13 👁 بازدید

progressive education-1

سلام بچه ها

اینم قسمت اول فیک کادوییمون ^^

امیدوارم دوست داشته باشید

دو کیونگسو بی صبرانه با انگشتاش رو زانوش ضرب گرفته بود , مردمک چشمای بزرگش کشیده میشد تا تو هوای بارونی بیرون رو بهتر ببینه. بارون انقدر سنگین بود که حتی با وجود برف پاک کن که بی وقفه کار میکرد , نمیشد از جایی که نور ماشین روشن کرده بود جلوتر رو ببینی.

با بی حوصلگی اهی کشید و به تیرگی بعداز ظهر ماه مارس چشم دوخت.

برادرش سوهو از پشت فرمون خندید ” اروم با داداش کوچولو , اگه همینجور نگران باشی سکته میکنیا…..خدایا تا حالا تو عمرم کسیو ندیده بودم که به خاطر مدرسه رفتن انقدر هیجان زده بشه”

کیونگسو به صندلی چرمی تکیه داد و با جدیت گفت ” هیونگ این هر مدرسه ای نیست” درست برخلاف برادر بیخیالش , اون همیشه جدی بوده ” این مدرسه ایه که این همه مدت درس خوندم تا قبولیش رو بگیرم”

سوهو چشماش رو چرخوند و پیچید تو لاین خروجی که از اتوبان خارج بشه.

“میدونم میدونم , لازم نیست یاداوری کنی , تو همه این مدت منم مجبور بودم غرغرای مامان بابا رو راجع به این که چرا مثل تو درس نمیخونم تحمل کنم” شکلکی دراورد تا برادرش فکر نکنه ازش کینه به دل گرفته و ادامه داد ” اگه انقد درس نمیخوندی شاید الان یه دوست دختر داشتی”

کیونگسو واکنشی نشون نداد , دخترا اخرین چیزی بودن که اون بهشون اهمیت میداد ” اگه انقدر درس نمیخوندم الان بورسیه نشده بودم”

سوهو همونطور که سر یه چهار راه شلوغ پیچید به چپ با خنده گفت ” اره اره , ما خیلی بهت افتخار میکنیم و از این حرفای عاشقانه دیگه”

دیگه داشتند میرسیدند , قلب کیونگسو تند تند میزد.

” نمیدونم چرا نزاشتی مامان بابا برسوننت , حتما خیلی خوشحال میشدند”

کیونگسو با حالت چندش نگاه کرد ” میخواستن بیان گریه کنند و بغلم کنند و افتضاح میشد , بازم ممنون که منو رسوندی”

سوهو لبخند زد ” قابل نداشت داداش کوچولو ” و پیچید تو یه خیابان نا اشنای دیگه” هنوز نمیفهمم که چرا همچین مدرسه ای رو انتخاب کردی , من بودم زیر فشارش میشکستم”

کیونگسو چیزی نگفت. اکادمی سونبی یکی از معتبر ترین مدارس کره ی جنوبی بود, تنها شهریه ی مدرسه از درامد یک سال والدین اونا بیشتر بود و تازه این شامل یونیفرم و غذا و کتاب نمیشد , ولی با این وجود کیونگسو از اول دبیرستان این مدرسه رو میخواست , هرکسی که از اکادمی سونبی فارق التحصیل میشد به چیزای بهتر و بزرگتری دست پیدا میکرد و کیونگسو هم میخواست تا یکی از اونا باشه.

اون سخت درس خونده بود و از دوستاش و تفریحاتش گذشته بود تا بتونه بیاد این مدرسه. و حالا تو سال اخر دبیرستانش موفق شده بود بورسیه ی کامل یکی از بهترین مدارس رو بگیره

سوهو سرعتش رو کم کرد ” ببین فکر کنم رسیدیم” با صدای سوهو رشته افکار کیونگسو پاره شد ، دوباره صاف نشست و صورتش رو با اشتیاق چسبوند به شیشه تا مدرسه ی جدیدش رو بهتر ببینه.

حتی تو اون بارون شدید میتونست نمای ساختمون رو تشخیص بده ؛ کل محوطه با حصار اهنی کار شده پوشونده شده بود.

حتی کسی که سر از این چیزا در نمیاورد هم میتونست بفهمه که بنا و تک تک ستون ها و گنبد و گچ بریاش یه شاهکار تاریخیه.

راه روهای سنگفرش شده که زمین چمن کاری شده رو خیلی عالی تزیین کرده بود.

دانش اموزا که یونیفرمای شیکشون رو پوشیده بودند ، با سرعت میدویدن تو تا از بارون در برن و چمدوناشون رو پشتشون میکشیدند ، با پدر مادرشون خداحافظی میکردن و به دوستاشون سلام.

