6 👁 بازدید

Progressive education-25

 

قسمت 25 فیک ترجمه ای progressive education

سلام , بچه ها فکر نکنم من دیگه این فیکو ترجمه کنم 🙂

ترجمه رو از اینجا به بعد میسپارم به فائزه جون:)

25

صبح روز بعد جونگین قبول نمیکرد که سر کلاساش بره.اما با اصرار و خواهش کیونگسو و پرستار قبول کرد بره به شرطی که پرستار چهارچشمی مراقب کیونگسو باشه
پرستار هم با لبخند قول داد که کل حواسش به کیونگسو باشه

وقت ناهار،جونگهیون و کیبوم به ملاقات کیونگسو رفتن و براش مقداری کیمباپ خونگی مخصوص کیبوم بردن
وقتی کیونگسو سریعا مشغول خوردن شد،کنار تختش نشستن و جونگهیون شروع به صحبت کرد:٬حالت چطوره؟٬
_«خوبم ولی واقعا از بی عرضگیم شرمندم»
جونگهیون آهی کشید و گفت:٬باید حتما مقابل اون قلدرا یه کاری کنی…اگه ساکت بشینیم،ممکنه آسیب های جدی تری بهت بزنن…من میتونم برم باهاشون دعوا کنم اما مطمئنم برا تو خیلی خطرناک تر میشن٬
کیونگسو آهی از سرناراحتی کشید و چاپستیک هاشو کنار ظرف غذا گذاشت و گفت:«میدونم باید یه کاری کنم ولی نمیدونم چه گِلی به سرم بگیرم»
جونگهیون لبخندی زد:٬چرا باهاشون مقابله به مثل نمیکنی؟..اگه تو هم اونا رو بزنی،دیگه سراغت نمیان.٬
لبخند تلخی زد و گفت:«لطفا! مگه منو نشناختی جونگهیون؟ من حتی آزارم به یه مورچه هم نمیرسه…حتی نمیدونم چه جوری باید مشت بزنم!»
کیبوم ناگهان گفت:٬ییفان میتونه بهت یاد بده٬
کیونگسو:«ییفان؟ همون پسری که تولد جونمیونو خونه ی اون گرفتید؟»
کیبوم سرشو تکون داد:٬شاید اینجوری نشون نده،ولی بوکسور با استعدادیه. میتونه بهت یه چیزایی یاد بده٬
کیونگسو با خشونت مخالف بود ولی واقعا از دست اون سه تا آزرده بود،گفت:«نمیدونم چی بگم….»
کیبوم:٬جونگهیون درست میگه…باید یه کاری کنی دیگه اونا اینقدر بهت آسیب نزنن…ییفان خیلی خوب میتونه بهت آموزش بده…قول میدم٬
کیونگسو هنوزم دو دل بود
کیبوم دفترشو از کیفش درآورد تیکه ی کاغذی ازش کَند و شماره ی موبایلی داخلش نوشت
_٬بگیرش . این شمارشه…دیگه به خودت بستگی داره بهش زنگ بزنی یا نه٬
کاغذو ازش گرفت و داخل جیب شلوارش گذاشت:«مرسی بچه ها…درموردش فکر میکنم»

_٬خب دیگه ما دیگه میریم. کلاس داریم..بازم بهت سر میزنیم..اگه کمکی نیاز داشتی خبرمون کن٬
_«باشه حتما»
وقتی رفتن ، کیونگسو کاغذو از جیبش درآورد و به شماره نگاه کرد. واقعا تو دردسر سختی افتاده بود
یک ساعت بعد از تموم شدن کلاسای اون روز،جونگین به درمانگاه مدرسه رفت و از پرستار خواهش کرد که اجازه بده کیونگسو برای آخر هفته به اتاق خودشون برگرده
بعد از کلی خواهش و التماس از پرستار و قول دادن اینکه خیلی خوب از کیونگسو مراقبت میکنه،اجازه مرخص شدن کیونگسو رو گرفت:)

