11 👁 بازدید

Not intended 1-2

Not intended 1-2

سلام

فیک جدید Not Intended

با کاپل چانبک

به قلم EXObubz

مترجم خودم :/

پارت اول و دوم رو باهم گذاشتم

بفرمایید

Chapter 1
Unprepared

تو خونه ی بزرگ بکهیون ، قضیه ی ازدواجش با یکی از افراد خانواده ای که سه نسل دشمنی بینشون بود ، رو همه میدونستن به علاوه ی خود بکهیون.
چند ماهی میشد که میدونست ، نقشه ای بود که براش ریخته شده بود و اولش میخواست که خودش رو قربانی کنه تا این دشمنی تموم بشه. اما تو دقایق اخر ، دو روز قبل از ملاقات خانواده ها ، به همه شون لعنت فرستاد و از خونه و زندگی فوق العاده ش فرار کرد.

بکهیون هیچوقت کسی نبود که جلوی کارهای احمقانه سر خم کنه ، سنت های قدیمی ای که احمقانه بودن. نمیخواست پشت سرش رو نگاه کنه . تنها راهی که وجود داشت تا بتونه برگرده خونه ، این بود که خانواده ش کار مسخره شون رو تموم کنن و به جای قربانی کردن پسرشون و زندگیش ، کارهاشون رو دیپلماتیک انجام بدن.

لحظه ای که از خونه خارج شد ، توی پیادو رو ایستاد.نمیدونست کجا بره ؛ پس تصمیم گرفت که تو خیابون های سئول بچرخه تا یک هتل 5 ستاره پیدا کنه و فقط تا صبح طول کشید که متوجه شد دیگه نمیتونه از کارت های اعتباریش استفاده کنه مگه اینکه برگرده خونه و به اجبار با یک غریبه ازدواج کنه.

سوار مترو شد و از پول دستی استفاده کرد تا به خونه ی کای بره.کسی که سمت دیگه ای از شهر زندگی میکرد.

با همون لباس هایی که از خونه اومده بود ، جلوی در ایستاد و درزد. کای موقعیت اجتماعی هم سطح بکهیون نداشت ، اما برای شرکت خدماتی ای کار میکرد که والدین بکهیون مهمونی های متوالی شون رو اونجا برگذار میکردن و ازین طریق بکهیون باهاش اشنا شده بود.

اولش ، کای قبول کرد که بکهیون پیشش بمونه ، اما بعد از یک هفته و نصفی ، خسته شده بود از بکهیونی که با تنبلی دور وبرش میچرخید و هیچ کاری جز نفس کشیدن انجام نمیداد.

کای نمیدونست که میتونه جفتشون رو ساپورت کنه یا نه ، به همین خاطر با اینکه براش سخت بود ، تصمیم گرفت موقیت رو به بکهیون بگه.

وقتی بکهیوناز اتاق خوابش-اتاق کای خارج شد ، کای بهش صبح بخیر گفت:”صبح بخیر بک ؛ خوب خوابیدی؟”

بکهیون در جواب فقط هومی کرد و دستشو زیر لباسش برد تا سینه ش رو بخارونه و چشم های خواب آلودش به میز ناهارخوری افتاد و با غرغر گفت :”رامن؟”

کای سر تکون داد و لبخند زد :”تمام روز و هر روز.”

بکهیون خمیازه ای کشید :”چرا یه چیز دیگه درست نمیکنی؟”

کای اهی کشید و درحالی که ماگ قهوه ش توی دستش بود نشست :”میدونی که من حقوق چندانی ندارم بک.” و روی اوپن آشپزخونه لم داد :”گوش کن ، باید حرف بزنیم.”

بکهیون بی حواس سر تکون داد ، هنوزم خواب و بیدار بود ؛ یکی از صندلی هارو کشید عقب و صدای گوش خراشی ایجاد کرد :”بگو.”

کای شروع به حرف زدن کرد :”باید یه شغل دست و پا کنی ؛ یا حداقل باید بیشتر مستقل بشی یا شاید حتی برگردی خونـ..”

بکهیون سریع چشماشو باز کرد :”من نمیرم خونه ها.”

کای ابرو هاشو داد بالا:”اوکی اوکی ، حواسم نبود.من فقط دارم میگم که نمیتونم جفتمون رو ساپورت کنم.”

بکهیون تو یه سکوت طولانی نگاه خیره ش رو به ظرف رامنش داد :”متاسفم ، من نمیدونستم که کجا برم ، هرجایی که به ذهنم میرسید ، خانواده م ازش خبر داشتن.تو تنها کسی بودی که فکرشم نمیکردن که بخوام برم پیشش.”

کای شونه بالا انداخت :”اشکالی نداره. ولی ببین ، من فقط بهت میگم که یه کاری پیدا کـ…”

بکهیون سریع حرفشو تصحیح کرد :”منظورت اینه که برم.” و نیشخندی زد.

کای جواب داد:”هرچی ، درسته که تو این موقعیت قرارت دادم اما به این معنی هم نیست که میخوام خودت تنهایی با این دنیای بی رحم دست و پنجه نرم کنی.”

