8 👁 بازدید

MR.Master Part 7

MR.Master Part 7

سلام ، پارت هفتم مستر مستر 🙂

بفرمایید…

(پوستر باز هم آبجی شمیم ، ممنونم ^^)

IMG_20151117_092820

با چان جلوی ساختمون از ماشین پیاده شدیم . به ساعتم نگاه کردم ، 10دیقه به 10! و رو به چان گفتم : جای ماشینت خوبه؟!
چان سرشو تکون داد . جفتمون محوه ساختمونه خفن شده بودیم ! چان اب دهنشو قورت داد : اینا کلاسشون به ما نمیخوره ، هنوزم میتونیم برگردیم کای :/ بازوشو کشیدمو و هولش دادم جلو : هیییش ، برو تو !
چان کت اسپرت سرمه ایشو دوباره صاف کرد و راه افتاد و یهو جلوی در وایستاد : کای؟!
_ هااا؟!
+ گفتی این مهمونی واسه چیه؟!
پوفی کردم : چان چه قد میپرسی ، دی او گفت همینجوری گاهی وقتا دور همی میگیرن ، دلیل نمیخواد که !
_ کای ، مشکوکه 😐
+ خفه شو ! و هولش دادم داخل و محض ورود ، صدای موسیقی پیچید.
چان بازومو چنگ زد.سعی کردم طبیعی جلوه بدم خودمو ، راهروی تاریکی که با نورهای ابی روشن شده بود . یه چند قدم رفتیم جلو که صدای اشنای یکی اومد : هی کااای؟!!
با چان طرف صدا برگشتیم ، با دیدن دی او بسی خوشحال شدم . اومد سمتون و محکم خودشو بهمون زد : چه قدر وقت شناسین !! نه زودتر و نه دیر تر ! و خندید .
خنده ی الکی ای کردم : هه اره ..
دی او از پشتمون گرفت : اینوری بریم . و دنبالش راه افتادیم . یه ساختمون بزرگ که از هر گوشه ش یه جور صدای اهنگ میومد !! وارد یکی از راهرو ها شدیم و دی او در شیشه ای اتاق رو هل داد و سه تامون رفتیم تو ؛ این اتاقم تاریک بود اما نه به تاریکیِ راهرو ها ، درواقع خیلی روشن تر بود و موسیقی ملایم تری پخش میشد .
دی او با لبخند دستاشو جلومون باز کرد : خوش اومدین 🙂
چان بی هیچ خرفی خیره به جلو مونده بود ؛ منم کپ کرده گقتم : مم.. ممنون …
دی او دستاشو محکم بهم زد : بچه ها ، مهمونایِ وی ای پی مون رسیدن !!
همه سرشونو بلند کردن و طرفمون نگموون کردن ، بکهیون یکی ازون دخترایی که اویزونش بودن رو هول داد اونور و از جاش پاشد : اوووهو ببینین ، این دااووش منه !! و محکم زد رو شونه ی چان و کشیدش سمت خودش : بیا بریم اونجا ! راستی ، سلام کایی !
اروم گفتم : سلـ… ام.. :/
دی او خندید : خوب برگردین سر کاراتون ! و خنده ی بلندتری کرد ! واقعا چیش خنده دار بود؟:/
دستمو کشید : هی بیا اینجا پسر .. . دنبالش رفتم رو صندلی های رو به روی بارکوچیک اتاق نشستیم .
دی او دوتا لیوان نوشیدنی ای رو که دختره ی پشت پیشخون جلومون گذاشت رو کشید جلو ، و با همون خنده ای ک یه ثانیه از رو لباش نمیرفت گفت : برو بالا !
سرمو اروم تکون دادم و لیوان رو برداشتم و مزه مزه کردم .


