20 👁 بازدید

MR.Master part 6

MR.Master part 6

سلام ، پارت ششم داستان .

این پارت زیادم هست ^^

بفرمایید…

(پوستر خشگل ، آبجی شمیم ^^ جییغ ممنون)

IMG_20151113_191500


دزدگیر ماشین رو زدم و سوار شدم ، همون لحظه صدای داد و بیدادی شنیدم ! از ماشین پیاده شدم ، کنارم اقای یوک نشسته بود رو زمین و دو دستی تو سرش میکوبید .
سریع رفتم و کمکش کردم بلند شه : چیشده اقای یوک؟! حالتون خوبه؟! چیزی شده؟!
فقط میزد تو سرش و به ماشینش اشاره میکرد :/
ولش کردم و رفتم طرف ماشینش ، یهو چشام چارتا شد ، دوتا چرخ های ماشینش پنچر بود ! یه دور زدم دور ماشین و… دیدم هر چهار تا چرخش پنچره !!!
سریع رفتم پیشش ، همچنان میزد تو سرش : اخخخ خاک تو سر شدم ، چه جور برم خونه؟! دیر برسم زنم منو جرررر میده??
کجکی نگاش کردم ، دلم واسش سوخت ؛ میدونستم کار دانشجوهاس ، وگرنه ماشین هیچ وقت اینجوری پنچر نمیشه ، اونم چهار چرخش 😐
زدم رو شونه ش و دوباره بلندش کردم : بلند شین اقای یوک ، عیبی نداره ، یه پنچریه دیگه ! من میرسونمتون خونه تون و زنگ میزنیم نمایندگی بیاد پنچریه ماشینتون رو بگیره و تحویل بده دم خونتون . بلند شید اقای یوک … “خودش رو هم سنگین کرده بود پیرمرد گنده ” ? نمیتونستم تکونش بدم 😐
به بدبختی راضیش کردم سوار ماشین بشه و رسوندمش خونه و جلوی چشمش زنگ زدم نمایندگی و ادرس ماشین رو دادم تا تعمیر کنن و بیارن جلوی خونه ش .
هوفی کردم و به ساعتم نگاه کردم ، دیر شده بود ، آران هم زنگ نزده بود خبری بگیره ازم ، واقعا جای تعجب داشت :/! گوشیمو دراوردمرو شماره ی خونه رو گرفتم و بعد چندتا بوق سارانگ گوشی رو برداشت : بلوووو؟!
از عشوه ش پشت تلفن خنده م گرفت : سلام خانوم خانوما …
_ سلـــــــام .. شما؟!
+ خوبه دیگه بابات رو نمیشناسی -_-
_ اوا ، بابایی جونم ، کجایی؟! چرا دیر کردی؟ 🙁
+ قربونزدختر خشگلم ، کاری پیش اومد برام ، مامانت کجاس؟!
_ سرش درد میکرد ، خیلی وقته خوابیده !
+ چی؟! آآ.. باشه .. به چیزی دست نزن و شیطونی هم نکن تا بیام …
_ بااباا خان من دیگه بچه نیستم -_-
خندیدم : معلونه تو دختر خانوووم خودمییی !
_ باااشه ، منم دختره تو ! زود بیا بابایی…
+ باشه عزیزم .. تا اومدم قطع کنم یهو جیغ زد : باااباااا؟؟!!!
سریع جواب دادم : چییه چیشد؟!!
دوباره لحنشو لوس کرد و گفت : برام بستنی میخرییییی؟؟!!
سرمو تکون دادم و با خنده گفتم : خدایا بچه ، ترسیدم ، باید ببینم چی میشه ، شاید خریدم ?
_ بااااباااا ><
+ سعیمو میکنم ^^
_ اییششش خصیص .. و گوشی رو قطع کرد.
با خنده گوشی رو قطع کردم و حرکت کردم سمت خونه .


