25 👁 بازدید

Mr.Master part 29

Mr.Master part 29

سلام

پارت جدید

من واقعا عذر خواهم ، سرم خیلی شلوغ بود ، از تهِ قلبم عذر میخوام.

بفرمایید…


خودمو رو اون دختر کشیدم و اروم گردن تا سینه ش رو بوسیدم . صدای ناله ش درومد : اوپااا..
_هوومم… و لباشو محکم تو دهنم کشیدم . سرشو چرخوند و گفت: اما اون پسره چی؟

_ اومم.. کدوم؟… و دوباره گردنشو مکیدم

+ اهـ.. اوپا.. همون خوشتیپه ، قد بلنده..همه ش اویزونته… من … آهههـ نکن .. اوپا من ، فکر کردم گِی شدی…

آروم دستمو رو سیـ/ـنه ش فشار دادم و همونجور که گردنشو میبوسیدم گفتم : آهـ.. اون ؟ من غلط بکنم گِی بشم… اون فقط ؛ اووممم… سرگرمیه هانی… . و خودم رو رسوندم به لباش و بوسیدمش .

تو حال خودم بودم که یهو با صدای باز شدن ناگهانی در از روش بلند شدم و با کمری که درد میکرد سرپا وایستادم و ذاد زدم : کدوم احمـ… و حرفم با دیدن کسی که تو چارچوب در بود نصفه موند.

اروم زمزمه کردم : چان…
قلبم دوباره دور گرفته بود . باورم نمیشد ، اون اینجا چه غلطی میکرد ؟ با اینکه تیشرت تنم نبود اما شلوار جینم پام بود ، دختر رو تخت ملافه رو روی خودش کشید و جیغ زد : اوپااا … بگو بره بیروون…
بی توجه بهش به چان خیره موندم که همونجا تو چارچوب در مونده بود ! انتظار هر چیزیو الان داشتم ازش ، اینکه حمله کنه سمتم و تا حد مرگ کتکم بزنه و یا بگیره ببندتم به تخت و تا صبح بکنتم و یا جفتمون رو تو همین اتاق بکشه… هر چیزی رو ازش انتظار داشتم جز… کاری که کرد!
اروم دستشو از رو دستگیره ی در برداشت . اب دهنمو قورت دادم . دوتا دستاشو اورد بالا ، حتی جرات نداشتم عقب برم . دستاشو اورد بالا و شروع کرد بهم کوبیدنشون . چشمامو محکم بستم . اما چیزی جز صدای دست زدنش نمیشنیدم! اون لعنتی داشت چکار میکرد؟
اروم چشمامو باز کردم ، چانیول با لبخندی بهم نگاه میکرد و دست میزد . خدای من دیوونه شده ! نفسمو حبس کرده بودم . یه قدم نزدیکم شد درحالی که یه ثانیه هم لبخندش محو نمیشد .
دستاش از حرکت ایستاد و با همون لبخند نگام میکرد و اروم گفت : بهت … تبریک میگم.
چییی؟ وات د هل… چی داره میگه؟ لعنتی منظورش چیه؟
چانیول : یکم دیگه که همینجور پیش میرفتی ، جایزه اسکار میگرفتی … مگه نه؟
با چشمای درشتش بهم خیره شده بود بدون اینکه لبخندش محو بشه ، اب دهنم رو قورت دادم . و ادامه داد : تو واقعا عالی نقش بازی میکنی… چرا.. بازیگر نشدی؟ دانشگاه هنر هم نزدیک داشنگاه ماست . مگه نه؟ میخوای … فردا بریم و باهم تست بدی؟
یه قدم عقب رفتم ، این پسر رسما دیوونه شده .
دختر از رو تخت بلند شد و ملافه رو دورش محکم کرد و بدو بدو از اتاق زد بیرون . چانیول خیره بهم مونده بود . با نگاهم مسیر رفتن دختره رو دنبال کردم .
چانیول : دوسش داری اره ؟ هنوزم دوسش داری؟ اما میخوای تو درد خودت بمیری ؟ ها؟
چی ؟ لعنتی چی داشت میگفت… اون حرفا… حرفای من .. تو دسشویی با گا این… لعنت … این پسر همه رو شنیده بود !
چانیول لبخندش محو شد ، حالا چهره ش کاملا ترسناک شده بود … : بکهیون ؟
قدرت جواب دادن نداشتم . فقط بهش خیره شدم و ادامه داد : برای خودم متاسفم. و بی خیچ حرف دیگه ای از اتاق رفت بیرون.