همچنان تو کفه محیط بودم 😐 اصن نفهمیدم کی بکهیون دستمو کشید و برد کنار خودش و بقیه نشوند.
شروع کرده بودن حرف زدن و بکهیون هنوزم دستشثرو شونه م بود . زد پشتم و گفت : هی داووش ، خودت جواب اینارو بده !
از فکر درومدم : ها؟!
چندتاشون زدن زیر خنده ، بکهیون دوباره گفت : مگه دوس دختر داری؟!
با گیجی نگاش کردم ؛ من؟!!
یکی از دخترا زد تو بازوی بکهیون : اوپااا چرا دروغ میگی ، ندااره ، و بعد به من نگاه کرد : مگ نه؟!
_هاا؟!
دختره پوفی کرد : اوپا بیا بریم تو کلاب اصلی برقصیم! و بلند شد و دستمو با شدت کشید.
بکهیون بدون اینکه دستشو از رو شونه م برداره ، محکم زد رو دست دختر : دستتو بکش ! نمیاد .
دختره با غرغر پاشو کوبوند زمین : اوپااا…
بکهیون نیشخندی تحویلش داد و با یه چشمک به من نگاه کرد : این داووشم امشب واسه منه ، مگه نه؟!
چندتاشون هوووهوویی کردن و بک لبخندش گنده تر شد ! یه کلمه از حرفاشونو هم نمیفهمیدم :/
بک دختره کنارش رو زد اونور و دستمو کشید : پاشووو … ! بی اراده دنبالش راه افتادم . خودمم نمیدونستم کجا میبردتم !


دی او هم اروم اروم از لیوانشو مزه مزه میکرد و همچنان با لبخند ، نگاهشو بین من و لیوان میچرخوند !
سرمو انداختم اینور اونور و یهو نگاهم به لوهان افتاد ، که گوشه ی سالن کوچیک با چندتا دختر و پسر دیگه داشتن حرف میزدن و میخندیدن ! واسه یه لحظه تا نگاهشو تو اتاق چرخوند ، چشم تو چشم شدیم ! سریع رومو گرفتم و به دی او نگاه کردم .
خندید .
_ چیه؟!
دی او بینیشو جمع کرد و گفت : از لوهان خوشت میاد؟!
از سوال یهوییش جا خوردم: هاا؟! نه این چه حرفیه؟! …
+ اخه نگاهت یه جوریه بهش… !
سرمو تند تند تکون دادم : نه اونجوری نیس … ینی .. من فقط ازش خواستم باهم دوست باشیم.. اونم اول قبول کرد ، بعد یهو ازین رو به اون رو شد ! من واقعا… قصد بدی نداشتم …
دی او لبخندشو حفظ کرد و دستشو کشید رو بازوم : عیب نداره .. میخوای باهاش حرف بزنم؟!
_ ها؟؟! نه نه .. خو لابد نمیخواد دگ … ولش کن .. مهم نی ..
دی او چشمکی زد : حله عزیزم …
“عزیزم…؟!” اوهه این پسر چه زود صمیمی میشه …!
یکم بدون حرف به دور و بر ویا بهتر به لوهان نگاه کردم ! که دی او گفت : کای؟!
_ بل.. بله؟!
+ تنها زندگی میکنی؟!
سرمو تکون دادم : آ من نه .. با مادرم .
دی او نگاهش روم خیره موند : مادرت؟! پدرت چی؟!
نگاهمو ازش گرفتم : خب.. خب اون مرده ، 12 سال پیش …
دی او چشماش درشت شد : اههه .. من.. من معذرت میخوام …
با لبخند کوچیکی سرمو تکون دادم : نه نه .. عیبی نداره !
دی او لبخند کوچیکی زد : ولی پدر مادرت حتمن خوش قیافه ن … که بچه شون این شده^~
خنده م گرفت : اممم خب .. مادرم همون 12 سال پیش همه ی عکسا و خاطرات پدرمو سوزوند ، نمیخواست چیزی ازش وجود داشته باشه ک منو نارحت کنه ! و خب منم خیلی چهره شو یادم نیست! اما مادرم …”اروم خندیم ” اون واقعا شبیع فرشته هاس.
دی او لبخندش بزرگتر شد و لبای قلبیش دوباره شکل گرفت : حتمن باید ببینمش!
_ اره اره حتمن .
دی چندبار دیگه دستشو رو بازوم کشید و نگاهشو گرفت .
دوباره نگاهی به دور و بر انداختم ، پس چانیول کو؟! اون توهمیه کجا بردش؟!0_0 هووفف …


