8 👁 بازدید

progressive educaition-20

سلام 🙂

من این روزا کلا مهمونی بودم این قسمت رو اجی فازی ترجمه کرد

بچه ها لطفا توجه کنید داستان فعلا دسته بنده نداره برای خوندن قسمتای قبل برید پنل من

اون پایین عکس بکهیون رو پنلمه زده kim sheida روی اون کلیک کنید

بچه های خوبی باشید فردا اپ میکنم فردا منتظر بیمارستان روانی هم باشید ^^

20

بعد از اینکه جونگین و کیونگسو جلو‌در کلاس بوس*ه خداحافظی داشتن،جونمیون با لبخند ساختگی پرسید:٬پس تو و جونگین آشتی کردین. درست فهمیدم؟٬
کیونگسو همونطور که با خجالت روی نیمکت مینشست:«آره»
جونمیون سعی کرد بازم خنده ی ساختگیشو نگه داره:٬خیلی برات خوشحالم٬
اما اصلا اونجور که میگفت خوشحال نبود و چون که کیونگسو تو آسمونا سیر میکرد،متوجه حال جونمیون نشد
اون روز کیونگسو مجبور بود دلیلی برای غیبتش برای به خانم پارک بیاره
اون گواهی دکتر هم نداشت،ارائه گواهی دکتر برای غیبت کلاسا ضروری بود و از اولم توی شرایط ثبت نام درج شده بود
سعی کرد براش توضیح بده که چون اولین سالیه که توی سونبی هست،قوانینو خوب نمیدونه و اینکه اولین باره سر کلاس حضور نداشته
چون که کیونگسو شاگرد اول کلاس بود،خانم پارک دلایلشو قبول کرد و اجازه داد سر کلاس بشینه

کیونگسو اون روز خیلی خوشحال بود چون بعد از اتمام کلاسا قرار بود با جونگین شامو بخوره
ناهار اون روزو جدا از هم خوردن
جونگین با رفقای رقاصش و کیونگسو هم با بچه های کلوپ موسیقی.
موقع شام وقتی مثل همیشه سر جاهای همیشگیشون نشستن،جینا با لحن اربابانه ای گفت:٬میدونین چیه،از وقتی که من و چانی با هم قرار میذاریم تا حالا بیرون نرفتیم….بیایید آخر هفته برای یه قرار چهارنفره بریم فیلم ببینیم.(باید)حتما بریم.٬
جونگین با حالت تعجب و اخم جذابی حرف جینا رو تکرار کرد:٬باید؟ :|٬ هیچ کسی نمیتونست جونگینو وادار به کاری بکنه
کیونگسو نگاهی به جونگین انداخت و با لبخند گفت:«خیلی خوبه…میتونیم شنبه بریم بیرون»
جینا بو*سه به گونه ی چانیول زد و با صدای بلند :٬هوووراااا٬

بعد از خوردن غذا،جینا چانیولو مجبور کرد تا برای انجام تکالیفشون به کتابخونه برن
به خاطر همین بکهیون با کایسو به سمت خوابگاه پسرا برگشت
مشخص بود که ذهن بکهیون درگیر یه موضوعیه و حواسش به اونا نیست
کیونگسو:«چی شده بکهیون؟»
جونگین دست کیونگسو رو به طور معناداری فشرد و گفت:٬مشخص نیست عزیزم؟؟؟ جینا داره هر کاری میکنه تا بکهیونو اضافی و غریبه جلوه کنه. انگار که خصومت شخصی ای چیزی با بکی داره٬
بکهیون با ناراحتی نفسشو بیرون داد و گفت:٬پس فقط من نیستم که این فکرو میکنم؟ پس مشکل از من نیست؟٬
جونگین همونطور که در اتاقو باز میکرد گفت:٬نه. ۱۰۰٪ اون داره تلاش میکنه تا تو حس بی اهمیت بکنی و چانی رو ترک کنی…به خاطر همینه که اینقدر اصرار داره که من و کیونگی باهاشون به یه قرار چهار نفره بریم دیگه٬
بکهیون با عصبانیت پرسید:٬اما چرا؟ چرا داره اینکارو با من میکنه؟٬
جونگین خیلی ساده گفت:٬چون بهت حسودی میکنه.تو بهترین دوستِ دوست*پسرشی و یه تحدیدی براش به حساب میای..اون میخواد فقط خودش برای چانیول مهم باشه نه کَس دیگه ای…به خاطر همیناست که این رفتارو باهات داره٬
بکهیون صورتش قرمز شد و گفت:٬هه دختره ی…من و چانیول خیلی وقته باهم جایی نرفتیم…اون همش با اون دخترست٬
جونگین:٬خب پس آخر هفته باهامون بیا٬
بکهیون با حالت تعجب:٬اما قرار پنج نفره یه جوری نیست؟…. نه ممنون٬
جونگین:٬پس تو هم سر قرار بیا…ما همه با هم یه قرار بزرگو میذاریم..اینجوری تو پوز جینا هم میخوره٬
بکهیون یه خرده فکر کرد و گفت:٬آره.باشه…شاید اومدم٬
بکهیون همونجوری که مشغول فکر بود ازشون جدا شد و به سمت اتاق خودشو و چانیول رفت