بکهیون چشم هاش رو چرخوند :”میخوای منو از کثافطی که خودت توش انداختیم بیرون بکشیم.” و مشغول غذا خوردن شد.

_”من چند شب پیش تو یه مهمونی گارسون بودم و داشتم به موقعیتمون فکر میکردم.”

توجه بکهیون جلب شد هرچند وانمود میکرد حوصله ش سر رفته.

کای ادامه داد :”شنیدم که چند تا از اون خدمتکارای زن داشتن یه گوشه پچ پچ میکرد ، میدونی داشتن راجع به استخدام یه خدمتکار جدید تو یه خانواده ای که حدس میزنم معروف باشن صحبت میکر…”

بکهیون حرف شو قطع کرد :”اگر راجع به خانواد ی خودم حرف میزدن چی؟ داری سعی میکنی تا دوباره منو برگردونی خونه مون ، دیوث؟”

کای خندید :”نه! قسم میخورم نمیخوام این کارو کنم ، بذا حرفم تموم شه.”

بکهیون سر تکون داد و کای دوباره گفت:” بعدش من با میز نقره ای غذاهام که برای اون عوضی های پولدار حاظر شده بود سمتشون رفتم و اونا داشتن جزییات رو میگفتن و…” و دستشو کرد تو جیبش و کاغذی دراورد :”منم ادرسشو گرفتم.”

بکهیون با جیغ جیغ گفت :”رفتی و از اون زنا ادرس جایی که میخواستن یه خدمتکار استخدام کنن رو گرفتی؟”

کای با حرس جواب داد :”نعخیر ، من فقط با دقت گوش دادم و یادم نگه داشتم.”

_”الان داری منو به فاک میدی و مسخره میکنی؟؟”

کای نیشخند زد :”یک ، علاقه ای ندارم. دو ، نه! فقط اینکه حافظه ی خوبی دارم چون یسره با ادم های مختلف سر و کار دارم و میلیون ها سفارش رو یادم نگه میدارم.”

بکهیون لبشو گزید :”بده ش ببینم.”

کای کاغذ رو لوله کرد تا تو هوا بتونه پرتش کنه و سمت بکهیون انداخت.

بکهیون کاغذ رو باز کرد و نگاهی به ادرس کرد و بعد به کای :”فاک اینکه تو ساحله.”

کای با شیطنت پرسید :”عخ ، اینو نگفتم؟”

بکهیون زمزمه کرد :”خیلی دلت میخواد من برما.” و به فکر فرو رفت.اگر قرار بود برای همچین کاری ساعت ها نباشه توی شهر احتمال پیدا شدنش توسط خانواده ش کم بود :”کای؟ میگم جدنی فکر میکنی من استعدادی تو انجام کارای یه خدمتکار دارم؟”

_”تا چی باشه؟”

+”آشپزی.”

کای نگاهش کرد :”خب میتونی آشپزی کنی؟”

بکهیون هنوزم به کاغذ خیره بود :”تقریبا ؛ تا جایی که بتونم خودمو زنده نگه دارم.”

کای پرسید :”اوم ، تمیز کاری چی؟”

بکهیون کاغذ رو گذاشت و نگاهش کرد :”الان خونه ت شبیه خوک دونیه؟”

کای با زبونش صدای تیک مانندی درآورد و انشگتشو سمت بکهیون گرفت :”پس این ینی میتونی تمیز کنی!” و خندید.

بکهیون آرنجشو به میز تکیه داد و چونه ش رو روش گذاشت :” دیگه خدمتکارا چه کارایی میکنن؟”

کای جواب داد :”اونا همه ش میگن “بله قربان” و “خیر قربان” .”

بکهیون دوباره کاغذ رو برداشت :”استایلم نیس. هرچند ، میرم و یه چک میکنم. با اینکه کل دنیا – به جز تو – خدمتکار زن رو ترجیح میدن ، نه مرد.”

کای قهوه ش رو برداشت و سمت بکهیون اومد :”کار ، کاره بک. حداقل یه امتحانی بکنش.”

بکهیون درحالی که با غذاش بازی میکرد گفت :”حتما ، شاید اونا به یک خدمتکار مرد که *ـیر هم داره نیاز داشته باشن.”

 

 

نگاهی به یازده تا زنی که توی آدرسی که کای بهش داده بود ایستاده بودن کرد”سگ تو روحم.”

خیلی طبیعی سمت ته صف رفت و لباس هاشو مرتب کرد و شلوارشو کشید بالا-هرچند شلوار جین چسبونش بالاتر از اون نمیرفت.

وقتی سرشو بلند کرد ، دید که چندتا زن-بعضی هاشون هم دختر-دارن نگاهش میکنند. بکهیون لبخندی زد و دست تکون داد. اون هم دلیل خودشو داشت برای اونجا اومدن.

یه نگاهی به لباس های اونا کرد : کفش پاشنه دار ، دامن ، تاپ و همینجور چیزا. و بعدش به لباس های خودش نگاه کرد که لباس های نه چندان با استایل کای بودن. با این وضعیت هیچکس امکان نداشت بفهمه از چه خانواده ایه.