دنبال بکهیون کشیده میشدم ، با لبخندی وارد یکی دیگه از اتاق های اون ساختمون بزرگ شدیم ، اتاقی که با نور ابیِ بیحالی روشن شده بود ، بار کوچیکی سمت راستش و یه کاراووکه طرف دیگه ش ، و در کوچیکتری که به احتمال اتاق خوابش بود !
بکهیون سمت صندلی های جلوی بار کشوندتم : بشین داوووش ^^
مطیعانه نشستم روصندلی و بکهیونم خودش رو کشید رو صندلیه بلند بار و پاهاش از زمین فاصله ی کمی گرفت .
بالاخره یه کلمه حرف زدم : خب؟!
بکهیون با لبخند دندون نماش چرخید طرفم و گفت : من دلم میخواد مست کنم!
با تعجب گفتم : چی؟!
بکهیون با همون خنده گفت : میخواستم مست کنم ، پایه نداشتم ^^ حالا باس همراهیم کنی ! وگرنه مردی ؛ فهمیدی؟!
با گنگی نگاش کردم : ام.. اما من نمـ..
بکهیون پوفی کرد و از پسر پشت پیشخون دوتا بطری گرفت و داخل لیوانا ریخت : نمیخوای هم ، حداقل واسه دل من همراهی کن … هوم؟!
و لیوان رو طرف من هل داد و خودش با یه حرکت همه ی محتوی لیوانش رو خورد .
واسه همراهی منم یکم از لیوانم رو مزه مزه کردم ، با مزه ی تلخی که تو دهنم پیچید ، صورتمو جمع کردم ، اما بکهیون بدون استاپ ، پشت هم پیکش رو پر میکرد و میخورد !
1…2…3…4 … دستشمو گرفتم ، به چشمای نیمه بازش نگام کرد ، انگشت دست دیگه ش رو به ارومی کشید رو دستم که روی دستش بود . اومدم دستمو عقب بکشم که محکم دستمو نگه داشت .
_ دا..ووش؟!
+ ها؟!… چیز .. بله؟!
دماغشو کشید بالا و یهو بلند گفت : ببخشید…
با شک نگاش کردم : ها؟!
بلندتر گفت : ببخشیــــــ…ــــــــــــد …
_ م.. مست شدی بکهیون؟!
چندبارددیگه تکرار کرد : ببخشید… ببخشید… ببخش.. ببخشید… ! و سرشو با شدت انداخت رو میز و زمزمه کرد : ببخشید… ببخشید…
_ بکـ..هیون؟!..
سرشو بلند کرد و چشماش کاملا خمار شده بود ! دستشو برد تا یه پیک دیگه بریزه ؛ اما بطری رو هول دادم اونور : چیه؟!
چندبار محکم پلک زد و بهم خیره شد. اثری از اون شیطنت تو چشماش نبود … شده بود.. اون چشمایی که یه لحظه تونستم حس کنم… چشم های معصوم.. و معصومیتی که اینبار بیشتر از اون شیطنت دیده میشد!
با صدای دو رگه ای گفت : بعدا.. مارو ببخشید..
هر کلمه ای ک میگفت ، بیشتر گیج میشدم : کیو.. کیو ببخشیم؟! چرا؟؟!
تکرار کرد : چر..ا؟؟! چراا؟؟!! … خب.. واسه بعدنا… الان معذرت میخوام…
_ ها؟!!
بکهیون زد زیر خنده : ایگوووو.. کیوت بوی … من کلن .. یادم رفت چرا …کشوندمت اینجااااا…
با همون گیجی و تعجب نگاش کردم .
از رو صندلیش تلو تلو بلند شد ، نزدیک بود بیوفته ، سریع بلند شدم بازوهاشو گرفتم ؛ سرشو بلند کرد و با اخمی داد زد: تو بشیییین!!
اروم سمت پلیر موسیقی رفت و ولومش رو بالابرد ! همینتور که تلو تلو میخورد برگشت سمتم ، محکم از یقه م کشید و برد طرف خودش . صورتمو تاجایی که میتونستم کشیدم عقب ، نفس های داغش با بوی الکل غلیظ رو حس میکردم … دوباره بینیشو جمع کرد و نگاهشو رو صورتم چرخوند ، تا اومدم حرفی بزنم ، لب هاشو محکم چسبوند رو لبام!!!
با شک به صورتش که حالا بهم چسبیده بود نگاه میکردم ، حتی نمیتونستم نفس بکشم ؛ لب هامو محکم کشید تو دهنش و مزه ی الکل تو دهن منم پیچید . باورم نمیشد که این اتفاق داره میوفته . سریع به خودم اومدم و محکم هولش دادم عقب ! بکهیون از پشت رو زمین افتاد و درحالی که میخندید دستشو تکون میداد و یهو داد زد : من بررردمممم دی او …. من بررردممم!!! .
همچنان تو شک بودم :/ اصلن به دادزدن های بکهیون حواسم نبود . دستمو با ترس اوردم بالا ، و گذاشتم رو لبام … یک ثانیه .. دوثانیه … و سه ثانیه طول کشید تا مغزم انالیز کنه و یهو چنان داد بلندی کشیدم که گوشا خودمم کر شد !!!


