13 👁 بازدید

2-sympathy

رها:

سلاااااااااام میکنم :)))

ممنون از تک تک نظراتتون، فوق العاده بودن ♡
من تا حالا فیک زیاد نوشتم، ولی این فیک فرق میکنه چون یه کار دونفرس … ما برای این فیک تمام تلاشمون و کردیم هر قسمت چندبار خونده شده و چند بار ادیت شده ….ممنونم که با نظراتتون باعث انگیزه برای تلاش بیشترم میشید …ممنونم که میخونین و دوست دارین ^^

*فلش بک*
چانیول با چشمای مظلوم به مادرش زل زد. 《ینی … داداشم بشه ؟ داداش واقعی ؟》
جوابش فقط یه لبخند محزون بود. چانیول هشت ساله اونقدر بزرگ شده بود تا معنی نگاهای دلسوزانه مادرش رو به در قدی اتاق ببینه. میتونست به جرات بگه که پسری که پشت اون در ایستاده اتفاقات خوبی رو از سر نگذرونده.
با دو دلی در اتاق رو باز کرد و چشمش به پسری افتاد که کف اتاق نشسته بود و با دستای کوچیکش عروسک مرد عنکبوتی کوچیکش رو چسبیده بود. توی چشمای پسر میشد ترس رو دید. ترس، غم، ناباوری، ناامیدی …
صبح اونروز وقتی چشماشو باز کرده بود با نگاهای نگران مادرش مواجه شده بود. پارک چانیول از مادرش شنیده بود قراره یه پسر کوچیک به خونواده خوشبخت سه نفره ی پارک اضافه بشه.
شاید برای چانیول عجیب بود که یه پسر شش ساله یکباره وارد اون خونه بشه، ولی دوست داشت همونطور که مادرش گفته بود به لک لک هایی که به عنوان جایزه برای بچه ها داداش می آوردن اعتماد کنه.
چشمای پسرکی که جلوش روی سرامیک سرد اتاق نشسته بود از قطره اشک های هرگز نباریده پر بود. چانیول حس پسر رو میفهمید، اون مردمک های لرزون رو درک میکرد.
جلو رفت و جلوی پسر روی زمین زانو زد. 《هی… سلام… اسمت چیه ؟》
جواب چانیول سکوت بود و چشمای ملتمسی که بهش خیره بودن. چشمای وحشت زده پسری که به تازگی مرگ پدر و مادرش رو با چشمای خودش دیده بود. سکوتی که به اندازه تمام شک هایی که بهش وارد شده بود سنگین بود.
نگاه ترسیده پسر باعث شد چانیول دستای سردش رو توی دستش بگیره. 《من چانیولم… تو هم از امروز داداش کوچولوی دوست داشتنی منی…》
×××
چانیول چشماشو رو به سقف ساده اتاق باز کرد. صدای هق هق خفه ای توجهش رو جلب میکرد. اشعه های طلایی آفتاب از لای پرده سرک میکشیدن و اتاق رو روشن میکردن.
چانیول غلتی زد و چشمش به پیکر ظریف پسر بچه ای روی رخت خواب پائین تختش افتاد که توی پتو خودش رو پیچیده بود و حرکات ریز بندش نشون میداد که در حال گریه کردنه.
به سرعت از تخت پائین اومد و با احتیاط به پسر نزدیک شد که هق هقش رو توی پتو خفه کرده بود. 《هی هی هی پسر… چی شده ؟》
سعی کرد پتو رو از روش کنار بزنه. اون موجود کوچیک بی دفاعی که جلوش بود بیشتر از چیزی که باید روی چانیول تاثیر داشت.
به محض کنار رفتن پتو، اولین چیزایی که دید یه جفت چشم مشکی پف کرده بود، چشمایی که نشون میدادن پسر چه غم بزرگی رو تحمل میکنه.
میخواست حرفی بزنه که متوجه خیسی دایره شکل زیر پای پسر شد. 《تو… تو رختخواب رو خیس کردی ..؟》
چانیول میخواست داد بزنه، میخواست جیغ بزنه و به پسر بگه که ازش بدش میاد، بگه از این کثیف کاریا متنفره، بگه …
هیچی نمیتونست بگه. پیکر پسربچه، اون لرزش های خفیف بدنش، اون نگاه مظلوم، اون دستای کوچیک که با استرس توی هم قفل شده بودن …
حس میکرد پسر منتظر تنبیه بود، انگار که خودش رو مستحق این تنبیه بدونه، انگار که بدونه چانیول قراره دعواش کنه …
بی هیچ فکری نفس عمیقی کشید و به سمت پسر خم شد که نگاهش رو دزدیده بود و به پاش نگاه میکرد. دستاشو بالا آورد و اشکای براق روی صورتش رو پاک کرد. بی اختیار دستاش دور گردن پسرک حلقه شد.《ناراحت نباش… من مواظبتم. همیشه..!》
×××
چانیول نگاهشو به زمین انداخت، ولی دستش همچنان روی پوست صاف پسر میلغزید. 《میدونی ..؟ من همیشه از خدا یه داداش میخواستم، چقدر خوبه که تو اینجایی ..!》
باز هم سکوت پسر توی گوشش زنگ میزد. نفس عمیقی کشید و صابون رو توی دستش جا به جا کرد.
بعد از اینکه فهمیده بود پسر نتونسته فشار رو کنترل کنه و رختخوابش رو کثیف کرده، حتی بیشتر از قبل دوستش داشت. دست خودش نبود، با اینکه اون موجودی که جلوش ایستاده بود رو فقط یک روز بود که میشناخت، ولی به طرز عجیبی براش عزیز شده بود.
بهش نگاه نمیکرد، نمیخواست پسرک احساس معذب بودن بکنه.
بدون اینکه فکر کنه بهترینا رو واسه داداش کوچولویی میخواست که یک روز بود به خونواده شون وارد شده بود. آروم موهای سیاه و لخت پسر رو لمس کرد. حس میکرد سالهاست برداری مثل اون داره. 《دیگه هیچکس نمیتونه اذیتت کنه … من همیشه پیشتم!!… دیگه ناراحت نباش …》
خودش هم نمیدونست چرا اون حرفا رو میزنه. حتی نمیدونست اون حرفا از کجا میان..! فقط میدونست که پسر بچه ای که جلوش نشسته بود و سرش رو پائین انداخته بود رو به طرز عجیبی دوست داره.
– کـ… کـیم جونگیـن …
– چی ؟
– اسـ… مم .. کیـم جونگیـنه …
*پایان فلش بک*
صدای آهنگ اذیتش میکرد. یه گوشه سالن نشسته بود و بطری مشروب رو تو دستش میچرخوند. حرفی نمیزد، بی صدا به جونگین خیره بود که همزمان با دو تا دختر میرقصید.
یه سری احساسات ضد و نقیض دورشو گرفته بودن، یه سری حرفای نگفته که حس میکرد باید زودتر بگه، یه تصمیماتی که فکر میکرد اگه زودتر عملی نشن ممکنه دیر شه.
نورای رنگی و صدای بلند نمیزاشت درست فکر کنه. دوست داشت پیش بقیه بچه ها باشه و آخرین روز تعطیلات بین دو ترمشو جشن بگیره، ولی فکر های زیادی که دورش رو گرفته بود نمیزاشت درست بتونه از اون لحظه ها لذت ببره.
جونگین رو از دور میتونست تشخیص بده که دستش کمر یه دختر رو نوازش میکرد. یه جورایی انگار چشمش توی جمع اولین نفر جونگین رو پیدا میکرد. چشمش به جونگین عادت داشت، به اینکه همیشه نزدیک خودش ببینتش.
نفسش رو مث یه آه بیرون داد و بدون اینکه نگاهشو از جونگین برداره شیشه مشروب توی دستش رو بالا رفت. تلخی الکل کل دهنش رو پر کرد.
نفس عمیقی کشید و سرش رو به پشتی مبل تکیه داد و چشماشو بست. باید یه کاری میکرد، باید بهش میگفت. اون باید میدونست. چانیول مطمئن بود اگه زودتر بهش نگه پشیمون میشه. باید میگفت.
چشماشو روی هم فشار داد تا یه لحظه فکرش آزاد بشه. اون شب شب مناسبی برای ناراحتی نبود، اون شبی که همه جشن گرفته بودن … شب مناسبی نبود که مثل چندین ماه گذشته بخواد به احساساتش فکر کنه.
– هی رفیق !
به سمت راستش نگاه کرد، به اوه سهونی که کنارش خودش رو روی مبل پرت کرد و بهش نگاه کرد و ضربه کوتاهی به شونه ش زد. سهون رو خیلی وقت بود که میشناخت، از دوران بچگی.
بار سهون جایی بود که همیشه جمع میشدن، پاتوق لحظه های خوب و بدشون. داستان دوستی جونگین و سهون و چانیول به خیلی وقت پیش برمیگشت، به روزایی که باهم مدرسه میرفتن.
چانیول ناخودآگاه با یادآوری اون روزا لبخند زد. با یادآوری دستای کوچولوی جونگین که همیشه تو دستش میگرفت، با یادآوری روزایی که سه تایی بالای درخت توت مدرسه قایم میشدن، روزایی که از شیرینی فروشی کوچیک سر نبش خیابون کیک شکلاتی میدزدیدن …
تو همه خاطراتش جونگین بود. همیشه جونگین بود. همه جا بود. چانیول نمیتونست حتی یه ثانیه رو بی حضور جونگین تصور کنه.
به سهون نگاه کرد و بیحوصله دماغشو بالا کشید. 《هونی یه بطری ابسولوت میاری ؟؟》
سهون نگاهشو از چانیول گرفت و به پیست رقص خیره شد که هر ثانیه پرتر میشد. 《چیزی شده ؟ همون جریان قدیمی، نه ؟》
چانیول بطری خالی رو روی میز چوبی جلوش پرت کرد و صاف تر نشست.
– همون جریان که شب و روز نزاشته برام …
سهون خندید و به بار اشاره کرد.
– بیا اونور رو صندلی بار بشین اونجا حرف بزنیم.
چانیول در حالی که تلو تلو میخورد از جاش بلند شد و آروم خندید. 《دو تا بطری ویسکی خوب مست میکنه ها !》
سهون بازوی چانیول رو گرفت و به سمت صندلی کشیدش. 《تو قبلا ظرفیتت خیلی بالاتر از این حرفا بود که.》
چانیول آروم خندید. 《خیلی چیزا عوض شده نسبت به قبل…》
خودشو روی صندلی بار پرت کرد و به شیشه های رنگی مشروب نگاه کرد. این صحنه ای بود که چهار سال بود هفته ای چند بار میدید و هربار هم براش جالب بود.
– سهونی ابسولوت منو میدی ؟؟
– ابسولوت خیلی قوی نیست ؟
– لطفا … بده …
سهون سری تکون داد و به سمت شیشه کتابی رفت. 《خب حالا چته که امشب اینجوری یه گوشه نشستی ؟؟》
چانیول نگاهش رو از بطری ها گرفت و به سهون نگاه کرد. 《سهون… به نظرت… نباید بهش بگم ؟؟》
سهون بطری و یه لیوان رو روی میز جلوی چانیول گذاشت و روبروش روی صندلی نشست و دستاشو روی میز گذاشت. 《چی ؟》
چانیول بدون نگاه به لیوان یه نفس بطری رو بالا رفت و از تلخیش چهره شو در هم کشید. 《سهونی… باید بهش بگم که عاشقشم… باید بدونه… بهش بگم… ؟؟》
سهون با اخم بطری رو از دست چانیول گرفت و کنار گذاشت. 《اینقد نخور. مطمئنی که میخوای بگی ؟ چانی… ممکنه… ناراحت شه. شاید… شاید به خاطر حس دینی که داره نتونه راحت حرفش و بزنه…چان اون قبلا هم ضربه خورده !!…این و ما بهتر از هرکسی میدونیم》
چانیول واسه پس گرفتن بطری تقلایی کرد و ناامید دستشو پس کشید. چشماش رو لایه ای از اشک گرفته بود و حس میکرد بغضی تو گلوشه که از اولین روزی که اونو دیده بود همونجا مونده بود و انگار قصد هم نداشت که بره.
چشماشو بست که سهون اشکش رو نبینه. 《سهون… من دوسش دارم. من از روز اولی که دیدمش دوسش داشتم… من همیشه دوسش داشتم. این عشق داره منو میکشه، این عشق یه طرفه… سهون من باید بهش بگم، باید بگم…》
نگاه نگران سهون روی صورت چانیول چرخید. 《نمیخوای دوباره فکر کنی ؟ شاید این باعث شه اونو از دست…》
– بس کن سهون من تصمیمم رو گرفتم، خیلی وقت پیش…
سهون آهی کشید و به چانیول نگاه کرد که انگار زجر میکشید.
– باشه، هر کاری که به نظرت درسته بکن… من پشتتم، باشه ؟؟
چانی سری تکون داد و نگاهش رو دزدید. آهنگ قطع شد و همه نفس نفس زنان به سمت بار اومدن تا عطششون رو برطرف کنن.
سهون به شاگردای بار اشاره ای کرد و خودش دستی روی شونه چانیول گذاشت. 《فقط… چطور میخوای این کار رو انجام بدی ؟》
چانیول نگاهش از زمین رو گرفت و توی چشمای سهون نگاه کرد. 《میخوای زنده ببینی ؟؟》
از جاش بلند شد و به اطرافش نگاه کرد. طبق معمول بدون زحمت اضافه جونگین رو دید که همچنان وسط پیستی که خالی شده بود ایستاده بود و با یه دختر با موی بلوطی میرقصید.
حس میکرد بدنش شل شده، عرق سردی که روی بدنش نشسته بود رو حس میکرد… میدونست همه ی اینا از ترس از دست دادن اون شخصه، ولی مجبور بود این ریسک رو بپذیره. اون باید میدونست، حقش بود که بدونه.
چشماش بدن جونگین رو دنبال میکرد. حرکات ظریف کمرش، پوست قهوه ای رنگش که زیر نور چراغا میدرخشید و ریتم حرکاتش که انگار با یه آهنگ توی ذهنش هماهنگ شده بود.
بی اختیار لب هاش از هم باز شد.
– هی کیــم جونگیــن.
جونگین سرش رو به سمت چانیول برگردوند که بهش نگاه میکرد و با حرکات لب بیصدا ازش پرسید که چیکار داره.
چانیول با دست بهش اشاره کرد که بیاد. میدونست که میاد. جونگین همیشه هر وقت هرجایی که چانیول ازش میخواست میومد و این احساس خوبی بهش میداد.
زیر چشمی نگاهی با سهون رد و بدل کرد که مظلوم و نگران نگاهش میکرد. خودش هم نگران بود. نگران حرفایی که باید میزد، احساسی که باید میتونست نشون بده…
جونگین در حالی که میخندید به سمتشون اومد و دستشو دور گردن چانیول حلقه کرد.
– چیشده چانیولی ؟؟
چانیول آب دهنش رو قورت داد و دست جونگین رو از دور گردنش باز کرد. نگاهش رو روی صورت خندان جونگین متمرکز کرد و نفس عمیقی کشید. 《باید چیز مهمی رو بهت بگم…》
جونگین که کم کم رگه های نگرانی تو صورتش پیدا میشد نگاهش رو به سهون و دوباره به چان انداخت. 《چـ.. چـی ..؟》
– من … عاشقتم ..

نظر فراموش نشههههه



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





177
نظر بگذارید

avatar
124 نظرات
53 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
120 نظرات نویسندگان
MahboobeniloFateeeeemeeeeehe)(o...L*bizous* نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Mahboobe
مهمان
Mahboobe

اوه

nilo
مهمان
nilo

جیغغغغغ چان عاشق کای بوددد؟؟؟؟وایییی من یادم رفتههههه

Fateeeeemeeeeeh
مهمان
Fateeeeemeeeeeh

من برم قسمت بعدی تا دیوونه نشدم
مرسی

e)(o...L
مهمان
e)(o...L

وااااای دوتا داداش با دوسال فاصله ی سنی……چه قشنگ….عااااالی بوووووود :zardak (61):

*bizous*
مهمان
*bizous*

خیلی يهويي بود ! فکر کنم کای کپ کرده باشه !
ممنون