83 👁 بازدید

MR.Master part4

MR.Master part4

سلام ، اینم پارت جدید ، درگیر بودم نشد 🙁

( تولدمم مبـــــــــــــــــــــــــــارک ^^ )

بفرمایید ادامه …

رو تخت چهار زانو نشستم و گوشیمو برداشتم و به چانی پیام دادم .
_ کدوم گوری چانیول؟!
به دیقه نرسید جواب داد ، خندیدم و پیامشو نگاه کردم + سرِ گور تختم ! چیمیخوای از من؟ بذار به درد دم بمیرم …
اخمی کردم و نوشتم _ چه مرگته باز؟!
+ اسهـ\ـال دارم ، خوبه؟!
بلند زدم زیر خنده . _ خوب میشی عشقم ، چانی؟! به نظرت به لوهان زنگ بزنم؟!
چانیول بلافاصله بهم زنگ زد .
_الو؟!
+ الو و مرض ، کای خیلی بیشوری دیگه همه چیز بین ما تموم شد ، شماره شمگرفتی آره؟! خیلع خب برو با همون لوهان خانِ به ظاهر خوبتون بمیر -_-
عوضی ؛ بای !
درحالی که خنده م گرفته بود تا اومدم حرف بزنم چانی گوشی رو قطع کرد وهرچی زنگ زدم جواب نداد .
پوفی کردم و شماره های گوشیم رو بالا و پایین کردم و به شماره لوهانرسیدم و بالاخره شماره شو گرفتم ؛ با استرس گوشی رو نگه داشتم دم گوشم ،
هوففف نفسم بالا نمیومد . چندتا نفس عمیق کشیدم و لوهان بعد پنجمین بوقبرداشت .
_الو؟!
با شنیدن صداش اینقدر هول شدم که گوشی از دستم سر خورد و افتاد ، سریع ازرو تخت برش داشتم و صاف نشستم : لو..لوهان؟!
انگار که کلافه بود ، سریع گفت: خودمم ، شما؟!
عه :/ اون روز گفت شماره مو سیو میکنه ک -_- .. : مـ..من کایم..
چندثانیه ای ساکت شد و بعد گفت : هی پسر ، خوبی؟!
خوشحال شدم ازینکه زود شناخت ، درواقع ذوق مرگ ؛ دوباره چندتا نفس عمیقکشیدم و گفتم : من که خوبم ، ولی تو .. مثل اینکه خیلی سرحال نیستی…
پوفی کرد تو گوشی و گفت : اووف اره ، یکم حالم گرفته س..
سریع گفتم : بابت اتفاق امروز ؟!
_بیا راجع بهش حرف نزنیم .
+اوه شرمنده .. میـ..میگم..
_ها؟!ینی ، چی؟!
آب دهنمو قورت دادم و پتورو محکم تو مشتم فشار دادم : خب چیز ، میخوای بریم بیرون؟!
بدون لحن هیجانزده ای گفت : بیرون؟!
فک کنم زمان بدی پیشنهاد دادم هووف ، گوشی رو گذاشتم روتخت و چندباردستامو بهم زدم و دوبار گوشی رو برداشتم : الو؟!
_چیشد؟!
+ ببین فقط پیشنهاد دادما ، چون گفتی حالت گرفته س … فک کردم شاید اگبریم بیرون.. خب چیز بهتر بشی .. .
لوهان پشت تلفن خندید : موافقم ، کی بریم؟!
گوشی رو گذاشتم زیرم و جیغ خفه ای زدم و دوباره گوشی رو برداشتم : هر..هروقت بخوای !
_فردا ساعت هشت خوبه؟!
+ عالی !
_ تو پارک روبه روی دانشگاه میبینمت..
+ آآآ اونجا؟! اوکی ، باشه.
_ پ فعلن !
+ فعلن …
گوشی رو که قطع کرد حدود پنج ثانیه به دیوار روبه روم خیره شدم و بعدچنان جیغی زدم که مامانم بدو بدو از طبقه ی پایین اومد تو اتاق و درو با وحشت باز کرد : جوووونگییینننن!!!!!
با داد مامانم ، جیغم بلند تر شد و جفتمون درحالی که داد میزدیم به همخیره شده بودیم :/ به خودم اومدم و از تخت پریدم پایین و وسط جیغ و داد مامانم سعی کردم ارومش کنم ، لابد باز سوسکی چیزی دیده : مااامااااان!!
یه جوری زد پس کلَّه م که زندگیم از جلو چشمام گذشت ،منتها از اخر بهاول، چیزی که یادمه این بود که” من پادشاه شده بودم یه تاج هم رو سرم
بود ، چانیول هم داشت برام خوراکی های مختلف میاورد و لوهانم با تاپشلوارک داشت بادم میزد ؛ از اونور تو افق اوه سهون رو میدیدم که پوکرخیره شده به من سرشو تکون میده و منم به چان دستور دادم که سرشو بِبُرهبرام بیاره :/ ” سریع سرمو تکون دادم و از فکرایه چرت و پرت درومدم و بهمامانم نگاه کردم : آییی مامای چرا میزنی؟! چرا جیغ و داد میکنی ؟!
_من ؟! من جیغ و داد میکنم یا تو؟!!!
با دست به خودم اشاره کردم : من جیغ زدم؟!
مامانم دستشو گذاشت رو پیشونیم : کای ؟ مادر حالت خوبه؟!
دستشو برداشتم و ماچ کردم و با خنده گفتم : ازین بهتر نمیشههههه !!!
مامانم سرشو با تاسف تکون داد و گفت : زود بگیر بکپ ..
پریدم رو تخت و سریع دراز کشیدم و پتوروهم کشیدم روم : چشم ، امر امرِشماست . شب بخیر !!
با خنده از اتاق رفت بیرون و درو بست .
خودمو چندبار رو تخت تکون دادم و با خنده چرخیدم رو پهلو و چشمامو بستم وناخوداگاه دوباره صحنه ی اخر زندگیم اومد جلو چشمم :/ اوه سهون چی
میخواست تو آینده ی من آخه؟! TTای خدااا ؛ چرا لوهان تاپ شلوارک تنش بود؟ :/ یاااا عماام خل شدم …
سرمو تکون دادم و رفتم کامل زیر پتو تا بتونم بخوابم.