باورم نمیشد ، باورم نمیییشد ، حتی یه درصد هم فکرشو نمیکردم … واای … اون پسر… ! بی هدف تو راهروهای تاریک اون ساختمون بزرگ راه میرفتم ، صدای اهنگ از همه جا میومد . تلو تلو میخوردم و راه میرفتم … سمت همون اتاقی که کای و بقیه توش بودن رفتم و دره شیشه ایش رو هول دادم و رفتم تو .
دی او با دیدنم خندید ودست تکون داد : هی نامردا کجا غیبتون زد؟!
ولی من همچنان خیره به روبه رو مونده بودم .
کای از جاش بلند شد و اومد طرفم : هی … چیشده چانیول؟! … چاان؟!!
هرچه قدر تکونم میداد ، نمیتونستم به خودم بیام !
اما کای همچنان تکونم میداد ، دی او هم اومد جلوم و چندبار دستشو جلوم تکون داد : هیی پسر؟!! چیشده؟! اتفاقی افتاده؟! بک حالش خوبه؟! چانیول؟!
مغزم فقط و فقط یه کلمه رو گرفت “بکهیون” ! دستم رو اوردم بالا و به بیرون اشاره کردم : مُـ…ـرد… .
کای دستشو گذاشت جلو دهنش ، و دی او با چشملی درشت تر از حد معمول بهم خیره شد : چی میگی؟! منظورت چیه؟! حالت خوبه تو؟!
سرمو به مشونه ی منفی تکون دادم .
دی او محکم شونه هامو تکون داد : بکهیون کجاست ؟!!! کجااااست؟!!
فقط دستموبلند کردم و به بیرون اشاره کردم : مست.. کرد … مُر…د ..!
دی او محکم منو هول داد اونور و تلو تلو تو بغل کای افتادم ! و درحالی که تند تند زیرلبی چیزی میگفت ، از اتاق رفت بیرون .


