2 👁 بازدید

Progressive education-24

قسمت 24 فیک ترجمه ای progressive education.

صبح روز بعد وقتی کیونگسو سر کلاس رفت،همه ی نگاه ها به صورتش قفل شد.
میدونست نگاه کردنا ایندفعه به خاطر قرار گذاشتن با جونگین نیست.حتی قسمتایی از صورتش که کبود نبود،قرمز شده بود
رفت و کنار جونمیون نشست
جونمیون نگاه مهربان و نگرانی بهش انداخت و گفت:٬هی کیونگی! حالت چطوره؟٬
_«خوبم»
آرزو میکرد بچه ها اینقدر بهش نگاه نکنن ولی فایده ای نداشت. حداقل دوهفته طول میکشید تا اثر این کبودی ها خوب بشه
حتی وقتی خانم پارک وارد کلاس شد به کیونگسو خیره شد.
اما خوشبختانه و از شانس کیونگسو خانم پارک دیر سر کلاس رسیده بود و بیشتر از این بهش خیره نموند و درس رو شروع کرد
بعد از به صدا درآمدن زنگ اتمام کلاس،کیونگسو رو یه گوشه ای برد تا باهاش صحبت کنه.
اخماش تو هم بود و یکی از دستاش رو شونه ی کیونگسو :٬همه چی روبه راهه آقای دو؟٬
به زور لبخندی زد و جواب داد:«بله خانم پارک…یه تصادف کوچیک داشتم.فقط همین….ممنونم که نگرانم هستید.»
خانم پارک متقاعد نشده بود آخه کدوم تصادفی باعث اینجور زخم ها توی صورت میشه؟
اما چیزی به زبون نیاورد تا کیونگسو بیشتر از این احساس بدی نداشته باشه
خانم پارک:٬خیلِ خوب…اگه نیاز داشتی باهام صحبت کنی،حتما به حرفات گوش میدم. باشه؟٬
کیونگسو میدونست در این مورد کاری از دست خانم پارک یا هر معلم دیگه ای برنمیاد، خیلی معدبانه جواب داد:«بله خانم.ممنونم»
لبخند ناراحتی زد و کت کیونگسو رو مرتب کرد و به کلاس بعدیش رفت

چند ساعت بعد وقتی که زنگ ناهار خورده شد،جونمیون گفت:٬آخ دارم از گرسنگی میمیرم.بیا سریع بریم کافه تریا تا وقتمون هدر نرفته٬
کیونگسو به کیف جونمیون اشاره کرد و گفت:«تو که ناهارتو آوردی…برای چی میخوای بیای کافه تریا؟٬
جونمیون نیم نگاهی به کیفش که غذاش از زیپ نیمه بازش مشخص بود انداخت و گفت:٬ممممم تشنمه آب میخوام٬
کیونگسو نگاهی به دوستش انداخت و کیفشو دو دوشش انداخت و گفت:«اینقدر ضایع نباش هیونگ.‌‌‌‌..من هیچ بادیگاردی برای رفتن به کافه تریا نمیخوام…نگران نباش چیزی نمیشه»
جونمیون:٬نه منظورم اینه که….٬
کیونگسو حرفشو قطع کرد و سریع گفت:«ببین رفیق،واقعا خوش حالم که نگرانمی.اما چیزیم نمیشه قول میدم»
جونمیون هنوزم متقاعد نشده بود،اما موافقت کرد که بعد از اینکه دوست عزیزش غذاشو از کافه تریا گرفت،همدیگه رو جای همیشگی ببینن.
شونه های کیونگسو رو گرفت و برای آخرین بار تذکر داد:٬مراقب خودت باش٬
اینو گفت و رفت.
کیونگسو با اینکه به دوستش اطمینان خاطر داده بود که اتفاقی براش نمیفته،ولی ته دلش خیلی نگران بود.دوست نداشت به دوستش بگه ترسیده چون پسر مغروری بود
از تکرار بلایی که دیروز سرش آمده بود وحشت داشت

غذاشو گرفت و بعد از چک کردن راهرو و گوشه های دیگه،شروع به رفتن به سمت جای همیشگی بچه های کلوب موسیقی کرد

