3 👁 بازدید

POPY IN MY HOME EP4

قسمت 4 فیک خارجی popy in my home با ترجمه ی دوست عزیزمون رومینا

پیام رومینا مترجم فیک:

من اووومدم^^
اول ممنون از نظراتون خیلی بهم‌امیدواری دادن?
دوم اینکه من از این‌به بعد یه قسمت و‌ترجمه‌میکنم‌میذارم چون‌هم سریعتر‌ میشه گذاشت هم من‌زنده میمونم?
دیگه از این بیشتر حرفی ندارم!

از‌آجی سمی گلمم‌ممنونم‌واس گذاشتن این‌پارت❤️

قسمت چهارم:
راننده ی دیروزی که اومده بود دنبالم امرزو مارو به مدرسه رسوند!
مثل دیروز حیاط مدرسه شلوغ و پر هیاهو بود!
چون فصل بهار اینجا اومده بودم هوا خیلی خو بود و کلی داشن اموز تویه حیاط بودن!
خارج شدنه یه پسر جذاب از یه ماشین لوکس به حد کافی منبع توجه بود و با تعقیب کردنه این پسر توسط یه دانش اموز جدید دیگه توصیفی برام نمیذاشت! مث چراغی تویه تاریکی بودیم که همه بهمون نگاه میکردن!
جونگین جلوتر ازمن از ماشین پیاده شده بود و حس کردم برای رسوندنه خودم بهش داره قدماشو سنگین میکنه!
یعنی چی؟ میخواست بیشتر باهم دیده بشیم؟
قسمت خیال ناپرست (خخخخ کلمه ای جز این به ذهنم نرسید) وجودم با تکذیب کردنه بهم فهموند که کنار هم راه رفتنمون هیچ چیزه عجیبی نداره!
اما حسه دیگم برخلاف اونیکیا سعی میکرد حالیم کنه یه چیزی داره این وسط اتفاق میوفته و نگاه های اطرافیان بهمون داشتن برای این حس وکیل مدافع میشدن!
-“بهشون اهمیت نده و فقط جلوتو نگاه کن! اگه به نگاهاشون توجه کنی شکست میخوری!”
جونگین با زمزمه کردن این حرفا تو گوشم یه حس دلهره و ترسی توی دلم نشسست!
برای اینکه چیزی رو خراب نکنم با تمامه نیروم سعی کردم قیافه بی تفاوتی به خودم بگیرم!
وقتی وارد کلاس شدیم ، دوبرابر نگاه های توی حیاط به پیشوازمون اومد!
لعنتی توچطور داشن اموزی هسی مگه؟
-“اگ امروزم باهم بشینن رسمن شوکه میشم”
-“دیدم از یه ماشین پیاده شدن”
کی شنیدی اینو؟ من تازه تازه دارم شکی که بهم وارد شده بود و هضم میکنم.
با نشنیده گرفتن پچ پچای توی کلاس البته به تقلید از جونگین به طرف نیمکت رفتم!
میترسیدم از اینکه منو کنارش نخواد!دفعه قبل همچین بلایی سرم اومده بود برا همین میدونسم خیلی حسه مزخرفیه!
البته من طوله زندگیم بدون فهمیدن چیزی همیشه خودمو اضافی حس میکنم !و هیچ وقتم دلیلشو نفهمیدم!اما همیشه میشنیدم پسرا منو خیلی ظریف و کوچیک میدونن!و دخترا… فک کنم چون ازشون میترسیدم هیچ وقت بهشون نزدیک نشدم!
مخصوصن هم وقتی تو مدرسه قبلی فهمیدن گ/ی هسم! بقیه روزامو به سختی سپری کردم.
دخترا وقتی داشتن با دوس پسرشون از کنارم میگذشتن خیلی نگاه های بدی بهم میکرد. فک کنم لازم نیس دلیل نفرت پسرا ازمو بهتون بگم!
