27 👁 بازدید

PROGRESSIVE EDUCATION-18

جونگین:٬ازت خواهش میکنم اونجا مش*روب نخور٬

شنبه عصر بود . کیونگسو و جونگین جلو در استدیوی رقص واستاده بودن

قرار بود کیونگسو اون شب به جشن تولد جونمیون بره

کیونگسو:«من پسر بزرگیم جونگین،نگران باش…مراقب خودم هستم»

جونگین با نگرانی دستای کیونگسو رو میون دستاش گرفت و گفت:٬میدونی چیه؟ تو وقتی مس*ت میکنی،از حال خودت خارج و یه جورایی شه*وتی میشی…منم که اونجا نیستم…میترسم اتفاقی برات بیفته.لطفا ننوش…به خاطر من٬

کیونگسو آهی کشید:«باشه…اوه خدای من!داری حسودی میکنی. آره؟»

جونگین لباشو روی لباش گذاشت و گفت:٬آره…اونم خیلی زیاد٬

بعد از چند ثانیه عقب کشید و با استرس زیادی گفت:٬هر چند دقیقه یه بار بهم پیام بده. اوکی؟ با پیامکات میفهمم که حالت خوبه٬

از آغوش کای بیرون آمد:«باشه.باشه. برگرد سر رقص؛میترسم تو دردسر بیفتی…منم میرم پیش جونمیون»

جونگین اصلاً خوشحال نبود امّا قبل از اینکه به داخل برگرده،یه بار دیگه لباشو روی لبای هم اتاقیش گذاشت و بو*سید.

کیونگسو به ساختمون خوابگاه برگشت و به طبقه ی پنجم جایی که اتاق جونمیون بود،رفت

جلوی اتاق ۵۰۳ ایستاد و در زد

جونمیون وقتی درو باز کرد،از خوشحالی لپاش گل انداخت.لبخندی زد:٬سلام. حاضری؟٬

_آره 🙂

جونمیون سریع در اتاقشو بست و راه افتادن

همونجور که از پله ها پایین میرفتن،جونمیون:٬من خیلی واسه این فیلمه هیجان زدم…چیزای خوبی درموردش شنیدم٬

_منم همینطور

کیونگسو به جونمیون گفته بود که قراره برن سینما و فیلم جدیدی که تازه اکران شده بودو ببینن

جونمیون هم متوجه هدف کیونگسو نشده و کاملا گول خورده بود

به خاطر این مسئله،کیونگسو به خودش افتخار میکرد.معمولا نمیتونست دهنشو بسته نگه داره ولی اون شب تونسته بود

کیونگسو:«خیلی بد شد…جینکی هیونگ نتونست باهامون بیاد…مطمئنم اونم این فیلمو دوست داره»

جونمیون:٬جینکی بهم گفت امشب یه کاری داره…یه دختری توی کلاس بغلی هست که بهش علاقه داره…فکر کنم الان پیش اونه.امّا مهم نیست…مطمئنم تو و من امشب بهمون خوش میگذره»

بعد از چند دقیقه پیاده روی به ایستگاه اتوبوس رسیدن ناگهان کیونگسو گفت:«عخی:) به دوستم قول داده بودم سر راهم یه دقیقه برم جلو در خونشون…عیبی نداره پیاده بریم؟ راه ماهم از همون طرفه»

جونمیون اخمی کرد و ساعت مچیشو چک کرد:٬باشه…فعلا وقت داریم٬

کیونگسو آدرس خونه ای که جینکی بهش داده بودو به یاد آورد

اونجا خونه ی یه هم دوره ای به اسم ییفان بود_کسی که پدر و مادرش مثل همه ی والدین دانش آموزای سونبی پولدار بودن که معمولا برای کاری که داشتن،مجبور بودن به کشورای مختلف سفر کنن و ییفانو تو خونه تنها بذارن

ییفان جز کمتر کسایی بود که کمتر کمتر خوابگاه و محوطه مدرسه میرفت

و یکی از بهترین دوستای جونگهیون و کیبوم بود

به خاطر همین وقتی در مورد تولد جونمیون بهش گفتن،سریعا و با کمال میل قبول کرده بود

تند و سریع توی پیاده رو مشغول راه رفتن بودن

شنبه شب و هوا خیلی خوب بود و خیابونا شلوغ.

به همین خاطر جونمیون مجبور بود آرنج کیونگسو رو محکم نگه داره تا همدیگه رو بین جمعیت گم نکنن

_٬خونه ی این دوستت چقدر دوره از اینجا؟٬

_«خیلی دور نیست» البته امیدوار بود که دور نباشه

جینکی اول شب براش عکسی از نمای بیرونی خونه فرستاده بود،همین دلیل کیونگسو میدونست باید دنبال چه جور خونه ای بگرده

به یه خونه ی ساده و زیبا که اطرافش درختای هرس شده ی قشنگی وجود داشت،رسیدن

_«همینجاست. رسیدیم:)» امیدوار بود که داخل آماده باشن

زنگ درو زد

یک دقیقه طول کشید که همه داخل خونه گوشه ای پنهان بشن

بعد از اون پسر قد بلندی با موهای کاراملی رنگ درو باز کرد

با اینکه تا حالا کیونگسو رو ندیده بود،ولی لبخند دوستانه ای زد :٬کیونگسو:) چقدر دیر کردی…داشتم به این فکر میکردم که نمیخوای بیای٬

کیونگسو از طرز رفتار دوستانه ی ییفان جا خورد.

بعد از چند ثانیه گفت:«ببخشید ییفان…یه خرده دیر شد..ممممم… این دوستم جونمیونه»

ییفان نگاهی به جونمیون انداخت و خیلی معدبانه گفت:٬از آشناییت خوشوقتم…فرمایید داخل…کیونگسو الان فیلمو برات میارم…چند لحظه توی پذیرایی منتظر باشید٬

اینو گفت و به سمت اتاقش رفت تا به بقیه برای مهمونی و سوپرایز ملحق بشه

جونمیون همونطور که توی پذیرایی نیمه تاریک به عکس خانوادگیِ ییفان نگاه میکرد،پرسید:٬پس میخوای یه فیلم ازش قرض بگیری؟٬

کیونگسو سرشو تکون داد:«ها؟ آ…آره…یه فیلمه که جونگین خیلی دوست داره ببینتش…ییفان هم گفته اونو بهمون قرض میده»

_اوه . که اینطور

ناگهان همه ی برقا روشن شد و پنجاه نفر فریاد زدن:٬سوپراااایز! تولُّدت مباااااااارک!٬

جونمیون سر جاش خشک شده بود

کم کم لبخند زیبایی روی لباش نشست و رو به کیونگسو:٬تازه متوجه شدم.قرار نیست دیگه بریم سینما.نه؟٬

کیونگسو خندید و با شیطنت سقلمه ای بهش زد و گفت:«نه…قرار نیست بریم…سینمایی در کار نیست»

جینکی،جونگهیون و کیبوم که اعضای اصلی برگزارکننده ی جشن اون شب بودن بعد از کلی شوخی و سر به سر جونمیون گذاشتن،کیک و هدیه هارو آوردن

بعد از چند دقیقه که جونمیون از حالت شک درآمد،به سمت مهمونا که به خاطر اون آمده بودن رفت و مشغول خوش و بش باهاشون شد

کیونگسو گوشه ای ایستاده بود و با لبخند بهش نگاه میکرد

نمیدونست جونمیون هم اینقدر بین دانش آموزا محبوب و معروفه و این همه رفیق داره

ناگهان صدای زیبا،جذاب و بمی توجهشو جلب کرد

کریس:٬معلومه که حسابی سوپرایز شده٬

کیونگسو:«آ…آره…ما روزی که تولدش بود،شام رفتیم بیرون…به خاطرهمین توقع این مهمونی رو دیگه نداشت»

ییفان به دیوار تکیه داد.

کیونگسو با دقت بهش نگاه کرد

پسر قدبلند با شونه های پهن و مردونه و چهره ای جذاب

ییفان:٬شما دوستای خیلی خوبی هستین٬

_«ممممم جونگهیون و کیبوم خیلی دوست داشتن غافلگیرش کنن»

خندید و ادامه داد:«اون دوتا به راحتی سر هرچیزی هیجان زده میشن»

ییفان لبخند کوتاهی زد و سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت

بعد از ۲۰ دقیقه جونگهیون و کیبوم به سمت اون دوتا رفتن

جونگهیون بازوی کیونگسو رو گرفت:٬شما دوتا این گوشه چیکار دارید میکنید؟٬

کیونگسو:«هیچی…من فقط دارم مردمو نگاه میکنم.واقعا مهمونا رو نمیشناسم»

کیبوم با اخم:٬ما رو که میشناسی:|٬

جونگهیون:٬تازه هیچی هنوز ننوشیدی…بالاخره باید از یه جایی شروع کنی٬

کیونگسو:«آه…من نمیخوام امشب چیزی بنوشم»

جونگهیون:٬امشب جشن تولد یکی از بهترین دوستاته.یه مهمونی معمولی نیست٬

کیونگسو قرمز شد و گفت:«جونگین نمیخواد وقتی پیشم نیست،من چیزی بنوشم»

جونگهیون که از چهرش مشخص بود که مس*ته،گفت:٬چی؟مگه جونگین مامانته؟…اون باید بهت بگه چیکار کن و چیکار نکن؟٬

حرفای جونگهیون اصلاً براش خوشایند نبود.

درسته کیونگسو آدم بزرگ و بالغی بود. خودش میتونست برای خودش تصمیم بگیره

وقتی کیبوم با یه لیوان پر از مشروب به سمتش اومد،لیوانو ازش گرفت

جونگین نیشخندی زد و نوازشش کرد.

دومین بار بود که کیونگسو توی عمرش م*ست کرده بود

مثل اولین بار کاملاً از کارایی که میکرد بی خبر بود

اون شب بیش از حد نوشید

ساعت ۱۲ نیمه شب بود و بین مهمونا تلوتلوخوران راه میرفت

صدای صحبت های مهمونارو نمیشنید

حتی چیزی از صبح هم یادش نمیومد

کیبوم بازوشو گرفت و داخل آشپزخونه جایی که کیک نیمه خورده شده ی تولد برد

یکی از صندلی های میز ناهارخوری رو عقب کشید

کیبوم:٬بشین٬

یه لیوان آب دستش داد و گفت:٬بخورش…با این وضعت مطمئنم صبح افتضاحی داری٬

کیونگسو آبو مزه مزه کرد و گفت:«فکر کنم…به…هوای تازه نیاز دارم»

اینو گفت و خواست به سمت بالکن بره که کیبوم دستشو روی شونش گذاشت و گفت:٬مواظب باش.حالت خیلی بده دوست ندارم همینجا بین درختا چالت کنم٬

کیونگسو خندید و بیرون رفت

هوای تازه به پوست گُر گرفتش برخورد کرد

حالش یه کم بهتر شد

روی یک سکویی همونجا نشست

سرش تاب میخورد

صدای مهمونا رو از داخل میشنید اما صداها براش آشکار نبود

فقط به ستاره های آسمون چشم دوخته بود

ناگهان جیب شلوارش شروع به لرزش کرد. گوشیشو از جیبش بیرون آورد

نزدیک ۱۲ تا پیام و تماس از جونگین داشت

داخل پیاماش راجع به مهمونی و چیزای دیگه پرسیده بود

توی چندتا پیام آخر از این نگران بود که چرا کیونگسو جوابشو نمیده

کیونگسو با چشمای از حدقه درآمده به صفحه ی گوشیش نگاه میکرد

کاملاً یادش رفته بود که با جونگین قرار گذاشته بود که هرچند دقیقه یه بار بهش پیام بده و بگه که حالش خوبه

شروع به تایپ کردن کرد

براش سخت بود که با اون حال تایپ کنه و روی متن تمرکز کنه

وقتی نوشتنو تموم کرد،جونمیون درو باز کرد و بیرون آمد

جونمیون هم زیادی نوشیده بود و توی حال خودش نبود:٬اینجایی؟٬

کیونگسو لبخندی زد و بدون اینکه پیامو ارسال کنه،گوشیشو قفل کرد

کیونگسو:«مهمونی چطوره؟بهت خوش میگذره؟»

جونمیون کنارش نشست و جواب داد:٬عالی بود…باورم نمیشه این کارو برام کردید…شگفت انگیز انگیزه. تو چی؟ به تو خوش میگذره؟٬

شونشو به شونه ی دوستش زد:«آره…خیلی خوبه»

مدت طولانی ای هیچ حرفی بینشون رد و بدل نشد…امّا احساس بدی هم نداشتن

از تماس هوای تازه و خنک روی صورت عرق کردشون لذت میبردن

تنها صدایی که بینشون،صدای جیرجیرِ جیرجیرکای باغ اطرافشون بود

هنوزم صدای جیغ و آهنگ از خونه ی ییفان به گوششون میرسید

نهایتاً جونمیون همونطور که یه سیپ مش*روب دستش بود پرسید:٬رابطت با جونگین چطوره؟٬

_ما با هم خیلی خوبیم

کیونگسو احساس گناه میکرد از اینکه اصلا دوست پسر خوبی برای جونگین نبوده

جونگین ازش خواهش کرده بود که مش*روب نخوره ولی خورده بود یا اینکه تمام پیاماشو ندیده گرفته بود

_٬میتونم ازت یه سوال شخصی بپرسم!٬

کیونگسو لبخندی زد و سرشو به نشونه موافقت تکون داد_کاری که اگرم م*ست نبود انجام میداد

جونمیون خیلی مشتاقانه و جدی:٬چرا باهاش قرار میذاری؟…چرا جونگین؟…این همه آدم ‌. چرا اون؟٬

_«چون جونگین ایده آل منه» لبخندی زد و سرشو تکون داد ادامه داد:«اون باهوش،بامزه،جذاب و زیباست….من باهاش کامل میشم»

با شصتش پیام جونگین رو نوازش میکرد:)

جونمیون:٬امّا تا حالا در مورد این فکر کردی که ممکنه علاقش نسبت به تو از بین بره و برگرده و مثل اولاش بدون کنترل بشه؟٬

_«من همیشه به این موضوع فکر میکنم…امّا به جونگین اعتماد دارم…بهم گفته عادتای بدشو به خاطر من کنار گذاشته»

جونمیون سرشو پایین انداخت و به دستاش نگاه کرد و پرسید:٬تا حالا به کسی دیگه غیر از جونگین علاقه پیدا کردی؟٬

کیونگسو در مورد این سوال یه ثانیه هم فکر نکرد و جواب داد:«نه…جونگین اوّلین کسیه که این حسو بهش دارم.اصلا نمیتونم خودمو کنار کسی غیر از اون تصور کنم»

جونمیون سرشو تکون داد

اون داشت سعی میکرد که یه جورایی علاقشو بهش نشون بده اما نتونسته بود

جونمیون:٬اوه…خ…خوشحالم برات٬

کیونگسو دلیل ناراحت شدن ناگهانی دوستشو نمیفهمید…هنوزم اثرات ال*کل اذیتش میکرد

دستشو روی شونه ی جونمیون گذاشت و بانگرانی:«حالت خوبه جونمیون؟»

نگاهی گذرا به دست کیونگسو که روی شونش بود انداخت

سعی میکرد نشون نده چی تو اون لحظه اذیتش میکنه

لبخندی به کیونگسو زد و همونجور که به داخل خونه برمیگشت،گفت:٬دارم میرم بازم مش*روب بخورم٬

گوشیشو از برداشت و به پیامی که برای جونگین نوشته ولی هنوز ارسال نکرده بود نگاه کرد

داخل این پیام نوشته بود که چقدر از اینکه نتونسته به خاطر سروصدای زیاد مهمونی صدای تماس یا پیاماشو بشنوه،ناراحته

نوشت که دلش براش یه ذره شده و حتی آخر پیامش چندتا قلب و بو*س هم گذاشت

بالاخره پیامو ارسال کرد و نفس راحتی کشید

بعد از چند ثانیه جونگین که منتظر پیام کیونگسو بود،سریع جواب داد:٬چیزی نوشیدی؟٬

کیونگسو دو دل بود. اگه میگفت چیزی ننوشیده ،بالاخره جونگین از وضع فردا صبحش متوجه دروغش میشد

سعی کرد راستشو بگه:«فقط یه کوچولو»

چند دقیقه ای طول کشید تا پیامی از جونگین به دستش برسه

_٬ازت خواسته بودم این کارو نکنی٬

_«میدونم.ولی یه نغچفر بهم یه کوچولو تعارف کرد.اون موقع اصلاً در موردش فکر نکردم…ببخشید»