از شدت شک نمیدونستم چکار کنم . رو تخت نشیتم و فقط به چارچوب در خیره شدم … لعنت… این چه اتفاق جهنمی ای بود دیگه…
____________
سریع از اون اتاق لعنتی بیرون اومدم و بی توجه به ماشینم تو خیابون شروع به راه رفتن کردم … راه رفتم و راه رفتم … فقط همین .. کاری نمیتونستم بکنم ، گریه؟ احمقانه س ، من یه مردم . بی توجهی؟ چه جوری ؟ من اینقد دوسش دارم … بکشمش؟ بزنمش؟ دیوونه نشدم هنوز … چکار کنم … چکااار کنم ؟؟؟ چرا من ؟ چرا این اتفاق باید برا من بیوفته … چرا مگه من چه کار گرده بودم که همچین چیزی حقم بود؟

نفهمیدم کِی پاهام سست شد … سست شد و رو زانوهام رو سنگفرش پیاده رو افتادم … دوتا دستام رو جلوم ستون کردم که با صورت زمین نخورم … اما … من همین الانش تو عشق زمین خورده بودم … نابود شده بود… قلبم .. میتونستم حس کنم ، تیکه شدنشو ، جریان خونی که ازبین تیکه هاش رد میشد رو میتونستم حس کنم… میتونستم حس کنم ضربانش کند شده … و به جاش تو سرم نبض میزنه … تو چشمام .. خیسه… داره میاد .. اولین اشکام … به خاطر اون … من تو عمرم هیچکس رو اینقد دوست نداشتم که به خاطرش گریه کنم .. و حالا اون… باعثِ این اشکاست … اکشای من … اشکایی که داره رو صورتم میریزه … اشکایی که براشون مهم نیست الان وسط خیابون رو زانو هام افتادم … اونا فقط میریزن .. میریزن تا قلبمو تسکین بدن اما نمیتونن … اونا هم نمیتونن… دوبار… دوبار چشمامو بستم… رو خیانت … من حتی نخواستم باور کنم که اونی که اون حرفا رو میزنه … اون باشه… و حالا ، بی هیچ دفاعی ، بی هیچ حرفی ، فقط بهم خیره موند و هیچی نگفت … چه قد راحت ، چه قد راحت بود براش که اینجوری ندید بگیره و نابود کنه ، نه خودم رو … قلبم رو … نابود کرده بود … اون لعنتی… قلبمو… شکونده بود… بدجور شکونده بود… تیکه تیکه ش کرده بود…
با صدای هق هقم به خودم اومدم ، اروم خودم رو کشوندم گوشه ی پیاده رو و به دیوار مغازه تکیه دادم ، یه پسر خم شد جلوم : حالتون خوبه؟
چشمای خیسمو چرخوندم بهش نگاه کردم … یا نه … بهش خیره شدم… و فقط سرتکون دادم : نه … نیستم…
پسر سریع نشست جلوم : چه کمکی بر میاد ازم؟ چیزی میخوای برات بخرم؟ چیزی احتیاج داری؟
سر تکون دادم : اره…
_چی ؟
+ اغوششو… لب هاشو… بدنشو… خودشو… عشقشـ..رو… من به اون احتیاج دارم… بهش خیلی احتیاج دارم … و دوباره هق هق هام شدید شد . پسر بیچاره دو و بر رو نگاه میکرد و سعی داشت ارومم کنه . اما نمیشد…
بعد چند دیقه سعی کردم از جام بلند شم ، اما سرم گیج رفت. پسره هنوزم اونجا بود ، سریع از بازوم گرفت : خوبی اقا؟
سر تکون دادم. پسر سریع گفت : بیا من میرسونمت خونه ت .
بدون اینکه مخالفتی کنم که چرا این پسر الان اومده اینجا و میخواد کمکم کنه ، سریع سوار ماشینش شدم .
ادرس خونه رو ازم پرسید و تو تمام مسیر بدون حرف سمت خونه روند . جلوی اپارتمانم نگه داشت و سریع دست بردم سمت دستگیره ی در و پسر دوباره پرسید : مطمعنی خوبی؟
سرمو تکون دادم واروم زمزمه کردم : ممنون . و از ماشین پیاده شدم و سمت خونه م رفتم.
__________
امروز بازم با اوه سهون کلاس داشتم. از یه طرف خوشحال بودم و از طرفی عصبی ، چرا از دیشب هر چه قد به اون چانیول احمق زنگ میزنم و پیام میدم جواب نمیده؟ نکنه مرده ؟