دوباره صدای جیغ مامانم تو گوشم پیچید ؛ فک کردم صحنه های دیشب دارهتکرار میشه برا همین اهمیتی ندادم ، امت صدای جیغش قطع نمیشد : کاااای
!!! کااای پاشوووو ، خدااایاا نمیدونم از اخر میخوای چه پخی بشی ،پااشووو اون قبرستونی دیر شد . کاااای!!
اهمیتی ندادم و خودمو زدم به خواب و تا چشمام رو بستم تصویر اوه سهون بااون قیافه ی پوکر اومد تو ذهنم که از چشماش داشت لیزر آبی میومد داشت
بدنمو منجمد میکرد ، و دقیق به نقطه ی حساسم که رسید صاف بلند شدم رو تختنشستم ، چندبار کله مو کوبوندم تو بالشت ، خدایاا این افکار مسخره چیه
از دیشب تو ذهنمه؟ TTهمه ش به خاطر این فیلم های علمی تخیلی چانیوله -_-
به ساعت نگاه کردم و چندتا زدم تو صورتم و دوباره یه ساعت نگاه کردم :نهههههه ، یا خدااا نههه TTچرااا خوااب موندم؟! بدو بدو از تخت اومدمپایین ، پتو به پام پیچ خورد و با مغز افتادم زمین ، خداایاا چرا هرچیسنگِ پیش پای لنگه؟ TT اهههـ از جام بلند شدم و بدو بدو لباس پوشیدم ،اوه اوه امروز کلاس عملی داریم با اون اوه سهووون خدااا TT نابووود
شدمااا ینی .. اههه ـ.. TT


