5 👁 بازدید

Progressive education _ 53

Progressive education

میخواستم اخر شب بزارم ولی انقدر خوشحال بودم که گفتم شما هم خوشحال شیدددد عرررررر*~*

53
” بلند شو “
” نمیخوام “
” درخواست نبود دستور بود ، پاشو تن لش “
یشینگ ناله ای کرد ، دستش رو بی ادبانه به صورت مهمون ناخونده اش تکون داد و بیشتر توی پتوهاش فرو رفت .
جونگین ، کیونگسو ، لوهان و سهون به هم نگاه کردند . یشینگ چند روزی بود که برای هیچ کلاسی بیرون نیومده بود و حتی سهونی که کلا بیخیال دنیا بود هم داشت نگرانش میشد.
” دیگه کافیه ” جونگین دیگه ذله شده بود . انقدری پتوهارو محکم کشید که لی افتاد روی زمین.
سهون چندتا لباس برداشت و پرت کرد سمتش ” لباس بپوش مسواکم بزن ، امشب میریم بیرون “
یشینگ بالاخره بلند شد نشست و چشماش رو مالید ” دقیقا چی باعث شده فکر کنید من میام؟”
لوهان با مهربونی موهای دوستش رو بهم ریخت ” میدونیم نمیخوای ، ولی به هر حال باید بیای”
یه کم طول کشید ، ولی بالاخره یشینگ رو مجبور کردند لباس بپوشه و مسواک بزنه . بعد با اتوبوس رفتند سمت شهر دیگه .
یشینگ بین لوهان و سهون نشسته بود و جونگین و کیونگسو هم پشتشون ، کیونگسو دم گوش جونگین زمزمه کرد ” چرا باید انقدر دور بریم؟”
جونگین دستش رو فشرد ” یه جا میریم که نه خبری از سویون باشه نه کسی باشه که بشناستمون که خل بازیامونو ببینه “
کیونگسو دماغش رو بالا کشید ” قراره خل بازی دراریم؟”
جونگین به دوس پسرش چشمک زد ” ما یه سری کارت شناسایی جعلی داریم ، معلومه که خل بازی در میاریم ، در واقع میخوایم حال و های یشینگ رو عوض کنیم “
” فقط چند روز گذشته ، فکر نمیکنی باید بیشتر بهش وقت بدیم؟”
” داره زخم بستر میگیره بابا ، شاید به نظر زیاده روی باشه ، ولی باید دس از چس ناله کردن برداره “
کیونگسو لب پایینش رو گاز گرفت و چیزی نگفت.
وقتی رسیدن دیگه هوا تاریک شده بود ، شهر از شهر اونا بزرگتر بود . جونگین هم همه جاهای باحالش رو میشناخت انگار و بردشون به یه کلاب شلوغ و با یه چشمک مامور گذاشت برن تو.
کیونگسو قبلا هیچوقت کلاب نرفته بود . همین که وارد کلاب شد از بوی دود و ادکلن و جمعیت زیاد و صدای بلند کپ کرد .
جونگین دم گوشش زمزمه کرد ” هی نزدیک من بمن ، نمیخوام کسی فکر کنه میتونه مخت رو بزنه”
” کم خجالت اور باش “
خندید و کشیدش دنبال خودش ، سه نفر دیگه هم پشتشون میومدن .
همه ی میزا پر بودن ، ولی انگار برای جونگین اصلا مشکلی نبود . خم شد روی میزی که چندتا دختر بیست و پنج شیش ساله و لبخند زد ” سلام خانما ” کیونگسو یه کم معذب شده بود و لوهان بهش لبخند زد.
یکی از دخترا که بلیزی فوق کوتاهی تنش بود با لحن نیمه مستی خندید و جواب داد ” سلام “
جونگین به جمعشون با سر اشاره کرد ” تولد کسیه؟”
یکی از دخترا سرخ شد و سرش رو تکون داد ، خیلی خجالت کشیده بود و اینم یکی از تاثیرات جونگین روی افراد بود.
” خب پس نباید برید برقصین؟” و دستش رو دراز کرد.
دختر با خجالت دست جونگین رو گرفت و جونگین بردش سمت پیست رقص.
یه کم بعد از رفتن جونگین 4تا پسر دیگه بین دخترا نشستند و بعد از یه کم حرافی ، قانعشون کردن برن برقصن . جونگین وقتی دید دیگه هیچ دختری سر میز نیست برگشت پیش دوستاش .
” اه ” نشست کنار کیونگسو و لباش رو بوسید ” دختره جدی فکر کرده بود مخم رو زده ، بد روزگاری شده”
لوهان خندید و از بغل دوس پسرش بیرون اومد ” میرم نوشیدنی بگیرم “
” مجبور نبودی باهاشون لاس بزنی “
جونگین لبخند زد و نزدیکتر کشیدش ، با لباس بوسه ای به گرنش زد ” عزیز من حسودیش شد ؟ ” دست رو برد لای پای کیونگسو و التش رو گرفت ” تو که میدونی من فقط به این علاقه دارم”
کیونگسو سرش رو عقب انداخت و ناله کرد.
یشینگ چشماش رو چرخوند و بینیش رو بالا کشید ” اگر قرار بوده من رو خوشحال کنید اصلا موفق نیستید”
سهون رفت بغلش ” نگران نباش شینگ شینگ ، فقط باید کی رو پیدا کنیم حالت رو جا بیاره”
یشینگ اصلا علاقه مند به نظر نمیومد ” اگر میخواید با یه غریبه بخوابم دارید وقتتون رو تلف میکنید”
همه به هم نگاه کردن ولی قبل از این که کسی چیزی بگه لوهان با یه بغل ابجو اومد و با لبخند بدون توجه به این که فقط خودش تو اون جمع به سن قانونی رسیده ابجوهارو داد بهشون/
ابجوش رو بالا گرفت ” به سلامتی دوستای خوب “
بقیه حتی یشینگ هم نوشیدنیاشون رو به هم زدن .
کیونگسو خوب میدونست که زو مست میشه . برای همین چندتا شات بعد دید وسز سالن رقصه و عضو جونگین به پشتش مالیده میشه ، البته به خاطر تاثیر الکل دیگه اهمیت نمیداد که کلی ادم دارن نگاهش میکنن.
سهون با غرغر گفت ” یه اتاق بگیرید ” جونگین به شوخی هلش داد سمت یه زوج در حال رقص دیگه ” یه جور حرف نزن که انگار ما نمیدونیم تو و لوهان ختم روزگارید “
لوهان لبخند زد ” بیخیال بابا ، ببین دیگه به کی داره خوش میگذره ” با سر به یه گوشه اشاره کرد ، یشینگ کنار یه دختر ریزه میزه نشسته بود ، چون پشتش به اونا بود نمیتونستن واکنشش رو ببینن ولی دختره داشت میخندید .
جونگین کینگسو رو بغل کزد ” خوش به حالش به نظرتون امشب باهاش میخوابه؟”
سهون گفت ” احمق نباش ، دختره پا نمیشه این همه راه رو با ما بیاید که کرده بشه “
جونگین یه کم با دقت بیشتر به دختره نگاه کرد “نزدیکم بود نمیبردش ، نشناختی دخیه رو؟”
“باید بشناسم؟”
لوهان با کف دست زد به پیشونیش ” خاک به سرم ، اون که کانگ سوا ابجی بزرگه ی سویونه”

کیونگسو مثل احمقا پرسید ” سویون خواهر داره؟” البته کسی محلش نداد.
لوهان با نگرانی لبش رو گاز گرفت “باید یه کاری کنیم ، حتما دیدن خواهرش براش سخته ، اونا خیلی شبیهن”
” فکر نکنم لازم باشه ، یشینگ رو که نمیشه دید ولی خب سوا نونا مسلما از ناراحتی یشینگ انقدر خوشحال نیست ، بزار به حال خودشون باشن “
هر چهارتاشون یه جارو پیدا کردن که بشه زاق سیاه چوب بزنن . نمیتونستن صداشون رو بشنون ولی میشد دید که یشینگ برای اولین بار بعد از بهم زدنش داره میخنده.
سهون خودش رو تو بغل دوس پسرش جا کرد ” به نظرت بهش چشم داره؟”
جونگین سرش رو تکون داد ” نه بابا سراغ اون نمیره ، اون زیادی خر خونه و الانم دانشجو شده “
یشینگ سرش رو بلند کرد و با دیدن اونا چشماش رو چرخوند . ولی بعد لبخند زد و با دست بهشون اشاره کرد برن اونجا . اون 4 تا هم ناچارن از روی پله بلند شدن و رفتن سمتشون .
یشینگ با لبخند گفت ” سوا نونا رو یادتونه دیگه؟ نونا قبلا لوهان و سهون و جونگین رو دیدی ، اینم دوس پسر جونگین کیونگسو”
دختری که خیلی شبیه سویو بود لبخند زد ” خوشوقتم ” به بقیه نگاه کرد ” یشینگ گفت میخواستین خوشحالش کنین “
یشینگ همچنان با لبخند گفت ” البته باید بگی بیشتر میخواستن منو بدن یکی بکنه”
جونگین شونه بالا انداخت ” ای بابا گفتیم یه امتحانی بکنیم شاید کمک کرد ، نونا تو اینجا چیکار میکنی؟ نرفتی دانشگاه اینچئون؟”
” چرا ” یه کم از نوشیدنیش رو خورد ” ولی سویون ناراحت بود منم برای اخر هفته اومدم اینجا . امشب زود خوابید منم اومدم اینجا”
سهون زیر لب گفت ” اره ارواح عمه اش خیلی ناراحته”
لبخند یشینگ محو شد ” نکن سهون ، من تقصیر سویون یا نونا نمیندازم ، شماهم نندازین”
سهون قهر کرد و چیزی نگفت.
سوا لبخند تلخی زد و دست یشینگ رو فشرد ” دوستام احتمالا دنبالم میگردن دیگه باید برم ، یشینگا خیلی خوشحال شدم باهات حرف زدم ، چیزی خواستی بهم زنگ بزن “
” ممنون نونا” گونه اش رو بوسید ” سلام منو به سویون میرسونی؟”
لبخندش بزرگتر شد ” البته”
وقتی رفت سهون دوباره شروع کرد ” چه جوری با خواهر دوست دختر قبلیت انقدر صمیمی هستی ؟”
یشینگ چشماش رو چرخوند و ابجوش رو تموم کرد ” ببینم میدونم شما درک نمیکنید ، ولی من از سوا عصبانی نیستم ، ما باهم دوستیم . از سویونم عصبانی نیستم ، از این بابت خوشحال نیستم ولی میدونم مشکلش چیه . شاید ناراحت و افسرده باشم ، ولی قرار نیست خودمو با مشروب خفه کنم یا با غریبه ها بخوابم ، میدونم میخواید من رو خوشحال کنید و ممنونم ازتون ، ولی ترجیح میدم برم خونه فیلم ببینم”
کیونگسو اروم زمزمه کرد ” این یعنی ماهم میتونیم بریم خونه و س-ک-س داشته باشیم؟”
……………………………………………………….

اقای چوی به هرکدوم از دانش اموزا یه بسته برگه داد ” فستیوال فرهنگ مدرسه اخر همین ماهه “
کیونگسو با کنجکاوی بسته رو گرفت . تو مدرسه ی قبلیشون فستیوال فرهنگی نداشتند و الان خیلی هیجان زده شده بود . بکهیون خم شد سمت مینهوان که بینشون نشسته بود و با حرکات لب گفت ” میخوای تو کمیته باشی؟”
کیونگسو با اشتیاق سرش رو تکون داد.
وقتی که اقای چوی پرسید کیا میخوان تو کمیته باشن ، بکهیون و کیونگسو دستشون رو بردن بالا ، و به طبعیت از اونا جونمیون هم دستش رو بالا برد.
اقای چوی با خوشحالی سرش رو تکون داد و اسمشون رو نوشت ” عالیه ، عالیه ، میخوام شماهایی که ثبت نام کردید زنگ ناهار تو کلاس بمونید که با هم مشورت کنیم “
یشینگ وسایلش رو جمع کرد ” واقعا میخواید از زنگ ناهارتون بزنید که برای فستیوال فرهنگ برنامه ریزی کنید؟ مثل همیشه یه فستیوال خسته کندده است دیگه “
بکهیون با اواز گفت ” نه وقتی ما تو کمیته ایم “
کیونگسو لبخند زد ” از جونگین عذرخواهی کن که نیومدم ، بگو یه شام مخصوص درست میکنم که از دلش در بیارم “
” اه ” دهنش رو کج و کوله کرد ” خودت بهش بگو ، تاعو بزن بریم “
وقتی همه ی بچه ها رفتند برای ناهار ، کیونگسو تازه فهمید که کمیته ی فستیوال چقدر کوچیکه ، به جز اون و جونمیون و بکهیون فقط 4 نفر دیگه بودن . تنها کسی که کیونگسو یه کم میشناختش سویانگ بود که اونم از کلوب موسیقی میشناخت . سه تای دیگه هم هیوسونگ ، ایونجی و یانگمین بودن .
هیوسونگ یه کم فکر کرد ” خب پس فرانسه است ، کسی نظری داره؟”
ایونجی با خوشحالی گفت ” میتونیم شیرینی بپزیم ، شیرینی های فرانسوی و بعد بفروشیمشون “
هیوسونگ سرش رو تکون داد و پیشنهادش رو نوشت ” دیگه چی؟”
سویانگ خندید ” یه کافه با تم پاریس و پیشخدمتایی که فرانسوی حرف میزنن”
بکهیون گفت ” چطوری یه موزه مثل لوور بزنیم؟ میتونیم اثرای هنری بزاریم ، باحال میشه “
هیوسونگ سرش رو تکون داد ” پیشنهادای خوبین . باید رای گیری کنیم ببینیم کدوم بهتره”
شکم جونمیون صدا کرد ” برای الان بسته؟” هیچکدوم ناهار همراهشون نداشتند و گرسنه بودن.
هیوسونگ لبخندی زد و سرش رو تکون دادا ” اره فردا رای گیری میکنیم ، بریم یه چیزی بخوریم”
سه تایی با هم رفتند تا اول غذا بخرن و بعد برن پیش دوستاشون ، کیونگسو گفت ” من ایده ی پختن شیرینی رو دوست داشتم ، من خوب میتونم شیرینی بپزم ، به نظرم باحاله شیرینیای فرانسوی بپزیم “
جونمیون لبخند زد ” هرچی تو بپزی خوشمزه است “
روز بعد هیوسونگ گزینه ها رو نوشت و کمیته دوباره موندن تا ارا رو بشمارن .
وقتی شمارش تموم شد ایونجی گفت ” کافه برد گویا ، نباید خیلی سخت باشه . باید یکی رو پیدا کنیم بتونه رنگ کنه . یه پنجره ی الکی با نمای طلوع خورشید از پست برج ایفل “
بکهیون دستش رو با استرس بالا اورد ” من نقاشیم خوبه ، قبل از کلوپ موسیقی تو کلوپ هنر بودم “
” حله پس بکهیون نقاشی میکنه . یه سریم میاریم که بهت کمک کنن تا کارا زود راست و ریست بشه . حالا کی میخواد رییس پیشخدمتا باشه؟”
سویانگ با خوشحالی گفت ” من “
کیونگسو هم مسئول پخت شیرینی و جونمیون هم قهوه شد .
بعد از اخرین زنگ با هم راه افتادن سمت خوابگاه ” خیلی هیجان زده ام ، دارم فکر میکنم چه نوع شیرینی درست کنم؟ من واقعیتش تاحالا غذای سنتی فرانسه رو نخوردم باید یه کم سرچ کنم “
“یه شیرینی فروشی تو شهر هست میتونیم بریم اونجا یه گشتی بزنیم “
کیونگسو خوشحال شد ” ایده ی فوق العاده ایه ، جونمیونی . ببینم جونگینم میخواد بیاد یا نه”

قیافه ی جونمیون تو هم رفت ، ولی کیونگسو متوجه نشد ” اره حتما خوشش میاد “
وقتی کیونگسو و بکهیون برگشتند به اتاقشون جونگین هم اونجا بود ، کاملا شلخته با دکمه های باز .
” بالاخره اومدی؟ منتظرت بودم “
کیونگسو چشماش رو چرخوند ، کیفش رو روی میزش گذاشت و روی نوک انگشت وایساد تا جونگین رو ببوسه ” اغراق نکن ، زنگ همین یه ربع پیش خورد . مطمئنا خیلی منتظر نبودی “
برخلاف کیونگسو بکهیون متوجه شد ” جونگین؟ چی شده؟”
با شنیدن صدای نگران بکهیون ، کیونگسو هم سرش رو بالا اورد ، درست بود جونگین ناراحت به نظر میرسید ، حتی بیشتر از وقتی که سویون و یشینگ بهم زده بودن . انگار قلبش داشت تند میزد .
کتش رو روی تخت جونگین انداخت ” عزیزم اتفاقی افتاده؟”
جونگین سرش رو تکون داد و اب دهنش رو قورت داد . نزدیک بود گریه اش بگیره . کیونگسو حس کرد قلبش داره وایمیسه
” لوهان ” صداش میلرزید و اشکاش داشت میریخت ” مادربزرگش فوت کرده “
بکهیون گفت ” وای چه بد ، طفلک ، الان حتما خیلی ناراحته ، باید براش شکلات و گل ببریم که یه کم بهتر بشه “
جونگین سرش رو تکون داد ” نمیتونیم ” لرزش صداش بیشتر شد ” الا تو هواپیماس که برگرده چین “
………………………………………………..



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





49
نظر بگذارید

avatar
45 نظرات
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
43 نظرات نویسندگان
baekyuminaniloofar_exolsaha1982nesiShrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
baekyumina
مهمان
baekyumina

ممنون عالی بود

niloofar_exol
مهمان
niloofar_exol

omo che akharesh negaran konande shod vaay be sehun goft o raft? omo omo

saha1982
مهمان

من مامان بزرگم مرده بود انقد ناراحت نبودم…

ولی از هونهان بدم اومد.س.ک.س گروهی خیلی کثیفه…ولی دوسش دارم!!!!
چیههههه؟منحرفم خودتی…

nesi
مهمان
nesi

عالی بود

Shrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr
مهمان
Shrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr

وای سهون چی پس=|
مرسی عالیه