بعضی وقتا توی مدرسه چون اجازه نمیدادن برم تو کابین واسه عوض کردن لباسام مجبور میشدم توی دستشویی لباسامو عوض کنم!
-“به چی فکر میکنی؟”
با شنیدن صدای جونگین به خودم اومدم و از گذشته تلخم دور شدم!
جونگین از خیلی وقت پیش کتاباشو در اورده بود روی میز گذاشته بود و کتشو پشت صندلی اویزوون کرده بود!
مگه چند دقیقه داشتم فکر میکردم؟تنها چیزی که عوض نشده بود نگاه کردنه دخترای توی کلاس به ما بود!
-“برا چی دارن اینطوری نگاه میکنن؟”
برای اینکه کسی نشنوه خیلی اروم گفتم ولی صدام حتی از زمزمه کردن هم کمتر شده بود!
-“بچه ثروتمند،خوشتیپ، زرنگ مدرسه و کسی که به هیشکی اهمیت نمیداد برای اولین دفعه پیش یه نفر نشسته و داره باهاش حرف میزنه واس همون”
-“یعنی چطور؟” واقعن مخم داغوون شده بود اصن کار نمیکرد!
-“تو اولین منی لولو”
اون لحظه میخواستم نیکمتو بکوبونم تو سرمو تیکه تیکش کنم!
میتونی بهم توضیح بدی چرا این حرفو با صدای بلند گفتی؟نگاه هام به روبروم ثابت شد.
میخواستم از قرمز شدن صورتم جلوگیری کنم!حتی میخواستم از این کلاس محو شم!
جونگین حرف بدی نزده بود ولی میشد برداشت بد کرد. اره صد در صد بد برداشت میشد
کتابمو باز کردمو سرمو توش فرو کردم یکی یکی به عکسا نگاه کردم و الکی مثلن ادای خوندن در اوردم!این کار از همه بهتر بود!
-“اگه اینطوری خجالت بکشی من چطوری قراره باهات سر کنم؟”
با قرار گرفتن تیکه کاغذی که توش نوشته بود پلکامو بهم زدم!
این یعنی چی؟ نمیشد که از روی خط قورباغه ای جونگین فلط بخونم دیگه ؟ مگه نه؟ یا زیر سایه پدرم که زبون کره ام اینقده خوبه نمیشد مشکلی پیش اومده باشه دیگه؟
-“بگم نفمیدم؟”
تنها جوابی بود که میتونسم بدم.
-“وقتی قرمز میشی یه نگا به اینه بنداز متوجه منظورم میشی”
-“هیچ وقت نمیتونم درکت کنم جونگین”
-“ظهر باهم ناهار بخوریم اون موقع کم کم درکم میکنی”
جونگین منو دعوت کرده بود باهم غذا بخوریم یا من اینطوری فک میکردم؟
وقتی متوجه تپش قلبم شدم فمیدم نمیتونم مداد و بدون لرزش تو دسم نگه دارم و تصمیم گرفتم مث کسایی که دارن فکر میکنن رفتار کنم!
برا چی داشتم فکر میکردم که؟
تنهایی رو تنها غذا خوردنو از بچگی دوس نداشتم و تنها کسی که پیشم بود جونگینه.
این دعوت هم قسمت گ/ی بودنه روحمو که کم کم داشت ازش خوشش میومد قبول کرد هم قسمتی از جسمم که افسردگی داشت!
-“اوک! فقط کارای بد تعطیل”
-“مثلن چه کار بدی؟” و کاغذو به طرفم هل داد!
-“نمیدونم! چیزایی که منو کوچیک کنه و باعث شه خجالت بکشم!”
-“مث این؟”