سوهو ماشین رو بدونه این که خاموشش کنه جلوی خوابگاه پسرا پارک کرد ” میخوای منم باهات بیام؟”

کیونگسو از اینه جلو سوهو رو دید که داره بهش نگاه میکنه ، پشت سرشون یه صف از ماشینایی بود که میخواستن بچه هاشون رو برسونند ” نه ممنون” دستاش به خاطر استرس و هیجان عرق کرده بودند ” خودم از پسش برمیام ، ولی بازم از پیشنهادت ممنونم”

سوهو لبخند گرم مخصوص خودش رو زد ” مشکلی نیست داداش کوچولو ، یادت باشه وسایلت رو که باز کردی به مامان زنگ بزنی ، تعجب میکنم که چطور تا الن یه میلیون بار زنگ نزده”

کیونگسو لبخند کوتاهی زد ” حتما ، بازم ممنون” برای برادر بزرگترش دست تکون داد و از ماشین پرید پایین تا دوتا چمدونش رو از صندوق عقب برداره. تا سوهو خداحافظی کنه و راه بیفته تو پیاده رو وایساد و بعد از رفتن سوهو هرکدوم از چمدوناش رو تو یه دستش گرفت و به سمت خوابگاه پسرا که تو این یه سال قرار بود خونش باشه راه افتاد.

ورودی خوابگاه برای شروع سال با بنرای مختلف و تبلییغات انجمن ها تیم های مختلف تزیین شده بود . ورودی همونجور که کیونگسو انتظارش رو داشت شلوغ بود ، دانش اموزایی که رسیده بودند با وسایلشون وایساده بودند ، سوال میپرسیدند و با هیجان سر و صدا میکردند .

سر یه میز شلوغ کلی مامور وایساده بودند تا کلید اتاقای پسرا رو بهشون بدند.

کیونگسو تو صف ایستاد تا این که یکی از مامورا سرش خلوت شد ، مامور با بی حوصلگی پرسید ” اسم ؟ سال؟”

کیونگسو مودبانه جواب داد ” دو کیونگسو سال سوم”

مامور سریع لیست رو بررسی کرد تا به حرف د برسه ” دو….دو….اها ……اتاق 316″

کلید و گرفت و بعد از تشکر از مامور وسایلاش رو برد به طبقه ی سوم ، یه کم سخت بود چون ساختمان قدیمی بود و هیچ اسانسوری در کار نبود ، کیونگسو مجبور بود تا از پله ها بره بالا تا به طبقه ای که میخواد برسه ، از اونجایی که اصلا ادم ورزشکاری نبود وقتی به طبقه سوم رسید به نفس نفس افتاده بود . یه کم با کلید ور رفت تا این که در باز شد ، در رو هل داد و به اتاق جدیدش نگاه کرد.

با وجود این که شبیه بقیه خوابگاه هایی بود که قبلا دیده بود , خیلی به این که این اتاق اون تو اکادمی سونبیه افتخار میکرد. اتاق به شکل یه مربع کوچیک بود , انقدر کوچیک که به سختی میشد بیت دوتا تختا و کمد و میز و وسایل تو اتاق راه رفت. دیوارایی با قاب چوبی و کف چوبی داشت و یه پنجره بین دوتا تخت بود که منظره ای تماشایی از فضای پایین رو نشون میداد.

با این که هم اتاقیش اونجا نبود , ولی مثل این که قبلا رسیده و تا حدودی هم وسایلش رو جمع و جور کرده . یکی از تختا خیلی شلخته و بی نظم چیده شده بود.

ملحفه ی ابی نفتی تخت یه گوشه مچاله شده بود.

میزی که اون سمت اتاق بود با وسایل الکترونیکی پر شده بود , یه لپ تاب , یه تلوزیون فلت و یه ایکس باکس

کیونگسو خیلی دوست داشت که وسایلش رو باز کنه و مرتب بچینه , ولی فقط نیم ساعت تا جشن بازگشایی مونده بود.

طبق برنامه ریزی کیونگسو , باید خیلی زودتر میرسیدند , ولی به خاطر بارون , ترافیک سنگینی بود و باعث شد سوهو اروم تر رانندگی کنه و دیرتر برسند و کیونگسو دیرش شده بود , به جای باز کردن وسایلش , چمدون بزرگش رو بلند کرد و گذاشت روی تخت و زیپش رو باز کرد . یونیفرم جدیدش روی لباسا بود , درست همونطور که مادرش یادش داده بود تاش کرده بود تا چروک نشه.

وقتی لباس رو دراورد نمیتونست لبخندش رو جمع کنه , سال ها رویای پوشیدن این یونیفرم رو داشت و الان درست توی دستش گرفته بودش. سریع و با شور و شوق پوشیدش و جلوی اینه ی قدی پشت در حموم خودش رو برانداز کرد , خیلی بهش میومد.