با صدای اس ام اس گوشیم سرمو برگردوندم و نگاش کردم : سلام داووش ، خوابی یا بیدار؟!
چندبار چشمامو باز و بسته کردم و دوباره پیام روخوندم و به شماره ی ناشناس نگاه کردم : سلام داووش خوابی یا بیدار؟! … داووش؟!! داووش؟؟!??ای وااای … سریع نشستم رو تخت و شماره شو گرفتم ، بعد یه بوق جواب داد : الوو؟!
_ بکهیون؟!!
خندید اما اروم : یس ، آی ام ~^
ناخواداگاه لبخند گنده ای زدم : پسررر ، کجایی تو؟! چرا نیومدی امروز؟! شماره ی منو از کجا اوردی؟!
با خنده گفت : دونه دونه…
از بس هول کرده بودم ، خودمم نمیفهمیدم چی میگم !! یه لحظه گوشی رو گذاشتم پایین و دوسه تا زدم تو سرم “چته تو چان؟! ارام باش اراام” و چند تا نفس عمیق کشیدم و دوباره گفتم : شماره ی منو از کجا اوردی؟!
_ هی هی به من میگن بیون بکهیون ^^
خنده م گرفت به لحنش . و گفت : امروز حوصله نداشتم بیام ..
_ ها؟!
+ میگم حوصله نداشتم بیام ، واس همون نیمدم ..
_ یااا مگه مفته هر وقت بخوای بیایدو هر وقت بخوای نیای؟!
دوباره خندید و گفت : برا من همه چی مفت و الکیه ..
بینیمو کشیدم بالا و گفتم : ناموسا شماره مو از کجا گیر اوردی؟
_ من اراده کنم آدرست و خاندانتو … همه چیتو پیدا میکنم !
+ اوهو ، ینی درین حد؟!
خندید و گفت : دیگه قط میکنم ! میخواستم اذیتت کنم از کجا فهمیدی منم؟!
با لحن خودش تکرار کردم : هه منو هنو نشناحتی داووش !!
دوباره خندید : باس برم ، خیلی خوشحالم …
_ چرا؟!
+ که … یکی رو پیدا کردم بیکار و علاف که به چرت و پرتام گوش بده ??.
_ یااا ینی الان من بیکار و علافم؟!
_ نه نه غلط کردم باو .. تو خیلی هم با کاااری ! راستی…
+ ب..بله؟!
_ اون ماشینی که پنچر کردی ماله اوه سهون نبود ماله اقای یوک بود! فردا جرتون میده . و با خنده ی بلند قطع کرد.
با شُک به گوشیه قطع شده نگاه میکردم … نـ..نههه!! امکان نداره … یا عماااام … چه غلطی بخووورم حالا؟!!! وااای کااای بدبخت شدیم ??


رسیدم خونه و سریع رمز رو زدم و رفتم داخل ؛ چراغ ها خاموش بود و فقط یه لامپ کوچیک تو پذیرایی روشن بود و تلویزیون ! رفتم تو پذیرایی ، سارانگ جلوی تلویزیون روشن خوابش برده بود ! باورم نمیشد آزان گذاشته همینجا بدون پتو و با تلویزیون بخوابه ! سریع تلویزیون و لامپ رو خاموش کردم و بغلش کردم و بردمش سمت اتاقش .
تا تو تختش گذاشتمش ، دستاشو محکم دور گردنم قلاب کرد ! اروم خندیدمو گفتم : تو که بیداری شیطون؟!
با صدای ارومی گفت : بستنی خریدی؟!
گونه شو بوسیدم و پتو رو کشیدم روش و گفتم : آره خریدم عشقم ، فردا صبح بیدارشو وبخورش باشه؟!
_ وااای ممنون بابایی ^^ واای حالامگه صبح میشه؟!
با خنده چشماشو بستم و پلکاشو بوسیدم : زود بخواب که زود هم صبح شه !
_ چشم!
از اتاق که داشتم میرفتم بیرون دوباره صدام کرد : بابااایی؟!
سرمو بردم تو اتاق و نگاش کردم : جونم؟!
_ خیلی دوست دارما .. شب بخیر .
لبخند گنده ای زدم و گفتم : منم که عاشقتم … شب توهم بخیر دختر قشنگم !
در اتاقشو بستم و سمت اتاق خودمون رفتم ، اران با دستمالی که به سرش محکم بسته بود خوابیده بود . نگاهش کردم ونفسمو دادم بیرون و بدون اینکه برق رو روشن کنم سریع لباسام رو عوض کردم و کنارش خوابیدم .
” این روزاواقعا بهم ریخته ! “