بدو بدو خودمو به کلاس آزمایشگاه رسوندم و دوتا در زدم و پریدم تو ،همونطور که انتظار داشتم ، اوه سهون پوکر نگام کرد : دوباره اقای ..کیم؟!
درد و مرضِ آقای کیم :/ : به خدا تقصیر ما نبود عاغا TT
سهون سرشو تکون داد و چیزی نگفت .
با لبخند گنده ای رفتم بشینم ، که یهو گفت : دو نمره !
با چشمای گرد برگشتم نگاش کردم : هاااا؟!!!!
_ ها نه بعله ، و دو نمره از پایانیت کم شد اقای کیم ، من که گفتم تکرار نشه !
سرمو انداختم پایین : بله ، متاسفم .
سهون بددون حرف مشغول ادامه ی توضیحاتش شد .کوله مو پرت کردم رو یکی از میز های اخر کلاس و رفتم کنار بچه هاوایستادم . یهو یکی استینمو کشید ، بهش نگاه کردم ، چانیول با عینک آبیهپلاستیکیه گنده ی آزمایشگاه به طرز وحشتناکی مضحک شده بود ، یهو خنده م گرفت و همه برگشتن طرفم و اوه سهون دوباره با چشمای لیزریش نگام کرد وناخوداگاه دستمو گذاشنم رو پایین تنه م :/ انگار واقعا میخوا ست با اوننگاش همه ی اعضای بدنمو از کار بندازه !!! ولی کور خونده ، هرجارو هم ازکار بندازه نمیذارم به اونجام نگاهشم بیوفته -_- با زندگیم ازش محافظت میکنم !!
_چیز خنده داری هست بگو ماهم بخندیم!
خداایااا از اول ابتدایی ازین جمله متنفر بودم -____- : نه ..نه آقا شرمنده ..
سهون آخرین نگاهِ یخیشوهم بهم انداخت و محکم تر پایین تنه مو فشارم دادم .
و با حرف اخری که تو اخرین لحظه گفت ، ضربه ی نهایی رو هم بهم زد :
دستشویی دارین آقای کیم؟!
کلاس منفجر شد و سهون اشاره کرد خفه شن ؛ دلم میخواست تو زمین اب بشم ،سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم : نه..نهه ..
_ خیله خب ، پس حواستون رو بدین به درس ، این درس بیشتر نمره ی کلاسیتونو
شامل میشه و تا الان دو نمره شو از دست دادی !
چندباردیگه سرمو تکون دادم و مثلن با دقت بهش نگاه کردم .چان دوباره دستمو کشید و زدم تو سرش و گفتم : کثافط ، به خاطر تو آبروم رفت .
چان با غرغر دستمو کنار زد : به من چه؟! خودت کـ*ـخلی -_-
عینک رو از رو چشاش برداشتم ، دیگه تحمله اون قیافه ی مسخره رو نداشتموبا حرص گفتم : چرا این آشغال رو زدی به چشمات؟!
چان عینک رو ازم قاپید : به توچه !-_-
_ چه کارم داری حالا؟ زود بنال باز اون مرتیکه زر زر نکنه .
چان با ذوق دستمو کشید : اینو نیگااا..
به مایع ابیِ تو دستش نگاه کردم : خب؟!
با ذوق گفت : اگه اینو “مایع ابی رو تکون داد ” با این ” و پودر زردی روریخت تو یه بشر ” باهم قاطی کنیم .. چی میشه؟!
به قیافه ش که شیطانی شده بود نگاه کردم و لبخند خبیثانه ای زدم : منفجر و انفجارات؟؟؟!
با ذوق کله شو تکون داد جوری که گوشای گنده ش هم تکون خورد .موهاهااا بهترین فرصت برای انتقام گرفتن از اوه سهون چشم لیزرییییی *_*وااااوه مررررگ !
زود به چانی اشاره کردم و با ذوق جفتمون به شیشه ی دست چان خیره شدیم ؛چانیول یه چشمشو بست و قوطیه پودر و کج تر کرد و همون لحظه با صدایی که
از پشت سرش اومد چانیول ترسید و کل قوطی تو مایع ابی رنگ ریخت و صدای کرکننده ای بلند شد و همه جارو دود بنفش و سیاه گرفت .
چند لحظه بعد صدای سرفه و جیغ داد بچه ها میومد و همه سریع درو باز کردنو بدو بدو از کلاس ریختن بیرون . تا اومدم در برم ، دستی از پشت یقه موگرفت و اول سرفه ای کرد و بعد خیلی ریلکس گفت : پشت در منتظرم باشین .به چانی نگاه کردم که همه ی صورتش پودری شده بود و لباشو با حالت بدبختانه ای غنچه کرده بود؛ نزدیک بود دوباره با دیدن قیافه ی مضحکشخنده م بگیره که خودمو کنترل کردم و دستشو کشیدم و باهم رفتیم پشت درکلاس منتظر شدیم . دیگه فرار فایده ای نداشت .
سهون چند دیقه بعد اومد بیرون و درحالی که داشت با یه دستمال مرطوب صورتشرو تمیز میکرد بهمون نگاه کرد .
ناخوداگاه دوباره دستم رفت اونجا :/ سهون سرفه ای کرد و باعث شد یهو
پایین تنه م رو فشار بدم و اخی از گلوم خارج شد .چان نگاهی به دستم کرد و خنده ش گرفت . سهون سعی میکرد به دستم نگاه نکنه خیلی جدی گفت : نمیدونم به چه هدفی این کارو کردین … ولی من باهاتونهیچ کاری ندارم .
ذوق زده نگاش کردم : واای استاد ممنون .. به خدا عندی نبود ، فقط یه لحظه کنجکاویمون گل کرد ، به جانه خودم نباشه به جان این گوش دراز قصدی
نداشتیـ..
_ بقیه ی دفاعیاتت رو تو دفتر ریاست انجام بده .
چانی شروع به گریه کرد ، با شک نگاش کردم : چـ..چی؟!
_ من گفتم باهانون کار ندارم چون یکراست میفرستمتون دفتر ریاست و میتونین
با اقای چوی صحبت کنین .
آب دهنمو قورت دادم : چ..چرا ریاست؟لا اقل بفرستین کمیته انضباطیTT…

