12 👁 بازدید

POPY IN MY HOME EP16

قسمت 16 فیک خارجی popy in my home با ترجمه ی دوست عزیزمون رومینا

پیام رومینا مترجم فیک:
سلاممممم^^
قسمت شونزدهم *.*
برگشتیم به حالت قبلیو دیگه از زبون لو‌میخونیم ^^
من اکثرن فرصت نمیکنم به همه کامنتا جواب بدم:( از دستم دلخور‌نشییین…سعی میکنم اکثرن اونایی که سوال پرسیدن رو‌جواب بدم…
حرف زیادی ندارم و‌بفرمایین ادامه^^


_”جونگین تلفنت چرا خاموشه؟ گم شدم و مجبور شدم کلی پول به تاکسی بدم..این پولو ازت پس میگ…”
دستایی که دوره گردنم پیچیدن باعث شد حرفمو نیمه کاره رها کنم.
آغوشیو که فکر میکردم در عرض یه هفته فراموش کردم منو داخل گردابی کشید
روی ‌نوک پام بلند شدم و چونمو روی شونش قرار دادم…همون لحظه تمامه دلتنگیم ته کشید
”سیک/تیر“ درحالی که اونو به عقب هل میدادم با حالت کاملا متعجبی به خونه نگاه کردم.
_میتونم بپرسم این چه وضعه خونس؟
_گفته بودی دختر‌ نیارم خونه منم مجبور‌ شدم پسر بقالی ‌سر کوچمونو‌ بیارم که اونم اومدنی دست خالی نیومده بود
_مسخره بازی در نیارو بگو چرا خونم تو عن غرق شده!
_اولا اینجا خونت نیست و خونمونه دوما اردو رفتنت با پسرا اصلا خوشایند نبوده خیلی بددهن شدی!
و دستشو تو موهام کردو بهمشون ریخت.
تو این یه هفته رفتارا و ‌نوازشای مردی رو‌ که در عرض هفت روز عاشقش شدمو نتونستم فراموش کنم.
_اتاقم چی؟
و با استرس به طرف راهروی اتاقا دویدم. هر آن منتظر بودم وقتی درو باز میکنم روی ‌تختم یه دختر لخ/ت خوابیده باشه…با صدای قدماش فهمیدم بهم رسیده.
_واو…اتاقم کاملا تمیزه!
به تن صدام حالت شگفت زدگی رو اضافه کردم.
_چون بچه خوبی بودم و به حرفات گوش ‌دادم…هنوزم از اینکه به پدرم زنگ بزنی میترسم!
دستاشو بهم گره زده بودو به در تکیه داده بود…هیکلش بی نقص بود.
_آه
با چیزی که به ذهنم اومد کولمو از پشتم روی زمین گذاشتم.
_برات یه چیزی خریدم!
اره اینکارو انجام داده بودم و دلیلشم نمیدونستم ولی وقتی اینو بهش گفتم حس پشیمونی به سراغم اومد.
_چی ‌خریدی؟
با خوش حالی اومد و‌ روی تختم نشست.
_وقتی مچ پام پیچ خورده بود و تو به فکر من بودی اااممم ینی چیزه….و خیلی مسخرست ولی خب…
_عه زود باش دیگه لوهان
وقتی اینطوری با کنجکاوی بهم نگاه میکرد بیشتر از کارم پشیمون میشدم.
_ت توی یه مغازه ای پیدا کردم…کوچیکه ولی دوست داشتم دسته تو ‌بمونه…
اگه کیفم اینقدر پر ‌نبود زودتر‌ میتونستم پیداش کنمو اینهمه هم مضطرب نمیشدم.
_ایناها
در اوردمش و ‌جلوش تکون دادم بعد به سمتش گرفتم.
_یه آویز گوشی با نماد فوتبال؟
این مدل ‌نگاه کردنت اصلا بهم کمکی نمیکنه.
_تو ‌میرقصی و ‌منم فوتبال بازی میکنم برا همین…
از جیب شلوارم گوشیمو ‌بیرون اوردم و جوری که اویز تلفنم دیده بشه جلوش تکون دادم و گفتم :
ماله منم یه رقصندس
هیچ نظری واسه اینکه تا چه حد لپام قرمژ شده نداشتم
“البته اگه بخوای میتونیم عوض کنیم! “
_چرت نگو! اگه برعکس اینو ‌میدادی اونوقت میخواستم عوض کنم
گوشیشو از قابش در اورد و شروع کرد به بررسی کردنش.
“با این دیگه همیشه تو‌فکرمی”
من برای اینکه به تو فکر ‌کنم به اینجور چیزا احتیاجی ندارم جونگین.
_آها راستی دیگه دوست ندارم به این جور اردوها ‌بری!
_چرا؟
_ینی چی چرا؟
از جاش بلند شد و به طرفم اومد.
مگه وضعمو ‌نمیبینی؟ عینه مرده ها زندگی کردم…تازه یه هفته هم هست به مدرسه نرفتم و دلیله تمامه اینا تویی!
_چرا؟
_چون مقل احمقا به بودنت عادت کردم و وقتی که نیستی کلافه میشم.
عادت کردن؟ کلافه شدن؟ تمامه چیزایی که باید درمورد من حس کنی اینان؟نمیخوای من برم چون موجبات شادی رو‌برات فراهم میکنم.
_بهتره به اینم عادت کنی چون تمرینا قراره زیاد شن و از این بیشتر قراره برم!
_نمیذارم‌بری!
دستاشو رو کمرم حس کردم…دستایی که شبا منو تو آغوشش میگرفتن الان محکم دور تا دورم پیچیده شده بودن.
چرا دلتنگ این اغوش شده بودم؟ یعنی احتمال ‌اینکه اونم دلتنگ کسی مثل من بشه وجود داشت؟
_بو‌میدی.
صدام که توی سینش محبوس شده بودو احتمال‌ میدادم نشنیده.
_از حموم ‌فقط واسه دستشویی استفاده کردم ^^
_نگو که یه هفتس حموم‌نرفتی!
_هممممم یادم نمیاد حتی بعد از شا/شیدن هم دستامو ‌شسته باشم
با حالت چندشی از خودم‌دورش کردم.
_همین الان گم شو‌ و‌ دوش بگیر
_بعد از اینکه دوش ‌گرفتم باز میتونم‌ بغلت کنم؟
_نه!
_پس نمیرم!
_مگه واسه بغل کردن من همیشه دوش میگیری؟
_اره! بدنم به بوی تو حسادت میکنه لوهان از چی استفاده میکنی به منم بگو وگرنه دم به دقیقه بغلت میکنم!
اگه متوجه حرفاش میشدم و‌ میفهمیدمم بهش نمیگفتم.
_جونگین!
صدامو جدی کردم و دستمو ‌رو شونش گذاشتم!
_قبل از اینکه باعث شی اتاقمم بو‌ بگیره برو‌ و ‌حموم‌ کن!
از شونش گرفتم و با هل دادنم باعث شدم از جاش تکون بخوره.
_نمیخوای بگی دلت برام تنگ‌شده؟
_من دلتنگ جونگینی که انسان بود و سالنی که میشد توش مثل ادما زندگی ‌کرد شدم پس برو دوش بگیر و‌ این دلتنگی رو‌ رفع ک
_باچه
مثل پسر بچه های کوچیک با شونه های افتاده و ‌لبو ‌لوچه آویزون پشتشو بهم ‌کرد.
_اگه بچه های مدرسه کای رو ‌تو این وضعیت ببینن حاظرم‌ شرط ‌ببندم واسه رفتنت از مدرسه هر کاری ‌میکنن.”
_اگه اینو بفهمن تو ‌مدرسه به همه میگم که گ/ی هستی!
_گم شوو
با جا خالی دادن از بالشی که درست پشت سرش پرتاپ کردم از اتاق بیرون رفت!
دوباره دا
دنش فکر ‌کنم.
_آره! خب وقتی نمیتونم جایی فرار‌ کنم منم باهات هم بازی میشم جونگین.
_خیلی؟
با تکیه دادن دستاش به دیوار منو بین خودش و‌دیوار ‌پشتیم محبوس کرد.
اول‌ موهای سیاهش گردنمو ‌قلقلک میدادن و ‌بعد از اون صدای فس فسی که ‌گوشمو ‌پر ‌کرده بود.

_آره خیلی….حالتایی که استرس میگرفتی خیلی برام جالب و ‌باحال بود.
باز لوهانه پر روی درونم بهم غلبه کرده بودم و کاری که بعدا قرار بود ازش پشیمون بشمو ‌انجام داده بودم.
دستامو‌ روی کمرش گذاشتم‌ و چونمو ‌به حالت خفیفی روی سینش قرار دادم و‌ به چشاش خیره شدم…اونم‌ کمی سرشو ‌خم‌ کردو‌ باهام چشم‌ تو‌ چشم‌ شد.
میشه همیشه اینطوری باشیم اقای کیم؟! میشه باهم ارتباط برقرار کنیم؟
_باشه…پس از این به بعد برای اینکه پسر خوبی باشی بهت جریمه میدم!
_چه جریمه ای؟
صورتشو ‌به صورتم نزدیکتر کرد.
_مثل این!
با فشار دادن با/سنم از جام ‌پریدم.
_بدجنس.
و‌ هلش دادم عقب.
_این فقط هشدار بود اگه کارای اینجوری بکنی از این بدتراش منتظرته.
_دیوث! با سرعت از دستشویی ‌بیرون‌ اومدم.
نه! نهه! نهههه! فکر‌ میکردم قراره منو ببو/سهه…‌نه اینکه اینکارو‌ بکنه…نباید این فکرو ‌میکردم.
مقابل اون این حسا… اه بفا/کم این حسارو…(دقت کردین جدیدن خیلی بی ادب شدن؟:/)
من واقعا اینو میخواستم حتی میخواستم وقتی به صورتم نزدیک ‌میشه چشامو ببندم…ااااه…باورم‌ نمیشه! چطوری فکر ‌کردم ‌ ممکنه منو ‌ببو/سه؟ غیر ممکنه انقده ساده باشم نه؟ صداش توی گوشم‌ بود. فس فساش توی‌ گوشم به فریاد تبدیل میشدن…خودمو به زور به کلاس رسوندم توی ردیف خودمون نشستم.
بعد دقایقی اونم اومد و‌ کنارم نشست! این چند دقیقه کجا بودی؟ دنبال کردنه من این همه طول نمیکشید.
_با پدرم ‌حرف ‌زدم…این هفته خونه ما میمونیم!
اون لحطه فقط یه سوال از ذهنم‌ عبور‌ کرد.
_خواهرت کجاست؟
_چرا کنجکاوی؟
چون میترسیدم با تعریف کردنه چیزایی که میخونه پیش زمینه مرگم رو حاظر کنه.
_دلم تنگ شده براش!‌ دوست دارم یه بار دیگه ببینمش!
_اونم همراهه مادر پدرمه…حتی خدمتکارا هم رفتن!
این به معنی این بود که قراره تو اون خونه به اون بزرگی دو نفری تنها باشیم نه؟
_اگه مجبور نبودی درسارو ‌مرور کنیم میتونستیم توی خونه کارای دیگه ای هم بکنیم!
به من چشمک ‌نزن جونگین…من تاحالا همچین ارتباط جن/سی باکسی نداشتم.
_مجبورم؟ ینی تو‌نیستی؟
_نوچ! تا حالا اصلا درس نخوندم!
انگار که خیلی عادی باشه شونشو ‌بالا پایین کرد.
_مطمعنی منو ‌واسه کارای دیگه ای به
خونت دعوت نکردی؟
_مثلا چه کارای دیگه ای؟
با فکرایی که به سرش اومده بود و حدس میزدم که چیا باشه ، با خنده هاش عصبیم میکرد.
_مثلا واسه تیکه تیکه کردن من! پشت خونتون یه جنگل خیلی بزرگ هست و این باعث میشه ترسم بیشتر بشه! (=|||)
_واسه تیکه تیکه کردنت توی جنگل زیادی نازی لولو…ولی میتونم تو رو بین عروسکای خواهرم دفن کنم!
_بالشی با پرای کبوتر دارین؟ اینطوری به محل جنایت جذابیت بیشتری میده!
_و یا میتونیم‌ وقتی تو یه حمام با وان پر کف داری استراحت میکنی با وصل کردن الکتریسیته بکشمت (=|||| خدایا شفا)
_خرسای قطبی دارن میمیرن جونگین آبو اسراف نکن!
درحالی که ما داشتیم مکالمه های عادی هر روزمون رو ‌میکردیم متوجه چشم هایی که ما رو‌ نگاه میکردن نبودیم.
وقتی نگاهمو اروم _با اینکه نمیخواستم_ از جونگین گرفتم دیدم کل کلاس با وحشت دارن مارو ‌نگاه میکنن.
_لعنتی! همشون حرفامونو شنیدن! یا اگه بخوان منو لو ‌بدن اون موقع مجبورم همشونو‌ بکشم!
جونگین با حالت بی روحی حرفشو ‌زد و ‌منم نتونستم مانع خندم بشم…‌اون داشت در‌مقابل کلاس شوخی میکرد! ولی..نکنه راس باشه؟!!!
خب خب ^^
چطور‌بود؟ 🙂
بچه ها چیز ‌مهمی که باید بگم اینه که همتون از دیر گذاشتن فیک از دستم ناراحتین 🙁 ولی باور کنین تقصیره من نیست مسلما تقصیره اجی سمی هم نیست…تنها فیکه من نیست که تو سایت گذاشته میشه و خبرای اکسو هم ‌واقعا زیاده اجی سمی هم دست تنهاست..‌پس ازتون خواهش میکنم یکم درک کنین 🙁
الانم درگیره کارنامه ماهانه هسیم >.< ولی من همونطوری دارم کارمو ادامه میدم 🙁
موفق باشین اجیا

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





76
نظر بگذارید

avatar
62 نظرات
14 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
57 نظرات نویسندگان
sogolRomiLumonahaniyehbahare نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
sogol
مهمان
sogol

مرسییی
خسته نباشی

mona
مهمان
mona

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/twzonesmiley.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (30).gif

RomiLu
مهمان
RomiLu

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (35).gif

haniyeh
مهمان
haniyeh

مثل همیشه عالی بود ممنون بابت ترجمه اجی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

bahare
مهمان
bahare

20 ruz ykm bih az had ziad dir nis vse gozashtney fic????? ma k mordim midunmm aji sami srsh shuluqeeeee/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/dard.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

nazanin
مهمان
nazanin

وای این قسمت خیلی خوب بود ………… ولی من همش فک می کردم سهون هم بیاد تو داستان ولی مث این که اشتباه حدس زدم /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (26).gif
ممنون بابت ترجمه /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (35).gif