کلیدش رو تو جیب کتش گذاشت و رفت پایین.

ورودی به شلوغی قبل نبود , حتی بعضی از مسئولین هم رفته بودند , خیلی از دانش اموزا یونیفورمشون رو پوشیده بودند و داشتند میرفتن سمت سالن کنفرانس.

اکثرا انگار همدیگرو میشناختن ، با هم میگفتند و میخندیدند به طرف سالن کنفرانس میرفتند.

از جایی که کیونگسو با محوطه اشنایی نداشت رفت سمت دوتا از پسرای هم سن و سال خودش از تا ازشون مسیر رو بپرسه.

تعظیم کرد و خیلی مودبانه گفت ” ببخشید مزاحمتون شدم ، من اینجا تازه واردم ، میتونید مسیر سالن کنفرانس رو نشونم بدید؟”

اونی که قدش کوتاه تر بود لبخند عریضی زد ، لبخندش کل صورتش رو درخشان کرده بود ” اره میتونیم ما هم داریم میریم همون طرف”

کیونگسو زمزمه کرد ” ممنون ، واقعا اگه خودم بخوام برم گم میشم”

پسر دوم جواب داد ” اره اینجا خیلی بزرگه و مسیراش گیج کننده اند”

کیونگسو به خاطر صدای بم پسر جا خورد ، اصلا به قیافه ی پسرونه و خوبش نمیومد ” باید به همه شاگردای جدید یه نقشه بدن ولی این مامورا هیچ وقت یادشون نمیمونه

پسر اولی خودشون رو معرفی کرد ” من بیون بکهیونم و اینم هم اتاقیم پارک چانیول”

کیونگسو خودش رو معرفی کرد ” دو کیونگسو ” خیالش یه کم راحت شده بود که همون اول کار با همچین ادمای خونگرمی اشنا شده بود . با اون دوتا از پله ها رفت پایین تا خوابگاه رو ترک کنند ، بارون اصلا کم نشده بود ، واسه همین هر سه تاشون رفتند زیر چتر بکهیون و تو پیاده رو کنار بقیه ی دانش اموزا راه افتادند.

شونه به شونه ی هم را میرفتند ، بکهیون پرسید ” پس تازه واردی؟ چی باعث شد بیای به سونبی؟”

کیونگسو سرخ شد ، سرش رو الکی تکون داد تا دوستاش خجالتش رو نبینند ” یه جورایی رویام بوده ، اینجا خیلی مدرسه خوبیه و هرکسی که اینجا اومده الان به یه جایی رسیده “

چانیول زیر لب گفت ” اره درسته” اون به اندازه ی کیونگسو هیجان زده به نظر نمیومد ” هیچوقت با این برنامه فشردشون نمیزارن این موضوع رو یادت بره”

بکهیون با شیطنت زد به شونش ” همیشه داری غر میزنی چانی ، خب چرا نمیری یه مدرسه دیگه؟”

با یه لبخند گفت ” چون اینجارو خیلی دوست دارم ” لبخندش خیلی بزرگ بود ، کل صورتش رو پوشونده بود و دندونای صاف و بی نقصش رو نشون میداد .

بکهیون به کیونگسو نگاه کرد و ادامه داد ” از شوخی گذشته اینجا خیلی سخت گیرن ؛ ولی مطمعنم خودت اینو میدونی ، اینجا ما همیشه کلی تکلیف داریم ، ولی خب خیلی هم خوش میگذره ، اینجا کلی مراسم و فستیوال هست که ما توشون شرکت میکنیم ، من این مدرسه رو خیلی دوست دارم”

کیونگسو هم میخواست بخنده و هم میخواست گریه کنه ، خیلی احساس راحتی میکرد که با ادمایی اشنا شده که مدرسه رو اندازه اون دوست داشتند ، امیدوار بود که همه ی دانش اموزا انقدر به اکادمی علاقه داشته باشند.

سالن کنفرانس تو یه ساختمان سنگی قدیمی بود ، و اونا مجبور بودن از پله های سر بالا بروند تا به سالن برسند .

کلی دانش اموز اونجا بودند که به هم سلام میکردند و بعد دنبال یه صندلی تو جای مناسب میگشتند .

وقتی رفتند تو بکهیون چتر خیسش رو کنار گذاشت ، کیونگسو تعظیمی کرد ” ممنون که مسیر رو بهم نشون دادین ، قبل از این که جشن شروع بشه میرم یه سر دستشویی و برمیگردم.”

بکهیون لبخند دوستانه ای زد و گفت ” میخوای یه جا برات بگیریم تا میای؟”

کیونگسو هم لبخندی زد ” مطمعنی که میشه؟”

چانیول گفت ” اره ما همیشه اون ته میشینیم پس مشکلی نمیتونه باشه ، این برنامه ها خیلی خسته کنندس اگه یه کم هم دیر برسی چیزی رو از دست نمیدی”

کیونگسو دوباره تشکر کرد و با عجله رفت سمت سالن تا سرویس بهداشتی مردونه رو پیدا کنه . حتی با این که محوطه مدرسه رو نمیشناخت خیلی طول نکشید تا پیداش کنه . همه دانش اموزا تو سالن کنفرانس دنبال صندلی میگشتند و راهرو کاملا خالی بود، کیونگسو با فکر این که دستشویی کاملا خالیه و فقط اون اونجاست در رو هل داد تا باز بشه ، دستاش رو در موند و قلبش تند تند شروع به زدن کرد ، دستشویی انقدرا هم که فکرش رو میکرد خالی نبود.

دوتا پسر اونجا بودن که با دیدنشون فشار خون کیونگسو بالا رفت.

یکیشون روی روشویی نشسته بود ، سرش رو شونش افتاده بود و دهنش کمی باز بود و زبون صورتیش روی لبای درشتش بود.

کتش تنش نبود و پیرهنش هم تا نیمه دکمه هاش باز بود و سینه های کاراملی رنگ و تراشیدش رو به نمایش گذاشته بود.

پسر دیگه بین پاهای دوستش ایستاده بود و با این که پشتش به در بود ولی کیونگسو میتونست ببینه که داره بو*سه هایی خیس و عصبانی به گردن اون یکی پسر میزنه.

پسر روی روشویی لبخند شلی زد و چشماش به چشمای کیونگسو با یه عطشی قفل شد و حس کشمکشی رو به کیونگسو فرستاد و همونطور که چشم تو چشم کیونگسو بود ، یقه ی دوستش رو گرفت کشیدش به بالا و لباش رو اروم و شهوت انگیز رو لبش گذاشت.

کیونگسو تا نوک انگشت پاش سرخ شد و سریع عذر خواهی کرد و از اونجا در رفت . هنوز در بسته نشده بود که رسید وسط راهرو ، به یه گوشه که رسید ، وایساد تا نفسی تازه کنه ، دستش رو روی قلبش که تند تند میتپید گذاشت.

این دیگه چه کوفتی بود؟ واسه چی دوتا پسر جا این که بیان جشن داشتند همدیگرو میبوسیدند؟ اینا چه جور ادمایی که همو تو یه مکان عمومی میبوسن؟

مشکل کیونگسو این بود که به طرز وحشتناکی سنتی فکر میکرد . تمام این چیزارو سوهو بهش گفته بود . اون سال ها وقتش رو با اذیت کردن برادر کوچیکش میگذروند و انقدر ادامه میداد تا اخر کیونگسوکاملا سرخ بشه و دستاش رو بزاره رو گوشش و از اتاق میدویید بیرون و سوهو از خنده منفجر میشد و بلند میگفت ” خب یه دوست دختر بگیر ، همه چیزو یادت میده”

ولی کیونگسو هیچ وقت یه دوست دختر نداشت ، بهش پیشنهاد میشد ، ولی اون علاقه ای نداشت.

کیونگسو هیچ وقت تو عمرش چیزی مثل اون دوتا پسر که توی دستشویی همدیگرو میبوسیدند و دستاشون رو روی بدن هم میکشیدند ندیده بود.

کیونگسو نه فقط از گستاخیشون ، بلکه از عکس العمل بدن خودش هم نسبت به اونا هم عصبانی شده بود. یه برامدگی مشخص روی شلوارش باعث شده بود که حسابی خجالت بکشه .

کیونگسو از بی حیایی اونا خیلی عصبانی شده بود و مدام پیش خودش تکرار میکرد ” اصلا هم تحر*یک نشدم”



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





72
نظر بگذارید

avatar
70 نظرات
2 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
70 نظرات نویسندگان
golabadکایسو شیپرsaha1982فاطمهmahi exone نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
golabad
مهمان
golabad

عر.. این خیلی خوبههه.. من چرا دیر پیداش کردم؟
:’دی
دست نویسنده مرسی

کایسو شیپر
مهمان
کایسو شیپر

عالی بودددددددددددددددد
من تازه شروعش کردم عزیزم
با اینکه سایت خیلی سنگینه به زور میشه نظر گزاشت اما سعی میکنم همه ی قسمتارو نظر بزارم چون مطمعنم بازم جبرانه زحمتات نمیشه

saha1982
مهمان

وا!!!کیونگی خوبی؟؟؟

فاطمه
مهمان
فاطمه

عالییی بود مرسی :zardak (35): :zardak2 (11):

mahi exone
مهمان
mahi exone

وای خدا بچم کیونگی چشم و گوش بسته :300: :300:
قسمت اول که عالی بود
مرسی :zardak2 (35):