جونگین با فیس فیس کردن صورتشو نزدیک گوشم اورد . اول گرمای روی گردنمو روی نفس گرمش گذاشتم ولی بعدش فهمیدم این از یه دم و بازدم معمولی-که از طرف جونگین برام معمولی نیمشه- نیست!.
لباش به گردنم خورده بود. بعد از یه حرکت کوچیک روی گردنم فهمیدم یه بوسه کوچیک روی گردنم زده!
فک کنم زمانه مرگم نزدیک شده بود و این اخرین دقایقم بود!
گرمایی که لباش بهم انتقال داده بود باعث سوزش شد.
باعث دشه بود درونم بسوزه و اذیت بشم! چشمو بستم و مشتمو محکم فشار دادم.
صدای برگشتن کاغذ و حرکت مداد رو شنیدم و فهمیدم که جونگین داره یه چیزایی مینویسه!
غیر ارادی چشمامو باز کردم و نوشته روی کاغذو خوندم!
-“وقتی خجالت میکشی به قدری ناز (-_-) و کیوت میشی که واس این حالتت همه کاری میکنم تا دوباره تکرار شه”
.
.
.
.
4 ساعت تمام همراه با خجالت بالاخره تموم شد! وقتی تایم رفتن به سلف رسید به ارامش عجیبی رسیدم!
نه!
قرار بود با جونگین ناهار بخورم! یه زمان بدتر داشت سراغم میومد!
-“بریم”
جونگین دساشو باز کرد و خمیازه کشید و این سره من بود که به دساش برخورد کرد و جز من کسی نبود که اهمیت بده!
وقتی کش و قوس دادنش تموم شد از نیمکت بلند شد و منم دنبالش راه افتادم.جای غذاخوری رو نمیدونسم اینو بگذریم جای دستشویی رو هم میشد گفت یادم نمیومد!
وقتیتو طبقه ی پایین به غذاخوری رسیدیم نتونسم از باز شدنه دهنم از روی تعجب مانع شم!
یه جای خیلی بزرگ و دکور شده. برا غذاخوری یه مدرسه خیلی زیادی بود.وقتی متوجه صف شدم یا افسوس اه کشیدم!
به طرف اخرین نفر صف حرکت کردم ولی در همین حین دسته جونگینو روی مچم حس کردم.
-“کجا؟”
-“صف.غیراز این کجا میتونه باشه که؟”
-“صف؟ کای هیچ‌وقت توی صف نمی ایسته!”
و یه لبخند کجی از روی غرور‌زد! با این که باعث سرگیجم شد ولی با این حال مانع عصبانیتم نشد!
“اما‌دوسته جونیگین،لوهان توی صف می ایسته!”
وبا حرص از کنارش رد شدم ولی این دفعه بر خلاف سری قبل مچمو با قدرت بیشتری فشار داد و باعث شد بایستم!
_”اما تو الان دوسته جونگین نیسی دوسته کایی! پس کشش نده و اینجا وایستا!”
عصبانیت توی صداش حس ترس رو بهم القا کرد
-“در هر صورت من لوهانمو مثل همه منتظر نوبتم میشم! کناره میز میبینمت!”
تللاش کردم از اون مصمم تر دیده بشم و دستمو با قدرت از توی دستش در اوردم و به طرف صف راه افتادم!
وقتی پشت اخرین نفر ایستادم سرمو به طرفش چرخوندم!
هنوز اونجا ایستاده بود!
-“آه خدای من! خیلی جذابه!”
متوجه دختر روبرویم شدم که عین منگولا داشت با حسرت بهش نگاه میکردم!
وقتی سرمو به اطراف چرخوندم دیدم همه دارن ایطنوری بهش نگاه میکنن! حتی داشتن عکس میگرفتن ازش! الان متوجه نگاه های سرد چند دقیقه پیشش شدم!
جونگین، اوه نه ببخشید کای،دانش اموز شاخ اون مدرسه بود.حتی معلما نمیتونستن در مقابلش اعتراض کنن!
یه شخص که حتی پسرا هم با طرفدارش بودن و من بهش توجه نکردم و داشتم دنباله شخصیت اصلیش میگشتم.
وقتی پیشش بودم این باعث گیج شدنو بهم ریختن افکارم میشد.
دو شخصیتی بود و من اینو تازه فهمیده بودم و از شخصیت دومش متنفر بودم ولی در عین حال براش ناراحت شده بودم!
همه که زندگی واقعی اونو نمیدونستن ، خنده واقعیشو ، رابطه ی خواهر برادیشو ، خونگرم بودنه مادرشو نمیدونستن!
از این که با من اینهمه نزدیک رفتار میکرد تعجب کرده بودن چون اون باهیشکی گرم نمیگرفت.
درسته که همه دوسش داشتن اما اون هیچ کسو نداشت.

