3 👁 بازدید

Progressive education-23

قسمت23 فیک ترجمه ای progressive education

سلام 🙂

بابت تاخیر واقعا عذر میخوام این روزا زیاد خوب نیستم این قسمت هم فائزه بازتو زحمت افتاد

کیونگسو سعی میکرد خیلی با جینا برخورد نداشته باشه،طوری که هفته ی بعد وقت ناهارو به جای اینکه با جینا،چانیول و بکهیون تو کافه تریا باشه،با دوستای کلوپ موسیقی گذروند . معمولا دوستای کلوپ ناهارشونو با خودشون میاوردن و کیونگسو تنها کسی بود که بین اونا ناهارشو از کافه تریا میخرید.

چهارشنبه بود و کیونگسو ناهارشو تحویل گرفت و تشکر کرد و به طرف دوستاش رفت.
اون روزا هوا عالی و تعطیلات تابستونی هم نزدیک بود. اونا همیشه غذاشونو بیرون میخوردن مگر اینکه هوا بارونی باشه.
قبل از اینکه به آخر راهرو برسه با صدای کلفت یه نفر به خودش آمد:٬ خب خب خب… ببین کی اینجاست!٬
کیونگسو برگشت و یه پسر قدبلند و بلوند رو دید.اون پسرو قبلا تو محوطه مدرسه دیده بود ولی چیزی راجع بهش نمیدونست.
با پوزخند تهدید آمیزی به کیونگسو نگاه میکرد
دوطرفش دو تا پسر دیگه با همون نگاه تهدیدآمیز واستاده بودن.
کیونگسو سعی کرد لرزش صداشو کنترل کنه و خیلی معدبانه پرسید:«میتونم کمکتون کنم؟»
ولی اون پسرا اصلا دوستانه به نظر نمیومدن
پسر وسطی دستشو مشت کرد و گفت:٬یه آدم ضعیف و بدبخت مثل تو تنها اینجا چی میکنه؟٬
یکی دیگه از پسرا که لبای بزرگی داشت،نیشخندی زد و گفت:٬آره نمیدونی این کارت خطرناکه؟٬
_«من فقط دارم میرم ناهار بخورم…کاری نمیکنم که»
پسر سوم با خونسردی گفت:٬تو باید قبل از اینکه برای تیم دیگه ای بازی کنی،بهش فکر میکردی.ما یه آدم ضعیف و دست و چلفتی تو مدرسمون نمیخواییم٬
کیونگسو به شدت ترسیده بود و میلرزید گفت:«ب…بچه های گ*زیادی تو این مدرسه هستن»
سه تا پسر زدن زیرخنده و یکیشون ضربه ی محکمی به شکم کیونگسو زد.. از شدت درد چشماش پر از اشک شد و ولی سینی غذارو هنوز تو دستش نگه داشته بود.
ولی اون سه تا هنوز راضی نشده بودن
شروع کردن به مشت و لگد و چنگ(حیوون:|) زدن بهش تا جایی که کیونگسو دیگه طاقت نیاورد و با بی حالی به زمین افتاد
کل بدنش درد و سوزش داشت؛تا حالا اونجوری کتک نخورده بود. تا حالا خودشو برای این شرایط آماده نکرده بود و نمیدونست چه جوری از خودش دفاع کنه

بعد از چند دقیقه کتک زدن کیونگسو،راضی شدن که ولش کنن.
سردستشون تفی روی زمین کنار کیونگسو انداخت و با بقیه های فایو کرد و از کارشون واقعا خوش حال بودن و از هم تعریف میکردن و کیونگسو رو تو همون حالت ترک کردن
کیونگسو برای مدت طولانی به همون صورت رو زمین افتاده بود. کل بدنش صدمه دیده بود
حتی مطمئن نبود که بتونه حرکت کنه
بعد از چند دقیقه تقلا کردن،نشست
سرش گیج میرفت … بالاخره تونست روی پاهاش بایسته
سرگیجه خیلی بدی داشت … با زحمت زیادی ناهارشو جمع کرد و با حالت بدی شروع به راه رفتن کرد
تلوتلو خوران به نزدیک ترین دستشویی رسید…وقتی صورتشو تو آینه دید شوکه شد صورت خودشو تو آینه تشخیص نمیداد
یه قسمت صورتش کاملا باد کرده و زیر چشمش سیاه شده بود
جای چنگای عمیقی روی گردنش بود که خون ضخمش خشک شده بود
جرأت نداشت لباسشو بالا بزنه و سینه و شکمشو ببینه چون خیلی وحشیانه و با بی رحمی به سینش لگد زده بودن.