تو راه برگشت به خوابگاه
کیونگسو:«خیلی خوشحالم که از اونجا اومدم بیرون…بوی داروها و ضدعفونی کننده ها حالمو بد میکنه»
جونگین همونجور که زیربغل هم اتاقیشو گرفته بود گفت:٬منم خوشحالم که پیشم برگشتی٬

وقتی داخل اتاق رفتن،بوی غذای لذیذی باعث غافلگیری کیونگسو شد
به سمت جونگین برگشت و با خوشحالی پرسید:«تو از رستوران موردعلاقمون غذا گرفتی؟»
انگشتاشو به آرومی بین موهای کیونگسو برد و جواب داد:٬بعد کلاسا خیلی سریع رفتم گرفتم و اومدم…میدونستم حوصله ی بیرون رفتن نداری،بیرونو برات آوردم اینجا خخخخخ…بیا غذامونو بخوریم و بعدش اون فیلم درام کمدی که میخواستی رو ببینیم٬
کیونگسو گیج شده بود. با همون حالت گفت:«من فکر میکردم تو دوست نداری هیچوقت اون فیلمو ببینی…همیشه میگفتی فیلمش خیلی دخترونست»
جونگین نیشخندی زد :٬خب،فکر کنم گاهی اوقات باید خواسته های پسری که دوسش دارمو برآورده کنم٬
کیونگسو روی نوک پنجه واستاد و بو*سه شیرینی به لب های دوست*پسرش زد و گفت:«عاشقتم»
این یه جمله کافی بود که دوباره لب هاشون به هم متصل بشه اما خیلی آروم و با احتیاط.
جونگین قبل از اینکه کارشون به تخت کشیده بشه،ازش جدا شد و پیشونیشو بوسید و گفت :٬بیا عزیزم بشینیم و بخوریم٬
صبح روز بعد،جونگین نمیخواست هم اتاقیشو تنها بذاره و بره سر تمرین ولی با اصرار های کیونگسو متقاعد شد که سر تمرین بره
همونجوری که کیونگسو اونو به سمت در هل میداد :٬حتما کاری داشتی پیام بده یا زنگ بزن…منظورم اینه….عه چرا هل میدی؟ دارم حرف میزنم…عزیزم هرچیزی میخواستی بگو سریع میام پیشت٬
کیونگسو با لبخند:«میدونم چی کنم دیوونه ی من..فقط رو کارت تمرکز کن وقتی برگردی من همینجام٬
رو نوک پنجه رفت و بو*سه ی آرومی به لب های جونگین زد
جونگین:٬استراحت کن..بعدا میبینمت..دوست دارم٬
کیونگسو تو چهارچوب در به رفتن جونگین نگاه میکرد. وقتی از جلوی چشماش ناپدید شد،کیونگسو:«منم دوست دارم»

به سمت تختش برگشت و گوشیشو و کاغذی که کیبوم بهش داده بود رو برداشت و شماره رو گرفت
بعد از سه تا بوق خوردن،ییفان جواب داد:٬الو؟٬
صداش عمیق و کلفت بود معلوم بود با اینکه ساعت ۱۱صبحه تازه از خواب بیدار شده
کیونگسو نفس عمیقی کشید:«آممم…ییفان؟ سلام.من کیونگسوام..ما همدیگه رو تو جشن تولد جونمیون ملاقات کردیم و…»
ییفان سریع بین حرفش پرید و با حالت سوپرایز شده ای گفت:٬کیونگسو..آره شناختم.چه خبرا رفیق؟٬
_«خب من به کمکت نیاز دارم…کیبوم بهم گفت تو میتونی کمکم کنی»
مکث طولانی ای کرد‌ . ییفان هم چیزی نگفت تا کیونگسو حرفشو ادامه بده:«میدونی چیه یه مشت گردن کلفت توی مدرسه اذیتم میکنن و کتکم میزنن…. مممم… چه جوری بگم..میخواستم بگم…..»
ییفان:٬و ازم میخوای که بهت دفاع شخصی یاد بدم٬
کیونگسو نفسشو که حبس کرده بود بیرون داد و گفت:«آره…باید یاد بگیرم از خودم دفاع کنم»
_٬بسیار خب. کمکت میکنم ٬
کیونگسو:«و ییفان..دوست*پسرم نباید چیزی در این مورد بدونه. باشه؟»
ییفان:٬فکر بتونم از پسش بربیام.. آدرس خونمو یادت هست؟ یک ساعت و نیم دیگه اینجا باش.اوکی؟ و یه چیز راحت بپوش‌…باید حسابی تمرین کنی٬
سریع به جونگین پیام داد که با کیبوم برای گردش بیرون میره
به کیبوم هم پیام داد و قضیه رو براش توضیح داد
همه چی برای دور نگه داشتن جونگین از واقعیت تکمیل شده بود
چون اگه جونگین از واقعیت خبردار میشد،خودشو سرزنش میکرد که نتونسته مراقب دوست*پسرش باشه