اوه سهون چشم لیزری سرشو به نشونه ی منفی تکون داد ؛ یه لحظه حرکتی که همه ی دخترا میزنن تا دل استادارو به دست بیارن یادم اومد با لحن لوسی گفتم : استااااااااد …
سهون حدود نیم صدم ثانیه بهم خیره شد و نفسشو با حسرت داد بیرون و اومدبره که یهو وایستاد و دوباره برگشت طرفم ، خوشحال شدم فک کردم پشیمون شده
، با همون لحن چندشش گفت : دو نمره !
با جیغ گفتم : چی؟؟!! چراا اخههه؟! استاد شما که گفتین کاری نمیکنین!!..
_ اون برای آزمایشگاه بود ، این دو نمره برای اینه . ” و اومد طرفم و یقهی یونیفرممو گرفت ” اب دهنمو قورت دادم : که دیگه لباس آزمایشگاهتوبرعکس نپوشی …! ویه نیم نگاه دیگه بهم انداخت و یه ابروشو داد بالا و رفت .
چندتا از دانشجوها اونورتر داشتن میخندیدن به وضع ما دوتا . با حرص یونیفرم رو دراوردم و پرتش کردم زمین و با پا تند تند لگدش کردم .
چان هنوزم اشک میریخت و عر میزد ، داد زدم : تمومش کن دیگه چانیول .
چان از رو زمین بلند شد و نگام کرد : ننه م جرم میده اگه اخراج شم .
زدم پشتش باو دانشگاه که مدرسه نیس اخراج کنن ، فوقش توبیخه :/
چانی پوفی کرد ، یونیفرمم رو از رو زمین برداشتم و تفی کردم روش و با اخمدنبال چان راه افتادم که ببینم چه خاکی تو سرمون کنیم .


وارد اتاق رییس شدم ، سرش رو میزش بود ، صداش زدم : آقای چوی؟!
سرشو بلند کرد و با خنده نگام کرد : هی اوه سهون ، بشین .
_ ممنون ، مشغولید؟!
سرشو تکون داد : اون که همیشه ، ولی برای تو وقت دارم .
بلند شدم و خودمو رو میزش خم کردم : شیوون هیونگ ، یه کاری میکنی برام؟!
با دستش زد تو پیشونیم و حولم داد عقب : چه کاری بچه ؟
_ هووف ، دوتا دانشجوی پرو هستن امروز ازمایشگاه رو ترکوندن .
شیوون با چشمای گرد نگام کرد : جداا؟!
خندیدم : اره ، ولی خطرناک نبود ، فقط میخوام تنبیه بشن ، میفرستمشون دفترت ، یکم سربه سرشون بذار و بگو اخراج و این حرفار، تا بلکه یکم ادم شن.
شیوون با تعجب ابروهاشو انداخت بالا : چرا نمیفرستیشون کمیته انضباطی؟!
_ گفتم که میخوام جدی بگیرن قضیه رو ، بلکه م آدم شن ! پس فقط تذکر و تنبیه کوچیک از طرف
شما کافیه !
شیوون چشمکی زد : حله ، بسپر به من.
سرمو تکون دادم با لبخندی از اتاق اومدم بیرون و به کای و چانیول که پشتدر وایستاده بودن نگاهی کردم و کای دوباره دستشو گذاشت رو پایین تنه ش ،
خدایا این بچه مشکلش چیه ؟:/ پوفی کردم و با اخم الکی گفتم : برین تو !
کای نگاهشو سریع ازم گرفت و دستشو برداشت و رفت تو و چانیول هن با هق هق دنبالش راه افتاد.
درحالی که خنده م گرفته بود سرمو تکون دادم و برگشتم تو کلاسم .


