسه ی سریعی به لب های عشقش زد و گفت:٬باشه،باشه روز خوبی داشته باشی٬
وقتی داخل کلاس شد،همه ی کلاس بهش خیره شدن.
با اعتماد به نفس سرشو بالا گرفت و روی صندلیش نشست.
جونمیون لبخند آرامش بخشی بهش زد و پرسید:٬چه خبر؟٬
کاملا مشخص بود که منظور جونمیون چی بود امّا جونمیون معدب تر از این بود که با صدای بلند سوالشو بپرسه
_«سلامتی…امیدوارم اوضاع همیشه همینجوری آروم باشه»
_٬مطمئنم همینطوره٬

وقت ناهار بود و وقتش بود که برای خوردن ناهار به کافه تریا برن
قبلنا وقتی کیونگسو به کافه تریا میرفت،حتی یه نفر هم بهش توجه نمیکرد.
امّا حالا همه ی چشمای دانش آموزا با تنفر روش بود
اون روز صف غذا طولانی بود و زمان زیادی طول کشید تا کیونگسو غذاشو بگیره
غذاشو گرفت و به سمت میز همیشگی رفت.
چانیول و بکهیون و جینا هم سر همون میز بودن
وقتی کنار چانیول نشست،نفس راحتی کشید
بکهیون با نگاه دلسوزانه ای پرسید:٬روز سختی داشتی کیونگسو؟٬
_«اه. کل روزو همینجوری بهم زل زده بودن…یعنی قبول این قضیه اینقدر براشون سخته؟…من فکر میکردم بچه های گ*ی دیگه ام اینجا باشن»
چانیول خندید دستاشو دور دستای جینا محکم تر کرد و گفت:٬به خاطر گ*ی بودن تو نیست که اینجوری نگات میکنن احمق. به خاطر اینه که با -جونگین- قرار میزاری٬

ناگهان با ورود شخص خاصی،کل سالن ساکت شد.
کای صندلی کنار کیونگسو رو عقب کشید و قبل از اینکه بشینه بوسه ای به گونه ی کیونگسو زد:٬سلام بچّه ها٬
کیونگسو بشقاب غذاشو به طرفی هول داد و رو به کای:«الآن خیلی ازت متنفرم!»
کای وانمود به ناراحت شدن کرد:٬اینقدر تا الآن بد بوده؟٬
کیونگسو روشو از کای گرفت:«یه کاریش میکنم»
با دیدن کای،فشار آشنایی داخل شلوارش حس میکرد.از خودش متنفر بود که چرا نمیتونست وقتی دوست پسرشو میدید،خودشو کنترل کنه

کای دستشو روی زانوی کیونگسو گذاشت:٬اگه بخوای میتونیم همین امشب از اینجا بریم٬
جینا:٬من و چانی قراره امشب بریم سینما.شما دوتا هم میتونین با ما بیاین. میتونیم به یه قرار چهار نفره بریم٬
با این حرف جینا،فقط کیونگسو متوجه محو شدن لبخند از لبای بکهیون شد
جونگین:٬خب عزیزم نظرت؟بریم باهاشون؟٬



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





87
نظر بگذارید

avatar
85 نظرات
2 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
79 نظرات نویسندگان
saha1982mahi exonenafas glambertشمینnazi نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
saha1982
مهمان

بیچاره بکی…

mahi exone
مهمان
mahi exone

چانیه دو زاری کجججججججج :tansmiley:
کیونگی چ شجاع شد بچه :300:

nafas glambert
مهمان
nafas glambert

چانی گوسپند……/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (3).gif
ممنون….

شمین
مهمان
شمین

چان.انقد خره ک نمی فهمه بکی دوسش داره-_-

nazi
مهمان
nazi

Man nemidoonestam up kardii mccc