چانیول تند تند عر میزد و تو سرش میکوبید : وااای کااای بیچاره شدیم ، ایندفعه دگ پدرمون رو درمیارن !! یا عمام ، خودت کمکمون کنننن من هنو جوونم ، ننه بابام واسم ارزو دااارن ، یااا خداا TT
یکی کوبوندم تو سرش : د ببند اون لامصبو ! اصن ننه بابات با تو زندگی میکنن که ور میزنی؟!
چان دماغشو کشید بالا و یکم سرشو خاروند : خو هر روز بهم زنگ میزنن که -_-
سرمو با تاسف تکون دادم : اونا گذاشتن تنها زندگی کنی بلکه م ادم شی ! نه تنها نشدی ، بدترم لوس شدی-_-
_ یاااا !
+ والا ، ننرِ بداخلاق !
چانیول بی توجه به من به عرر زدنش ادامه داد ؛ با استرس پامو میکوبیدم رو زمین ، نکنه دستمون رو بشه؟! از اون بچه توهمیه هیچی بعید نیی ، شاید لومون بده :/ اصن از کجا فهمیده؟! نکنه اون چشم درشت دیروزیه بهش گفته؟! 😐 یااا خدااا ، چ گوشکری(ترکیبیه) بخورم TT
از بس چانیول وراجی کرده بود منم استرس گرفتم !! محکم تر پامو رو زمین میکوبوندم ، تا وقتی کلاس تموم شد ، چانیول مغزمو ترکوند .
از یه طرف اون توهمیه هم نیومده بود و اون چشم درشته هم همینتور :/ لوهانم ک اصن پیداش نبود 😐 همه چیز بدجور بهم استرس میداد ! دیروز گفت باهم دوستن ، نکنه سه تاشون برن لومون بدن؟ TT آییی خدااا TT یکم شانس به من میدادی چیمیشد؟!
با تموم شدن کلاس مث جت از جام پریدم و دست چان رو کشیدم و دنبال خودم بردم . بدون اینکه حرفی بزنه دنبالم میومد و فقط ور ور میکرد . داشتیم تند تند میرفتیم که با صدای اشنایی سر جامون خشکمون زد .
_ آقای کیم؟!
“زهر مارررر” با لبخند ضایعی برگشتم و طبق انتظاراقای مستر چشم لیزری ، پوکر نگامون میکرد .
چان با دیدنش بلند هوار کشید . دستمو گذاشتم جلو دهنش و جفتمون تعظیم کوتاهی کردیم : سلام استاد .
چانیول هم سرشو به نشونه ی سلام تکون داد .
اوه سهون چشم لیزری یکی دو دو قدم نزدیکمون شد . اب دهنمو قورت دادم : خوب هستین استاد؟!
چشم لیزری ابروشو انداخت بالا : بد نیستم ،
_ خـ.. خب خدارو شکر !
+ اقای کیم؟!
_ بلـ..ـه استاد اوه؟! :/
+ دیروز …
چانیول دستمو محکم فشار داد و دست دیگه شو گذاشت رو دهنش و چشماشو محکم رو هم فشار داد .
_ دیر.. دیروز چیشده استاد؟!
+ ماشین اقای یوک .. پنچر شده بود.
الکی زدم تو سرم : خااک عالم ، اوا چرا؟! بنده خدا .. ای بابا پیرمرد بیچاره ، خب؟!
چشم لیزری سرشو تکون داد و گفت : ازونجایی که هر چهارچرخ ماشین تصادفاً پنچر نمیشن ، من گفتم از شما بپرسم ، چون هر روز دیدم از پارکینگ رد میشین میرید خونه ، احیانا کسی رو نزدیک ماشینشون ندیدید؟!
چانیول دستشو ازم جدا کرد و بدو بدو رفت سمت توالت ها.
چشم لیزری کجکی نگاش کرد : چشه؟!
خنده ی مضحکی کردم : حامله س..
قیافه ی پوکر چشم لیزری رو که دیدم خنده م رو خوردم ، مسموم شده از دیروز ، غذای بیرون خورده :/ “و اب دهنمو قورت دادم “
چشم لیزری کله شو تکون داد : اها… خب ، ندیدی کسی رو؟’
سرمو تند تند تکون دادم : نه به خدا استاد ندیدم ، من همین الان از شما شنیدم ، بنده ی خدا ، حساسم هس رو ماشینش ، نـــــــــه؟! :/
چشم لیزری کله شو تکون داد : هوف اره پیرمرد بیچاره نزدیک بود سکته کنه .. خیل خب ، ممنون از کمکت ، اگه کسیو که این کارو کرده رو پیدا کنیم ، کمیته ی انضباطی راحت ازش نمیگذره …
اب دهنمو قورت دادم و درجا اشهدمو خوندم :/ شاید بعدا وقت نشه !!
سرمو به نشونه ی تاسف شدید تکون دادم : ایشالله به حق پونزده معصوم سوجو و هفت تن بنگ تن پیداشون میکنین .
ابروشو انداخت بالا و گفت : پیداشون؟! مگه چنـ..
سریع حرفمو تصحیح کردم : خو تنهایی که نمیتونه هر چار چرخو پنچر کنه تو فرصت کم؟! هههیی 😀
سهون سری تکون داد : راس میگی.. اوم دنبالشوووون میگردیم !
_ بله ، نذارین راحت در برن استاد.
تا اومدم در برم دوباره گفت : راستی اقای کیم امروز باهم کلاس داریم؟!
سرمو تکون دادم : آآ..ممم چیز.. فک نکنم ! دوشنبه ها و سه شنبه ها چهارتا کلاس داریم باهم .
_ آها اوکی ، پس فعلن .
سریع تعظیم کوتاه دیگه ای کردم و از جلوی چشای لیزریش اومدم کنار و دویدم سمت دسشویی و سریع درو بستم و شلوارم رو کشیدم پایین تا ببینم سالمه یا نه ؟ :/ با اون نگاهیی که اون داره ..-_- اه بخیر گذشت .
چانیول کدوم گوری رفت؟!
_ چااان؟! پارک چانیول؟!
صدای عق زدن میومد از یکی از دسشویی ها ، سریع درو باز کردم و پشت در منتظر شدم ، چانیول با رنگ پریده در دسشوییش رو باز کرد : نابود شدیم؟!
دستشو کشیدم اوردمش بیرون : نعخیر -_- از بیخ گوشمون رد شد ، اما هنوز باید مراقب باشیم .
چانیول چند بار دیگه عق زد و از گردنم اویزوون شد . هولش دادم اونور : یااا نکن ، دوربین داره دسشویی ، میبینن فکر بد میکـ.. و حرفم نصفه موند.
با چانی یه نیم نگاهیی بهم کردیم ، و چان همونجا از حال رفت 😐