پیامو ارسال کرد ولی پیامی از جونگین نیومد

۲۰ دقیقه گذشت

مطمئن بود که جونگین از دستش عصبانی شده

پیام دیگه ای براش نوشت:«از دستم عصبانی شدی؟»

_٬معلومه که عصبانی شدم.ازت خواهش کرده بودم این کارو نکنی‌.حتی نتونستی فقط توی این یه مورد به حرفم گوش بدی٬

میتونست چهره ی خشمگینِ جونگین رو تصور کنه

_«ببخشید.ببخشید واقعا نمیدونم چی بگم.چیکار کنم که از دلت دربیارم؟»

_٬هیچی٬

کیونگسو اشکای داغشو روی صورتش حس میکرد که پشت سر هم درحال بارش بود

_«باهام بهم میزنی؟»

ولی جوابی نگرفت

حتی سه بار دیگه هم پیام داد ولی جونگین دیگه جوابشو نداد

زانوهاشو بغل گرفت و آروم اشک میریخت

تمین و مینهو دست در دست هم اومدن بیرون تا هوایی تازه کنن که دیدنش

کیونگسو متوجه حضور اون دوتا نشده بود

حتی اگه به بالا هم نگاه میکرد نمیتونست اونا رو به خاطر اشکای پرآب توی چشماش ببینه

تمین به محض دیدن دوستش توی این وضعیت،سریع به سمتش رفت:٬کیونگسو هیونگ!…چی شده؟٬

کیونگسو که گریه هاش شدید تر شده بود بین هق هق هاش چیزایی نامفهوم گفت

تمین و مینهو متوجه منظورش شدن و فهمیدن چه اتفاقی افتاده

تمین دستاشو روی موهای سر کیونگسو میکشید:٬بهش وقت بده تا آروم بشه…من جونگینو خیلی وقته میشناسم میدونم الآن چقدر میتونه عصبانی باشه…مطمئن باش کوتاه میاد٬

مینهو دست کیونگسو رو گرفت و پرسید:٬میخوای ببریمت خونه؟٬

از جونمیون،جونگهیون و کیبوم خداحافظی و از ییفان به خاطر لطف فراموش نشدنیش تشکر کردن

سریع اونجا رو ترک کردن

دیر وقت بود و مجبور شدن تاکسی بگیرن

تمین و مینهو پول تاکسی رو حساب کردن و پیاده شدن

کارتاشونو جلوی نگهبانی خوابگاه نشون دادن و داخل محوطه شدن

سه تایی جلوی در اتاق کایسو رفتن ولی کیونگسو گفت که باید به تنهایی با جونگین روبرو بشه

تمین محکم بغلش کرد و لپشو کشید

مینهو هم دستشو روی شونش گذاشت و تشویقش کرد

بعد از اون دوتایی به سمت طبقه ی بالا و اتاق تمین راه افتادن

نفس عمیقی کشید و درو باز کرد

اتاق کاملا تاریک بود. نمیدونست چی در انتظارشه

انتظار هر چیزی رو داشت غیر از اینکه جونگین تو اتاق نباشه. درسته جونگین اونجا نبود

مترجم : فائزه (فازیهو



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





78
نظر بگذارید

avatar
77 نظرات
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
77 نظرات نویسندگان
saha1982sogimahi exonenafas glambertailar نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
saha1982
مهمان

جونگین…کجا رفتیییییییی؟؟؟؟؟

sogi
مهمان
sogi

تقصیر کیونگ بود ،، با اینکه یه جورایی دست خودش نبود ولی جونگین صراحتا بهش گفته بود
خخخ من این دوسه قسمتو عید خونده بودم الان دارم نظر میدارم.همین دیدمش یادم اومد :unsure:

mahi exone
مهمان
mahi exone

من همش نگرانم بین سوهو و دی او یا کریس اتفاقی بیفتهههه :jhsdhugF: :tansmiley: :negative:

کای حسود مننننن :312:

nafas glambert
مهمان
nafas glambert

مغسیوس مادام…./wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (35).gif

ailar
مهمان
ailar

کای زیادی حساسه البته بنظرم خوبه..ولینباید باعث ازیت طرفت بشه…….
مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (8).gif