بکهیون فهمید که تو صف موندن خیلی طول نمیکشه.هرکس که میرفت تو ، بعد از 5 یا 10 دقیقه با قیافه ی گرفته بیرون میومد و همین بقیه رو بیشتر نگران میکرد و از اونجایی که بکهیون دیر اومده بود و نفر آخر صف بود ، کسی پشتش نبود.

 

وقتی وارد خونه شد ، اولین چیزی که توجهشو جلب کرد ، اقیانوس و ساحل شنی بود.خدایا… چرا خانواده ی من همچین آشغالی ندارن؟ و به سمت اتاق رفت.

محض ورودش ، احساس خوبی که از دیدن اقیانوس بهش دست داده بود از بین رفت و با یه زنی مواجه شد که شبیه آزمونگر هایی بود که میخوان ازش بازجویی کنن.

زن از پشت عینکش نگاهش کرد و دستور داد :”بشین.”

بکهیون یه ثانیه به خاطر سردی اون زد ، سرجاش خشکش زد ، اما بلافاصله ، روی تنها صندلی اتاق نشست.

زن دستشو بلند کرد و بکهیون نفهمید که چی میخواد و فکر کرد که اون زن میخواد باهاش دست بده برای همین دستشو دراز کرد تا این کارو بکنه اما زن دستشو پس زد :”دستت نه! سوابق ت رو بده.”

_”سوابق؟”

زن بهش خیره شد و عینکش رو دراورد و با ناباوری پرسید:”منظورت اینه که میخوای بهم بگی هیچ سابقه ی کاری که رئیس های سابقت برات نوشتن نداری که توش شماره تلفن و درخواست برای گرفتنه کاره؟”

بکهیون قبلا با همچین آدم هایی مواجه شده بود و نخواد دروغ بگه ، ازین جور آدما متنفر بود:”اوه نه.”

زن نگاهش کرد :”اصا میدونی این شغل چیه یا همینجوری سرتو انداختی پایین و اومدی؟اینجا باشگاه نیست ، با این طرز لباس پوشیدنت و ما دنبال یه خدمتکار میگردیم نه یه کارآموز بدنسازی.”

من شبیه کارآموز بدنساز… چی؟:”من اینجا دنبال کاری میگردم که شما بهش میگین خدمتکار.و جای اشتباهی نیومدم مگر اینکه دوستم اشتباه شنیده باشه که شک ندارم اشتباه شنیده باشه و بعدشم سوابق این چیزا هم ندارم ولی یکی دوتا چیز راجع به خدمتکاری میدونم.”

زن به مسخره گفت :”من مطمئنم یه پسر جوونه هورمونی مثه تو بلده. حالا چه مهارت هایی داری؟چون بهت نمیاد چیزی حالیت باشه.”

بکهیون به خودش یه قیافه ای که مثلا خیلی نارحت شده گرفت :”هاه.” این مصاحبه ی مسخره به بدترین حالت ممکن پیش میرفت ؛ اون اصلا تلاشی برای قبول شدن میکرد؟:”جهت اطلاع من میتونم غذا بپزم و تمیزکاری کنم.”

_”دیگه چی؟”

حالا نوبت بکهیون بود که مسخره کنه:”دیگه چی لازمه؟من سالمم ، نفس میکشم.زنده م و میتونم وقتی که یه زن پیر مثه شما بخواد برنامه ی روزانه ی صبحگاهی رو نگاه کنه ، پایه باشم و باهاش ببینم درحالی که دارید غلاتتون رو میخورید.”

از چهره ی زن هیچی رو نمیشد تشخیص داد:”که اینتور…”و انگشتشو تو هوا تکون داد :”خیلی با طعنه حرف میزنی انگار نه انگار که من رئیستم.”

بکهیون جمله ش رو تصحیح کرد :”نه اینطور نیست ، من فقط یکم رُکم.”

زن آه کشید و عینکشو دوباره روچشم هاش گذاشت :”آره حس میکنم. خب ؛ همه ش همین بود.”

بکهیون نیشخندی زد و درحالی که سر تکون میداد از رو صندلیش بلند شد :”خیلی طول نکشید.خوب بود.دیگه هیچوقت نمیبینمتون.” و سمت در برگشت.

قبل ازینکه دستگیره ی در رو بگیره ، صدای زن رو از پشت سرش شنید :”بهتره که این رو جدی نگفته باشی.میخوام اون قیافه ی تخس ت رو بعد از ظهر درحالی که همه ی وسایلات رو اوردی ببینم.همه ی خدمتکارا تو این خونه میمونن و بهت غذا هم داده میشه اما نیازی نیست که یونیفرم بپوشی چون شغلت یکم خارج از محدوده ی رسمیه.”

بکهیون چرخید :”لیدی، شما الان منو بعد این مصاحبه ی افتضاح استخدام کردید؟”

زن پوزخند زد :”تو یه پسری…”

بکهیون به پایین تنه ش اشاره کرد :”آره خب.”

زن اضافه کرد :”پس نمیتونی حامله بشی.”

_”نعخیر.”

+”و آدمی مثه تو احتمال اینکه عاشق پسر آقای پارک بشه کمتر از اون زناییه که قبلا اومدن.”