چند تا مشت آب به صورتش زد و سعی کرد خون های صورت و گردنشو پاک کنه

دوستای کلوپ موسیقی رو پیدا کرد که زیر سایه درخت همیشگی نشسته بودن و میگفتن و میخندیدن
وقتی جونمیون کیونگسو رو از دور دید گفت:٬کیونگسو!..فکر کردیم گم شدی…٬
اما وقتی کیونگسو نزدیک تر و شد و حالشو دید حرفشو ادامه نداد
جونگهیون نفسش حبس شد و بلند پرسید:٬کیونگسوووو چه اتفافی افتاده؟٬
زیرلب جواب داد:«هیچی»
بین تمین و جونمیون نشست. دوست نداشت ازش سوال کنن چون ممکن بود همونجا پیش اونا بغضش بترکه و گریه کنه.
کیبوم خم شد و شصتشو به آرومی روی گونه ی متورم کیونگسو کشید اما چیزی نگفت
به هر حال میتونستن حدس بزنن چه اتفاقی براش افتاده
اونیو پرسید:٬ناهارت کجاست؟٬
کیونگسو سرش پایین بود و به دستاش نگاه میکرد سعی میکرد بهشون نگاه نکنه
با صراحت گفت:«گرسنه نیستم»
جونمیون با عصبانیت بلند شد و دستشو گرفتو گفت:٬پاشو بریم پیش پرستار٬
کیونگسو سرسختانه مقاومت میکرد:«نه… نمیخوام برم»
جونمیون از اون سرسخت تر بود. به زور دستشو کشید و بلندش کرد و گفت:٬برام مهم نیست بخوای یا نخوای. الان میریم پیش پرستار٬
دوتایی به سمت یکی از ساختمون های جانبی حرکت کردن
جونمیون همونجور که راه میرفت،گفت:٬عوضیا!…اون بنگ یونگ گوکِ احمق و نوچه هاش بودن. آره؟٬
کیونگسو شونه هاشو بالا انداخت و با خجالت گفت:«نمیدونم…من اسمشونو نمیدونم»
جونمیون:٬بلوند بودن. درسته؟… خوش قیافه؟ از خود راضی؟ … درسته؟؟؟؟؟٬
جونمیون از وصف کردنای جونمیون جا خورده بود. دقیقا نشونه های همون سه تا بود
سرشو به نشونه ی تأیید تکون داد
جونمیون با عصبانیت بیش از حدی گفت:٬معلومه که اونا بودن…اونا فقط جار میزنن از هم جنس* گرا متنفرن چون نمیتونن احساساتشونو نسبت به همدیگرو درک کنن…فکر نکنم به خاطر جونگین این بلا رو سرت آورده باشن٬
کیونگسو جوابی نداد.براش مهم نبود چرا اونا این کارو باهاش کردن.فقط میدونست که به خاطر کار اونا خیلی کثیف و حال بهم زن شده

جونمیون دستشو محکم تر گرفت و باهم وارد اتاق پرستار شدن
پرستار زنی زیبا و جذاب بود که لباس سفیدی به تن داشت
وقتی اونا رو داخل اتاقش دید،سریع پشت میزش رفت . خوشبختانه سوالی نپرسید
فقط گفت رو تخت دراز بکشه تا بتونه معاینش کنه.
پیرهن کیونگسو رو از تنش درآورد تا راحت تر بتونه زخم ها و کبودی های سینشو معاینه و بررسی کنه.
جونمیون قرمز شد و صورتشو طرف دیگه ای گرفت تا سی*نه ی سفید کیونگسو رو بیشتر از این نبینه
پرستار چند بار شصتشو روی سی*نه ی کیونگسو کشید تا مطمئن بشه که دنده هاش آسیبی ندیدن
چند تا داروی مُسکن و یه پک یخ بهش داد و براش گواهی نوشت تا بتونه سر کلاس نره و استراحت کنه

وقتی از اتاق پرستار بیرون آمدن،جونمیون پرسید:٬میخوای باهات بیام؟٬
کیونگسو:«نه…اگه سر کلاس نری تو دردسر میفتی… من خوبم…الان میرم یه خرده استراحت میکنم»
جونمیون با نگرانی گفت:٬اگه چیزی نیاز داشتی بهم پیام بده یا زنگ بزن٬
_«باشه… نگران نباش»
جونمیون برای آخرین بار با نگرانی به سر تا پای کیونگسو نگاه کرد و به سمت کلاسش رفت
کیونگسو آهی کشید و به خوابگاه برگشت.

