4 👁 بازدید

PROGRESSIVE EDUCATION-27

PROGRESSIVE EDUCATION

سلام ، از طرف شیدا پارت جدید رو من میذارم.

گفتش بگم که خیلی گرفتاره درکش کنید و اینکه قهرم هست 😐

بفرمایید…


جونگین 3 روز کامل با کیونگسو حرف نمیزد , سه روز تو یه اتاق بودند بدون این که حرفی بینشون رد و بدل بشه . چندباری کیونگسو سعی کرد تا سر حرف رو باز کنه , ولی وقتی فهمید که جونگین هنوز از دستش عصبانیه تسلیم شد. مطمئن بود که جونگین هروقت اماده باشه خودش باهاش حرف میزنه , ولی با این حال دونستن این موضوع هم کمکی به کمتر شدن بغضی که داشت نمیکرد.
بالاخره دو شنبه بود که پسر کوچیک تر تحملش تموم شد , تو پیاده رو شونه به شونه ی هم میرفتند سمت سالن اصلی که دست کیونگسو رو گرفت , کیونگسو با تعجب اول به دستش و بعد به دوست مسرش نگاه کرد.
گونه های جونگین کمی صورتی شد ” هنوز از دستت عصبانیم”
کیونگسو سرش رو روی شونه ی جونگین گذاشت ” میدونم و واقعا هم بابت خونه ی ساحلی متاسفم خیلی دلم میخواست بیام”
جونگین با غرغر گفت ” من مجبورم که برم میدونی.دیگه؟ ییشینگ و سهون و لوهان و چانیول و بکهیون الانشم برنامه ریزی کردن و منم باید برم , یعنی وسط جمع عاشقا اونم بدون دوست مسرم”
کیونگسو ناخوداگاه به حرفای دراماتیک جونگین لبخند زد ” فقط تو نیستی , ییشینگ و چانیول و بکهیون هم کسی رو ندارن”
جونگین از سادگی دوسن پسرش چشماش رو چرخوند “سوهیون چند روز بعد از این که ما رفتیم میاد و چانیول و بکهیون هم با همن فقط منم تنهام”
کیونگسو با گیجی گفت ” چانیول و بکهیون که قرار نمیزارن”
جونگین.در جواب فقط اه کشید
کیونگسو یه خاطر این که نمیتونست به خونه ی ساحلی بره خیلی ناراحت بود , میدونست که چقدر برای جونگین مهمه و خودش هم خیلی مشتاق بود که بره. اونوقت میتونست دور از چشم فضولای مدرسه ی سونبی یا دوس پسرش وقت بگذرونه.
چهارشنبه وقتی جونگین کلاس رقص اضافه داشت و کیونگسو از شام با جینا و چانیول و بکهیون برمیگشت , برادرش بهش زنگ زد. با دیدن اسم روی صفحه سورپرایز شد “سوهو هیونگ” از وقتی اومده بود سونبی با برادرش حرف نزده بود و ارتباطشون گاهی از طریق اینترنت با چندتا پیام بود “چه خبر؟”
“کی بهترین بهترین داداش دنیاست؟”
کیونگسو با وجود این که نمیدونست چه خبره لبخند زد “تو هیونگ”
“اونوقت چرا من بهترین بهترین داداش دنیام؟”
کیونگسو خندید. ” نمیدونم , چرا بهترین بهترین داداش دنیایی؟”
لحن سرخوش سوهو بیشتر شد ” چون من مامان بابا رو راضی کردم که بزارن بری به اون تعطیلاتی که میخواستی”
کیونگسو یکدفعه وایساد و باعث شد چانیول و بکهیون هم وایسن و بهش نگاه کنن ” چی؟” نمیخواست صداش اونقدر بلند و لرزون باشه ولی نمیتونست کاری کنه.
“کرشدم بابا …..اره مامان بابا رو راضی کردم بزارن بری”
کیونگسو نمیتونست باور کنه ” چطو….ری؟”
” خب بهشون یاداوری کردم که تو قبلا همچین چیزی نخواستی و این که این چه قدر برات خوبه و از این شر و ورا دیگه , در ضمن بهشون گفتم که من تو مدرسه چه قدر مشکل درست میکردم و تو حقت نیست که به خاطر یه روز اخراج تنبیه بشی , یادته اون سالی که دو هفته اخراج شدم ولی بازم اجازه دادن برم تعطیلات؟ خب اره دیگه حالا میتونی بری”
کیونگسو خیلی هیجانزده بود ” ممنون هیونگ یکی طلبت”
“معلومه که یکی طلبم یادم نمیره اصلا”
وقتی کیونگسو گوشی رو قطع کرد و گذاشت توی جیبش بکهیون با کنجکاوی گفت ” چی شده؟”