بکهیون نیشخند زد :”اوه مای گاد ، ممنون واقعا. سعی ـم رو میکنم عاشق اون یارویی که گفتی نشم.” و جوری که انگار کلاهی از سرش برمیداره گفت :”زود برمیگردم لیدی، البته هیچی همراهم نمیارم.من یه جورایی بی خانمانم.”

فک زن افتاد :”بی خانمان؟”

_”بله ، نه لباسی و نه هیچی.”

زن غرغری کرد و چونه ش رو خاروند :”خب خب ، بعد از کاری که باید بکنی برگرد و بعدش به مستخدم میگم که ببرت تا یکم لباس مناسب این خونه بخری.”

بکهیون زبونش رو گاز گرفت ، میخواست بگه که خودش میتونه پول بده اما چیزی نگفت :”اوکی ، بعدش اتاقم کجاست؟”

_”رو به روی اتاق اون.”

+”اون کیه؟”

_”آقای پارک چانیول ، کسی که حالا رئیس اصلیته.”

 

Chapter 2
I.D

خونه 7 تا اتاق داشت ، اما بعدا بکهیون متوجه شد که فقط از 4 تاشون استفاده میشه.انتظار داشت کلی خدمتکار اونجا باشن ، اما فقط یه آشپز ، یه باغبون ، پارک چانیول و خودش بودن.

کیونگسو اشپز بود ، چشم های خشگلی داشت و تیپ قشنگی که حتی قلب مرد هارو هم به تپش مینداخت و اگر رفتار های کیونگسو یکم مادرانه نبود ، قطعا خوب بکهیون عاشقش میشد.

سهون باغبون بود ، ولی اسم”پسر گُلی” میتونست براش بهتر باشه چراکه فقط با گل ها و آب دادنشون سر و کار داشت.

و بعد از اون کاشف به عمل اومد که زنی که باهاش مصاحبه کرده ، تو این خونه زندگی نمیکنه و مادربزرگ پارک چانیول –یه مادر بزرگ ملاحظه کار هم هست. به خاطر اون مصاحبه بکهیون یه جورایی حس شرمندگی داشت ، یه جورایی.

و بکهیون متوجه شد که پارک چانیول تنها شخص از خانواده ی پارک بود که اینجا زندگی میکرد ، با این حساب بکهیون یه خدمتکار شخصی بود تا یک خدمتکار خانوادگی.

سه روز گذشت و اون سه تا –کیونگسو ، سهون و بکهیون- مشغول تمیزکاری خونه بودن. کیونگسو بهش گفته بود که پارک چانیول داره برمیگرده خونه که بکهیون فکر کرد یه جور بدشانسیه چون میخواست خیلی عادی با اون دونفر بیشتر آشنا بشه. اما فقط شونه بالا انداخت و منتظر شد تا رئیس جدید از جایی که خدا میدونه کجاست به خونه برگرده.

و اون عوضی از کل روز ساعت یک نصف شب رو برای برگشتن به خونه انتخاب کرده بود و صد البته که بکهیون خوابیده بود-خیلی راحت همراه با سهون- و دستی که جلوش بود رو کنار زد و گفت که بعدا بیادوسهون تمام سعیش رو کرد تا بیدارش کنه ، اما تسلیم شد و فهمید تلاشش بیهوده ست.

وقتی صبح شد ، بکهیون بیدار شد ، چون میدونست که باید بیدار شه.در کمد لباس هاشو باز کرد که از خریدی که همراه کیونگسو رفته بود و با ته مونده ی پولش انجام داده بود پر شده بود.خیلی فکر نکرد که چی بپوشه ، یه پیرهن سفید و روش یه ژاکت پشمی خاکستری و شلوار جین چسب.

دندوناش رو مسواک زد و نگاهی به خودش تو ایینه انداخت و بعد توجهش به ساعت جلب شد ، ساعت 9 ونیم بود. شونه ای بالا انداخت ؛ مشکل اون نبود که آقای پارک تا الان خوابیده بود و بله به نظر مشکل اون بود.

در اتاق رئیسش رو باز کرد و چند قدمی جلو رفت و نگاهی به اتاق انداخت و متوجه ی جسمی که روی تخت زیر انبوه پتو خوابیده بود و صورتش رو بالشت و شکمش به تشک چسبیده بود شد.

لپ هاشو باد کرد و نفس عمیقی کشید ، هنوز هیچی نشده ، از شغلش خسته شده بود.سمتش رفت و با همه ی قدرت مشغول تکون داد تخت شد و بلند داد زد: “پاشو ، پاشو ، پاشو ، پاشو!” اما وقتی چیزی نشنید ، محکم تر تختو تکون داد :”یالا ، وقت بیدار شدن و کار کردنه !” و وقتی صدای غرغر کوچیکی شنید ، نیشخند زد :”پاشو و از طبیعت لذت ببر.”

و شروع به سوت زدن کرد و چند لحظه بعد صدای عصبانی و کلفت پارک چانیول رو شنید :”فهمیدم بابا ، فااک!”

بکهیون نیشخند زد و دستاشو از رو تخت برداشت و صاف ایستاد :”خب پس بریم! کیونگسو یه صبحونه درست کرده که انگشتات رو هم باهاش میخوری و میتونم بگم که عالـ…”

چانیول درحالی که سرش تو بالشتش بود اخمی کرد و چرخید تا ببینه کدوم عوضی ای بیدارش کرده. و وقتی با یه پسر خوشتیپ که مقابل تختش ایستاده بود مواجه شد ، حرف زدن یادش رفت.اما اجازه نداد چهره ی بکهیون خیلی فریبش بده و دوباره سرشو رو بالشت گذاشت :”تو کی هستی دیگه؟”

بکهیون به چشم های چانیول خیره شد. از اون زاویه میتونست بفهمه که چانیول هیچ لباسی نپوشیده. چه باکلاس و گفت :”من خدمتکار جدیدتم.”

_”تو پسری.”

بکهیون با هر دو دستش به پایین تنه ش اشاره کرد :”آره.”

_”و خدمتکاری…”

بکهیون از جواب کای تقلید کرد :”کار کاره.”

چانیول یه مدتی بهش خیره شد و بعد از گرفتن نگاهش از نیشخند بکهیون بدنش رو نگاه کرد :”چرا یونیفرم نپوشیدی؟”

بکهیون نگاهی به لباس های خودش و بعد به چانیول برهنه انداخت :”بهم گفتن یونیفرمی درکار نیست. هرچند اگر میبود هم نمیپوشیدم.”

چانیول غرغری کرد و سرشو تو بالشت بیشتر فرو کرد و چشم هاش رو بست :”چه بچه پرویی هستی.” و آه کشید و بکهیون شونه هاش رو بالا انداخت. چانیول دوباره آه کشید :”بیخیال ، هرچی ، بیا اینجا و کارت رو انجام بده.”

بکهیون کمی چشم هاش رو مالوند :”فک کردم بیدار کردن جنابعالی از خواب نازتون کار منه.” و خندید :”ینی حداقل کار صبحگاهیم.”

چانیول غرلندی کرد و بلند شد :”ازونجایی که پسری ، فکر نکنم با این مشکلی داشته باشی.” و پتو رو کنار زد و بکهیون همون لحظه متوجه شد که اون دستگاه به فاک دهنده ی چانیول هم با چیزی پوشیده نشده و از سر تا نوک انگشت های پاش لخته :”کمکم کن مشکلم رو حل کنم.”

بکهیون نگاهی به عضو چانیول انداخت و دوباره به صاحب اون عضو خیره شد. نیشخند روی لب هاش رفته بود و حالا روی هم فشارشون میداد. خم شد و پتو رو دوباره روی بدن چانیول انداخت :”تحت تاقیر قرار گرفتم ؛ ولی نظرت با نه چیه؟”

چانیول کمی خواب آلود بود ، اما الان کاملا هوشیار و به چهره ی ناگهانی جدی شده ی بکهیون نگاه کرد :”ولی تو خدمتکارمی.”

بکهیون ابروهاش رو بالا انداخت :”بهم نگفته بودن که ارضا کردن توهم توی لیست کارامه.”

_”ولی اونایی که قبل تو اینجا بودن انجام دادن.”

بکهیون جواب داد :”خوشبحالشون ، ولی من نمیکنم.”

جفتشون چند ثانیه ای بهم خیره شدن و چانیول بالاخره پوزخندی زد :”تبریک میگم ؛ تو به خاطر لمس کردن من اخراج نمیشی.”

بکهیون چند لحظه ای سکوت کرد و کمی بعد لبخندی زد :”چه خوب.”

پوزخند رو صورت چانیول ازبین رفت :”اسمت چیه؟”

_”بیو..” سریع به خودش اومد ، اگه اسم فامیلی معروفش رو میگفت ناجور میشد ، پس تصمیم گرفت فقط اسمشو بگه :”بکهیون.”

چانیول سر تکون داد :”و میدونی که من کیم.”

نه احمق جون. میخواست اینو بگه ، اما بعد متوجه شد که این پسره رئیسشه و لبخند زد :”البته که میدونم.” و با مسخرگی گفت :”لباساتو بپوش ؛ گفتم که کیونگسو صبحونه درست کرده ، میتونی تنهایی بخوری و با تشکر از تو من اشتهامو از دست دادم.”

و درحالی که از اتاق خارج میشد ، چانیول صداش کرد :”بذار ببینم چه قدر دووم میاری بکهیون.”

بکهیون تو هوا دست تکون داد جوری که انگار اهمیت نمیده :”اصلا نقشه ای برای موندن هم ندارم چانیول.”

 

چانیول آخرین قورت قهوه ش رو خورد و به بکهیون نگاه کرد که درحال شستن ظرفهایی بود که کیونگسو بهش گفته بود:”قسم میخورم یه جایی دیدمت بکهیون.” این پسر شبیه یه عکس قدیمی بود که چانیول یه جایی دیده بود…

بکهیون انگار خیلی براش اهمیت نداشت :”غیر ممکنه ؛ من تکم و هیچکی مثه من وجود نداره.”

چانیول چشم هاشو چرخوند “بیخیال.” و دوباره توجهشو به کیونگسو داد که کنار بکهیون ایستاده بود و ظرف هارو تو جا ظرفی میذاشت :”کیونگسو ، اون پیرزن چیزی نگفت؟”

کیونگسوآخرین ظرفو تو جاظرفی گذاشت :”اوم ، بذا… وای! مامانبزرگت امروز صبح زنگ زد ، وقتی هنوز خواب بودی.”

_”خب؟”

کیونگسو دست های خیسشو با حوله خشک کرد :”گفت ساعت یازده میخواد ببینتت ، به علاوه ی بکهیون.”

بکهیون غرولند کرد و چانیول و کیونگسو نگاهش کردن.
بکهیون متوجه شد و دستشو تکون داد :”اشتیاق منو ببخشید.”
دوتا پسر با سکوت دوباره بهم نگاه کردن و بکهیون از آشپزخونه خارج شد و به سهون پیوست که بیرون روی صندلی نشسته بود و با تنبلی به گل ها آب میداد.

وقتی رفت ، کیونگسو میز رو دوس زد و مقابل چانیول نشست :”خب ملاقات چه طور بود؟”

چانیول با مسخرگی ریشخند زد :”فوق العاده. بچه شون فرار کرده ، البته سوپرایز کننده نیست که این کارو کردن تا از زیر این قرار داد در برن.” و لبشو گاز گرفت.

_”مادر پدرت کوتاه اومدن ؟”

چانیول سر تکون داد :”میان ؛ من فکر کردم که این خلاص شدم اما بعدش اون خانواده ی احمقش گفتن که اون دختره رو برمیگردونن ؛ لعنتیا از کدوم قبرستونی میخوان پیداش کنن؟”

کیونگسو اطمینان داد :”بالاخره برمیگرده اون دختره.”

چانیول غرغر کرد :”ترجیح میدم که نیاد و قضیه یه جوری همینطوری ختم بخیر بشه و منم راحت شم.” و آهی کشید و صندلیش رو داد عقب تا بلند شه :”فقط باید صب کنم و ببینم چی میشه.بعد ازینکه دختره رو پیدا کردن و دیدمش ، یه راهی پیدا میکنم تا این قرار داد مضخرف رو دور بزنم.”

کیونگسو لبخند زد :”ازونجایی که خودش هم فرار کرده ، چندان سخت نیست.”

چانیول ماگ خالی قهوه ش رو گذاشت رو میز:”آره. ممنون بابت صبحونه ، مثل همیشه بود کیونگسو. من برم لباس بپوشم برم پیش اون پیرزن.” و نگاهی به میز انداخت و گفت :”به اون خدمتکار جدید بگو بیاد بشوره اینا رو چون کار اونه و بگو لباس هاش رو هم عوض کنه بعدش.”

کیونگسو با شیطنت گفت :”چشم .” و چانیول نیشخندی زد و به اتاقش برگشت.

کیونگسو از جاش بلند شد و در رو باز کرد و بکهیون رو دید که داره کار های سهون رو نگاه میکنه و بکهیون بلند داد زد :”یاا ، یه تیکه رو جا انداختی.” و با انشگت جایی رو نشون داد.

سهون سرشو چرخوند و به بکهیون نگاه کرد و شیرآب رو بسن :”اون تیکه همه ش شن و ماسه س.نباید زیاد بهشون آب بدم ، وگرنه خراب میشن.”

بکهیون تکیه داد و گفت :”یالا سهون ، انقد از زیر کار در نرو .” و خندید.

سهون با چهره ی پوکر نگاهش کرد :”یا ، تو همین تازگی اومدی اینجا نباید به من بگی چه کار کنم و چه کار نکنم. به علاوه بهتره بچرخی و پشت سرت رو ببینی و کیونگسو رو میبینی که منتظرته تا حواست بهش جلب بشه و کاری بهت میگه ، حالا کی باید از زیر کار در نره؟” و نیشخندی زد و بکهیون چرخید وپشتش رو دید و سمت خونه رفت :”فعلا.”

بکهیون جواب داد :”اوکی.” کیونگسو اونجا ایستاده بود و مثل همیشه لبخندی روی لبش بود :”هی چه خبر؟”

کیونگسو جواب داد :”چانیول گفت لباس بپوشی تا برین دیدن مادربزرگش ، همین الان.”

بکهیون تقریبا چشماشو چرخوند ، اما خودشو کنترل کرد :”خیله خب.”

کیونگسو برگشت تو خونه و ماگ کثیف قهوه ی چانیول رو داد دست بکهیون :”تا یادم نرفته ، گفت این رو هم بشور.”

بکهیون نگاهی به ماگ کرد ، واقعا نمیخواست که بشورش.دوس نداشت که برای بقیه کار که ، اما آه کشید و دستشو جلو برد ماگ قهوه رو گرفت:”باشه.” اما حس کرد که کیونگسو ممکنه این لحن بدش رو به خودش بگیره ، پس لبخندی زد :”ممنون.”

کیونگسو چرخید تا نگاهی به اقیانوس بندازه که سهون رو جلوش دید :”میرن؟”

کیونگسو نگاهش کرد :”آره ، وقتی رفتن ، بریم اونجا دوباره؟” و با سر اشاره ای کرد :”منظورم اینه که اگر آب دادن به گل هات رو تموم کردی.”

سهون خندید و سر تکون داد :”اونا حالشون خوبه.”

کیونگسو لبخندی زد و رفت بیرون :”پس برم ببینمشون.”

سهون جواب داد :”منم برم سطل بیارم.”

کیونگسو از دم در صداش کرد :”یه بیلچه هم بیار.”

قبل اینکه کیونگسو در رو ببنده سهون گفت :”حله.”

 

 

 

وقتی چانیول به بکهیون گفت که لباس عوض کنه ، انتظار اینو داشت که یه چیز رسمی تر بپوشه به جای ژاکت پشمی و پیرهن.

نگاهی به بکهیون انداخت که توی راهرو بود و از رو صندلی بلند شد :”انگار خیلی برای دیدن مادربزرگت حاظری.” و کمی سکوت کرد و نیشخند زد :”خوب به نظر میای.”

و چانیول متوجه نشد که الان ازش تعریف کرده یا دستش انداخته.اما تصمیم گرفت چیزی نپرسه و روی لباس های خود بکهیون تمرکز کنه :”فکر کنم بهت گفتم لباساتو عوض کنی بکهیون.تو تازه اینجا استخدام شدی و هنوز هیچی نشده به هیچ دستوری گوش نمیدی.”

بکهیون دستاشو تو سینه ش قفل کرد :”از چه دستوری حرف میزنی؟چون من وقتی استخدام شدم چیزی راجع به دستورات اینجوری نشنیدم.”

چانیول آه کشید :”بهش میگن به-چیزی-که-بهت-گفته-میشه-عمل-کن .”

بکهیون به مسخره گفت :”تا حالا چیزی راجع بهش نشنیدم.”

چانیول شقیقه ش رو مالوند:”اوکی باهات بحث نمیکنم ، فقط اینکه هرکاری بهت گفتم انجام بده ، لطفا.به خصوص وقتی قضیه مربوط به مادربزرگم میشه.میدونم که تازه کاری و این چیزا ، ولی ببین تونستی از پسش بربیای و استخدام بشی ، مگه نه ؟پس میدونی که چه جور آدمیه.”

بکهیون جواب داد :”آره ، اما مادربزرگت از اخر استخدامم کرد و تنها چیزی که بهم گفت که…ببین گفت که شخص درستی رو انتخاب کرده.” و نگاهی به ساعت انداخت :”کِی باید اونجا باشیم؟”

_:”باید ساعت یاز… فاک.” چانیول نگاهش کرد :”واقعا دلم میخواست یه چیز رسمی تر میپوشیدی.”

بکهیون نیخشند زد :”تیشرت و ژاکت پشمی نشون دهنده ای اینه که من آدم جدی ای نیستم.”

چانیول دست برد جیبش و سوییچ ماشینش رو برداشت :”جدا؟ نشون دهنده ی اینه که “من ادم جدی ای نیستم چون به هیچی اهمیت نمیدم” ، بیخیال ، بریم.”

بکهیون دستهاشو تو جیبش فرو کرد و با زبونش صدای تیک مانندی دراورد :”راهو نشون بده مستر پارک.”

 

 

وقتی چانیول بهش گفت باید با مادربزرگش ملاقات کند ، انتظار داشت تو یه جای مجلل ملاقات داشته باشن ، اما اون پیرزن یه کافه ی کوچیک اما گرون رو انتخاب کرده بود.

روی میز دونفره ای نشستن و بکهیون اهمیتی نداد و بدون پرسیدن ، صندلی ای برداشت و کنار اون دو نفر گذاشت.

چانیول نگاهش کرد و بکهیون هم در مقابل بهش لبخندی زد که تمام دندون هاش رو نمایان کرد و بعد روشو گرفت.

مادربزرگ چانیول چایی سفارش داد و چانیول هم به خاطر اون چایی سفارش داد. بکهیون نگاهی بهش انداخت و کاملا وجود رئیسش رو نادیده گرفت و نوشابه ی اسپرایت و چیزکیک سفارش داد.

چانیول دوباره به بکهیون نگاه کرد :”شوخی میکنی؟نوشابه و چیز کیک؟”

بکهیون شونه بالا انداخت :”من فقط دارم سعی میکنم جدی نباشم.” و نیشخند زد :”چایی باعث میشه ادم نچسبی بشم .” و نگاهی به مادربزرگ چانیول انداخت:”نچسب و گند دماغ.”

مادربزرگ چانیول پوزخند زد :”درست مثل دفعه ی قبلی هستی که دیدمت.”

بکهیون جواب داد :”درواقع از اول همین بودم.” و با صدای باز شدن در آشپزخونه ،بکهیون چیزی به ذهنش رسید و از جاش بلند شد :”من میرم دستامو بشورم ، سعی کنین دلتون برام تنگ نشه.”

چانیول و مادربزرگش به بکهیون که به سمت یکی از گارسون ها میرفت تا بپرسه دستشویی کجاست نگاه کردن و وقتی بکهیون رفت ، چانیول دوباره توجهشو به مادربزرگش داد و آه کشید :”چرا اونو استخدام کردی؟”

مادربزرگش ابروهاشو داد بالا :”چرا نه؟به نظرت سرگرم کننده نیست؟”

_”هاه.”

دستاشو روی میز گذاشت و گفت :”استخدامش کردم چون… به نظر متفاوت میومد. به علاوه با دیدنش یه حس دژاوو بهم دست داد.”

چانیول رو صندلیش لم داد :”چه طور؟”

مادربزرگش جواب داد :”هنوز مطمئن نیستم ، اما هرچی ، ازت خواستم با خودت بیاریش چون میخواستم خودم یه چیزی ببینم.”

چانیول اخمی کرد :”چی رو ببینی؟”

مادربزرگش دست توی کیفش برد و پرونده ای رو دراورد :”به منشیم گفتم سابقه ش رو برای مسائل امنیتی چک کنه.اولش فکر کردم فقط یه پسر معمولیه و اما حالا یه چیز جالب پیدا کردم.”

پرونده رو باز کرد و مشخصات بکهیون رو کشید بیرون :”وقتی اسمشو بهم گفت ، فقط گفت”بکهیون” و من فکر کردم شاید اسم خانوادگیش “بک” و اسمش “هیونه” میفهمی که چی میگم؟”

چانیول سر تکون داد.

مادربزرگش انگشتشو روی اسمی که قبل از “بکهیون” نوشته شده بود گذاشت :”وقتی تحقیق کردم ، اینجا ، نگاه کن.”

و به اسم مشکی پررنگی که بالای عکس بکهیون بود اشاره کرد.

چانیول زمزمه کرد :”بیون… همون…”

مادر بزرگش سر تکون داد :”همون خانواده ای که مادر پدرت باهاشون ملاقات داشتن.”

فک چانیول افتاد :”وات د هل؟ینی این نقشه س؟برای کمپانیمون؟میخواد منو بکشه تا خواهرش ازین ازدواج خلاص شه؟”

مادربزرگش پلکی زد :”چانیول ، بکهیون هیچ خواهری نداره…” و دید که بکهیون داره ب هسمت میز برمیگرد و پوشه رو توی کیفش گذاشت و زمزمه کرد :”اون تنها پسر خانواده ی بیونه.” و قبل اینکه چانیول جوابی بده ، بکهیون نشست سر جاش :”نباید تا الان چایی ها نوشابه و چیز کیک رو میاوردن؟من بر..” و با دیدن گارسونی که سمتشون میومد نیشخندی زد :”اوه بیخیال ، حرفمو پس میگیرم.خودش اومد.”

چیز کیک خوردنیه مورد علاقه ی بکهیون بود ، چیزی که تنها با زدن یک گاز ازش اونو از دنیای واقعی خارج میکرد .

سی ثانیه ای نگاهش به چیز کیکش بود تا اینکه نگاه خیره ی دونفر دیگه رو روی خودش حس کرد.

مادربزرگ چانیول سریع روشو گرفت و کمی از چایی ش رو مزه مزه کرد. اما چانیول نه.

بکهیون چنگالشو سمت دهنش برد :”انقد نگام نکن ، خودتو خجالت زده میکنی فقط.”

چانیول در جواب ، همچنان خیره موند. بکهیون از نگاهی که روش زوم بود خوشش نمیومد ، پس فقط به خوردن ادامه داد.

اما چانیول خشکش زده بود ، هنوز داشت موقعیت پسری که کنارش نشسته بود رو درک میکرد.پسری که امروز صبح دیده بود ، پسری که خدمتکار جدید خونه ش بود ، همونی بود که خانواده ش میخواستن که باهاش ازدواج کنه ، همونی که از خونه فرار کرده بود تا از زیر ازدواج در بره.

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





62
نظر بگذارید

avatar
58 نظرات
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
56 نظرات نویسندگان
ByunbaFarzanmahCmaEXO2001RosExo نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Byunba
مهمان
Byunba

وای عالی بود و خسته نباشیدد ترجمه بسیار عالی

Farzan
مهمان
Farzan

سلام…من خواننده جدید این فیکم…..شاید باورت نشه من یکی از دوستام تو ایام محرم همین دو سه هفته پیش درمورد این فیک میگفت…گفته بود داستانش خیلی خوب بود ولی مترجم اون رو نصفه ول کرد و حالا از خودش شنیدم که شما شروع کردی…ممنون از ترجمه واقعا ارزشش رو داره که آدم براش وقت بذاره….ممنون که آپ میکنی و امیدوارم داستانو نصفه ول نکنی…..این قسمت خیلی خوب بود….خسته نباشی :zardak2 (11):

mahCma
مهمان
mahCma

تشکر ^^

EXO2001
مهمان
EXO2001

Awlie :zardak2 (11):

RosExo
مهمان
RosExo

من علاوه بر شخصیت بک و چان اینجا…علاقه ی خاصی به مامی بزرگش پیدا کردم :300: خیلی باحاله؛)
من عاشق بیدار کردنای بکهیون تو این فیکم…هر قسمتش باحاله :300:
چانیول اصلا تعارف نداره:/هنوز نمیشناستش میگه بیا بخورش:/