کلافه گوشیمو قطع کردم و پشت کلاس وایستادم ، منتظر شدم تا اوه سهون بیاد و باهم بریم تو کلاس .
دوباره گوشیمو دراوردم که یهو دستیو دور کمر حس کردم . سریع سرمو چرخوندم ، اوه سهون با چهره ی جدی کنارم وایستاده بود : چرا نرفتی تو؟
اروم گفتم : منتظر بودم … باهم بریم.
اوه سهون : میدونی که اگر بعد من بیای ، نمره منفی بهت میدم؟
اخم کردم : خیلی بیشوری…
اوه سهون سعی داشت نخنده : بلدی فحشم بدی؟
سعی کردم دستشو از دور کمرم باز کنم : از اون ناجوراشم بلدم.
اوه سهون بالاخره خندید و یکم دستشو دور کمرم فشار داد و درو باز کرد و هولم داد تو . دوباره هیجان زده شده بودم . نفس عمیقی کشیدم و با لبخند بزرگی رفتم نشستم سر جام . و اوه سهون دوباره با چهره ی جدی تا کیفشو گذاشت شروع به درس دادن کرد.
کم کم داشت خوابم میبرد ، که اوه سهون صدام زد : کیم جونگین شی ، تو کلاسی؟
میخواستم داد بزنم نه تو شرت تو ام . سریع چشمامو باز و بسته کردم و گفتم : بله استاد …
_حواستو جمع کن.
و فقط سر تکون دادم . عوضی ، دلم میخواست خفه ش کنم . مطمعنم عمدا این کارو میکرد . با حرص بهش خیره شدم ، تلافی میکنم شک نکن .
اواخر کلاس بود که اوه سهون گفت : چه قد وقت داریم؟
سریع فرصتو برا تلافی غنیمت شمردم و گفتم : در حدی که حرفای اخرو بگی و با بیننده ها خدافظی کنی.
کل کلاس زدن زیر خنده و با قیافه ای پیروزمندانه اوه سهون خیره شدم که سرخ شده بود و اخم کرده بود . با دست اشاره کرد و همه ساکت شدن. یه قدم اومد سمتم و گفت : بیرون.
بدون اینکه حرفی بزنم ، سریع جزوه م رو انداختم تو کوله م و با تعظیم بلندییی از کلاس زدم بیرون . و محض رسیدن به پشت در از خنده منفجر شدم . حقش بود ، پسره ی افاده ای … ارزششو داشت …
کوله م رو دنبال خودم میکشیدم و نشستم رو نیمکت تو راهرو و چند دیقه بعد اوه سهون از کلاس اومد بیرون و بی توجه به من رفت و بقیه ی بچه ها هم از کلاس اومدن بیرون و با دیدن من خندیدن و گفتن کار خوبی کردم ، اوه سهون حقش بود و…
اما من بی توجه با تعجب مسیر رفتن اوه سهون رو نگاه میکردم ، نکنه واقعا نارحت شده؟
سریع کوله مو برداشتم و دویدم سمت جایی که اوه سهون رفت و تا پیچیدم تو راهرو محکم متوقف شدم . اوه سهون سریع بازومو گرفت و دنبال خودش کشوند . لبخندمو نمیتونستم کنترل کنم و دنبال اوه سهون تو یکی از دسشویی ها کشیده شدم ، سریع هولم داد تو و خودشم اومد و درو قفل کرد . تو فضای کوچیک دسشویی نزدیک بود خفه بشم. اوه سهونم بهم چسبیده بود اما نگام نمیکرد ، بیشتر حواسش به بیرون بود و خوب که مطمعن شد کسی اونجا نیست برگشت طرفم و با اخم نگام کرد : خب…
اب دهنمو قورت دادم . و اوه سهون گفت : چند بار گفتم تیکه پروندن و خشمزه بازی تو کلاس من ممنوعه؟
اروم گفتم : خشمزه بازی؟
اوه سهون خم شد تو صورتم : اینقد خشمزه بودی که دلم میخواست … بخورمت .
با ذوق لبمو گاز گرفتم و اوه سهون تقریبا بلند گفت : بچه چرا ذوق میکنی؟ من الان واقعا عصبانیم .
خندیدم : وقتی عصبانی ای ، باحالتری …
اوه سهون سعی داشت نخنده ، اما من نیشمو جمع نمیکردم .
اوه سهون اخم کرد : الان چکارت کنم؟
دوباره لبمو گاز گرفتم : هرچی صلاح میدونید استاد…
_استاد؟
سرمو تکون دادم : بله ، استاد…
اوه سهون سرشو اورد جلوتر و خودم رو یکم کشیدم عقب ، اما پشتم دیوار بود . از داخل محکم دهنم رو گاز میگرفتم .
اوه سهون خندید و اروم پیشونیم رو بوسید : خیلی شیطونی نکن تو کلاسا…
تا بناگوش سرخ شده بودم . جای بوس اوه سهون رو پیشونیم داغ شده بود . محکم پایین لباسمو تو مشتم فشار دادم و اوه سهون بدون اینکه بره عقب تو چشمام خیره شد : باشه؟
اروم زمزمه کردم : چشم.. استاد…
اوه سهون بالاخره رفت عقب و تونستم نفس عمیقی بکشم . موهامو بهم ریخت : بیا برو بیرون حالا .
در دسشویی رو باز کرد و سریع رفتم بیرون . تا خواست بره سریع گفتم : استاد…
اپه سهون سریع برگشتم طرفم : هوم؟
_نارحت که نشدین؟
اوه سهون اخم کرد : شده باشم چی؟
سرمو انداختم پایین. کفشای اوه سهون رو دیدم که نزدیک شد . اما سرمو بلند نکردم . یهو به خودم اومدم که دیدم بغلم کرده !!