با دیدن چانی تو اون وضعش ، واقعا شکه شدم ، چه اتفاقی واسه اون توهمیه افتاده؟! ینی چیشده ؟!
چندبار دیگه سعی کردم از چانی بپرسم ، اما هیچی نمیگفت ! محکم گرفتمش و بردمش سمت یکی از مبل ها و خوابوندمش روش : هی پسر ، چ ی شد اخه؟!
سریع بلند شدم یه لیوان اب گرفتم و اومدم پیش چانیول که با همون حالت شکه به روبه رو خیره مونده بود .
یکم اب به زور به خوردش دادم و دوباره درازش کردم و خودم کنارش نشستم و سرمو به پشتی مبل تکیه دادم .
_ چش شده؟!
سرمو بلند کردم و لوهان رو دیدم که خم شده رو چانیول .
سریع صاف نشستم : هیـ.. هیچی ، ینی نمیدونم ، یهو .. اینجوری شد !
لوهان با دستش پیشونی و گونه های چان رو لمس کرد : بکهیون کجاست؟!! و نگاهشو از چان گرفت و به من خیره شد .
اب دهنمو قورت دادم و سعی کردم نگاش نکنم : چیز.. خب .. خب دی او رفت دنبالش ، نمیدونم کجاست ..
_ اوکی . و بدون حرف دیگه ای برگشت پیش همونایی که باهاشون بود .
پوفی کردم و نگاهمو ازش گرفتم ؛ چند دیقه بعد دی او اومد تو سالن ، سریع بلند شدم و رفتم طرفش : چیشده؟ اون پسره حالش خوبه؟!
دی او خندید : اره بابا ، پسره ی دیوونه ، ظرفیتش پایینه ، بد مستم هست !
با تعحب نگاش کردم : ها؟!
دی او با خنده زد رو شونه م : نگران نباش ، بک مست کرده بود و چانیول هم ترسیده اتفاقی افتاده باشه واسش واسه iمون شک شده بود ، چون بک بیهوش شده بود .
_ آآآ.. چ ناجووور !!!!
دی او دوباره خندید : اره خیلی ناجور .. چانیول کجاست ؟! حالش جا اومد؟!
سرمو تکون دادم : نه بابا ، اصلن همینجوری شک مونده !
دی او با خنده رفت طرفش ، چانیول با چشمای باز بی حرکت رو مبل دراز کشیده بود . دی او از پشتش هولش داد و بلندش کرد و گفت : پاشو بابا هیچی نشده که … فقط از حال رفت ، بد مسته خاک تو سر ! و بلند خندید .
لوهان دوباره اومد و بدون اینکه به من نگاه کنه گفت : بکهیون کجاس؟! خوبه؟!
دی او سر تکون داد : همون داستان همیشگی !
لوهان پوفی کرد : هه ، پسره ی احمق!
یه نگاه به جفتشون کردم که چه قد طبیعی کنار اومدن با قضیه 😐 اما حال چان جوری بود که من یکی واقعا نمیتونستم بیخیال بشم .
_ نبریمشون دکتر؟!
دی او با خنده گفت : نه بابا ، چشونه مگه؟! بکهیون هفته ای دو سه بار اینجوری میشه !
با حرص نگاهمو گرفتم ازش ، از بس که این پسر میخنده من حرصی میشم ><


خودمو رو تخت کشیدم و چندبار چشمامو باز و بسته کردم؛ دوتا چیز درشت و سیاه تو فاصله ی چند سانتی صورتم دیدم . یکم سرمو تو بالشت فرو کردم و با دقت دور و برم رو نگاه کردم و دوباره به روبه روم خیره شدم ، نمیتومستم تشخیص بدم چی جلومه !
_ بیدار شدی؟!
با حرفش دادی زدم و یهو بلند شدم و محکم سرم به یه چیزی خورد و داد دوتامون رفت هوا . دو.. دوتامون؟!! ینی .. کایه؟!
چندبار با دست پیشونیمو مالوندم و به بدبختی چشامو باز کردم ، دوباره تو صورتم بود : سرم درد گرفت ، خوبی؟!
تا اومدم دوباره داد بزنم ، دستشو گذاشت جلوی دهنم : هییش باو ، کَرَم کردی!
اروم گفتم : ک..کای؟!
یکم رفت عقب و صورتشو تازه دیدم و انالیز کردم .
با اخم گفت : بکیم -_-
از هیجان و استرس و ترس سکسکه م گرفت : بـ…ک؟!
با چشای گرد نگام کرد : ینی منو یادت نیس ؟؟!0_0
چرا بابااا ، بدجورم یادم بود .. نزدیک بود از خجالت اب بشم ، چرا هیچی به روش نمیاره؟!
دوباره گفت : حالت خوبه؟! من دیشب زیاده روی کردمو بی هوش شدم ، مثل اینکه خیلی ترسیدی و شک شدی اره؟! ببخش داووش .. تقصیر خودم نی ، من یکم بد مستم و رعایت نمیکنم :/ سوری !
هااا؟! ینی این بشر یه ذره هم از کاری که کرده رو یادش نمیاد که اینقد راحت باز بامن حرف میزنه ؟!
بکهیون : بازم معذرت اگ ترسوندمت داوش … قول میدم دیگه جلوت همچین کاری نکنم .. قول قول .. اییش اصن منه احمق .. ترسوندمت .. اه اه .. . شروع کرد با مشت زدن تو سرش .
سریع نیم خیز شدم طرفش و دستشو گرفتم که دیگه تو سرش نزنه : بکهیون؟!
بهم خیره شد : جانم؟! و چشماش پر از اشک شد و گفت : بکهیون غلط کرد ، اصن چیز خورد ، قول میدم دیگه این کارو نکنم ، قول میدم دیگه نترسونمت … قول میدم اذیتت نکنم .. ببخشید ..ببخش..
همینتور که دستشو گرفته بودم با شک بهش نگاه میکردم ، باورم نمیشد ، این بچه واسه همچین اتفاق احمقانه ای داره با گریه از من عذرخواهی میکنه !ناخوداگاه نگاهم به لباش که میوفتاد بدنم مور مور میشد … ینی واقعا.. هیچی از کاری که کرده رو یادش نیست؟! ینی فقط واسه یه بیهوش شدن ساده ی بعد از مستی داره اینجوری عذرخواهی میکنه؟!اصلن نمیتونستم درک کنم ، اصلــــــــن !
بکیهون دستمو محکم گرفن و رو دوزانوش نشست رو تخت و بهم خیره شد : .. داووش .. من معذرت میخوام .. منو میبخشی؟!… خواهش میکنم ..
با شک نگاش کردم : بکهیون؟!
_ جانم؟! اینقد هی نگو بکهیون ، بگو بخشیدیم .. من قول میدم دیگه اینجوری نگرانت نکنم !
دستشو کشیدم تا به خودش بیاد : مگه چی شده که اینجوری رفتار میکنی؟! چکار کردی که اینجوری عذر خواهی میکنی؟! تو چیزی از دیشب یادته؟!
با بغض سرشو به نشونه ی منفی تکون داد.
بلندتر گفتم : یادتههه؟!!
اشکی از چشماش چکید : نه.. نه.. هیچی یادم نیست به خدا … داداش.. ببخـ.. . و بدون اینکه حرفشو تموم کنه خودشو انداخت تو بغلم و زد زیر گریه!!
با شک به کاراش نگاه میکردم ، حتی یه ذره هم نمیتونستم درک کنمش ، چرا .. اخه چرا اینجوری معذرت خواهی میکنه واسه یه اتفاق ساده ی بی ارزش ؟! داره یه جوری رفتار میکنه که دلم براش بسوزه؟ اخه چرا؟!
اروم دستمو کشیدم پشتش و از خودم جداش کردم : بسه .. بسه تمومش کن ! هیچی نشده…
بینی شو کشید بالا و گفت : واسه من … خیلیم چیزی شده… نمیخواستم اونجـ… اه من نمیخواستم نارحتت کنم!
یه لحظه به قیافه ش نگاه کردم ، باورم نمیشد ، ینی این بکهیونه؟! این همون پسره ی شر و اتیش پاره ست؟! چرا اینقد مظلوم بازی میکنه؟!! این بچه … هووف .. : پاشو ، بیخیال پسر … چیزی نشده…
_ ینی نارحت نیستی ازم؟!
لبخند کوچیکی زدم : نه نه نیستم ، هیچ کار بدی نکردی که ! و موهاشو بهم ریختم . با اینکه هنوزم نمیتونستم هضم کنم رفتاراشو .. اما بیخیال شدم .
از تخت اومدیم پایین : از کجا خونه ی منو پیدا کردی؟!
_ کای ! دیشب اوردت اینجا ، و بعدش ادرستو گرفتم ازش گفتم میتم بهت سر بزنم ، مثل اینکه تا صبحم اینجا بوده -_-
_ اره خب کای بعضی شبا اینجا میخوابه پیشم..
_ بهش بگو دیگه نخوابه -_-
با تعجب نگاش کردم : ها؟!
_ گفتم که دیگه نباید پیشت بخوابه ، اگه لازم بود کسی پیشت باشه، اون منم !
چی میگه این؟! :/
سریع دستمو کشید : بیا بریم ، واست صبحونه خریدم .
_ هااا؟0_0
با لبخند گنده ای گفت : یالا ، بیاااا.. ^^
ترجیح دادم چیزی نگم و دنبالش راه افتادم ، تو اشپزخونه !
یه نگاه به میز اشپزخونه م انداختم که همیشه روش دوتا نمکدونه ؛ اما الان جا واسه یه دونه نمکدون هم نداره !
_ وااای تو چکار کردی؟!
بکهیون با لبخند گنده ای گفت : واسه اینکه یکم از شرمندگیمو پیشت کم کنم ! بیا بیااا بشین زیااد بخور ^^ و دستمو کشید و رو صندلی نشوندتم ، سریع استینشو کشیدم و نگهش داشتم : بکهیون؟! تو حالت خوبه؟!
سرشو تکون داد : نع ، وقتی … دی او بهم گفت ک چ قدر شکه شده بودی ، خیلی حالم گرفته شد … هرجوری بود میخواستم جبران کنم ، من بازم معذرت میخوام دااووش.
دستشو ول کردم و سرمو رو ظرف غذای جلوم خم کردم ، هنوزم نمیتونستم هضم کنم ، ینی فقط واسه همچون اتفاقی… و یا شایدم .. شایدم یادشه ک چی شده و نمیخواد به روش بیاره چون خجالت میکشه و داره سعی میکنه یه جور از ذهن منم پاکش کنه ! آآآ.. اره اره همینه .. هههـ کی ، بچه ی .. و اروم خندیدم.
_ هی به چی میخندی؟!
سرمو اوردم بالا : خندیدم؟!
_ اوهوم ^^
دستمو دراز کردم و موهاشو بهم ریختم : هیچی ، همینجوری خنده م گرفت… کیوت!
بکهیون لپاشو باد کرد : کیوت؟! هنوز همه شو ندیدی!!
خندیدم و سرمو تکون دادم .
یهو یه چیزی یادم اومد : بکهیون ساعت چنده؟
به ساعت گوشیش نگاه کرد : یازده و نیم ، چرا؟!
سریع بلند شدم از پشت میز : من دوتا کلاسو غیبت کردم !
بک بلند شد و اومد طرفم و دوباره نشوندتم پشت میز : بشین بابا ، حالا واسه من درسخون شده.
دستشو کنار زدم : چی میگی؟! من باید برم …
_ د بشین گفتم ! من اوکیش میکنم!
+ ها؟!
چشمکی زد و گفت : همونجور که همیشه واسه خودم رو اوکی میکنم ^~
پوفی کردم و دوباره نشستم سرجام با اینکه خیلیم مطمعن نبودم


همینجوری ک تو راهرو میرفتم ، چندبار دیگه به چان زنگ زدم ، اما همه ش خاموش بود . پوفی کردم و کوله مو رو دوشم جا به جا کردم وگوشیمو هم گذاشتم جیبم و دوباره راه افتادم .
_ سلام .
سرمو بلند کردم و سریع تعظیم کوچیکی کردم : سلام استاد ظهر بخیر .
اوه سهون چشم لیزری اومد جلوتر و نگاهی بهم انداخت و با تعجب گفت : دوستت کجاست؟!
سرمو تکون دادم : منم نمیدونم !
ابروهاشو انداخت بالا : وااا ، شما دوتا ک همیشه بهم چسبیده بودین!
خنده م گرفت و گفتم : اره واقعا … اما الان گوشیش خاموشه نمیدونم چیشده.
سرشو تکون داد : نگران نباش ، اتفاق بدی نیوفتاده ؛ فعلن.
دوباره تعظیم کوتاهی کردم و اوه سهون چشم لیرزی لبخند کج و کوله ای تحویلم داد رفت !!! “لبخند” 😐
سرمو تند تند تکون دادم و بازم شماره چانی رو گرفتم و این بار بوق خورد و چان سریع جواب داد : الو؟!
_ الو و مرض ، کدوم گوری هستی؟!
+ هییس بابا ، خونه م.
_ چرا نیومدی ؟! میدونی چه قد نگرانت شدم؟!
+ شرمنده خوابم برده بود ، دیشب فشار زیادی بهم اومده بود 😐
خنده م گرفت : بهتر نیومدی ، این توهمیه هم نیومده .
_ هییس ، پیش منه !
تقریبا داد زدم : چی؟؟؟؟!چرا پیش تو؟! خوبه دیگه ، شب باهم میرین مست میکنین ، کنار همم میخوابین لاو میترکونین ، دیگه کم کم باس بفکر باشیم واستون …
_ خفههه شووو .. میشنوه !
+ از پشن تلفن چه جور میخواد بشنوه؟!
_ کای بیخیاال شو ، بعدا حرف میزنیم.
+ دیگه هیچ وقت حرف نمیزنیم -_- و گوشی رو قطع کردم و با عصبانیت سمت کلاس رفتم . به درک بره بمیره اصن منو باش نگرانش بودم اونوقت اقا با اون پسر توهمیه کیف میکنه -_- گمشه …
اههههـ و با حرص پامو کوبوندم رو زمین .
_ اوپا خوبی؟!
سرمو بلندکردم و یکی از اون دخترایی که دیشب اونجا بود رو دیدم ، سریع لبخند الکی تحویلش دادم : ههی خوبم 🙂
اومد طرفم و به کلاس اشاره کرد : اینجا کلاس داری؟!
_ اوهوم .
دستشو انداحت دور بازوم : بریم اوپا ، منم اینجا کلاس دارم . و منو دنبال خودش کشوند تو کلاس .
ناخوداگاه لبخند شیطانی ای زدم و اروم لبمو گاز گرفتم و دستشو محکم بین بازوم گرفتم : بریم^^


بک



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





83
نظر بگذارید

avatar
80 نظرات
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
81 نظرات نویسندگان
e)(o...Lkim saraghazalnahalbhr.iam نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
e)(o...L
مهمان
e)(o...L

وااای خدااا….دارم دیوونه میشم….بک و کیونگ و لو نقشه دارن واسه کای و چان؟ :6543a6e2:

kim sara
مهمان
kim sara

اینا فوق مشکوکن !!! هم سهون که یهویی یه کای و چان علاقه پیدا کرده هم زن سهون هم دی او و لو و بک .
نکنه دی او و بک و لو ومپایری گرگینه ای چیزن ؟ :128181:

ghazal
مهمان
ghazal

اینا واقعا مشکوک میزنن مخصوصا دی او :tesmiley:
بکیون چه پیگیره بچم :zardak (60):
ممنون :zardak2 (11):

nahal
مهمان
nahal

آقا اینا خیلی مشکوک میزننا

bhr.iam
مهمان
bhr.iam

Cheghad ajibn ina mn drm az konjkavi mimirm mirm ghesmate bad mc