نفس عمیقی کشید و در زد
ییفان سریعا در رو باز کرد و گفت:٬سلام. بیا داخل٬
کنار رفت تا کیونگسو داخل بشه
وقتی داخل شد با استرس وسط پذیرایی واستاد و گفت:« برای کمکت ممنونم»
ییفان اخمی کرد و با شصتش آروم زیر چشم کیونگسو رو لمس کرد و گفت:٬این شاهکار همون گردن کلفتاست؟٬
_«اوهوم»
ییفان:٬به جونگین چی گفتی؟٬
_«بهش گفتم یه تصادف بوده»
ییفان:٬باور کرد؟٬
کیونگسو آهی کشید و جواب داد:«نه فکر نکنم.اما بهش گفتم خجالت میکشم راجعبش حرف بزنم…اونم به خاطر حالم زیاد اصرار نکرد.. میدونی دوست ندارم بهش دروغ بگم»
ییفان:٬گاهی اوقات تو رابطه لازمه همه چیزو بهم نگید…..(مکث)…. خب شروع کنیم؟٬
کیونگسو پنج ساعت تمرین و یادگیری رو تحمل کرد فقط به خاطر ایستادن مقابل بنگ یونگ گوک و دوستای آدم کشش .
ییفان مرتب بهش دستور و راهنمایی های لازمو میداد… روش های مبارزه رو آموزش میداد
مثل یک مربی حرفه ای عمل میکرد و گاهی هم سر کیونگسو داد میزد
عصر بعد از چندین ساعت آموزش به خوابگاه برگشت
جونگین از تمرین برگشته بود. فقط شلواری گشاد به تن داشت و در حال بستن دکمه هاش بود. موهای خیسش به پیشونی و گردنش چسبیده بود
با این اوصاف متوجه شد که هم اتاقیش تازه از زیر دوش بیرون آمده بود
وقتی کیونگسو جلوتر رفت،سرشو بالا گرفت و بهش نگاه کرد
جونگین:٬به نظر میاد تو و کیبوم اوقات خوشی داشتید!٬
_«او آ..آره دوتایی رفتیم باشگاه و یکم…»
جونگین نذاشت خرفش تموم شه:٬من کیبومو دو ساعت پیش دیدم. با جونگهیون و اون پسره لوس،جینکی بود…تو با اونا نبودی!٬
کیونگسو نفس عمیقی کشید و گفت:«راستش…با ییفان بودم»
جونگین از اینکه دوست*پسرش بهش دروغ گفته بود،عصبانی بود.
_٬فکر کنم قبلا بهت گفته بودم بهم هیچ وقت دروغ نگی دو کیونگسو٬
نگاهی به دوست پسر عصبانیش انداخت و با لکنت گفت:«آخه …ق..قرار بود تو چیزی در ..این باره ندونی …میخواستم سوپرایزت کنم»
به نظر میومد جونگین آروم تر شده بود ولی هنوزم محتاطانه رفتار میکرد
جونگین:٬اگه یه وقت بخواد بهت نحوه ی س/ک/س کردنو یاد بده اونوقت من…٬
_«عه بیتربیت خخخخخخ»
جلو تر رفت و میون بازوهای جونگین قرار گرفت و ادامه داد:«چی داری میگی دیوونه؟! من هیچ وقت بهت خیانت نمیکنم»
جونگین دیگه به نظر میومد خیالش راحت شده،گفت:٬قبلا بهت گفتم عزیزم…ازت میخوام همیشه بهم راست بگی.اگه میخوای با ییفان بری بیرون ،بهم دروغ نگو که با کیبومی…میدونی چه حس بدی پیدا میکنم وقتی بهم دروغ میگی؟ نمیتونی درکم کنی؟٬
کیونگسو سرسو تو بین گردن و شونه ی جونگین گذاشت:«میدونم!..ببخشید جونگین!!!»
پسر جوون تر آهی کشید و بغلشو به نشونه ی حمایت محکم تر کرد و گفت:٬دیگه این کارو نکن.باشه؟اگه یه بار دیگه بهم دروغ بگی،دوباره برمیگردیم سر تنبیهمون!فقط این یه بار بهت آسون میگیرم٬
کیونگسو آب دهنشو از ترس قورت داد و گفت:«قول میدم دیگه بهت دروغ نگم»