با این همه جونیگن داشت با من خوب رفتار میکرد.
چطور که من تو مدرسه قبلیم دوستی نداشتم اونم اینجا تنهاس!
با من خوب رفتار میکرد چون من اونو میشناختم و میفهمیدمش! اونو مث بقیه کسایی که توی مدرسه میدینش قضاوت نمیکردم.
اون خودشو برای من باز کرده بود و من اینو دفعه اولش میدونستم!
که با این افکار حسمو که داشت منو عاشق خودش میکرد بیشتر از این نمیتونشم مانعش شم!
-“برای اینکه با اون باشم حاظرم هرکاری بکنم”
با صدای جیغ جیغی دختر روبروییم به خودم اومدم!
من اونو اونجا ترک کرده بودم.تنها.
تنها کسی که میخواست باهاش دوست باشه اونو اونجا ول کرده بود.
همه چیز سرجاش نشسته بود! حالا دلیل نزدی رفتار کردنش با خودمو میفهمیدم اون دوستی نداشت.
کسی رو میخواست که باهاش وقت بگذرونه و بگه بخنده و من بی مصرف برای اینکار بودم!
درونش چقده ناراحت و تنها بودنشو درک کردم.
وقتی از صف کشیدم کنار و به طرفش جرکت کردم تصمیمو گرفته بودم!
هرچی که میشد بشه من دوسته اون بودم.
-“اممم! الان که فکر میکنم میبینم واسه صبر کردن تو اون صف زیادی کیوتم”
و رفتم کنارش واستادم.
با چشای خالی بهم خیره شده بود..
-“هی زوود باش خیلی گشنمه! قدرته کای فقط اینه؟ اینجا واستادن؟ یا از راه های غیر قانون مدرسه غذا گرفتن؟”
وقتی نگاه کردن با چشمای خالی رو تموم کرد و یه لبخند زد حس راحتی گرفتم!
.
.
.
-“چرا نظرتو عوض کردی؟”
جونگین اینو وقتی که شروع به خوردن غذاش کرد پرسید.
-“وقتی شاهده غش و ضعف رفتنه دخترای جلوییم بودن حالم بهم خورد و نتونسم تحمل کنم”
-“چرا؟”
-“از اینکه دخترا در مورد پسرا اینجور فکرایی بکنن بدم میاد”
-“اوه ببین! یه نقطه تشابه پیدا کردیم”
و میان غذا خنیدنو فراموش نکرد.
-“تا وقتی که در مورد من ایطنوری فکر نکنن مشکلی نیست! تو باید به فکر خودت باشی”
-“تو اونطوری فکر کن”
اینو با لحن دست اندازی گفت!
-“چی؟”
-“به دخترای اطراف نگاه کن! نصف بیشترشون دارن بهت نگاه میکنن!”
سرمو با بی تفاوتی به اطراف چرخوندم! اووف ! راس میگفت!
-“به نظرم چون پیشتم دارن حسودی میکنن و برا همین نگاه میکنن”
بعد از گفتنه این حرفم با بی تفاوتی به غذام مشغول شدم!
-“یه دختر چرا به همچین چیزی حسادت کنه؟ البته تا وقتی که گ/ی نباشی”
هرچی تودهنم بود برای بیرون نپریدن داشتن مقابله میکردن.
برای سرفه نکردن داشتم جون میدادم ولی بدتر و بیشتر سرفم میومد!
-“اروم باش”
و با خنده به خوردن بقیه غذاش مشغول شد!
حس میکنم هروقت دهنمو باز میکنم چیزی بگم کارو بدتر میکنم پس تصمیم گرفتم توی سکوت به بقیه غذام بپردازم!
برای گونه های مادام قرمز شدنم این بهترین گزینه بود!



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





123
نظر بگذارید

avatar
60 نظرات
63 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
54 نظرات نویسندگان
kianaRomiLutariparibaekyumina نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
kiana
مهمان
kiana

مرسی

tari
مهمان
tari

قشنگگگگگ بود
شخصیت کای رو دوست دارم….بهش میخوره/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/279419_biggestgrin.gif

RomiLu
مهمان
RomiLu

dagiiiiiiiiiign!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (51).gif

pari
مهمان
pari

اووووووف کایم یه چیزیش هستااااااا..خخخخخخ مشکوکه /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/flirty4-smiley.gif

RomiLu
مهمان
RomiLu

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/axesmileyf.gif

baekyumina
مهمان
baekyumina

kkk kaiii aliiiiie komaooo mamnon merciiiii tnx ^^

RomiLu
مهمان
RomiLu

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (6).gifyoure welcome

kadooOooOooOoo
مهمان
kadooOooOooOoo

وایییییییییییییییییییییییییی کایلوووووووووووووووووووووووووووووووووووو گوگولیامممممممممم /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/flirty4-smiley.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/flirty4-smiley.gif
ممنونم خیلی خوب بود . خسته نباشی /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

RomiLu
مهمان
RomiLu

slmt bshi^^/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (35).gif