کیونگسو:٬چته تو؟ چی تو سرت میگذره؟٬
جونگین بو*سه ای به پیشونی کیونگیو زد و گفت:٬حس خوبی به جینا ندارم…ممممم..اصلا ازش خوشم نمیاد٬
کیونگسو اخمی کرد و وارد اتاقشون شد و گفت:« اما چرا؟ جینا به اندازه کافی زیبا هست و به نظر میرسه که واقعا چانیولو دوست داره»
جونگین داخل شد و درو بست و گفت:٬نمیدونم. یه چیزی راجع بهش درست نیست٬
کیونگسو ژاکتشو درآورد روی صندلیش گذاشت :« من اون حسی که نسبت به جینا داری رو ندارم»
جونگین با حالت عصبانی و اخم گفت:٬چون که تو ساده ای عزیزم…اونم خیلی زیاد٬
اما قبل از اینکه کیونگسو از حرفش ناراحت بشه سریع گفت:٬بهم اعتماد کن…یه چیزی درباره جینا هست که حس خوبی بهش ندارم٬
کیونگسو:«باشه …شاید شنبه متوجه بشیم..‌هوم؟٬
شنبه صبح وقتی کیونگسو از خواب بیدار شد کاملا ل*خت بود و دست آشنای جونگین که اونم مثل کیونگسو ل*خت بود دورش گره شده بود
شرایط حالشون دستور جونگین بود… مجبور بود دستورای جونگینو به عنوان تنبیه اجرا کنه
اما هنوز دستور س/ک/س کردن باهاش رو نداده بود
شب قبل واقعا بهم چسبیده و نزدیک بودن
رابطه نداشتن اونا به این دلیل نبود که کیونگسو دوست نداره،بلکه واقعا دوست داشت س/ک/س با کایو تجربه کنه
میدونست که کای خیلی سخت خودشو تا حالا کنترل کرده…
خیلی از دوست *پسرش ممنون بود که خودشو فقط به خاطر اون کنترل کرده
هنوزم فکر نمیکرد که آماده ی رابطه باشه.این مرحله ، مرحله ی بزرگی تو زندگیش بود مخصوصا برای پسری که همین تازگیا گ*ی شده
لبخندی به جونگین که موهای تیرش روی پشونیش چسبیده بود زد
جونگین تکونی و خورد و چشمای خوابالوشو باز کرد لبخندی زد و با صدای کلفت که به دلیل خواب اونجوری شده بود زمزمه کرد:٬صبح بخیر:)٬
کیونگسو بو*سه ی آرومی به ل*ب هاش زد و جواب داد:«صبح بخیر:)… بیا قبل از اینکه امشب به بقیه ملحق بشیم زودتر بریم بیرون یه چرخی بزنیم»
جونگین دستشو بالا آورد و صورت کیونگسو رو میون دستاش گرفت و بوسه ی عمیقی بهش زد:٬هر چی تو بخوای عزیزم٬

کیونگسو برای دوش گرفتن به حموم رفت و البته قبل از اینکه کارش تموم بشه،جونگین هم بهش اضافه شد و معمولا وقتی جونگینم باهاش حموم میکرد زمان دوش گرفتنشون عجیب طولانی میشد😈
کیونگسو به یاد نداشت که قبل از جونگین تاحالا با کسی مشترکا حموم رفته باشه

هنوزم وقتی کیونگسو ل*خت کنار دوست*پسر جذابش می ایستاد حس کم و جذاب نبودن داشت
جونگینم سعی میکرد دوش گرفتنشونو خیلی عاش*قانه تموم کنه
زیر آب تمام بدن کیونگسو رو بو*سه بارون میکرد و چیزای شیرینی توی گوش دوست*پسرش زمزمه میکرد تا کیونگسو اینقدر بی اعتماد به نفس و ناراحت نباشه

جونگین همونجور که مشغول شستن بدن کیونگسو با شامپوی بدن نارگیلی مورد علاقش بود پرسید:٬میخوای امروز تو شهر چیکار کنی؟٬
کیونگسو همونجور که حواسش به دست جونگین بود که خیلی حرفه ای روی پوست حساسش حرکت میکرد گفت:«نمیدونم…میتونیم بریم پارک یا بریم سینما یا جاهای دیگه»
جونگین:٬بیا بریم خرید٬
کیونگسو سریع و بدون معطلی پیشنهاد جونگینو رد کرد:«حوصله ی خرید ندارم»
نگفت که دلیل مخالفتش اینه که پول برای خرج کردن نداره،اما مجبورم نبود بگه
جونگین خیلی خوب میدونست که کیونگسو از یه خانواده ی معمولیه و به دلیل واقعی مخالفت هم اتاقیش کاملا آگاه بود
جونگین:٬خب ما که نمیخوایم تو یه روز دوتا فیلم ببینیم٬
بوسه به چونه و گردن کیونگسو زد و گفت:٬میتونیم بریم بازار و از پشت ویترین اجناسو ببینیم…مجبور نیستیم چیزی بخریم٬
_«باشه»

بعد از دوش گرفتن لباس پوشیدن و سوار اتوبوس شدن تا به مرکز شهر برن.

وقتی به بازار رسیدن،خیلی شلوغ بود
همراه با افراد زیادی از خریدارا داخل رفتن
جونگین به طور اتوماتیک وار دست کیونگسو رو محکم گرفت و اصلا به نگاه خیره ی هم اتاقیش و فروشنده ها اعتنایی نکرد و اون به سمت مغازه ها کشید

ساعت ها بدون اینکه چیزی بخرن پرسه میزدن.
تا اینکه جونگین پیشنهاد داد که برن ناهار بخورن
بازم به رستوران همیشگی رفتن و روبروی هم نشستن و یه همون غذای همیشگی رو سفارش دادن.وقتی گارسون رفت تا سفارششونو بیاره،
جونگین با لبخند یه جعبه ی کوچیک قرمز رنگ رو جلوی کیونگسو گذاشت
کیونگسو نگاهی به جعبه انداخت و دوباره به کای نگاه کرد و پرسید:«این چیه؟»
_٬یه هدیه٬
کیونگسو به جعبه اشاره کرد و گفت:«جونگین این جعبه ی جواهراته»
_٬آره…درست حدس زدی٬
کیونگسو:«احمق نباش….خو چرا به من همچین چیزی میدی؟»
جونگین ابروشو بالا انداخت و گفت:٬حتما باید دلیلی برای هدیه دادن به کسی که دوسش دارم داشته باشم؟٬
پسر بزرگتر قرمز شد و با دودلی جعبه رو برداشت
با دستای لرزون درشو برداشت
توش یه حلقه خیلی زیبا و گرون با یه زنجیر بود
طراحی خیلی ظریفی داشت
اما حکاکی های هم توی حلقه دیده میشد :K.J & D.K
حلقه و زنجیر(گردنبند)رو بین انگشتاش نگه داشته بود و به طراحی زیباشون نگاه میکرد
_«م…من نمیتونم اینو قبولش کنم»
جونگین لبخندی زد و گردنبند و حلقه رو ازش گرفت و دور گردن دوست*پسرش انداخت
_٬البته که میتونی:)٬
کیونگسو سعی میکرد اعتراض کنه:«این خیلی گرونه….م..من نمیتونم چیزی در قبالش برات بخرم»
جونگین بلند شد و کنارش نشست و بازوهای عضلانیشو دور بدن کیونگسو انداخت و بو*سه ی نرمی به ل*ب هاش زد :٬من چیزی در قبالش نخواستم عزیزم،فقط اینکه ازش استفاده کنی و به من فکر کنی٬
کیونگسو سرشو به سینه ی کای گذاشت :«ممنونم…خیلی دوسش دارم…عاشقتم»
جونگین لبخند زیبایی زد و کنار گوشش زمزمزمه کرد:٬منم عااااشقتم٬
بو*سه ی دیگه ای به ل*باش زد و سر جاش برگشت
گارسون غذاشونو آورد و هردو با لبخند معناداری مشغول خوردن شدن……….:)))))



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





53
نظر بگذارید

avatar
53 نظرات
0 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
51 نظرات نویسندگان
asalkianabaran.nsymitra_exo.lmr نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
asal
مهمان
asal

الهی چقد باهم خوبن
دستتون درد نکنه خیلی دوست داشتم

kiana
مهمان
kiana

مرسی

baran.nsy
مهمان
baran.nsy

چه روز لایتی رو با هم شروع کردن من امیدوارم تا آخر هم همینطور پیش بره

mitra_exo.l
مهمان
mitra_exo.l

مرسی ممنون

mr
مهمان
mr

ممنون