دوشنبه وقتی به سر کلاساش برگشت،هر ثانیه منتظر اون سه تا شکنجه گر بود
مرتب حرفا و کارای ییفان رو توی ذهنش مرور میکرد…کل روز منتظر بود ولی سراغش نیامدن
با خودش فکر کرد که حتما دست از سرش برداشتن و دیگه بهش کاری ندارن
اینقدر شجاع شده بود که تصمیم گرفت شام رو تو کافه تریا بخوره

از وقتی که گروهی سر قرار رفته بودن،سعی میکرد از جینا دوری کنه . اما اون روز چانیول باهاش صحبت کرده و ازش دلیل دوری کردنشو پرسیده بود.‌
چاره ای جز خوردن با اونا نداشت
وقتی سر میز اونا رفت،جینا رو دید که به زور داشت تو دهن چانیول غذا میذاشت هر دوشون شبیه احمقا شده بودن بکی هم زیرچشمی بهشون نگاه میکرد
نگاهش با بکی گره خورد و لبخندی زدن و سرشونو نشونه ی سلام تکون دادن

در حالی که روی یکی از صندلی ها مینشست بلند گفت:«سلام»
چانیول از خجالت سرخ شد و دست جینا رو پس زد:٬سلام کیونگی٬
جینا لبخند دوستانه ای زد:٬سلام کیونگسو..خیلی وقته ندیدیمت٬
کیونگسو چابستیک هاشو برداشت و از هم جدا کرد و گفت:«آره…یه خرده سرم شلوغ بود..مجبور بودم بیشتر وقتمو با دوستای کلوب موسیقی بگذرونم»
بکهیون:٬فکر کنم منم باید بیام کلوب موسیقی٬
چانیول:٬یعنی میخوای از کلوپ هنر بری موسیقی؟٬نمیتونی منو تنها بزاری رفیق!٬
بکهیون نیشخندی زد و گفت:٬جینا هم کلوب هنره دیگه…مطمئنم یه راهی واسه سرگرم شدن پیدا میکنی٬
برای اولین بار چانیول متوجه ناراحتی و تلخی حرف بکهیون شد. تا خواست چیزی بگه جینا سریع گفت:٬فکر کنم بکهیون اوپا توی کلوپ موسیقی موفق تر بشه ٬ روشو به سمت چانیول کرد و ادامه داد:٬باید نقاشیمونو تا هفته بعد تحویل بدیم. یادته؟٬
چانیول هنوزم با حالت گیجی به بکهیون نگاه میکرد . تو همون حالت خطاب به جینا:٬آ..آره راست میگی٬

بعد از چند دقیقه جونگین با حالت هیجان زده ای سر میزشون رفت و بهشون نگاه کرد…
جونگین از جینا متنفر بود ولی موضوع دیگه ای ذهنشو درگیر کرده بود و ترجیح داد بعدا راجع به اینکه چرا کیونگسو کنار اونه باهاش حرف بزنه
کنار کیونگسو نشست
کیونگسو:«چرا اینقدر….» جونگین با بو*سه کوتاهی حرف کیونگسو رو قط کرد .
جونگین نیشخندی زد و گفت:٬یه خبر خوب دارم.خانوادم بهم اجازه دادن که تو تعطیلات تابستون،از ویلای کنار دریاشون استفاده کنم..تو هم باید باهام بیای عزیزم:)٬
کیونگسو:«و..ویلای کنار دریا؟»
جونگین:٬آااااره…خیلی قشنگه ساحلشم خصوصیه.خیلیم بزرگه ..دو هفته ی اول تابستون میریم اونجا…لطفا باهام بیا٬
تپش های قلب کیونگسو بالا رفته بود،پرسید:«یعنی خانوادت اونجا نیستن؟»
جونگین خیلی سریع جواب داد:٬نه نیستن:)٬
کیونگسو دو دل بود.تا حالا با دوستاش دریا نرفته بود…این به این معنی نبود
که دوستی نداشته بلکه خوانوادش بهش اجازه ی همچین کاری نمیدادن
_«نمیدونم چی بگم…باید از خوانوادم اجازه بگیرم»
جونگین با اصرار:٬حتما باید بیای..سهون،ییشینگ و لوهان هم میان ٬ روشو به سمت چانی و بکی کرد لبخندی زد گفت:٬و الانم من چانیول و بکهیون رو هم دعوت میکنم:)٬
بکهیون لبخندی زد و گفت:٬ممنونم جونگین! فکر کنم خیلی خوش بگذره٬
چانیول:٬آرههههه . منم هستم…برای شروع تابستون خیلی خوبه٬
جینا لب پایینشو گاز گرفت و به حساب خودش که خیلی کیوت شده با ناز و ادا گفت:٬پس من چی جونگین اوپا؟ منم دعوتم؟٬
جونگین با صراحت جواب داد:٬نه دخترا اجازه ندارن٬
اینو گفت و دوباره به سمت دوست*پسرش برگشت و دوباره لبخند زد و گفت:٬به پدر و مادرت بگو عزیزم…نمیخوام بدون تو برم اونجا٬
_«باشه…آخر هفته به مامانم زنگ میزنم و اجازه میگیرم»
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

پیام‌ مترجم:به دلیل کم بودن بیش از حد کامنت ها با توجه به ۳۰۰و خرده ای خواننده،قسمت بعد با تأخیر آپ میشه مگر اینکه‌ تعداد کامنتا به حالت اول برگرده بازم زود آپ میشه.‌مرسی از لطف همتون :)❤️



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





82
نظر بگذارید

avatar
81 نظرات
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
76 نظرات نویسندگان
maryam_DrvJeengulReyhanehlayra_exo.lkimchi نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
maryam_Drv
مهمان
maryam_Drv

این دختره چرا خودشو نخود هر آشی میکنه :zardak (24):

خوشم از جونگین میاد با این رک بودنش :zardak (6):

دلم برا کل کلای کایسو تنگ شده خب :jhsdhuf6: خیلی لاس میزنن خب :zardak (31):

Jeengul
مهمان
Jeengul

ینی بیش ترین چیزی که تو این پارت نظرمو جلب کرد، نقاشی کشیدن چانیول بود!!! عرررر اصلا نمی خوام تصورش کنم ککک
ببکم بره کلاب موسیقی بهتره ^^ منم راضی ترم
واااییی این جینا خوب ضایع میشه 🙂
مرسی

Reyhaneh
مهمان
Reyhaneh

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif
واي چه خوب جينارو ضايع كرد

layra_exo.l
مهمان
layra_exo.l

اونم قسمت جدید بخونم دیدم 2قسمت قبلیو نخوندم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (26).gif
دم جونگین گرم..خوب حالشو گرفت/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif

kimchi
مهمان
kimchi

مرسی از زحمتی که میکشی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif