25 👁 بازدید

MR.Master Part 8

MR.Master Part 8

سلام ، پارت هشتم 🙂

بفرمایید…

کلاس های اون روز به طرز غیر قابل باوری بدون چانیول کسل کننده بود -_-
اخرین کلاس که تموم شد ، کاغذهام رو زدم زیر بغلم و راه افتادم سمت خونه ی چان .
_ جونگین؟!
“چشم لیزری :|” برگشتم طرفش و یکم خم شدم : سلام استاد .
سرشو تکون داد و گفت : از دوستت خبری نشد؟!
_ خب راستش ، زنگ زدم ، بالاخره برداشت !!گفت حالش خوبه ، اما بازم بایدبرم باهاش صحبت کنم ، الان دارم میرم اونجا.
اوه سهون چشم لیزری سرش رو تکون داد و همونجور که کیفشو میگذاشت توماشینش گفت : میخوای برسونمت؟!
کله مو تند تند تکون دادم : نه نه.. ممنون استاد…
سرشو کج کرد و گفت : دارم همونطرفی میرم… بپر بالا . و چشمکی تحویلم داد!
چندبار پلک زدم ، باورم نمیشد ، چشمک رو دیگه نمیتونستم هضم کنم! اما میدونستم گیر میده ، واسه همون بی حرف دیگع ای رفتم و در عقب رو باز کردم و نشستم .
از تو ایینه نگاهی بهم انداخت و خندید ! برگشت طرفم و گفت : چرا عقب نشستی؟! یکم دیگه خودمو چسبوندم به در و گفتم : راحتم استاد…
اخمی کرد : سهون.. اسمم سهونه!
مثه این دخترا سرخ و سفید شدم و گفتم : من واقعا روم نمیشه بهتون بگم..سهون.. و سریع اب دهنمو قورت دادم.

خندید .. عوضی ، چیش خنده داره؟! یکم رو صندلی خودمو جمع کردم ک مثلن معذبم:/
سهون چشم لیزری دوباره نگام کرد و با خنده ای ک انبار بلند بود گفت : ای خدا.. هرجور راحتی… . و با خنده ماشینو روشن کرد.
هنوزم درک نمیکردم چیه این موضوع تا این حد خنده داره |: پوفی کردم و بهبیرون خیره شدم و البته هرزگاهی نیم نگاهی هم به اون چشم لیزری مینداختم؛ پوزخندی زدم و با لبخند دست کشیدم رو حساس ترین بخش بدنم ” عوضی ، فککرده میتونه با اون چشاش تورو ازکار بندازه -_-” و با حرص بهش نگاه کردم . همون لحظه اونم از تو ایینه نگام کرد و با دیدن چهره ی عصبانیم گفت :چیشده؟! چیزی نارحتت میکنه؟!
“اره ، اون چشای لیزریه تو داره نابودم میکنه ، دلم میخواد انشگت کنمچشاتو دربیارم ” گفتم : نه استاد ، یه لحظه دل پیچه گرفتم .
نیم صدم ثانیه برگشت طرفم و دوباره به روبه رو نگاه کرد و گفت : جدا؟! بریم درمونگاه؟!
خنده م گرفت ، این یارو چرا اینجوریه؟! واسه هرچیز الکی ، بریم بیمارستانو درمونگاه، خوشبحال زن و بچه ش ، چه مراقبشونه-_- ، گفتم : نه نه ، حالم خوبه …
سرشو تکون داد و به رانندگیش ادامه داد . جلوی خونه ی چان که از قبل بلد بود نگه داشت و تا اومدم پیاده بشم ، دوباره پیاده شد و درو واسم باز کرد . دوباره کلی خرکیف شدم “جنتلمن” و یهو گفتم : خودم پیاده میشدم! و یه عشوه خرکی اومدم :/
اوه سهون چشم لیزری خندید و گفت : نه ، این قفل مرکزیه ماشینم خرابه ، در های دیگه از داخل باز نمیشه ، واسه همین! از بس این سارانگ با این قفلا بازی کرده ، اخر هفته میبرمش تعمیرگاه…
اون داشت وراجی میکرد و من در اثر شک جمله ی اولش ، در افق بسر میبردم و فقط هرازگاهی صدای هوهوی جغد میومد تو افق |:
اوه سهون زد پشتم و از فکر درومدم ، گفت: نمیخوای بری؟! بع چی فک میکنی دوساعته؟!سرمو تند تند تکون دادم : هیـ… هیچی استاد .. اممم ..ممنون..
با خنده دوباره یه چشمک مرگ تحویلم داد : نکنه واقعا عاشقی؟
دلم میخواست خفه ش کنم -_- من عاشق نیستم ، ینی.. شاید نباشم… ینی …هستم.. عاشقم…. اما نمیتونم بفهمم که عاشق کی ام؟ 😐
سریع گفتم : نه بابا .. هههـ.. این چه حرفیه سهون. … سهون? ایییی?.. تااومدم جمعش کنم ، اوه سهون چشم لیزری بلند خندید و گفت : دیدی؟! دیدیتونستی بگی؟?
صدبار سرخ و سفید شدم? : ههـ .. خب .. چیز .. از دهنم پرید استاد..شرمنده ، دیگه.. برم.. ههـ.. فعلن.. فعلن استاد..
سهون چشم لیزری با همون خنده دست تکون داد و سوار ماشینش شد : فعلن ?
و منتظر شدم تا بره و به دیوار خونه ی چان تکیه دادم و پوفی کردم :مرتیکه-_- زن و بچه دارع ، اون وقت به دیگران چشمک میزنه! دیووووث -_-
باخودم غرغر میکردم که یهو در خونه ی چان باز شد و چان و با اون توهمیهاومدن بیرون و درحالی که میخندیدن حرف میزدن . یهو چان چشمش به من افتاد: عه ، سلام کایی…
توهمیه هم با تقلید از چان گفت : عه ، سلام کایی.. و جفتشون خندیدن:|
چان و هم دیوونه شد مثل این سه تا :/ به چرت و پرت میخنده :|با لحن نیش داری گفتم : کجا به سلامتی؟!
توهمیه گفت : خونه م..
و منم سریع گفتم : جیمی کجاست؟!
چان نیشگون محکمی از باسنم گرفت اما اهمیتی ندادم و با پوزخند به توهمیه نگاه کردم .
اروم گفت : واسه همون میرم خونه ، تنهاست!
_ آآآ.. پس به سلامت ..
توهمیه خندید و دستشو اورد بالا : میبینمتون !
زمزمه کردم : صدسال سیاه میخوام نبینی -_-
چان هم با خنده واسش دست تکون داد : میبینمت بک!
بک؟؟!!! اوهووو.. چه صمیمیم شدن باهم ، بک؟! -_- چان رو هول دادم تو خونه و داد زدم : این اینجا چه غلطی میخورد؟!


بعد از پیاده کردن اون پسره جلوی در خونه ی دوستش برگشتم خونه و سریع لباسام رو عوض کردم و بعد شام کنار اران و سارانگ نشستم رو کاناپه ی جلوی تلویزیون.اران سرشو گذاشت رو شونه م و سارانگ هم بعد کلی بازی غرغر تو اتاقش خوابیده بود.
نگاهی به اران کردم که به تلویزیون خیره شده بود، با دستم از زیر چونه ی اران گرفتم و سرشو بلند کردم : آرانااا…
صاف نشست و نگام کرد ، فهمید چیزی میخوام بهش بگم : چیشده سهونا؟! مشکلی پیش اومده؟!
نگاهمو از چشماش گرفتم و سرمو تکون دادم : اوهوم.. مشکل… همون … همون مشـ..
اران با تعجب گفت : چی؟! منظورت چیه؟!… و صداش رو اورد پایین تر و
بیشتر تو صورتم خم شد : چرا سهونی؟! چرا همون مشکل قبل دوباره.. و لبش روگاز گرفت.
دستمو از زیر چونه ش برداشتم و سرمو انداختم پایین دوباره ، نمیتونستمتو چشماش نگاه کنم ، بعد دوسال که این همه تلاش کردیم … دوباره برگشتیم سر خونه ی اول و یه جورایی انگار همه ی تلاش های اون و خودمو هدر دادم …
با دوتا دستاش صورتم رو گرفت و ارود بالا و تو چشمام نگاه کرد و با لحن شمرده شمرده گفت : سهونا.. میخوای امشب … بازم امتحان کنیم؟!
سرمو به علامت منفی تکون دادم : نه.. نمیشه… من هیچوقت خوب نمیشم..
اران من.. “اب دهنم رو قورت دادم” من.. دوباره.. من.. من ..اهههـ.. لعنت
به من اران.. لعنت.. ! و صورتم رو از دستاش کشیدم بیرون و سرم رو بین
دستام گرفتم و فشار دادم.
سرمو گرفت تو بغلش و دم گوشم اروم زمزمه کرد : سهونی.. مشکل تو نیست..
این اصلن مشکل تو نیست عزیزم.. سهونا .. من چکار کنم واست؟! من واقعا..
واقعا عقلم به جایی قد نمیده..! سهونی.. نمیخوام نارحت ببینمت … من
واست چکار کنم؟! هومم؟! چکار؟! آخه چرا دوباره این حس اومده سراغت…ینی میخوای بگی …تحر.. . و لبش رو گاز گرفت .
سرمو از بغلش کشیدم بیرون و صورتش رو با دستام گرفتم و بوسه ای رو لباش زدم : هیچکار ، هیچکار نکن عشقم.. تو بیشترین کاری که واسم کردی این بود که باهام ازدواج کردی.. دیگه هیچی ازت نمیخوام عشقم ، هیچی…
دستشو گذاشت رو دستم و گفت: اینقدر خودتو با کلمه هایی مثل عشقم و عزیزم گول نزن سهون! من بهت گفتم باهم ازدواج کنیم ، چون فکر کردم ممکنه این کار کمکی به مشکلت بکنه .. و از یه طرف با ازدواج با من ، تو من رو نجات دادی و …
انگشتمو گذاشتم رو لبش وگفتم : هیییشش… نمیخوام چیزی راجع بهش بگیم ، فعلن که همه چی داره خوب میگذر..
پرید وسط حرفم و بلند شد وایستاد و داد زد : نه سهون.. نههه! خوب نمیگذره ، اصلن خوب نمیگذره ، من روز به روز حالم داره بدتر میشه ، اما بازم با پرویی خودم رو سرپا نگه داشتم ، هرکس دیگه ای که بود تا الان صددفعه ای …
_ ساکت شو آران! با دادی که زدم حرفش نصفه موند و فقط با دهن بسته شروع به اشک ریختن کرد .
بلند شدم و روبه روش وایستادم ، سرشو گرفتم تو بغلم : هیشش .. هزاربار گفتم نمیخوام راجع بهش صحبت کنیم! ببخش منو.. یهو بحث رو باز کردم…
_نه سهون.. من واقعا.. واقعا الان حس بدی دارم! ما بعد از دوسال .. الان دوباره برگشتیم به خونه ی شروع تو و … این یعنی من تو تمام این دوسال
بدردنخور بودم .. من واقعا هیچکاری نتونتوستم واست انجام بدم .. هیچکاریـ…
+ هییشش.. اینجوری نگو اران .. این چه حرفیه ..
_نه سهون جدی دارم میگم ، بیا دیچه این نقش بازی کردن رو تمومش کنیم ، من .. واقعا احساس شرمندگی میکنم.. که بعد از دوسال که هرچه قد تلاش کردم که عوضت کنم… هنوزم موفق نشدم.. من واقعـ…
محکم چسبوندمش به خودم تا دیگه حرفی نزنه ، میدونستم که هیچ تقصیری نداره و درواقع اون واقعا تمام تلاششو کرده بود تا کمکم کنه .. اما من.. من همه ی اون تلاش هارو به هیچ تبدیل کردم.. به هیچ…و خودمم نمیدونم چرا یهو اینجوری شدم !
سرشو از بغلم دراورد و بهم نگاه کرد : خیلی جدی دارم میگم سهون ، میخوای امشب.. بازهم امتحان کنیم؟!
با خنده گفتم : همیشه که نتیجه هیچه… پس چرا تلاش الکی کنیم و به تو درد بدم؟!
اران یکم سرخ شد و سرشو تو گردنم مخفی کرد : مهم نیس .. من فقط میخوام خوب بشی…
بوسه ای رو موهاش زدم و محکم تر بغلش کردم ، کاش حداقل یکم لیاقتت رو داشتم ، یکم… .


_ آی آییی آیی … کااای کنده شد .. ایی ولش کنننن… اهههـ خوا..هششش.. اییی .. نه نهههه نکشش … ایی .. کایی .. دردم میاااد.. اهههـ… تند تند به کای التماس میکردم ولش کنه ، اما محکم تر تو دستش میکشید و فشارش میداد ، دیگه داشت اشکم درمیوومد : کاااییی.. آییی.. ترخدااا.. کنده شددد… اهههـ.. کاای..
_ مرضِ کای ، با اون پسره ی اتیش پاره چکار میکردین تنها تو خونه؟!
دستمو بردم طرف دستاش و با التماس ازش خواستم دستاشو برداره : اههـ کااای دردم میاااد … ترخـ…ـداا اهههـ…
کای یه بار دیگه با اخم نگام کردو بعد گوشمو ول کرد( 😐 )
اخی گفتم یکم گوشم رو مالوندم : خیلی بیشوری کای …
دوباره دادی زذ و گفت : پرسیدم با این پسره از دیشب تاحالا چکار کردین؟!
یکم دیگه گوشمو مالوندم و بهش خیره شدم : از دیشب؟! نه بابا صبح اومده ، تو دیشب منو اوردی دیگه …
کای پرید وسط حرفم و داد زد : من دیشب نیوردمت ، دیشب دی او گفت خودش که میبره اون توهمیه رو برسونه تورو هم میرسونه ، گفت که یه ادرستو دادی به اون توهمیه ! و منه احمقم قبول کردم ، فکرشم نمیکردم اون پسره پیشت بمونه تمامه شب رو…
با تعجب نگاش میکردم ، منظورشو نمیفهمیدم ، حرفاش دقیقا برعکس حرفای بکهیون بود ! چشمامو ریز کردم و صداش زدم : کای؟!
_ بنال؟!
+ مگه دیشب تو منو نرسوندی خونه و امروز صبح بکهیون زنگ نزده و ازت ادرس رو نپرسیده؟!
کای با حرص سرشو تکون داد : نعععخیرم ، نعععخیرم ، از دیشب من دیگه با اون توهمیه حرف نزدم! نیگم ک دی او گفت خودت یه بار ادرستو دادی به اون توهمیـ… و حرفشو خورد. وبعد چند لحظه گفت : منظورت چیه چان؟!…ینی.. میخوای بگی که تو ادرستو ندادی به اون پسره؟!
سرمو تکون دادم
کای سرشو کج کرد : ینی دی او دروغ گفته؟!
شونه هامو بالا انداختم : من حتی شماره مو هم بهش ندادم اما اون شماره مو داشت!
کای اخمی کرد ، بهش نگاه کردم : .. لعنتییی .. از اولم گفتم مشکوکنننن!
_ ساکت باش .. ینی چی مشکوکن؟! خب میتونه شماره تو از هرکس گرفته باشه ، ماشالله همه شماره تو دارن.
پوکر نگاش کردم : بلفرض که شماره مو از یکی گرفته باشه ، ادرسمو چی؟! ها؟! کای.. از همون اول گفتم بهت مشکوک میزنن .. هر سه تاشون .. به خصوص اون چشم گردویی ! اصن همین بکهیون .. چرا یهو از همه جا بی خبر اومد گفت” میخوام باهات ریفیق شم”؟!
کای خندید و ادامو دراورد ک با لحن بکهیون گفته بودم . محکم زدم تو سینه ش : یاااا نخند ، بحث جدیه!اگه نقشه ای واسمون کشیده باشن؟!
کای خنده شو خورد و نگام کرد : اخه واسه من و تو چه نقشه ای میتونن ریخته باشن؟! آآآ… البته ک یادم رفته بود.. جنابعالی بچه پولداری و بابات کله گنده س ، ولی من یکی …
پوفی کردم و نگاش کردم ، با یکم سکوت گفت : چان؟!
_ ها؟!
+ دیگه زر زر نکن.
داد زدم : خیلی بیشوری کاااای..
بدون توجه به حرفم رفت طرف یخچال و غذاهایی ک بکهیون اورده بود رو دید و سوتی زد : اوهو.. اینا از کجا؟!
گفتم : بکهیون اورده!
کای با اخم در یخچال رو بست و از رو ظرف رو اوپن یه سیب برداشت و گاز زد و خودشو انداخت رو کاناپه ی رجلوی تی وی ، با همون اخم رفتم یه لیوان اب خوردم و کنارش نشستم و جفتمون به تلویزیون خاموش خیره شدیم . که یهو کای گفت : چان..
_ هووم؟!
+ نکنه…
چرخیدم سمتش : نکنه چی؟!
کای رو مبل جا به جا شد و یه پاش رو گذاشت زیرش و بهم خیره شد: نکنه …
با حرص زدم تو لُپِّش : دِ بگو دیگه..
کای بدون داد و بیداد لپش رو مالوند و گفت : نکنه این پسره عاشقت شده؟!
یهو سرفه م گرفت و ناخوداگاه اون ماچه دیشب رو یادم اومد و بعدش رفتار های عجیب بکهیون امروز صبح… نکنه .. نکنه کای راست میگه؟! نههه.. اوه مای خداا.. :/
کای محکم زد تو پیشونیم : هووووی کجایی؟ دوساعته دارم صدات میکنم!
_ کای؟!
+ ها؟!
_ کاای؟
+ دِ بگووو…
_ باید ردش کنم؟! باید چکار کنم؟! اما گناه داره ، به نظرت باس قبولش کنم؟! اما کای من تاحالا با پسرا رابطه نداشتم .. ینی باید چکار کنم؟! میگم حالا که جفتمون پسریم.. تو تخت خواب قضیه ش چیه بعد؟! نکنه مجبور شم زیرش …
یهو با ضربه ای که تو دهنم کوبیده شد ساکت شدم : هوووی مرتیکه ی منحرف ، من یه کلمه گفتم ، ببین تا کجاها رفت ! خاک توسرت.. حللا نه اینکه خیلیم تو تخت هات و باحالی …
کوبوندم تو بازوش : یاا من خیلیم باحالم .. منلیه و جذاب..
کای صدایی شبیه یه حرکت زشت از دهنش درورد 😐 و گفت : برو به کسایی بگو اینو ک ندونن ، با اکثر اون دخترایی ک بودی ، منم بودم ، همه شون از افتضاح بودنت گفتن…هه
داد زدم : یااا خفه شو … من اصلنشم .. اه برو بابا اصن ببین سرچی دارم بحث میکنم -_-
یهو گفت : عوضی ، صب کن ببینم ، تو که نمیدونی چه جوری با پسرا رابطه داشته باشی ، واسه چی زر زر کردی ، گفتی شیوون و اون اوه سهون چشم لیزری خوراک یه شبن؟!
سرمو خاروندم ، راست میگفت ، دماغمو کشیدم بالا : خو همه ش یه جوره دیگه ، ما یه چیزی داریم که هرجا گیر بیاریم فروش میکنیم دیگع ، جز اینه؟!
پوکر نگام کرد : اومدیم و سوراخ نافش درومد از اب 😐
خنده م گرفت : خفه شو بسع …
کای هم خندید و چند دیقه بعد گفت : ولی خدایی هاا..
_ چی؟!
+ اگه واقعا اون توهمیه عاشقت باشه چی؟!
_ اوممم نمیدونم ! خوب … خب دوشنبه ازش میپرسم ، خوبه؟!
کای سر تکون داد : با چه عقلی اینو گفتی ناموسا؟! ینی دوشنبه میخوای یهو بری جلوش و بگی : سلام توهمی ، تو عایا عاشقمی؟! 😐
_ بکهیون!
+ ها؟!
بلند گفتم : بکهیون ، اسمش بکهیونه نه توهمی!
_ برو بابا ، چه واسه من غیرتی شده روش -_-
+ نه که تو رو اون هفت خط غیرتی نیستی.
با تعجب نگام کرد : هفت خط کیه؟!
دهن کجی کردم : لو.. هن -_-
کای بدون حرفی نگاهشو ازم گرفت و به پشتیه مبل تکیه داد و بعد چند لحظه گفت : چان..؟!
ولو شدم رو مبل و سرم رو گذاشتم رو پاش : بگو.
دستشو گذاشت رو شکمم و همینجور که به صفحه ی مشکیه تی وی خیره بود گفت : خیلی سخته…
_ چی؟!
+ اینکه از یکی خوشت بیاد و بعد از یه طرف از دوستشم خوشت بیاد 😐 و سرشو خم کرد و گفت : میدونی چی میگم؟!
پوکر خیره شدم بهش .
_ منظورم اینه ک من از لوهَن خوشم میاد ، اما از یه طرف وقتی دی او رو هم میبینم ازش خوشم میاد :/ و میدونی بدتر ازین چیه؟! اینکه اگر یه بار این
دوتا کنار هم باشن و از تهِ راهرو بیان ، من باید به کدومشون نگاه کنم و لبخند بزنم؟
دستمو بردم زیر فکش و دهنشو بستم . دستمو کنار زد و دوباره نگام کرد : نه خدااایی !
کلافه سرمو رو پاش تکون دادم : کایی؟!
دستشو برد تو موهام و از هم جداشون کرد : هومم؟!
_ اگه .. احیانا … این بکهیون عاشقم باشه… من نمیخوام قبولش کنم.
کای دستشواز تو موهام دراورد و دوباره کرد تو موهام : چرا؟!
_ اومم.. نمیدونم ، ولی اگه از فردا با دیدن کاراش به این نتیجه رسیدیم
که میخواد بهم اعتراف کنه… بیا نقش کاپل رو بازی کنیم!
کای یه دسته از موهام رو کشید : چی؟!
اخی گفتم و سریع سرمو از رو پاش برداشتم : چتهه.. اخ سرممم! میگم که …
کای پرید وسط حرفم و گفت : ینی میگی ، نقش بازی کنیم که کاپل هستیم و عاشق همیم تا اون توهمیه ولت کنه اره؟!
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم .
کای هوفیی کرد : و .. اگر اصن بدبخت همچین قصدی نداشته باشه چی؟! اونوقت جلوشون ابرومون میره و تا اخر باس نقش رومـئو ژولیت بازی کنیم 😐
خنده گرفت و اروم زدم تو سرش : نه احمق ، ما بر اساس رفتار های اون پیش میریم…
_ چان؟!
+ ها؟!
_ تو که گفتی درسته با دخترا میخوابی و باهاشون خوش میگذرونی ، اما دوستداری پسرارو هم امتحان کنی.. مگه نه؟!
سر تکون دادم و گقتم : خب تو هم گفتی !
_ اره خب .. میگم .. خو چرا اگ بهت اعتراف کنه ردش میکنی؟!
پوفی کردم و سرمو به مبل تکیه دادم : هووف نمیدونم ، فقط یه حسی بهم میگه ک اگر احیانا این پسر بهت ابراز علاقه کرد ، قبول نکن ، به هیچ وجه من الوجوح 😐
_ هاها خیله خب باو ، قانع شدم :/
خندیدم و گفتم : میمونی دیگه؟
کای ابروهاشو انداخت بالا و به گوشیش نگاه کرد : میترسم اگه برم اون توهمیه بیاد-_-
_ عوضی ?
کای هم خنده ی ارومی کرد و به مامانش زنگ زد تا خبر بده شب اینجا میمونه !




About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





75
نظر بگذارید

avatar
74 نظرات
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
73 نظرات نویسندگان
e)(o...Lbhr_iamnahalForoughTss نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

واااای قفل مرکزی….خخخخ….عاااااااااالی بود…. :zardak (61):

bhr_iam
مهمان
bhr_iam

vay khkhkh vaghti sehun ghaziyeye dar baz kardano goft az khande pachidam yani…chnkai che bamazean vali mikham dar morede sehun bishtar bedunm awli bud mc

nahal
مهمان
nahal

خیلی جالب بود مرسی

Forough
مهمان
Forough

مرسی ددددستت درد نکنه جالب داره میشه

Tss
مهمان
Tss

سهون ಠoಠ
کای و چان چه درگیر شدنننن /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif
بهله :/ شاخ بودن ینی همینمکه بقیه رو درگیر خودت کنی (¬‿¬)