دستاش دو طرفم حلقه شده بود و سرشو رو شونه م گذاشته بود. نمیتونستم تکون بخورم . اروم کنار گوشم زمزمه کرد : کیوت…
لبخند زدم و سریع گفتم : سهوناا..
_هوووم؟ و سرشو بیشتر بهم تکیه داد . و گفتم : دیشب ، با اون پسره… چکار کردی؟
اوه سهون بدون اینکه جدا بشه ازم با همون لحن اروم گفت : حل میشه .. اروم اروم … و سرشو رو شونه م فشار داد و نفس عمیقی کشید.
با غرغر گفتم : نمیخوااام اروم اروممم.. و سعی کردم خودمو از بغلش بکشم بیرون. اما اوه سهون محکم گرفته بودتم و با خنده کنار گوشم گقت : چه قد عجله داری!
بی حرکت وایستادم ، واقعا خجالت اور بود ، الان فک میکرد که من چه قد مشتاااقم براش…
سریع بوسه ی کوچیکی کنار گوشم زد و ازم جدا شد : بیا برو تا نخوردمت .
خنده م گرفته بود ، سریع پریدم جلو و محکم گونه ش رو بوسیدم و دویدم بیرون . خدایااا مثه این تازه نامزد کرده ها میمونم . دستامو گذاشتم رو صورتم وتند تند سرمو تکون دادم . اما سریع چیزی یادم اومد و برگشتم تو دسشویی ، اوه سهون هنوز خشک شده اونجا مونده بود و سریع گفتم : راستی استاد ، اینکه وقت کافی نداشتیم ، نیاز نبود اعصبانی شی پرتم کنی بیرون ، میگفتی از اتاق فرمان برات وقت میگرفتم … و تا اوه سهون تکون خورد مث برق دویدم بیرون . خنده م گرفته بود و از شدت دویدن نفس نفس میزدم . خودمو انداختم رو یکی از نیمکت های تو راهرو و دوباره زدم زیر خنده . این چان کدوم گوری مونده؟ بیاد و هنرنمایی هامو ببینه !!
___________
رو کاناپه تکونی خوردم ، کل شب رو اونجا مونده بودم ، کمرم درد میکرد ، از جام بلند شدم سمت اشپزخونه رفتم و اب رو گذاشتم جوش بیاد تا یه قهوه بخورم . رفتم دسشویی و صورتم رو شستم و پیرهنم رو درارودم و نگاهی به ساعت انداحتم 12 ظهر. چییی؟ من تا الان خواب بودم . همه ی کلاسارو غیبت خوردم . لعنت . بیخیال شدم و خودمو انداختم رو کاناپه .
با یاد اوری دیشب ، دوباره سرم درد میگرفت . چه طور… چه طور اینجوری شده بود ؟؟
ینی دیگه واقعا همه چی تمومه بینمون ؟ ینی … همه ش فیلم و نقشه بود ؟ واقعا باورم نمیشه… باورم نمیشه…
تو افکار خودم بودم که صدای باز شدن پسورد در رو شنیدم ، سریع بلند شدم از جام ، کااایه؟
اما با دیدن کسی که جلوم ظاهر شد ، زبونم بند اومد ، چه طور… چرا اومده اینجا؟؟؟
________________
بعد کلی کلنجار با خودم تصمیممو گرفتم ، باید باهاش حرف میزدم ، نه حتی به خاطر اون رییس احمق که اگر بفهمه میکشتم ، به خاطر خود اون پسر ، هر جور که نگاه میکنم ، میبینم نباید با اینقد نامردی … همه چیزو تموم میکردم .