به هر بدبختی ای بود خودمون رو به کلاس رسوندیم و از شانس هنوز استاد نیومده بود .
چان دلشو گرفته بود و خودشو ولو کرد رو صندلیش .
با غرغر کولمو انداختم رو میز : دِ اخه دوتا کلاس زبان چرا اجباریه ؟ TT من از زبان متنفرم .
سرمو کوبوندم رو میز و بلافاصله در کلاس باز شد و جیغ همه رفت هوا . یه نگاه کردم دیدم چوی شیوون با یه مستر دیگه ک اشنا نبود اومده تو .
دوتا دختر درجا از رو صندلی افتادن پایین و از حال رفتن :/
چانیول دستشو گذاشت جلو دهنش .
مستر چوی یه لبخند نصفه نیمه زد که دوتا چال ، که چه عرض کنم ، گودال رو لپاش افتاد :/ و با سرفه ی الکی از همه خواست ساکت شن : خب…
و چندبار به میز زد و همه ساکت شدن : ایشون اقای وو هستن 😐
یارو تعظیم کوتاهیی کرد . چوی شیوون ادامه داد : استاد جدید زبانتون چینی امریکایی هستن ، استاد قبلی مشکلی پیش اومد براش و… بگذریم ! دو کلاس در هفته ، و سه ترم در سال ! موفق باشین ! و با لبخند مرگ دیگه ای از کلاس رفت بیرون .
با خودم چندبار تکرار کردم”وو؟ وو؟ :/ ” استغفرالله ، ملت چرا فامیلاشون مث ادم نی :/
استاده با اخم به همه نگاه میکرد و اومد سمت میز اخر و محکم زد رو میز .
با خنده گفتم : اون همیشه خوابه استاد! بهش میگیم جونگ دون چولو . همه ی کلاس اروم خندیدن .
استاده با همون اخمش نگام کرد : What?!
کله مو تکون دادم : هیچی :/
دوباره زد رو میز و پسره بالاخره کله شو بلند کرد .و چندبار چشای خمارشو باز و بسته کرد .
استاده با اخم گفت : The class is already started !
پسره دماغشو کشید بالا : ها؟!
_Just wake Up .
با پرویی گفت : Who are you?!
عرر کف کردم کم نیاورد .
استاده هم گفت : I’m Your new English master , Kris Wu
پسره دوباره گفت : Kris who?!
+Wu!
_No, I asked WHo?
+ I told You Wu!
_ Master , Pliz Do’t repeat Who ! Just answer Who?!
استاده دست کرد تو موهاش : You are NOT MY STYLE -_- Just sleep again-_-
جونگ دون شونه هاشو بالا انداحت و دوباره خوابید و کل کلاس ترکید .
چانیول همچنان با حالت زار نگاه میکرد به همه ! استاده هم صاف دست گذاشت رو چان : Hey you , Stand !
چان یه نگاه دور و برش کرد : من؟!
_ Just , ENGLISH ! What’s Your name?!
_ چانیول پارک :/
+ Ok Mr.Park , just tell me , what did you do before?!
چان کجکی نگام کرد : چی میگه؟!
شونه هامو اندتختم بالا : من انگیلیسیم ریـ*ـده س ، بچه ها چی میگه این زبون بسته؟!
یارو یه نیم نگاهی بهمون کرد و گفت : Hurry pliz .. We don’t have time !
چانیول : عرر مرده شورتونو ، یکی بگه چی میگه؟!
همه مث منگلا بهم نگاه میکردیم ! خودکارمو برداشتم پرت کردم طرف جونگ دون : هووی ، هووی شین دونگ جون پاشو که رید*یم :/
جونگ دون بلند شد دوباره با چشمای نیم بسته دور و بر رو نگاه کرد : چیه؟!
_ ای یارو چی بلغور میکنه؟!
جونگ دون دماغشو دوباره کشید بالا؟!What happened Master?!
یارو سرشو تکون داد و رفت سمت میز خودش : Nothing , just SIT!
چانیول کله شو تکون دادو جونگ دون هم نشست .
همه خنده شون گرفته بود ! به هر بدبختی بود با استاد زبون نفهم کلاس رو تموم کردیم .
چان با قیافه کج و کوله نگام میکرد : فک کنم دارم میمیرم ! و بدو ار کلاس زد بیرون !
یه لحظه شک کردم نکنه واقعا حامله س ؟ :/ کوله ی جفتمون رو برداشتم و از کلاس اومدم بیرون ، سمت کلاس دیگه رفتم.