تند تند دعا میخوندم با خودم ، کای بلند گفت تمومش کن دیگه اه ، نمیکشنمون که !
_ اینا نمیکشن که ، ننه م منو میکشه TT
کای نگاهی به در اتاق کرد و گفت : این چوی شیوون همون رییس دانشگاست که نصفه دخترا به خاطر اون اومدن این دانشگاه؟!
با اخم نگاش کردم : چی ؟ چرا به خاطر این مرتیکه؟!
_ میگن خیلی جیگره …
خنده م گرفت : اینم رفت تو لیست !
کای با خنده هولم داد : بیشور … .
در اتاق باز شد و اوه سهون با حالت جدی نگاهمون کرد : برین تو !
نگاهی به کای کردم که دستش رو گذاشته بود رو پایین تنه ش دوباره ، همخنده م گرفته بود هم گریه ، دماغمو کشیدم بالا و دنبال کای رفتم تو .
چوی شیوون پشت میزش نشسته بود و با اخم نگامون میکرد .
کای محض وارد شدن خیره موند رو یارو : سـ..سلام …
منم سرمو تکون دادم و جفتمون تعظیم کج و کوله ای کردیم .
دستاشو تو هم قلاب کرد و ابروو انداخت بالا (من مرگ عررر) و گفت : خب …؟!
بلند بلند زدم زیر گریه ی الکی : آقا تقصیر مااا نبود ، اصن ن دستم خورد، نمیخواستم اون ماده ی ابی رو با پودرزرد قاطی کنم که صدا بده بعد بچه ه
بترسن …
کای محکم زد تو شتم فهمیدم سوتی دادم ؛ سریع حرفمو خوردم .کای هوفی کرد و گفت : واقعا از عمد نبود ، بار اولمون بود فقط کنجکاو
بودیم .. من واقعا متاسفم ، و .. قول میدم دیگه هیچ دردسری درست نکنم ،
لطفا توبیخمون نکنیت ، واقعا معذرت میخوم … لطفا این بار رو ندیدبگیرین …
پوفی کرد و از پشت میز بلند شد ، قدش بلند بود ، سریع پشت کای قایم شدم .کای آستینمو کشید و اورد اینور .
_ واقعا نمیتونم همینجوری بگذرم از کارتون ، چون واقعا خطرناک بود ، و ازیه طرف میتونم حس کنجکاویتون رو درک کنم …نفسی کشید و محکم دست کای رو فشار دادم .
_ هووف .. کاری بهتون ندارم این بار رو ، ولی فقط یک دفعه ی دیگه اگه کاراشتباهی بکنین ، فک نکنم بتونم ازتون بگذرم !
تند تند تعظیم میکردیم ، کای هم میگفت : ممنون و متشکریم .. دیگه تکرارنمیشه .. قول میدم .. میدیم.. ! و منم تند تند حرفاشو تایید میکردم .
_ فقط ..
جفتمون ساکت شدیم و نگاهش کردم .
_ بدون تنبیه نمیتونم ازتون بگذرم ، بعد ساعت کلاساتون ، بموینآزمایشگاهتون رو کامل تمیز کنین .
قیافه م پوکر شد ولی کای دوباره تند تند تشکر کرد گفت : چشم حتمن ..خیالتون راحت .. ممنونیم .. ممنوون ..
و بدو از اتاق زدیم بیرون . دست کای رو کشیدم و گفتم : یا چی چی باشهباشه حتمن؟! میدونی اون ازمایشگاه الان پر دوده :/ جونمون درمیاد تاتمیز کنیمش …
_ بیخیال ، تقصیر خودمون بود چانی ، حالاهم باس تمیز کنیم ، پ غر نزن .
نگاش کردم کجکی : یاااا .. چرااینجوری شدی یهو؟! باز نکنه عاشق این شیوونه شدی؟!
کای با اخم زد تو پام : نعخیرم بیشور -_- بیا بریم دیر میشه .
پوفی کردم دنبالش راه افتادم ، گاهی وقتا واقعا نمیتونم درکش کنم -____-


نگاهی به ساعتم انداختم و با گریه نگلهی به ازمایشگاه پر دود روبه رومون: کایییی TT
کای فیخی کرد و استیناشو زد بالا : یاالا شرووععع کنیم ^^
بلند گفتم : یااا مث اینکع خیلی خوشت میاد تمیز کنیااا ، اگ بخوای میتونمهمه ش رو بسپرم به خودت -_-
کای دستمو کشید و یه طی داد بهم : خفه شو شروع کن .
: یاااا -_-
_ مررض ، زود باش کار دارم و نگاهی به ساعتش کرد و خنده ی موذیانه ای کردو مشغول پایین اوردن قفسه های دود گرفته شد .پوفییی کردم و بیحال مشغول طی کشیدن شدم .
حدود ده دیقه بودداشتم طی میکشیدم و غر میزدم که کای یهو سوت بلندی زد وگفت : چانیولاااا موفق باشی عجقم ^^ و بدو بدو کوله ش رو برداشت و رفت
بیرون .
داد زدم طی رو انداختم و دنبالش دویدم : یااااا کجاااا؟!
کای با لبخند گنده ای گفت : تو که نمخوای بهترین قرار زندگی بهترین دوستترو خراب کنی؟
با لبخند چشمکی زدم : حییییف که دلم برات میسوزه ، تاحالا ک موفق نشدی مخکسیو بزنی برو ببینم اینو چیکار میکنی …
کای محکم ماچم کرد ، هولش دادم و گفتم : گمشو ولی یکی طلبت .کای با خنده دوید و تو هوا برام ماچ فرستاد .
سرمو تکون دادم و برگشتم تو ازمایشگاه و نگاهی به همه جا که کثیف ونامرتب بود کردم : آیییی خدااا یه نگاه به گوشیم کردم ، ساعت حدوداهفته… و منه بدبخت … تک و تنها تو این دانشگاهِ بی صاحاب … هعیییی…یهو صدایی از پشتم اومد و دو متر پریدم هوا : چه قد غر میزنی …
سریع برگشتم پشتم و همون پسره ی اون روزی رو دیدم ؛ به در تکیه داده بودو کوله ش کنار پاش بود ؛ دستمو گذاشتم رو سینه م : ترسیدم -_- …
_ میخواس نترسی ، چیکار میکنی اینجا؟! و ادامس تو دهنش رو تا جایی کهجا داشت باد کرد و ترکوند .
خنده م گرفت ، خودمم همیشه همین کارو میکنم ، اما سریع باز اخم کردم : توخودت الان تو دانشگاه چی میخوای؟!
پوزخندی زد : تنبیه شدی ؟! شنیدم دو نفر امروز ازمایشگاه رو ترکوندن ،اون یکیت کو؟!
با اخم نگاش کردم : خبرا زود میپیچه -_- اون یکی کاراش رو انداخت گردن من و رفت …
اومد تو کلاس و با پاش هم کوله شو شوت کرد تو و اومد سمتم و لپمو کشید و
با چشمایی که شیطنت ازشون میپاچید بیرون نگام کرد : عخیییی ، کوچولو ،کومکت کنم؟!
لپمو از دستش دراوردم : لازم نکرده …
آدامسشو دوباره باد کرد و تو صورتم ترکوند : چه گـ\ـه اخلاقی -_- نمتونیماینجوری باهم ریفیق شیم …
_ کی خواست با تو رفیق شه؟!
خنده شو خورد و اخمی کرد بهم : هه ینی نمیخوای ریفیق شی بام؟!
_ نِه نمیخوام ریفیق شم باهات -_-
خندید و دوباره لپم کشید : وااای چه نمکی تو .
با یه حرکت خودشو کشید بالای میز بلند ازمایشگاه و به خاطر اینکه قدشکوتاه بود پاهاش به زمین نمیرسید . دماغشو کشید بالا و ادامسشو یه بار
دیگه باد کرد و گفت : اسم؟!
با تعجب نگاش کردم : ها؟!
کلافه ادامس رو از دهنش کشید بیرون و دوباره تند تند جویید : هوووف میگم اسمت چیه؟’
_ خو مثه ادم بگو ، چانیول .. پارک چانیول .
ابروشو انداخت بالا و یهو خندید : اوووه خیلی باحاله اسمت ، منم بکیم،بیون بکهیون ، یا بکهیون ، یا بک ، یا بک بک و یا کره خر !!
_ چی 0_0؟
+ اسمی که تو خونه باهاش صدام میکنن کره خره ، دیگه هرچی تو مرامته صدام کن …-_^
خنده م گرفت : همون بکهیون خوبه …
_ منم تورو دااااوش صدا میکنم ^^ خوفه؟!(لوتیِ داداش هخخ)
سرمو تکون دادم و طی رو برداشتم تا دوباره تمیز کنم .خندهم گرفته بود ، بکی؟؟!
گوشیشو دراورد و هیمنتور که ادامسشو صدا دار میجویید با گوشیش ور میرفت .
زیرچشمی میپاییدمش ، اصن از تیپ و قیافه ش هم معلوم بود چه اتیش پاره ایه !!
_ چرا دید میزنی منو داااوش ؟!
سریع نگامو ازش گرفتم : دید؟! مگه دختری که دیدت بزنم ، چیتو باس دید بزنم؟!
_ مـ/ـمه ی 85 ـم رو ^^؟
خنده م گرفت و نگاش کردم : مگه دختری اخه؟!
نگام کرد : باید اینو از تو بپرسم ، مگه دخترم ؟! چرا دیدم میزنی ؟!
کلافه طی رو کوبوندم زمین : دیدت نمیزدم ، یه لحظه نگام بهت افتاد ..
_ عه همون دیگه … اولش یه لحظه نگات میوفته ، بعد دو لحظه ، بعد یه قدم، دو قدم میای نزدیک و بعد کم کم نگات میوفته رو صورتم بعد چشما و بعد بینیم و بعد لبامو و نگات ثابت میشه و میخوای ماچم کنی که یهو چنان لگدی وسط پات میزنم که تا اخر عمر دخترا تورو بکـ\ـنن .. عوضیه هیز -_-
پوکر نگاش میکردم : خدایا چی میگی تو؟ توهم میزنی چرا؟! کی گفته ؟! من از پسرا خوشم نمیاد -_-
از میز پرید پایین و سینه به سینه م وایستاد و تو چشمام خیره شد ؛ چندبار پلک زدم و نگاش کردم . علاوه بر اون شیطنتی که تو نگاه اول تو چشماش دیده میشد … چشماش یه حالت مظلومیته احمقانه ای هم داشت … ! از فکرم خنده م گرفت ، مظلومانه؟! اوه خدای من .. حتی یه درصد این موجود مظلوم باشه :/ …
همون لحظه ادامس با شدت تو صورتم ترکید و گفت : برا من فرقی نداره .. هه…
سرمو تکون دادم و یکم رفتم و عقب و گفتم : چی فرق نداره ؟!!!
_ دختر و پسر .. همه رو میکـ\ـنم … و با پوزخندی دوباره ادامسشو ترکوند و رفت عقب .
اب دهنمو قورت دادم و نگاش کردم :واااا!!
بلند خندید : فک میکنی دیوونه م ؟؟!
سرمو به علامت منفی تکون دادم ؛
با خنده گفت : شوخی کردم باو اونقدرام عوضی نیستم دیگه .. گیرمون بیاد میکنیم ، نیادم که بانو الکسیس رو خدا نگرفته هنو …
بلند خندیدم ، بکهیون هم زد زیر خنده و گفت : یه جوری میخندی انگار اهل دلی!!
سرمو تکون دادم و دوباره خندیدیدم .
نگاهی به ساعتش کرد و گفت :من دیگه برم پیش جیمی ؛ تا کی اینجایی داااوش ؟!
شونه هامو انداختم بالا : تا وقتی که تمیز کاری اینجا تموم شه ..
کجکی نگام کرد : هوووو… پ حالا حالا ها اینجایی ، خیلی دلم میخواد کمکتکنم ، ولی خوب … گشـ\ـادم …
با خنده گفتم : نمیخواد کمک کنی ، ممنون .. خوشحال شدم از اشناییت .
_ می تووو ! میبینمت ، فیلن !
_ راستی جیمی کیه؟!
کجکی نگام کرد ، فک کنم یکم زیاده روی کردم :/ سریع گفتم : شـ..رمنده
کنجکاو شدم .. بیخیال !
_ جیمی … یه دوسته …هه..
+ آآه اوکی .. شرمنده …
_ چرا شرمنده؟؟ ککک فیعلن داوووش …
دستمو بردم بالا و تکون دادم ” واقعا پسر عجیبی بود ” و با خنده مشغول
تمیز کاری شدم


بک بک



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





78
نظر بگذارید

avatar
76 نظرات
2 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
71 نظرات نویسندگان
kim sarae)(o...Lbhr_iamForoughTss نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
kim sara
مهمان
kim sara

بک ….. الکسیس ؟ :zardak (24):

e)(o...L
مهمان
e)(o...L

وااااییییی بکییییییی……عااااالی بوووووووووووود….. :zardak (6):
درسته خییییلی دیر شده ولی تفلدت مبالک اجی نیلو…. :zardak (61): :zardak2 (11): 😥

bhr_iam
مهمان
bhr_iam

bazi az tike hash kheili khande daran msln tarze harf znde baek…yani awli bud kheili hal krdm…berm ghesmate bad bbinm kai ba ghararesh chekar krd
mc

Forough
مهمان
Forough

مممممممرسی

Tss
مهمان
Tss

مدل حرف زدن ایرانی تو فیک با شخیاتی کره ای :/
ولی بازم جالب بود (o_o)