هیجان بیش از حد کیونگسو هر دو دوستش رو متعجب کرده بود , جفت دستش رو روی شونه ی اون دوتا انداخت ” برادرم پدر مادرم رو راضی کرده , تا برم به خونه ی ساحلی”

هردوتا از این اتفاق خوشحال بودن , چانیول لبخندی زد که دندونای بی نقصش رو نمایان کرد و گفت ” این عالیه پسر , ما هردو نگران بودیم که بدون تو چه جوری بریم”

بکهیون هم با خوشحالی تایید کرد “این خبر خیلی خوبیه , جونگین حتما خوشحال میشه”

بهخاطر تمرین رقصش , دیر وقت بود که برگشت به اتاقشون , وقتی هم که برگشت بوی عرق گرفته بود و حسابی خسته به نظر میرسید , ولی با این حال کیونگسو بدون تامل خودش رو تو اغوش دوت پسرش انداخت و صورتش رو غرق بوسه کرد .

جونگین یه کم جا خورد ولی اصلا از این رفتار کیونگسو ناراضی نبود , با تعجب پرسید “چت شده؟”

با این که پسر کوچیکتر حسابی عرق کرده بود ولی کیونگسو هنوز دستاش رو دورش حلقه کرده بود ” خب یادته که مامان بابام نذاشتن باهات بیام خونه ی ساحلی؟”
جونگین با نارضایتی دماغش رو بالا کشید ” اره خب چه طور ممکنه همچین چیزی رو فراموش کنم؟”
کیونگسو حلقه ی دستاش رو تنگ تر کرد ” خب برادرم راضیشون کرده بهم اجازه بدن”
جونگین از شونه اش گرفت و.اوردش جلو تا بتونه تو چشماش نگاه کنه ” الان جدی گفتی؟ چون اگه سر به سرم گذاشته باشی اونوقت دو کیونگسو….”
کیونگسو با خنده بوسیدش و حرفش رو قطع کرد ” سر به سرت نمیزارم خنگول , جدی دارم میگم , منم باهات میام تعطیلات”
جونگین با لبخند پسر بزرگتر رو تو اغوش کشید و پشت سر هم تکرار کرد ” خدارو شکر”
کیونگسو انقدر برای تعطیلاتش هیجان زده بود که کاملا راجع به یونگوک و دارو دسته اش فراموش کرد
ه بود , اخراجشون سه شنبه تموم میشد و میدونست که جمعه برمیگردن سر کلاس , ولی با این وجود بازم جمعه وقتی با جونگین داشت میرفت سر کلاس با دیدنشون شکه شد.
وقتی کیونگسو ناگهانی ایستاد , جونگین با نگرانی گفت ” چیزی شده؟” کیونگسو به انتهای راهرو. خیره شده بود. احتمالا ندیده بودنش وگرنه تا الان مرده بود.
زخمای دهیون و یونگوک خوب شده بودن ولی هیمچان هنوز هم یه بانداج روی بینیش بود.
کیونگسو تکونی به خودش داد و لبخندی زورکی به دوس پسرش زد ” اره خوبم , بیا قبل از این که دیر بشه بریم سر کلاس”
همونطور که کیونگسو یه جورایی میدونست , جونمیون به محظ نشستن کیونگسو متوجه شد یه مشکلی هست و با قیافه نگران گفت ” حالت خوبه؟”
کیونگسو صورتش رو بین دستاش پنهون کرد و جوری که فقط جونمیون بشنوه گفت ” نه …. اصلا یادم نبود یونگوک و هیمچان و دهیون امروز برمیگردن”
” به نظرت باهات کاری دارن؟” نگاهش نگران بود ” من که فکر نمیکنم چون که تازه از اخراج برگشتن و میدونن که معلما 4 چشمی مراقبشونن”
کیونگسو شونه بالا انداخت . فکر میکردن ایستادن جلوی غلدرا و جواب های و با هوی دادن کمک میکنه تا همه چیز حل بشه ولی خب نکرده بود. با این که خیلی از این که جلوی سه نفر که از خودش خیلی با تجربه تر بودن ایستاده بود به خودش افتخار میکرد ولی بازم حرفای مادرش تو گوشش میپیچید و نمیخواست که دوباره خشونت به کار ببره.
هرجایی که میرفت دوستاش رو هم با خودش میبرد , دوستای کلوپ موسیقیش چون میدونسن چه خبره هم مقاومت نمیکردن و هرجایی میخواست بره باهاش میرفتن , حتی شده دستشویی.
چانیول و بکهیون هم با این که نمیدونستن دقیقا چهخبره ولی اونا هم احمق نبودن و تا جایی که میتونستن کیونگسو رو همراهی میکردن.
اما همیشه که نمیتونست با کسی باشه , بالاخره اون سه تا یه جایی تنها گیرش میاوردن.
که این اتفاق هم چهارشنبه ی بعدی وقتی که داشت تو کافه تریا با جینا و چانیول و بکهیون و جونگین غذا میخورد و مجبور شد بره دستشویی افتاد.
بکهیون نیم خیز شد و گفت ” میخوای منم باهات بیام؟”
ولی برای کیونگسو دیگه داشت مسخره میشد که بدون یه لشکر که مراقبش باشن نمیتونه حتی بره دستشویی ” نه لازم نیست , فقط میرم دستشویی و برمیگردم”
بکهیون به چشمای کیونگسو زل زد تا بپرسه مطمئنه یا نه , ولی کیونگسو فقط سرش رو تکون داد و برگشت تا بره , همه چشما روی اون بود , ولی دیگه عادت کرده بود , وقتی با بچه معروف مدرسه قرار میزاری اینارم باید قبول کنی.
توی دستشویی یه گوشه گیرش انداختن , از وقتی که تو راهرو بودن هم بزرگتر و هیکلی تر به نظر میرسیدن , یونگوک کیونگسو رو کنار سینک هل داد و لباش از عصبانی لرزید.
” چه جوریه که تو یه روز اخراج شدی و ما یه هفته؟ ” غرید ” اصلا انصاف نیست , هست احمق؟”
کیونگسو سعی کرد ظاهرش رو اروم نشون بده , هرچند که از درون داشت مثل سیر و سرکه میجوشید و قلبش داشت از قفسه ی سینه اش بیرون میزد ” بزارم برم…..لطفا”
یونگوک خنده ای عصبی کرد , صداش بم و.گرفته بود , انگار.که میلیون ها سیگار کشیده باشه ” شنیدین بچه ها؟ حالا یادش اومده حدش چیه …..خیلی بهتر بود اگه دو هفته پیش یادت میومد”
کیونگسو سعی داشت منطقی باشه ” بیا بیخیال بشیم , من نمیخوام بیشتر از این تو دردسر بیفتم و میدونم که شما هم نمیخواین”