وارد کلاس که شدم سریع چشمم به پسر چشم درشته، دی او افتاد ! با لبخند گنده ای رفتم جلوش و دست تکون داد : هییی!!!
سرشو بلند کرد و یهو لبخند قشنگشو دوباره تحویلم داد : سلام کای!
پسر کنارش با شنیدن اسمم سرشو بلند کرد ؛ عه توهمیه 😐
بکهیون دستشو اورد بالا و محکم زد تو بازوم : داووش چانیم کوجاس؟!
با خنده بازومو مالوندم : ههه چیز … دسشوییه ، حالش خوب نی !
_ عهه چی شده؟! کدوم دسشویی؟!
+ نمیدونم ، مسموم شده فک کنم :/ دسشویی طبقه پایین .
سریع بلند شد و از کلاس بدون حرف رفت بیرون .
دی او خنده ش گرفت : چه بیشوره ، رفیق جدید پیدا کرده ، منو یادش رفته .. هعییی .
با خنده اروم زدم پشتش : بیخیال..
با چشای درشتش نگام کرد و ابروهاشو انداخت بالا : عوضش منم یه رفیق پیدا کردم ، مگه نه؟! و چشمکی زد .
هول شدم و با خنده تند تند سرمو تکون دادم ! کوله مو کشید و به کنار خودش اشاره کرد : بشین کنار من ! اگ میخوای…؟!
دوباره احمقانه سرمو تکون دادم : عه هههی معلومه میخوام ^^ و سریع صندلیه کنارشو دادم عقب و نشستم .
دستشو گذاشت زیر چونه ش و بهم خیره شد .
چند بار تند تند پلک زدم : عهههم چیز .. چیزی رو صورتمه؟!
سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد .
هول شدم تند تند دست کشیدم رو صورتم : چـ.. چی؟!!ااهههـ..چی رو صورتمه؟
_ جذابیت؟!
با حرفش بیشتر هول شدم و به سرفه افتادم . خندید و چندبار زد پشتم : بااباا ارووم .. ینی کسی تاحالا بهت اینو نگفته که اینجوری هول کردی؟!
با دست اشاره کردم دیگه نزنه پشتم و چندتا سرفه ی دیگه کردم و احمقانه خیره شدم بهش : هههـ ..ـممم خب … یه پسر نگفته بود!
دوباره خندید و لباش … واای خیلی جیگره این یارو TT سریع کله مو تکون دادم و حواسمو به چرت و پرت پرت کردم . که با دیدن لوهان که بیخیال میومد تو کلاس دوباره صاف نشستم سرجام . عههههیی اولین کلاس مشتکرمونه !! تو دلم تند تند دعا میکردم بیاد و کنار من بشینه :/ اومد با چندتا از بچه ها دست داد و رفت رو اخرین صندلی نشست. لبامو دادم جلو : به *ـیرم -_- که دیو گفت : اقای لو ، چرا تحویل نمیگیری؟! بیا بشین کنار ما…!
مث خر ذوووق کردم :/ لوهان با بیحالی گفت : ولم کن دی او …
دی او نگاهی به من کرد وسرشو تکون داد : اینجوری نمیشه! و از جاش بلند شدو به زور کوله ی لوهان رو کشید و بلندش کرد نشوندش کنارش و خودشم بینمون نشست 😐 لوهان بی حوصله ولو شد رو صندلی ، یه نیم نگاهی به من کرد ، سریع مثل احمقا لبخند گندههه ای زدم ، پوفی کرد و روشو چرخوند طرف چندتا دختری که شروع کردن باهاش حرف زدن.
دوباره تکرار کردم ” به *ـیرم -_-” اما غلیظ تر از دفعه قبل ! گمشه پسره ی … هووف ، چانی کجا افتاد؟!چرا استاد ورپریده نمیاد ؟-_- اههـ .. و با غرغر پاهامو رو زمین کوبوندم .


چندبار دیگه عق زدم تو دسشویی , نمیدونم چم شده بود ، دلدرد شدید داشتم TT دوباره حالت تهوع گرفتم و سرم گیجی ویجی رفت :/
در دسشویی باز شد ، یهو سیخ وایستادم و ناخوداگاه لبخند بیحالی زدم : هی بکهیون^^
سریع اومد طرفم و دستشو گذاشت پشتم : هعی پسر چیت شده؟!
سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم : هیچیم ، خوبم! نبودی چر…
بکهیون اخمی کرد و پرید وسط حرفم : یااا رنگ به روت نی، چته تو؟! بلندشو بریم درمونگاهِ پایین ، زود باش …
اومد و سریع دستمو کشید تا ببرتم ، اما محکم وایستادم : حالم خوبه گفتم .
با همون اخمش بهم خیره شد : خوب نیستی!
_ تو میدونی یا من؟!
+ من میدونم ، داری از حال میری از بس رنگت پریده ، چی کوفت کردی اینجوری شدی؟!
سرمو تکون دادم . دوباره دستمو کشید ، اما محکم وایستاده بودم و دست خودش بیشتر کشیده شد و با شدت برگشت سمت من و محکم بهم خورد و از پشت چسبیدم به دیوار و سر بکهیون هم رو سینه م !! برا چند لحظه جفتمون صدامون درنیومد ! بکهیون سریع خودشو کشید عقب و به من که پرس شده به دیوار چسبیده بودم نگاه کرد : خـ.. خوبی؟! چیزیت نشد؟!
سرمو با لبخند مضحکی تکون دادم : خو..بم..
بکهیون با نگرانی نگام میکرد ، اما بدون حرف بیشتری از دسشویی رفت بیرون و از پشت در صدا زد : زود بیا سرکلاس..شروع شده . و با شنیدن صدای پاش فهمیدم رفته .
سرمو چسبوندم به دیوار پشتم وچشامو هم بستم


اروم وارد کلاس شدم ، همه مشغول مسخره بازی و حرف زدن بودن ؛ کای و اون پسر چشم درشته هم کنار هم نشسته بودن و صحبت میکردن و بکهیون هم اونورش نشسته بود مشغول حرف زدن با اون پسره لوهان بود -_- سرفه ی الکی ای کردم تا حواس بقیه رو به خودم جلب کنم ، چند نفری از میزای جلو بهم نگاهی کردن ، نیشخند مسخره ای زدم و رفتم کنار کای وایستادم و محکم زدم تو پشتش ! پسر چشم درشته بلند زد زیر خنده و کای تا برگشت سرو صدا کنه ، بکهیون گفت : بیا اینجا بشین داووش !
ابرومو واسه چان بالا انداختم و رفتم و صندلیه وسط بکهیون و لوهان نشستم .
بک محکم زد تو پشتم و رو به لوهان گفت : همون رفیقم که… و بقیشو رمزی گفت 😐
لوهان یهو خندید و اروم زد رو بازوم : من لوهانم ، توهم ک چانیول ..
چندبار پلک زدم ، اونقدرم چندش نبود :/ ولی خب … -_-
لوهان روشو گرفت و با چندتا دختری که اونور بودن مشغول حرف زدن شد و هرزگاهیم به من نگاه میکردن و میخندیدن ! :/
بکهیون دوباره گوشیشو دراورد ، یواشکی از رو شونه ش به گوشیش سرک کشیدم ، همون دختر لباس سرمه ایه -_- تصویر زمینه ی گوشیش بود . دختر خشگـ.. بد نبود ، اما یکم سن بالا میخورد :/ حداقل از بکهیون بزرگتر ! شاید نوناش بود !! بک چندبار انگشتشو رو صورت دختره تو عکس تکون داد و صفحه ی گوشیش رو قفل کرد و برگشت طرف اون چشم درشته دی او و گفت : هی چی پچ پچ میکنین شما دوتا همه ش؟!
دی او بلند خندید : این پسر خیلی باحاله ! و محکم زد تو پشت کای 😐 یه نیم نگاه به لوهان کردم و یه نیم نگاه به دی او و تصمیم بر این شد که حساسیتمو از رو لوهان بردارم و بذارم رو دی او -_- خطرناک تر به نظر میاد !
بکهیون با پوزخندی گفت : هه اره؟! که باحاله؟!
دی او از پایین صندلی نیشگونی از پای بکهیون گرفت یواشکی ، ولی من دیدم 😐 . بک پاشو کشید عقب و یهو بلند داد زد : استاد کوووووو پس؟!
همه تقریبا برگشتن نگاش کردن! دی او زد رو میز و بلند شد : سه ثانیه…! و بدو بدو رفت بیرون ! و چند دیقه بعد برگشت و سریع کوله شو برداشت و دست کای رو کشید و همینتور ک میرفتن بیرون داد زد : کلاس کنسله !
همه شروع کردن سر و صدا کردن ، خدایا اینا … مث بچه ها میمونن ! چی هر دم و دیقه کلاسا کنسله -_- صبحم دوتا کلاس داشتیم و الانم که عصره دوتا؟و با غرغر پامو کوبوندم زمین و همون لحظه شکمم صدای عجیب غریبی داد و دوباره درد گرفت :/
بکهیون مثه جت بلند شد از جاش و کوله ی منم برداشت و داد دستم و بلندم کرد : پاشو داووش ، میخوای بمونی اینجا؟!
_ ها؟! و با حالت گیجی سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم . بک هولم داد جلو ی در و لوهانم بلند شد و همراهش چندتا دخترم بلند شدن . و چند تا دختر و پسر دیگه هم اومدن اونطرف بکهیون و اویزون شدن بهش . یکیشون با عشوه ی خرکی گفت : پ اون پارتی ای که قولش رو دادی چیشد اوپا؟!
بک به خودش حالت گیج گرفت : من؟! من قوله پارتی دادم؟!
دختره زد تو بازوش و ادامسش جویید : اوپاااا..
لوهان خندید و همونتطور که دستش رو شونه ی یه دختر و یه پسر بود گفت : پارتی ای در کار نی .. اگرم هست حتمن ماله دی اوعه 🙂
دختره ایشی گفت و به لوهان گفت : اوپا تو خصیصی !
لوهان چشمکی زد و با لحن خاصی گفت : خصیص؟!
دختره جیغ نصفه و نیمه ای زد : نههه … ! و همه خندیدن :/ اما نمیدونم چیه این عـ\ـن بازیا خنده دار بود ! کای رو کجا برد اون چشم گردویی :/
بکهیون زد پشتم و با خنده گفت : بریم !
دنبالشون راه افتادم ، واقعا گیج کننده بود واسم ، این بکهیون و دی او دو روزه اومدن و همه میشناسنشون :/ و این لوهانم… 😐
رفتیم بیرون ، دی او اروم زد رو شونه ی کای و با دیدن ما دوباره لبخند گنده ای زد : اون چیزی که قولشو دادم ، فردا بعد کلاس های بعد از ظهر… ساعت 10!
بکهیون پاشو کوبوند زمین و با غرغر گفت : دی اووو ، کلاسای بعداز ظهر رو هم بپیچونیم دیگهههه-_-
دی او سرشو تکون داد : نچ نچ ، اول درس .. بعد…
و لوهان و چند نفر دیگه با این حرفش خندیدن . :/
دی او سویچی رو تو دستش میچرخوند و به همه دست تکون داد : فعلن ! و یکی دیگه هم پشت کای زد و سوار ماشین قرمزِ خشگلش شد 😐
دختر و پسرا کنار گوش بکهیون و لوهان غرغر میکردن ؛ لوهان کلافه سرشو تکون داد : دی او کار داشت لابد ، من که هستم ! و همه شون هوییی کردن و بیشتر اویزونش شدن !
بکهیون زد روشونه م و درحالی که نگاهشو ازونا میگرفت گفت : فردا بیای هااا … فیلن داووش ! و دنبال لوهان و چندتا دختر و پسره رفت .
منو کای ،با حالت گیجی نگاشون میکردن ، و چند دیقه بعد ماشینی با سرعت از جلومون رد شد واز توش صدای جیغ و اهنگ میومد :/
زدم پشت کای : اون پسره چرا یسره اویزونت بود؟!
کای که تازه از هپروت درومده بود گفت : ها؟!!
سرمو تکون دادم : تو که نمیخوای به مهمونیشون بری؟!
کای نیشخندی زد : چرا نریم؟!
_ یااا .. ما هنوز اونارو خوب نمیشناسیم !
+ نمیشناسیم؟! اونا هم دانشگاهین … بعدشم جنابعالی که با اون توهمه خوب رفیق شدی …
سرمو تکون دادم : نه کای!
کای مصرانه نگام کرد : چرا نه؟!
ناخوداگاه گفتم : مشکوکن!
کای اول با شک نگام کرد و بعد زد زیر خنده : ها؟! مشکوک؟!!
_ ار.. اره.. اصن همین بکهیون ! چرا یهویی از همه جا بی خبر اومد با من رفیق شد؟! این همه ادم دیگه ! به نظرت بی دلیل بوده؟!
کای زد رو شونه م : کوتاه بیا … این چه حرفاییه میزنی؟! حساس نکن خودتو بهشون …
تا اومدم حرفی بزنم صدای یکی از پشتمون اومد : سلام بچه ها!
جفتمون برگشتیم ، “اوه سهون” به زور نصفه تعظیمی کردم . کای سریع جواب داد : سلام استاد .
منم اروم سلام دادم .
درحالی که لبخند زورکی ای رو لباش بود گفت : کلاستون کنسل شد؟!
کای سرشو تکون داد : بله ، خوشبختانه !
دهن اوه سهون یکم شل تر شد :/ ینی خنده ! و گفت : برسونمتون؟!
کای تند تند سرشو به علامت منفی تکون داد : نه ممنون نزدیکه میریم!
شیطونیم گل کرد و یهو از شونه ی کای گرفتم و خودمو رو زمین ولو کرد : اهههـ…
کای با تعجب نگام کرد : چیشد؟! چیه!؟!
چشمامو محکم رو هم فشار دادم : دوباره حالت تهوع گرفتم … اهههـ فک کنم باس … آهههـ.. و ادای عق زدن دراوردم ^^
کای کجکی نگام میکرد و از زیر بازوهام گرفته بود و منم تند تند عق میزدم!
اوه سهون سریع کیفشو گذاشت تو ماشین و اومد سمتون و دستمو گرفت ونگام کرد : خوبی؟! بلند شو بریم بیمارستان .. زود باش .. ظهر هم دیدم رنگت پریده !
کای سریع گفت : نه نمیخواد استاد ، خوب میشـ…
یواشکی محکم زدم تو شکمش و بلند تر ناله کردم . سهون : جدی گفتم نه بلند شو ، جونگین بلند شو کمک کن سوارش کنیم .
دوتایی با زور منو گذاشتن صندلی عقب ، خودم ولو کردم و خوابیدم رو صندلی . کای هم با بی میلی رفت جلو کنار اوه سهون نشست .
الکی همه ی راه رو ناله میکردم ؛ سهون نگاهی به کای انداخت : گفتی غذای .. مسموم خورده؟!
کای هم سرشو تکون داد : بله ! این بچه تنها زندگی میکنه ، واسه همین هر اشغالی گیرش میاد رو میخوره ! و نتیجه ش هم همین میشه.
دلم میخواست یکی محکم بزنم تو دهن کای که این چرت و پرتارو سرهم میکرد :/
سهون سرشو تگون داد و از تو ایینه ی جلو بهم نیم نگاهی انداخت : الان میرسیم ، خیلی درد دای؟!
خودمو رو صندلی کش دادم : آههههـ خیلی …!
اوه سهون یه خنده کرد و دنده رو عوض کرد .


چانیول هرجور بود نقشه شو پیاده کرد و به زور خودشو به اوه سهون چشم لیزری انداخت ، سوار ماشینش شد . تموم راه ، حس میکردم میخواد با اون چشای لیزریش ، همه بدنمو منجمد کنه TT پاهامو محکم بهم فشار میدادم ، و دستم رو هم گذاشته بودم رو زندگیم تا ازش محافظت کنم 😐
بالاخره رسیدیم بیمارستان و چانی رو سریع بردیم سمت قسمت سرپایی ها و دکتر چکش کرد و چند تا داروی الکی نوشت داد بهش .
اوه سهون چشم لیزری تشکر کرد و دنبال دکتر رفت ، سریع رفتم و دستشو کشیدم : استاد ، ممنون دیگه بقیه ش با خودم .
چشم لیزری یه لبخند کوچیک زد : بیخیال پسر ، برو پیش چانیول ، الان میام. و رفت .
و من همچنان مث احمقا تو کف لبخندش بودم 😐 یهو دستش رو پشتم حس کردم . چانیول پوکر نگام میکرد : چته؟!
چانی دست کشید تو موهاش و جای امپول رو ، روی باسنش میمالوند : میگم کی به این دکتره مدرک داده؟! :/
با خنده کوله شو ازش گرفتم و حولش دادم سمت راهروی اصلی ک منتظر اوه سهون بشیم : احمق !
چان دوباره با گیجی گفت : نه ناموسا ! اخه بیماری ای رو تشخیص داد که نداشتم 😐
خندیدم و رو صندلی های گوشه ی راهرو منتظر شدیم .
اوه سهون اومد سمتون و دستی تو موهاش کشید و یه تیکه کاغذ و یه بسته رو داد به چانی : گفت چندتا امپول دیگه هم داری ، حتمن بزنشون .
چان با حالت گیج دوبار تعظیم کرد: ممنون استاد!
منم تشکر کردم : ممنون استاد خدانگهدا.
سهون دست چان رو کشید : گفتم که میرسونمتون ، زووود زوود .!
به چانی بهم نگاه کردیم ، ناچار سوار شدیم ، اول چانی رو گذاشت جلوی خونه ش و پیاده شد . و بعد سمت خونه ی من رفت . جلوی خونه که نگه داشت ، یه لبخند کوچیک دیگه زد : اینجا؟!
سرمو تکون دادم : بله استاد ، ممنونم !
دستشو اورد بالا و کرد تو موهام وبهمشون ریخت : اسمم سهونه!
مثه چی خجالت کشیدم و شکههه: میـ… میدونم..
_ پس..؟!
یه نیم نگاه کردم بهش : پس.. پس چی؟!
+ پس بیرون دانشگاه سهون بهم بگو!
_ باشه استاد.
خندید ، چندبار دهنمو مزه مزه کردم و اب دهنمو قورت دادم “کثافط” !
با همون خنده گفت : من با همه ی دانشجوهام اینجوری رفتار نمیکنم ! نمیدونم چرا ، تو و رفیقت اینقد برام جالبین!
با حالت شک گفتم : م..ما؟! من و چان؟!
سرشو تکون داد : اوهوم ، خیلی دوست دارم ، بیشتر باهم رفیق باشیم ، اگه بخوای؟!
سرمو تند تند تکون دادم : خی.. خیلی خوبه …
سهون ابروشو انداخت بالا : منم همسن شماهام ، چون بچه خرخون بودم ، وضعم اینه الان ! واسه همون خرخونی ، وقت نکردم با کسی دوست.. یا بهتر ، رفیق شم! شاید میخوام اولین شانسم رو با شما امتحان کنم:) و لبخند “مرررگ”
یه بار دیگه سرمو تکون دادم ، یه لحظه با صرف نظر از چشمای لیزریش ، دلم واسش سوخت ، طلفکی ، اینقدم زود زنش زاییده بود :/ دیگه دل کافرم کباب میشه واسش 😐
اروم گفتم : خیلی هم خوب ، رفیق .. ادم استاد باشه…!
اوه سهون خنده ی کوچیکی کرد : خیلی … بانمکی !
حس کردم تا سر گوشام سرخ شدم : من .. دیگه میرم .. شبتون بخیر !
بدون حرفی پیاده شد و از اونور درو واسم باز کرد : شب بخیر 🙂
” مگه من لِیدی م؟!” ولی مثه خر کیف کردم و نتونستم خنده مو کنترل کنم : ممنون ، خداحافظ .
سهون دست تکون داد و بدون اینکه منتظر بشه سوار شد و راه افتاد.
همین که رفت ، با خرکیفی چندبار بالا و پایین پریدم : خوشبحال زنِ ورپریده ش ، چه جنتلمنی! و بلند خندیدم .


 

کای و سهون



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





92
نظر بگذارید

avatar
92 نظرات
0 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
89 نظرات نویسندگان
kim sarae)(o...Lghazalbhr.iamForough نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
kim sara
مهمان
kim sara

وای کریس عالی بود تهشم گفت یو آر نات مای استایل :300:
ینی کل کای همون اونه که اینقدر ازش محافظت میکنه ؟ 🙁

e)(o...L
مهمان
e)(o...L

ای واااای دلم….. :300: زن ورپریده….خخخخ :300: عررررر سکای…. :negative: :rose:

ghazal
مهمان
ghazal

وایی عالیی بود اون تیکه کرییس من هنوز دارم میخندم :300: :300:
کای زن ورپریدش :300:
ممنون خسته نباشی :zardak (35):

bhr.iam
مهمان
bhr.iam

Aran cheshe che marizi dare yani shyd tumor dare…baekio kyungio luhan che bahaln vaghean khosh b hale aran ba sehun zendegi mikone:|mc awli bud

Forough
مهمان
Forough

مممممممرسییییییی