باید حواسشو خیلی جمع میکرد چون اون سه تا پسر بلوند ممکن بود جایی برای آسیب رسوندن بهش کمین کرده باشن
درست بود.بازم کمین کرده بودن و زمان زیادی مثل دیروز نبرد که چون سریع بدون هیچ مقدمه و اخطاری سر کیونگسو ریختن و شروع به کتک زدنش کردن
فقط از شدت درد چشماشو بسته بود و کاری نمیتونست بکنه 😐
سرش داد میکشیدن و لگد و مشت هاشونو ادامه میدادن
بعد از زدن کیونگسو،چیزای خیلی زشت گفتن و فحشایی بهش دادن که تاحالا کیونگسو اونا رو نشنیده بود. وقتی صدای قدم های شخصی از اونور سالن شنیدن که به سرعت به سمتشون میومد،کیونگسو رو ول و فرار کردن
چشم کبود کیونگسو دیگه کاملا متورم و بسته شده بود ، بینی و لبش خونریزی داشت
به سختی میتونست نفس بکشه
صدای قدم های کفش های پاشنه بلند نزدیک تر شد و چند ثانیه بعد خانم پارک رو دید که جلوش زانو زده بود
کیونگسو رو در آغوش گرفت،موهاشو نوازش و خون صورتشو با دستاش پاک میکرد
خانم پارک:٬اوه خدا!!! چه بلایی سرت اومده کیونگسو؟٬
کیونگسو از این موقعیتی که توش بود متنفر بود از خودش متنفر بود از اون سه تا پسری که یه بار نه بلکه دوبار اون بلا رو سرش آورده بود متنفر بود :((((((((
_«چ..چیزی نیست خانم پارک»
خانم پارک توجهی به حرفش نکردبازوشو گرفت و بلندش کرد و گفت:٬بیا ببرم پیش پرستار٬
خانم پارک قوی تر از چیزی بود که نشون میداد چون تونست بیشتر وزن کیونگسو رو تحمل کنه و اونو به درمانگاه مدرسه ببره
به نظر میومد پرستار برای بار دوم که کیونگسو رو تو اون حال بد میدید تعجب نکرده بود،به خانم پارک کمک کرد و کیونگسو رو روی تخت گذاشتن تا بتونه به زخم هاش رسیدگی کنه

کیونگسو متوجه نشد که خانم پارک کی اونجا رو ترک کرد. با خودش فکر کرد حتما سر کلاسش رفته یا اینکه رفته تا اتفاقی که افتاده رو گزارش کنه
بعد از ۱۵ دقیقه با جونمیون برگشت
جونمیون خیلی عصبانی و دلخور به نظر میومد ولی چیزی نگفت. خانم پارک کمی به داخل اتاق هلش داد و در رو پشت سرش بست و رفت
همونطور که با پاهای لرزون به سمت تخت میومد،با صدای لرزون گفت:٬کیونگسو…ح..حالت خوبه؟٬
کیونگسو درد زیادی داشت زخم های زیادی رو صورتش بود. از لحاظ جسمی و مخصوصا روحی داغون بود . با خودش فکر کرد چرا با اینکه دانش آموز دبیرستانی هست نمیونه از خودش دفاع کنه؟!
بعد از چند ثانیه جواب داد:«خوبم»
جونمیون بیشتر به تخت نزدیک شد و گفت:٬نه حالت خوب نیست…باید حرفتو گوش نمیکردم و باهات میومدم٬
_«چرا؟ اگه باهام میومدی،میتونستی بزنیشون؟…اونا حتما تو رو هم کتک میزدن فقط به خاطر اینکه دوستت یه آدم کثیف گ*ی بی عرضست»
نتونست به دلیل اشکاش حرفشو ادامه بده
جونمیون دستای کیونگسو رو بین دستاش گرفت و گفت:٬گ*ی بودن هیچ اشکالی نداره…اونا منو هم به خاطر دلیل مشترک کتک میزدن٬
کیونگسو با حالت غافلگیر شده گفت:«هیونگ تو هم گ*ی هستی؟٬
جونمیون لبخندی زد و دست کیونگسو رو فشرد و گفت:٬اوهوم……شاید بشه اینجوری گفت٬
پرستار:٬باید امشبو اینجا بمونی آقای دو.٬
هردوشون یادشون نبود که به غیر از اونا،پرستار هم داخل اتاقه و تمام حرفاشونو شنیده….از خجالت قرمز شدن
پرستار رو کرد به سمت جونمیون لبخندی زد و گفت:٬اگه اینقدر مهربونی،چرا نمیری اتاق دوستت و براش یه چیزایی بیاری؟لباس و اینجور چیزا…اون فردا نمیتونه بره سر کلاس…شاید یه کتاب یا چیز دیگه ای بتونه سرگرمش کنه٬
جونمیون سرشو به نشانه تأیید تکون داد و بدون نگاه کردن به پرستار،گفت:٬ا..البته…من زود برمیگردم کیونگسو٬

بعد از تموم شدن کلاسا،با جونگین که وسیله های مورد نیاز کیونگسو رو به دست داشت،به اتاق پرستار رفتن
صورت جونگین به طور غیرطبیعی سفید شده بود
به محض ورود به اتاق سریع به سمت تخت رفت و وقتی صورت کیونگسو رو لِه تر از دیروز دید گفت:٬اوه لعنت!!!!! چی شدههههه؟٬
کیونگسو:«هیچی نیست فقط….»
اما قبل از اینکه جملشو کامل کنه،جونگین وسط حرفش پرید و با عصبانیت گفت:٬اگه بازم بگی یه تصادف بوده،دیگه نمیدونم چه بلایی سر خودم و خودت میارم٬
کیونگسو سرشو به طرف دیوار چرخوند تا جونگین اشکاشو که دوباره شروع به باریدن کرده بود نبینه
کیونگسو:«خجالت میکشم‌‌‌…نمیخوام درموردش حرف بزنم»
جونگین دستای کیونگسو رو محکم بین دستاش گرفت و گفت:٬خواهش میکنم عزیزم…لطفا بهم بگو چی شده تا بتونم کاری برات بکنم…نمیتونم تو رو اینجوری ببینم٬
کیونگسو اشکاشو پاک کرد و گفت:«خب اول از همه میتونی لباسامو عوض کنی تا راحت تر باشم و بعدش باهام یه فیلم تماشا کن»
_٬کیونگسو!!!!!٬ اما وقتی دوست*پسرشو اینقدر ناراحت و ضعیف دید، حرفشو عوض کرد و گفت:٬باشه٬
به سمت جونمیون برگشت و دستشو سمتش دراز کرد و گفت:٬ممنونم جونمیون…واسه همه کارایی که واسه کیونگسو کردی ممنونم…از اینجا به بعد مراقبش هستم٬
با اینکه از جونگین خوشش نمیومد ولی باهاش دست داد و به سمت کیونگسو رفت و گفت:٬زودتر خوب شو کیونگسو…من دیگه میرم:)٬
کیونگسو با لبخند جوابشو داد
بعد از چند دقیقه ای که جونمیون و پرستار اونا رو ترک کردن،جونگین کمکش کرد تا یونیفرم خونیشو عوض کنه و یه دست لباس راحت بپوشه
لپ تاپو روشن کرد و پایین تخت گذاشت و فیلمی رو برای تماشا پلی کرد

با اینکه دیر وقت نبود ولی بعد از چند دقیقه کیونگسو به خواب رفت . کابوس بدی سراغش اومد
توی خواب دید که بنگ یونگ گوک و نوچه هاش به سرعت پشت سرش توی یه سالن بی انتها میدوند .
از خواب پرید نفس نفس میزد و عرق کرده بود
.
نزدیکای سحر بود
جونگین کنارش خوابیده و فیلم خیلی وقت پیش تموم شده بود. وقتی خودشو تو آغوش عشقش دید آروم شد
به صورت دوست*پسرش خیره شد
شصتشو بین ابروهاش برد تا اخماشو باز کنه. مشخص بود که جونگین توی خواب هم نگرانشه
از اینکه جونگینو تا این حد نگران کرده بود از خودش متنفر بود ‌دوست داشت یه راهی برای مقابله با اونا پیدا کنه.
اما چه راهی؟؟؟

مترجم : فائزه



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





55
نظر بگذارید

avatar
53 نظرات
2 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
49 نظرات نویسندگان
mahi exoneJeengulReyhanehnafas glambertkimchi نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
mahi exone
مهمان
mahi exone

باز زدین بچمووووووووووو :jhsdhugF: :negative: :zardak (17):

کثافطاااااااااااااااااااااااااا :312:

Jeengul
مهمان
Jeengul

مرتیکه های چیز :\
خدایی دلم می خواد برم به کای بگم -_-
مرسی

Reyhaneh
مهمان
Reyhaneh

چرا كيونگي بهش نميگه/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (31).gif

nafas glambert
مهمان
nafas glambert

ممنونم……/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (35).gif

kimchi
مهمان
kimchi

به خودم قول داده بودم دیگه از کای چیزی ولی در مقابل این فیک اصن نمیتونم مقاومت کنم!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (3).gif
مرسی بابت ترجمه/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (9).gif