هیمچان داد زد ” ببر صداتو” داش بین دیوارای دستشویی مردونه اکو شد ” دماغم میخواد تو دردسر بیفته” بینیش حتی از زیر بانداج هم کمی باد کرده به نظر میومد.
یونگوک با صدای دورگه اش گفت ” میبینی , ما اصلا از ادمایی که تو دردسر میندازنمون خوشمون نمیاد ”
دهیون با لحن بدی گفت ” مخصوصا اگه احمق ک یر لیسی مثل تو.باشه (به من چه اون گفت :))”
یونگوک مشتش رو بالا برد و لبخند کثیفی زد ” اگه صلاحت رو بدونی از این مدرسه گم.میشی میری”
کیونگسو چشماش رو بست و منتظر مشتی شد که میتونست بینیش رو بشکنه , که البته هرگز نیومد.
وقتی چشماش رو باز کرد از دیدن جونگین.که یک دفعه پیداش شده بود و مشتی که میتونست حسابی به دوس پسرش صدمه بزنه رو گرفته بود تعجب کرد.
یونگوک سعی داشت دستش رو از تو دست جونگین بیرون بیاره ولی خیلی سفت گرفته بودش ” چه غلطی داری میکنی؟”
“منم میخواستم همین سوالو بپرسم” صداش به طرز وحشتناکی اروم بود و باعث شد کیونگسو.اب دهنش رو از ترس قورت بده ” اخه به نظرم اومد داشتی میزدی تو صورت دوس پسر من که البته امیدوارم اینطور نبوده باشه”
صورت یونگوک از عصبانیت و چندش جمع شد ” شاید اگه دوست پست یه ادم ک…”
” اها پس موضوع اینه” ابروهای جونگین جوری جمع شد که معلوم نبود از روی کنجکاوی بود یا مسخرگی ” پس تو تمایلات جن سی دوس پسر من رو نمیپسندی”
دهیون زل زد به جونگین ” این چندش اوره , ما نمیخوایم همچین منحرف حال به هم زنی دورمون پرسه بزنه”
جونگین برگشت و نگاه خیره اش رو انداخت روی دهیون ” یه کم بی انصافیه دهیونی , چون تا ترم پیش بهم التماس
میکردی که بک نمت که این اتفاق هم نه یه بار بلکه 4 بار افتاد تا این که دیگه ازت حوصله ام سر رفت”
دهیون مثل گوجه فرنگی شد و یکدفعه طرح کاشیای زمین براش جذاب شدن.
هیمچان با تعجب و چندش بهش نگاه کرد ” دهیون تو…”
نگاه جونگین اینبار رفت روی هیمچان ” حالا تو , تو که نمیخوای بگی رابطه ی بین.تو و یونگوک خیلی پاکه؟ فکر کردی من نمیدونم؟ من همه چیز رو تو این مدرسه میدونم”
هیمچان و یونگوک با ترس به هم نگاه کردن.
” خوب گوش کنید احمقا , اگه یه بار دیگه به دوس پسر من دست بزنید , یا اصلا طرفش نگاه کنید , میکشمتون , فهمیدین؟”
هرسه تا پسر خجالت زده سرشون رو تکون دادن.
“خوبه” جونگین دست یونگوک رو ول کرد و یونگوک مجش رو ماساژ داد. دستش رو برد سمت کیونگسو ” عشقم بریم ناهار بخوریم غذات داره سرد میشه”
کیونگسو چاره ای نداشت جز این که دست جونگین رو بگیره و هردو با هم بیرون رفتن و سه تا پسر غلدر رو اونجا گذاشتن.
وقتی به اندازه کافی دور شدن کیونگسو گفت ” جونگ…ین….من”
جونگین بدون این که برگرده گفت ” چرا بهم نگفتی؟” از لحن ناراحتش کیونگسو میتونست بگه که چقدر اسیب دیده ” چرا بهم نگفتی بهت گیر دادن؟……تموم اون کبودیا و زخما……وقتایی که تو اتاق پرستار بودی…..اگه میگفتی کمکت میکردم”
کیونگسو از شونه ی جونگین گرفت و برگردوندش سمت خودش تا چشم تو چشم بشن , و در کمال تعجب حلقه های اشک رو تو چشمای پسر جوونتر دید ” عزیزم ” این اولین باری بود که از همچین لفظی برای صدا زدن جونگین استفاده میکرد ” بعضی چیزا هستن که باید خودم باهاشون مواجه بشم , نه این که نخوام کمکم کنی نه , فقط نمیشه برای همه چیز به تو تکیه کنم , و بیشتر از همه ” با دو به شکی گفت ” نمیخواستم اسیب ببینی”
جونگین اهی کشید که هم متعجب بود و هم ناراحت ” پس گذاشتی هی بزننت؟”
کیونگسو لباش رو به حالت قهر جمع کرد ” هی منم یه بار زدمشون”
“واسه همین اخراج شدی؟” لبخند کوچیکی رو لباش نشست ولی با این حال چند قطره اشک هم از گوشه ی چشماش پایین ریخته بود ” و به همین دلیل هم رفتی پیش ییفان؟”
کیونگسو سرش رو تکون داد و با شصت دستش اشکای جونگین رو پاک کرد ” متاسفم که ازت پنهونش کردم , هم خجالت میکشیدم و هم نمیخواستم که تو اسیب…..”
جونگین حرفش رو قطع کرد و محکم بغلش کرد و به سینه اش فشرد و کیونگسو میتونست لرزش یدنش رو که داشت با اشکاش مبارزه میکرد رو حس کنه ” دیگه همچین حماقتی نکن عزیزم , من خیلی دوست دارم و نمیدونم اگر واقعا اسیب ببینی چیکار کنم”
کیونگسو هم دستاش رو پشت جونگین گذاشت ” نمیکنم عزیزم , منم خیلی دوست دارم , بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی”
جونگین خندید و دستش رو لای موهای کیونگسو برد ” شک دارم”
مدت زیادی اونجا همونجوری ایستاده
تا این کا جونگین گفت ” دیگه گشنه ام نیست”
“منم همینطور” صداش به خاطر این که به سینه ی جونگین چسبیده بود گرفته شنیده میشد.
جونگین سرش رو بوسید و از خودش جداش کرد ” بیا برگردیم اتاقمون باشه؟”
کیونگسو انگشتاشون رو تو هم قفل کرد و گفت ” باشه”



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





70
نظر بگذارید

avatar
68 نظرات
2 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
68 نظرات نویسندگان
saha1982maryam_Drvmahi exoneJeengulReyhaneh نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
saha1982
مهمان

آخی…چه عاشقانه…
ولی وقتی فکر میکنم اینا مثل عاطفه و آیدان دلم بدجور میشکنه…

maryam_Drv
مهمان
maryam_Drv

حرف جونگین به منو به فنا داد :zardak (6): :zardak (6):

mahi exone
مهمان
mahi exone

کای خدای ابهت :zardak2 (10):

چه پکوندشون :300:

Jeengul
مهمان
Jeengul

عخییییی کایسوی نازم
جونگین چه مدیریت بحرانش عالیه!
مرسی

Reyhaneh
مهمان
Reyhaneh

واي خداااا…كاي عشقهههههه
چه خوب بود اين قسمت..
مرسي/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (6).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (6).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (6).gif