روی تختش دراز کشید
جونگین اون شب دیر به اتاقشون برگشت.
وقتی کیونگسو رو زیر انبوهی از پتو دید تعجب کرد
کیف سنگینشو زمین گذاشت و کنار تخت نشست و بانگرانی گفت:٬عزیزم،حالت خوبه؟……… چرا برای شام کافه تریا ندیدمت؟٬
کیونگسو صورتشو زیر بالش مخفی کرده بود میترسید دوست*پسرش صورت متورم و کبودشدشو ببینه
_«خوبم»
حتی با اینکه چند ساعتی از کتک خوردنش گذشته بود،صورتش بیشتر باد کرده و زیر چشمشم سیاه تر شده بود
جونگین اخمی کرد و گفت:٬نه…حالت خوب نیست٬
شونه های کیونگسو رو گرفت بلندش کرد و پتو رو کنار زد ولی کیونگسو صورتشو با دستاش پنهون کرد.جونگین با قدرت دستاشو از رو صورتش برداشت وقتی صورتشو دید،نفس عمیقی کشید و پرسید:٬چه بلایی سرت اومده؟؟؟؟؟٬
کیونگسو دوباره صورتشو پنهون کرد و گفت:«هیچی»
داغی اشکاشو روی گونه هاش حس میکرد
جونگین:٬دوکیونگسو…اگه همین الان نگی چی شده،زنگ میزنم به جونمیون و از اون میپرسم٬
کیونگسو :«هیچی نشده…فقط یه تصادف کوچولو داشتم…در مورد این موضوع واقعا شرمندم…به خاطر این نمیخوام درموردش حرف بزنم»
جونگین به آرومی صورت پسر بزرگتر رو نوازش کرد و گفت:٬ح…حالت خوبه؟٬
کیونگسو صورتشو به دست جونگین فشار داد و به دروغ گفت:«آره… دارم بهتر میشم . پرستار بهم یه مقدار دارو داده اونا رو خوردم دردم داره کمتر میشه»
جونگین خم شد و بو*سه ی شیرینی به پیشانی،بینی و لب های کیونگسو زد و گفت:٬بذار برات غذا بیارم بخوری.باشه؟٬
_«باشه»:)
با این که تو وضع افتضاحی بود،ولی از اینکه دوست*پسرش ازش مراقبت میکرد و نگرانش بود لذت میبرد
جونگین قبل از اینکه به سمت یخچال کوچیک اتاقشون که سمت دیگه اتاق بود بره تا چیزی برای خوردن کیونگسو بیاره،بو*سه آرومی به هم اتاقیش زد و گفت:٬عاشقتم❤️٬
_«منم عاشقتم❤️»



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





61
نظر بگذارید

avatar
59 نظرات
2 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
58 نظرات نویسندگان
mahi exoneJeengulReyhanehnafas glambertyasamin نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
mahi exone
مهمان
mahi exone

کثافطاااااااااااا :jhsdhugF:
چرا بچمو زدیییییییییییییییییین :zardak (17): :negative: :jhsdhugF:

امیدوارم کای بزنه لهشون کنه :jhsdhugP:

Jeengul
مهمان
Jeengul

عرررر جونگین بفهمه می کشدشون 😐
الهی کیونگی کوچولوم عخییییی
مرسی

Reyhaneh
مهمان
Reyhaneh

الهييييي كيونگيم…

nafas glambert
مهمان
nafas glambert

اشغالای عبضیییی…….
برا چی زدن بچه به این مظلومی رو؟؟؟؟؟

مرسی..

yasamin
مهمان
yasamin

Aliii bud mes hamishe.kheili hm mamnoon.