سمت خونه ش حرکت کردم . وبا استرس رمز در رو زدم ، خدا خدا میکردم خونه نباشه ، اما محض ورود جلوم ظاهر شد .
باااید چکار میکردم؟ چی میگغتم؟ سریع درو بستم و جلوش وایستادم .
کسی که اول سکوت رو شکوند اون بود : خب…اینجا چی میخوای؟
سعی کردم چیزی بگم اما نمیتونستم . فکم کاملا قفل شده بود ، نمیتونستم یا جراتشو نداشتم که حرف بزنم؟؟
اروم پلک زدم و چان هنوزم بهم خیره بود : نمیخوای چیزی بگی؟ … یه کلمه .. مثه .. اوومم نمیدونم… متاسفم.. یا ببخشید… یا نمیدونم… همچین چیزی !
و اون لحظه تنها چیز احمقانه ای که از دهنم درومد یه چیز بود : من قبلا اینو گفتم…
چانیول خندید : لعنتی… الان میفهمم.. اون دفعه ی اول ، تو اون کلاب ، تند تند معذرت خواهی میکردی… بدبخت ، برای کاری که هنوز نکرده بودی … عذر خواهی میکردی؟ هه…
_حالا که چی؟
چانیول نگام کرد و زمزمه کرد : که چی؟ … که چی؟… راست میگی ، حالا چی؟ باید شروع نکرده تمومش کنیم؟
_از اولم چیزی نبوده… حداقل برای من ! من از گی ها متنفرم !!
چانیول با چهره ی متعجب بهم خیره شد : موضوع خیلی جالبه … پس دلیل اون انزجارها تو چهره ت موقع ی اون بوسه ها… هه موجود لعنتی…
خندیدم : من ؟ لعنتی منم؟ لعنتی تویی… تویی که باعث شدی سه ماهه تو احساسات خودم گیج بزنم … توی لعنتی.. اگر به خاطر تو نبود من عشقمو از دست نمیدادم ، تو .. من از تو متنفرم … ازت متنفرم پارک چانیول متنفرمممم…
نفهمیدم که کِی دارم داد میزنم و کِی خودم رو بهش رسوندم و دارم محکم رو سینه ش مشت میکوبم … ! فقط فهمیدم که اروم دستای مشت شده م رو گرفت و تو سینه ش نگهشون داشت : اینقدر محکم نزن… دستات درد میگیره …
لعنت بهش … لعنت که تو بدترین موقعیتم کاری میکرد که قلبم بلرزه …داد زدم : لعنت بهت چانیول ، حالم ازت بهم میخوره ، دلم نمیخواد دیگه قیافه تو ببینم… از اولم نمیخواستم ، از اولم گی نبودم و مجبور شدم ، به خاطر اون رییسای احمق مجبور شدم ، چرا چون جنابعالی ها قراره نسل بعدیه اونا باشید وما باید ارزیابیتون کنیم … اونم به احمقانه ترین روش… حالم از تو و اون دوستت بهم میخوره … ازت متنفرم…
چانیول فقط زمزمه کرد : اروم باش…
داد زدم : اروم باشم؟ من اروم باشممم؟ تو چی میفهمی؟ من با انزجار تمام تورو میبوسیدم ، میتونی بفهمی که چه قد حال بهم زن بود؟ برای منی که از گی ها متنفر بودم و مجبور بودم اونجوری باهات رفتار کنم تا … اهههـ..
چانیول : اروم باش…
_د خفهههه شو لعنتی … هی اروم باااش ارووم باااش … تو چه میدونی از من؟ از زندگیه من؟از من دردایه من؟
چانیول : اونی که باید شاکی باشه منم ، اما الان تو داری سرم داد میزنی…
_چون همه ی اینا به خاطر تویه احمقه کله پوکه !
چانیول : پس بیا برای خلاص شدن جفتمون جدا بشیم.
_ فک کردی دلم نمیخواد؟
چانیول : پس چی؟
سرمو انداختم پایین : نمیتونیم جدا بشیم…
_و اونوقت چرا؟
با حرص نگاش کردم : چون رییس اول من رو میکشه و بعد تورو ..
چانیول کلافه تو موهاش دست کشید : این رییس لعنتی که میگی کیه؟ چی میخواد؟ چه غلطی باید بکنیم مااا؟
اروم گفتم : بیا وانمود کنیم…
چان : چی؟!
_بیا وانمود کنیم که باهمیم ، تا همه چی تموم بشه بره پی کارش و ماهم راحت بشیم .
چان پوزخند زد : راحت بشی؟؟ هه.. باشه! بیا وانمود کنیم.
چیزی نگفتم و فقط نگاش کردم : چانیول؟
خودشو انداخت رو کاناپه ی پشت به من و دراز کشید و دستش رو هم گذاشت رو پیشونیش: هوم؟
سریع گقتم : دوس.. دوستم داری؟
چانیول فقط خندید : پابو… و به خنده ش ادامه داد و یهو بلند شد نشست و با اخم گفت : به تو چه؟
اروم جوری که خودمم نشنوم گفتم : متاسفم…
چانیول انگار متوجه شده بود : بایدم باشی.
اروم سمت کاناپه ی دیگه ای رفتم و روش نشستم . و چانیول با اخم به تلویزیون خیره شده بود.
چه قد حس بدی داشتم … چه قد حس سنگین بودن دارم … عذاب وجدان… اگر نمیگفتم ، شاید خیلی بدتر میشد… هنوزم دارم وانمود میکنم ، اما اینبار گول زدن در کار نیست ! خوبه که چان هم میدونه…

______



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





135
نظر بگذارید

avatar
122 نظرات
13 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
116 نظرات نویسندگان
e)(o...Lghazalnahalbhr.iamSorour نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

:yahoo:
من که گفتم چان شکست عقشی میخوره…درست حدس زده بودم…. :yahoo:

ghazal
مهمان
ghazal

سکای خیلی خوب بود :zardak2 (7):
بیچاره چانی :zardak (60):
من برم قسمت بعدی :zardak2 (6):

nahal
مهمان
nahal

عالی مرسی :heart: :zardak2 (11):

bhr.iam
مهمان
bhr.iam

Unja ke gof dastat dard migire baraye chan kabab shodm kheili delm sukht…hamintor unja ke shoru kard dast zdn daghun shodm fk krdm un moghe chanyeol che hessi dashte…sekaiam mese hamishe ba maze sare kelas kai awki javabesho dad…mc kh khub bud

Sorour
مهمان
Sorour

عررر سكاي :yahoo: خيلي باحالن اين دوتا مشنگا 😉

:unsure: